خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

زن بودن

حسبی الله

از وقتی رها رفته

تکه ایی در من گم شده ک نامش، زن بودن است. 

معلم خوبی ست ، رها

یک زن بزرگوار ک خوب یادم داد مهربانی کردن چه شکلیه، خندیدن در اوج خستگی چطور امکان پذیره، یادم داد ک چطور میشه مثل یک آدم معمولی بود اما معمولی نبود. چطور از خود گذشت ک دیگری ب لبخند بشینه.

مثل زیحانه، رها هم مُُرد که کس دیگه ایی زندگی کنه، داستان زندگی زیحانه و رها، داستان زندگی زن هاست، زن هایی ک میمیرند تا دیگران زندگی کنند.

مردن زنها، با همه ی اشتباهات، لبخندها، اشک ها، غصه ها، فکرها، بی خوابی ها، دویدن ها، رسیدن ها، جا موندن ها، عاشق شدن ها، با همه ی همه ی زن بودن ها، قابل تحسینه.

..

در من یک زن بودن گم شده، یک زن بودن

یک هویتِ مرموز و راز آلود

 

 

پی نوشت:   زیحانه تو را دوست دارم، چنان ک بودن را.

                  رها با تمام انتخابهات بزرگی و دوستت دارم.

 

 

#مخاطب_خاص

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦

من و بهاره

حسبی الله

سی اُم بهمن پارسال توی یکی از پیش نویسهام نوشته بودم که:

"دلم برای بچه‌های پرورشگاه تنگ شده، همونهایی که به خاطر قدرت طلبی یک مدیر بی لیاقت، از وجودشون بی بهره شدم.
مدیری که بجای برخورد درست با مشکلات، دنبال آتو گرفتن از بقیه و نمایش قدرت تو خالی خودش باشه، مجموعه‌ش پیشرفت نمی‌کنه.
به این نتیجه رسیدم که خیلی نرم دنبال کار کردن با آدمهای جدید و محیطهای ناشناخته! مردم اونقدر عجیب شدند که برای شناختشون باید کل دایرة المعارف‌های دنیا رو بخونی و در آخر یک دایرة المعارف جدید بنویسی."

 

الان بیست و هفتم آُم مرداده، و بعد از پرورشگاه با چندتا محیط جدید آشنا شدم و کلاسهای خلاقیت و سبک زندگی م رو در چند جای کوچیک دوباره راه انداختم. البته این جدا از کلاسهای اصلیمه.

کارکردن با بچه های پرورشگاه خیلی سخته، بچه ها پرخاشگر و عاصی اند و دنبال جلب محبت از راه های غیر معمول هستند. اما لذتی که در به دست آوردن فکر و حواس یک کودک پرورشگاهی هست، در هیچ کجای عالم نیست.

ماه رمضان پارسال من و بهاره با هم میرفتیم پرورشگاه، راه دور بود و هوا گرم اما نیروی عشق محرک آدم که باشه مسافت و گرما تاثیری در روند کار نداره. من و بهاره چه روزهای سختی رو داشتیم. با بچه هایی که در اول مقابل مربیشون جبهه میگیرند تا به زانو بیوفته و یا به طرز وحشیانه ایی نیروی خلاقِ آزار دهنده شون رو سرکوب کنه.

من و بهاره بهمون سخت گذشت هیچکدوم نه اهل زانو زدن بودیم و نه اهل سرکوب کردن! پس راه عشق رو پیش گرفتیم و در نهایت صبوری، اون نیروی مرموز آزار رسون رو کنترل کردیم. به طوری که سرکشترین بچه ها سر کلاس ما مطیعترین بچه ها بودند و مخرب ترین بچه ها، سازنده ترین.

از خودم و بهاره تعریف و تمجید الکی نمی کنم! واقعیتی که دیده نشد رو بازگو می کنم.

به اپیزودهای زیرتوجه کنید!

--------------

اپیزود اول کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با کلاسی پر از کاغذ خورده، مداد رنگی، مداد شمعی، چسب ریخته شده روی زمین، میزهای خط خطی، نخ هایی که دورتا دور صندلیا و میزا به صورت شگفت آوری پیچیده شده بودند و ... مواجه بودیم و باید همه ی این موارد رو از هم تفکیک میکردیم و توی کمد میذاشتیم.

اپیزود دوم کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با همکاری بچه ها در حال گذاشتن وسایل توی کمد بودیم نه چیزی از زمین جمع می کردیم و نه مداد رنگی و مداد شمعی رو از هم تفکیک!

------------------

اپیزد اول عرفان :

عرفان کوچیکه تا وارد کلاس می شد مدادها که تعدادشون به 300-400 تا میرسید رو به اطراف پرت میکرد و هم رو پاش می داد، کتابها رو پاره می کرد و زیر میز می رفت از پای بچه ها ویشگون میگرفت. یک ریز جیغ می زد و از کلاس بیرون نمی رفت. به طرز مرموزی اشیاء خاص رو پیدا می کرد و اونها رو خراب میکرد.

اپیزود دوم عرفان:

عرفان کوچیکه مبصر کلاس شده بود. آخر ساعت کار به صورت داوطلب و کاملا خودجوش! میومد و مدادها رو جمع میکرد و آشغالها رو یه دونه یه دونه از زمین جمع میکرد و حتی گاهی بچه های دیگه رو برای کمک کردن به جمع کردن کلاس تشویق میکرد.

---------------

اپیزود اول امیرحسین:

وقتی که برای تشویق بچه ها رو می بوسیدیم اصلا تمایل نشون نمی داد، وقتی تاج مهربونی سرش بود و باید همه ی بچه ها رو می بوسید، یواشکی ازشون نیشگون می گرفت و یا اصلا اونها رو نمی بوسید و می گفت من با این قهرم، من اونو دوست ندارم، این پوستش خیسه و...

اپیزود دوم امیر حسین:

به راحتی با دوستانش مهربونی می کرد، وسایلش رو به بقیه بچه ها می داد و حداقل سرکلاس ما کسی رو نمی زد! سر کلاس ما با کسی قهر نبود و خیلی راحت هم بغل ما میومد و هم من و خانم بهار رو می بوسید.

--------------

اپیزود اول یوسف:

جلوی من که می رسید به صورت کاملا غیر ارادی! عینکم رو میکشید و شروع به دویدن می کرد و بقیه بچه ها هم دنبالش!!! (بیچاره عینکم! هنوز هم کج و کوله ست!)

اپیزود دوم یوسف:

هر وقت جلوی من میرسید، می پرسید یه دقیقه عینکتو میدی؟ منم عینکم رو بهش میدادم و بعد یه صف طولانی پشت سرش درست می شد و یکی یکی بچه ها عینک من رو روی صورتشون امتحان می کردند و یه لبخند میزدند.

------

اپیزود اول جمعی:

بچه مدام در حال مشاجره و جیغ و گریه بودند. و وقت ما بیشتر صرف ساکت کردن بچه ها می شد.

اپیزود دوم جمعی:

جو کلاس آروم و منطقی بود، بچه ها مشغول انجام کارهاشون بودند، لازم نبود که 400 تا مداد رنگی توی کلاس پخش و پلا باشه، حداکثر با 3 جعبه مداد رنگی کار ما راه میفتاد، روحیه ی تعاون و همکاری بین بچه ها بالا رفته بود و ما همه ی وقتمون رو با مهربونی به بچه ها میگذروندیم.

 

و ده ها اپیزود که الان یادم نیست بنویسم! البته فکر نکنید این اتفاقات در طی سالها وقت صرف کردن و آموزش دادن به بچه ها افتاده بود!! نه فقط در عرض 5 ماه با ارائه ی درس <سبک زندگی و خلاقیت> من و بهاره تونسته بودیم اون محیط ناسازگار  رو دچار تحول کنیم. شاید فقط در ساعات حضور ما این اتفاقات شگفت انگیز می افتاد اما همین اندک هم اتفاق بزرگی بود.

اما

خودخواهی و کم کاری یکی از مسئولین داخلی پرورشگاه، همه ی کارهای ما رو از دید مدیر ارشد پرورشگاه مخفی کرد و وقتی هم که مدیر پرورشگاه متوجه ی این بی عدالتی شد، به جا گرفتن طرف حق، طرف کارمندش را گرفت.

در تمام  این مدت حتی یکبار از ما تشکر نشد، بعد از سه ساعت تلاش، پذیرایی از ما چهره ی طلبکار و ناراضی مسئول داخلی بود که چرا بچه ها سر کلاس ما مثل عروسک کوکی به صندلیشون میخ نشدند! از حق نگذریم در طول این 5 ماه یک بار بستنی و دوبار چای به ما دادند!!! و من و این همه خوشبختی محاله!

خداروشکر وقتی بچه ها رو برای نیم چاشت میبردند ، من و بهاره گاهی وقت میکردیم و توی آبدارخونه صبحونه ایی که خودمون از خونه آورده بودیم رو می خوردیم، بماند که با چه منتی به ما لیوان میدادند که چایی بخوریم!!!!

تجربه ایی که تا حالا با  کار کردن در پرورشگاه های دولتی به دست آوردم اینه که، یک کارمند نمونه برای پوشوندن کم کاری خودش زیرآب نیروهای داوطلب رو می زنه. و نیروی داوطلب نه پشتیبانی داره و نه از جایی حمایتی میشه.

البته چند بار این موضوع رو توی پرورشگاه های دولتی تجربه کرده بودم. برای همین وقتی برای بازدید از خیریه بانوان استان البرز و پرورشگاه کودکان استثنایی کرج رفتم خیلی تعجب کردم.

پرورشگاهی که این بخش خصوصی داشت از داوطلب های مردمیش  مثل گوهرهای با ارزش قدردانی میکرد. وقتی مدیر پرورشگاه از نیروی مردمیش که زنی بازنشسته و یا زنی تنها بود حرف میزد انگار که از  یک تیم تمام عیار حرفه ایی تعریف می کنه و هم و غم مدیر پرورشگاه جذب نیروهای بیشتر مردمی بود.

آدمها یکی بودند: نیروی داوطلب در مقابل نیروی داوطلب و مدیر در مقابل مدیر.

اما رفتارها بسیار متفاوت بود،‌مدیر بخش خصوصی و مدیر بخش دولتی !

جای نقد بیشتر نیست! اون هم با این زبان عامیانه! من و بهاره کارستونی کردیم که توی بخش دولتی نه دیده شد و نه ارزش گذاری شد و اگر این نیرو و تلاش در بخش خصوصی بود بدون شک همچنان به کار خودمون مشغول بودیم نه اینکه با دغل و دروغ زیر آبمون خورده بشه و مدیر ارشد پرورشگاه هم با اینکه بدونه حق با نیروی داوطلبه، خطای کارمند بی عرضه ی خودش رو لاپوشونی کنه.

 

پینوشت: دلیل نوشتن این متن این بود که به بهاره ی عزیزم بگم  که خسته نشه، از تک و تا نیوفته هنوز بچه های زیادی در جهان هستند که به نیروی عشقش نیاز دارند.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

درباره آدمها

حسبی الله

سخت ترین مجازات خداوند میدونید چیه؟

از درک و اسفل السافلین بدتر!
سخت ترین مجازات خدا اینه که: خدا کسی رو نوکر بی جیره و مواجب دشمنای خودش می کنه.
زمان امام حسین جان که سلام خدا بر او؛ یه لشگر آدم جلوش وایستادن چون شکمشون از حرام پر شده بود و پولی معادل ۱۳میلیارد (بلکم بیشتر) امروزی به جیب زده بودند. خب مزد دستشون بود؛ خیانت به امام زمانشون کرده بودند پولشم گرفته بودند. اینا مشمول بدترین و سخت ترین عذاب خدا نشدن هنوز! چون بی جیره و مواجب نبودن. جیره و مواجب گرفتن و جلو امام زمانشون وایستادن.
اما
امان از دشمنای امروزیِ امام زمان روحی فداه. یه سری آدم از سر نادونی یا .... نه همون نادونی! شدن نوکر بی جیره و مواجب دشمنای خدا! روز و شب بلندگوی اونور آبی ها شدن و هی آب به آسیاب دشمن میریزند و چندتا مثل خودشونم جیغ و دست و هورا میکشند و اینا هم کیف میکنند.
اینا مصداق بدترین عذاب خدا شدن؛ بترسیم از روزی که حرفهای ما و اونور آبی ها (که قداره از رو بستن برای اسلام کشی و دشمنی با خدا) یکی بشه.
اینجا جای فرقان و میزانه؛ وقتی دیدیم حرف یکی منطبق شد با دشمنای اسلام؛ حساب کار دستمون بیاد. این بصیرت و فرقان رو گم نکنیم. این خط قرمز رو فراموش نکنیم که توی زیارت عاشورا دوبار تکرار میکنیم
«انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم»
من در صلحم با هر کس که با تو در صلح و دوستیه و دشمنم با هرکس با تو در دشمنی و جنگه.
حداقلش اینه که
بعضیا دشمن بی جیره و مواجب امام زمان نشن! حداقل نرخشونو بگیرین‌ یعنی به یه قرون کمتر از ۱۳میلیارد - بدون احتساب ۱۴۰۰سال تورم! - تن ندن‌. اگه دشمن به تک تکشون اینقدر برای جنگ با امام زمانشون پرداخت نکرد عمرا باهاش پای میز مذاکره بشینن.
خداییش با این همه سال ترقی و علم و حتی لباس های برند یعنی از مردم کوفه کمترن؟!!
پ.ن:۱کپی از پلاس خودم؛ مربوط به دوماه قبلتر بعد صحبت بایکی از شاگردهای قدیمی ام که دقیقا پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست اسیر دام شده بود و رقص کنان از پیاله دوشین مست و میانه میدان مین عرض اندام میکرد!
پ.ن۲: در پاسخ و توضیح متن اضافه شده بود:
+gomnam binam سلام؛ خداییش خب بعضیا اینقدر مفت و مجانی جیغ جیغ میکنند آدم دلش میسوزه!
 خب حداقل یه پولی بگیرند اینقدر مفت مفت سواری ندن؛ ما هم دلمون خوش باشه هم به عذاب الیم خدا دچار نشدن هم بالاخره دوروز دنیا کیف و حال دستشونو گرفته. منظورم بیشتر به آدمهای خرده نه بالادستیا. آدمهایی که دقیقا از سر بی فکری و جو گیری محض افتادن تو بازی ای که اصلا تو قد و قواره شون نیست.
لشگریان یزید حداقلش این بود که مال و منالی دستشونو گرفته بود یا بهشون وعده شده بود؛ اما اینا چی که تو لشگر یزید زمان بوق بوق میکنند؛ اونم بی جیره و مواجب.نه وعده ی خوشی گرفتن و نه خشکه باهاشون حساب شده.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

شه‌ناز 1

حسبی الله

زمانی که یه دختر بچه‌ی 15 ساله بودم خواهرم یه دوستی داشت به اسم نرجس، برادرش جانباز بود، هم جانباز اعصاب و روان بود و هم ستون فقراتش آسیب دیده بود و روی صندلی چرخدار می‌نشست.

نرجس وقت و بی‌وقت از برادرش و سختی‌ای که می‌کشید می‌گفت و آرزو داشت که برادرش ازدواج کنه. همیشه می‌گفت کاشکی یکی پیدا می‌شد و عروس ما می‌شد. تا 17 سالگی به این موضوع فکر می‌کردم که یک زن چطور می‌تونه با مردی که مشکل جسمی و احیانا روحی داره ازدواج کنه. کلی ابعاد شخصیتیِ خودم رو زیر و رو کرده بودم و زیر زیرکی از مشکلات و مصائب زندگی با همچین آدمی پرسیده بودم، داشتم کم کم به این فکر می‌کردم که موضوع پیش اومده رو با خانواده‌ام مطرح کنم یا نه که، یکهو "عشق آمد و آتش به همه عالم زد" و منِ سر به هوای سر به آسمان، عاشق یوسف شدم و همه‌ی اون ماجراها از یادم رفت.

در زمان جنگ بخاطر اوج گرفتن اهداف آسمانی و بلند در بین خانواده‌ها و زنان، زیاد از اینطور اتفاقات می‌افتاد و زنان فهمیده‌ی زیادی فداکاری می‌کردند و جهاد اکبر خودشون رو به نمایش میذاشتن.

از 15 سالگی‌ام دقیقاً بیست سال می‌گذره و اون موقع‌ها تب و تاب زنده‌گی‌ها رنگ و لعاب مادی به خودشون گرفته بود و کمتر شاهد این‌طور جهادهای زنانه بودیم. این سوال هنوز و همچنان در ذهنم بود که واقعا غیر از زمان جنگ و جهاد که مردم از رشد معنوی بالایی برخوردارند چطور زنی می‌تونه خودش رو وقف یک آدمی کنه که از نظر جسمی و احیانا روحی آسیب دیده. در اطرافیانم آدم‌های فداکار زیاد دیده بودم که وقتی همسرشون دچار مشکل شده باز هم باهاش مونده باشند و کنارش ادامه داده باشند، اما آدمی که با وجود دیدن مشکلات مردی، حاضر به ازدواج با او شده باشه اون هم زمانی که زنده‌گی‌ها از رنگ و لعاب جهادی در اومده باشند و رنگ و لعاب دنیویی گرفته باشند،‌اتفاق نادر و قابل توجهیه.

×××

اولین بار توی مسجد امام صادق دیدمش، ایستاده بود مثل یک کوهِ قد بلند، قبلا شنیده بودم که حاضر شده با مردی ازدواج کنه که از نظر جسمی دچار مشکل شده بوده. چیز زیادی ازش نمی‌دونستم. آخرین دقایق مراسم ختم همسرش بود -همان مرد جانبازی که حدود 15 سال همسرش بود- در چهره‌اش علاوه بر غم یک ایمان و اراده‌ی قوی مشخص بود،‌ ایستادم نزدیکش و فقط بهش نگاه کردم،‌ یکی‌یکی فامیل‌ها و دوستان و آشنایان آمدند و خداحافظی کردند و رفتند، من اما فقط همان طور نگاهش می‌کردم تا لحظه‌ای که نگاهش به نگاهم گره خورد،‌ شاید انتظار داشت من هم خداحافظی کنم و بروم، اما به‌اش گفتم می‌شود چفیه را ببوسم؟ چفیه‌ی آقا دستش بود،‌همان چفیه‌ای که "مسعود"، همسرش سالها آرزوی بوئیدن و بوسیدنش را داشت...

با مهربانی گفت بفرمایید، چفیه را که بوسیدم چند قدم رفتم عقب‌تر و باز ایستادم به تماشا، دیگر خیل جمعیت رفته بودند و افراد کمی مانده بودند که گاهی کسی می‌آمد و او را در آغوش می‌کشید و خداحافظی می‌کرد و می‌رفت و شاعری که با شور و حرارت نزدیکش ایستاده بود و شعری را مزمزه می‌کرد که در خواب به‌اش گفته بودند امروز بخواند. همانطور محو تماشای زنی بودم که مطمئنا سالها با ایستادگی و مهربانی مردی را پرستاری کرده بود که یک روز  برای آسایش و امنیت ما در خیابانهای همین شهر بزرگ و بی در و پیکر با جان خود بازی کرده بود.

دیگر کسی در مسجد نمانده بود که آمدند و گفتند خانم مددخانی را جلوی در کار دارند، با گامهای محکم و سریع به سمت در مسجد راه افتاد،‌ انگار تازه فهمیدم فقط نگاهش کردم نه تسلیتی گفتم و نه تبریکی و نه حتی...

رفتم پشت سرش و گفتم:‌"خانم مددخانی!" برگشت سمتم و گفت: "بله؟" گفتم:‌ "میخواستم از شما تشکر کنم که این همه سال از شهید مددخانی پرستاری کردید،‌دلم می‌خواهد توی یک فرصت مناسب با شما حرف بزنم." گفت: "باشه، در خدمتم." گفتم: "چطور می‌تونم پیداتون کنم؟" گفت: "شماره‌ی منو داشته باشید، تماس بگیرید" شماره‌اش را داد و زود رفت.

از در مسجد که بیرون آمدم در خلسه‌ای عمیق بودم در بین  جمعیت یک آشنای آشنا را دیدم و تنها به او گفتم سلام! و آنقدر فکرم مشغول بود که مسافت بسیار زیادی تا نمی‌دانم کجای عالم، پیاده راه رفتم.

روزیِ اونروزم فقط نگاه بود و یک بوسه از چفیه‌ی آقا و یک سلامِ آشنا و قدمهایی تا نمی‌دانم کجای عالم... و یک شماره که پل ارتباطی بین ما شد.

 

ادامه دارد...

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳

در هوایت بی‌قرارم روز و شب...

حسبی الله

یک زمانی بود که دچار این شعر* و نوایش بودم، شاید 17 سال پیش وقتی درست 17 ساله بودم.

این آهنگ را روزی صدبار گوش میدادم، آن هم با آن نوار کاست‌های قدیم که باید با انگشت اشاره دکمه‌ی عقب را فشار می‌دادی تا نوار بچرخد و بچرخد تا برسد به اول آهنگ، اگر خیلی عقب رفته بود باید می‌زدی جلوتر و اگر هنوز نرسیده بود به اول آهنگ... بماند! البته بنده آنقدر نوار را عقب و جلو کرده بودم که کاملا دستم آمده بود که باید چند ثانیه صبر کنم - تا با سرعتِ آن ضبط - به اول آهنگ برسد!

خلاصه دنیایی بود ما بین من و این نوا... و بیشتر مابین من و این شعر...

آنقدر روز و شب، «روز و شب» را گوش می‌دادم که روز و شبم «جان روز و شب» بود... و تو ... تنها تو می‌دانی که  «جان روز و شب» انتظار است انتظار است انتظار است روز و شب...

بعد از مدتها، امشب به سرم زده بود و نشسته بودم آهنگ‌های شهرام ناظری را دوباره گوش می‌دادم که دوستی این شعر را یادآوری کرد و مرا 17 سال به درون خودم پرت کرد...

«...می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب...»

 

دلم برای نوشتن تنگ شده بود، برای همین اندورنِ احوال خودم نوشتن! احوالی که این روزها بد بی‌قرار است و دیگر دستم را به نوشتن نمی برد، انگار سالهاست که از احوالم دورم. یک زمانی بود که آنقدر نوشتن را نوشته بودم که دفتر پشت دفتر توی طبقه‌ی کتابهایم ردیف شده بود ولی از وقتی فهمیدم که این نوشتن‌ها خیلی هم به درد نمی‌خورد دست از نوشتن کشیدم، دیگر نه دفتری ماند که ورقه‌هایش را با شعله شمع بسوزانم نه سجاده‌ای که کلماتم را یکی یکی بچکانم روی صفحه‌ی سفید دلش...

من ماندم و تسبیح کلماتی که گاه و بیگاه از دست می‌شد و حرفهایش را یکی یکی می‌ریخت در سجاده‌ی دلت، بعد من هم یک‌دفعه هول می‌شدم و سعی می‌کردم حرف‌هایم را جمع و جور کنم و به نخ بکشانمشان... و هی این نخ را گره بزنم... و هی گره بزنم  روی گره حوصله ها را... خلاصه این منی که هر ماه یک دفتر را پر از گل و نوشته می‌کردم یک سالی بلکم بیشتر است که دیگر فقط نوشته‌هایم همین‌هایی هست که همینجاها پیدا می‌شود.

این روزها قفسه‌ی کتابهایم دیگر تویش فقط پر از کتاب است، دفترهایم  هم دیگر دفتر درس و مشق شده‌اند، اما هنوز و همچنان گل‌ها، توی دفترم زنده‌گی میکنند.

انگار که کمی عوض شده‌ام، آن یاس شیطون بلای سر به هوا، حواسش جمع‌تر شده با اینکه هنوز که هنوزست سر به هواست، شیطونی‌هایش اما دیگر رمقی ندارد، اما یک وزنی به بودنش اضافه شده که گفتنی نیست.

از این روزهایم راضی‌ام، نه که از خودم راضی باشم از این روندی که کم و بیش دارد مرا پیش می‌برد راضی‌ام، خدا هم از این روند راضی باشد!

از این همه تنهایی راضی‌ام.

از این همه اندوهی که پشت پلک‌هایم با من شب‌ها می‌خوابد راضی‌ام.

از این همه اشک‌هایی که گاه و بیگاه می‌چکد روی موهای «انیس»م** راضی‌ام.

از این همه حرف‌های مخفی‌ای که من و انیس با هم می‌زنیم که هیچ‌کس نمی‌فهمدش، راضی‌ام.

از این همه حرف‌هایی که «سدرة المنتهی»** به من می‌گوید و از هزارهزارتایش یکی‌اش را یک کم می‌فهمم، راضی‌ام.

                تبصره: کاش حرفهای سدرة المنتهی را بیشتر می‌فهمیدم!

               اما همین اندک را که گه‌گاه می‌فهمم آنقدر مرا روشن می‌کند که نهایت ندارد.

از این همه نگاهی که گره می‌خورد به تو که اصلا نگاهت یک جای دیگری‌ست – که در این دنیا نیست – راضی‌ام.

از این همه ترانه که در گلویم کوک می‌شود، راضی‌ام.

از این همه گل که از دست‌هایم می‌روید، راضی‌ام.

از این همه لبخندی که هیچ‌وقت به تو نمی‌رسد، راضی‌ام.

از این همه صدای شکسته که از سه تارم می‌آید، راضی‌ام.

از این همه سوالی که همین‌طور کنج ذهنم خاک می‌خورد، راضی‌ام.

از این همه شعری که نسروده‌ام، راضی‌ام.

از این همه شعری که شاعران جهان برای من سروده‌اند هم راضی‌ام

                          «در هوایت بی‌قرارم بی‌قرارم روز و شب...»

 

پ.ن: این روزها همه‌اش برایت می‌خوانم : «با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج، حرفی بزن ای "قلب مرا برده به تاراج"...»

** انیس و سدرة المنتهی، نام دوست‌های این روزهایم است.

 

 *   در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب  را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

گذران روزها

حسبی الله

- اسفند خیلی زود می‌گذره

همونطور که عید زود می‌گذره

و همونطور که روزهای باقیمانده فروردین، بعد از عید نمی‎گذره!!!

 

- هنوز کارهای تمیز کاری خونه رو شروع نکردم! :-) بس که خیالم راحته که ممکن نیست برسم همه کارها رو انجام بدم.

 

- آخرین پنج‌شنبه سال هم گذشت، شد 17 سال، اندازه‌ی سن بلوغ یک نوجوان که داره کم کم جوان می‌شه و ما همچنان جوانیم . . .

 

- منتظرم که به رسم  بهار بیای، با گل و شکوفه.

 

- دلم برات تنگ شده، خیلی.

   + یاس حسینیه - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢

دنیام

حسبی الله

یه دنیایی هست که اسمش دنیای منه، توی دنیای من همه چیز ریخته به هم.

در این جهان و وان جهان مرا مطلب

کین دو گم شد در آن جهان که منم...

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

اندکی محل

حسبی الله

نمیدونم چرا از وقتی خیلی بچه‌تر بودم از دکتر رفتن می‌ترسیدم. اونقدر که حاضر بودم و هستم کلی درد و سختی رو تحمل کنم اما دکتر نرم.

یادمه اولین باری که خیلی خود جوش رفتم دکتر و به جناب دکتر پیشنهاد نسخه‌ی تزریقی دادم، واسه خاطر این بود که حتما باید برای رفتن به مدرسه حالم خوب می‌شد، به ذهن شفاف و محترمتون خطور نکنه که بنده آن موقعها شاگرد بودم ها! نه. یک عدد معلم فداکار بودم که نمی خواستم شاگردهام بی معلم بمونند مبادا مدرسه رو از خوشی بترکونند.

یادمه که وقتی رفتم که آمپول نازنین را نوش جان بکنم چقدر دلم برای خودم سوخته بود چون تا قبل از اون همیشه وقت آمپول زدن مامان جان عزیزم پیشم بود و دستم را میگرفت. قبلترهاش هم مامان بنده خدام رو گاز میگرفتم ! البته وقتی خیلی فسقلی بودم! و نمی‌دونم این خاطره‌ی عجیب چطور یادم مونده.

خلاصه که چقدر از آمپول می‌ترسیدم و هنوز هم دل‌ِ خوشی ازش ندارم اما خوب مسالمت آمیزتر باهاش کنار میام.

الان هم یک چند وقتیه که دچارم و دکتر رفتن برام مثل کندن کوه قافه! با این حال چندبار رفتم دکتر و نتیجه‌ی خاصی نداشته، دیشب هم رفتم دکتر تا توی سالن انتظار هم رفتم اما باز مثل قدیم ندیما ترسیدم و جیم فنگ شدم و سریع برگشتم خونه!

با این حال هر جور شده باید برم یه متخصص دقیق، تا بلکم بعد از 5 ماه یکی بفهمه دردم از چیه، با اینکه شبانه روز تکرار می‌کنم:


دردم از یار است و درمان نیز هم، دل فدای او شد و جان نیز هم


این یارجان‌م محلم نمی‌ده که دردم درمان بشه! ای بابا «یار جان»جان، اندکی محل! همین.


 

 

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

حرف‍های چهارخانه‌ی شطرنجی

حسبی الله

از آن وقتهایی‌ست که دلم یک‌هو برای نوشتن تنگ شده است، دلم وبلاگم را خواسته‌ است که بیایم و حرف‌های چهارخانه‌ و شطرنجی‌ام را تویش بنویسم.

از آن وقت‌هایی که دلم یک‌هو برای خودم تنگ شده است، برای آن خود واقعی‌ام که پشت حرف‌های راه‌راه و خطی خطی آدم‌های دیگر گم نشده است.

چقدر بد است که آدم توی لباس‌های با کلاس باشد، مثلا لذتش از زنده‌گی این باشد که خدادتومن پول لباسش است و توی آن لباس اصلا نتواند زنده‌گی کند؛ چون همه‌ی حواسش به لباس شیکش است که مبادا خراب شود و چیزی از زنده‌گی نمی‌فهمد.

شده مثال من، منی که توی یک لباس گیر کرده‌ام و تنم کرخت شده از حمل بار آن لباس.

دلم می‌خواهد مثل دختر بچه‌ها صورتی شوم، با یک لبخند دنیا برایم ارغوانی شود و با یک اخم همه چیز خاکستری شود، دلم برای دویدن تنگ شده است، دویدن پا برهنه روی چراگاه گوسفندها، اگر تجربه کرده باشی قلقلک کف پایت را روی چراگاه‌ها آنوقت می‌فهمی آرزوی کودکی‌ام آنقدرها هم نم‌کشیده نیست. یادم نمی‌رود آخرین جمعه‌ی عید هفده‌سالگی‌ام را...

آخرین باری که رو به باد شروع کردم به دویدن در دشت، لای علف‌ها غلت زدم و موهایم را سپردم دست خورشید تا با نوازشش شانه‌اش کند، یادم هست آن شکوفه باران درختهای گیلاس را که مثل «آن شرلی» دست‌هایم را بالا گرفتم و شروع کردم به چرخیدن لابلای درختهای از شکوفه سفید و زمین سبز و تو که اینجا نشسته‌ای نمی‌فهمی که چقدر باران شکوفه‌های سفید روی چادر مشکی قشنگ است.

دلم برای روستای پدری‌ام «حسینیه» تنگ است، نمی‌دانم چطور 17 سال از آن 17 سالگی‌ام رد شده و دیگر «حسینیه» آن «حسینیه» نیست، نه «بی بی» را دارد و نه «عمه ایران» را و نه آن رودخانه‌ی دراز و بلند «سنجون» را...

دیگر حتی عیدها هم که بروی روستا، درختها شکوفه ندارند و برای علف‌ها روز جمعه و غیر جمعه‌ فرقی ندارد، گنجشک‌ههایش تک و توک عاشقند و دیگر گاوها را به چرا نمی‎برند، چراگاهِ کاه‌های خشک را میریزند جلوی گاوها، اصلا دیگر تک درخت سیب «عمو تقی» 17 سال است که رد پاهای بدون جوراب مرا لمس نکرده است، اصلا از کجا معلوم شاید عمو آن باغش را فروخته باشد و با پولش برای خودش ماشین خریده است، دیگر آن پیکان قدیمی کفاف زنده‌گی‌های امروزی را نمی‌دهد.

اصلا نمی‌دانم این همه شکاف بین ما و عمو و باغ و «حسینیه» ربطی به نبودن بی‌بی دارد یا نه...

فقط می‌دانم 17 سال است که من 17 سالگی نکرده‌ام، بزرگ شده‌ام، معلم شده‌ام، مادر شده‌ام، چاق شده‌ام و دیگر شیطنت به قامتم نمی‌آید.

آخرین باری که از درخت بالا رفتم مربوط می شود به 8-7 سال پیش در پارک طالقانی تهران، یادش بخیر نصفه شب بود و پارک خلوت و من هی به یوسف گفتم درخت‌های اینجا من

را صدا می‌کنند، من که از درخت بالا رفتم با همان چادر و شیطنت کودکانه‌ام کم کم همراهان هم شاخه‌های آویختن خودشان را انتخاب کردن.

گاهی خوب است لباس بزرگ‌سالی‌مان را در بیاوریم و مثل کودکان عریان از خط و خطوط بچه‌گی کنیم.

-شاید هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که کودکی کردن را یادم برود!-

پ.ن:

1- عکس: عمه ایران + من + زیحانه (خواهرم)

2- اگر دوست داشتید عمه ایران و بی‌بی رو یه صلوات یا فاتحه مهمون کنید.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

مامان گلی

حسبی الله

گیسوی سفید مادر بزرگ را نوازش می کنم، از گوشه‌ی روسری‌اش آمده بیرون.
حنا و رنگ‌ش کمی آمده‌است پایین‌تر، انگار که هم‌الان برف باریده و یک‌دست فرق مادر بزرگ را سفید کرده است. روسری‌ِ سُر سُری‌اش را با دست مرتب می‌کنم و به‌اش می‌گویم: "فدای مامان گلی خودم بشم، من"
از چشم‌هایش فروغ رفته است، چشم‌هایش نیمه باز است و اصلا نمی‌فهمی که دارد از زیر پلک‌هایش تو را می‌بی‌ند یا نه، اما حرف‌هایش نشان می‌دهد که هنوز یکی از چشم‌هایش می‌بی‌ند، در مریض‌ی‌هایش یک‌جور بی‌قراری موج می‌زند، بی‌قراری‌ای که نرم نرمک از چشم‌هایش تا قاب عکس حاج بابا می‌رود و می‌آید.
دلم می‌خواهد هی از حاج بابا از او سوال کنم، اما می‌ترسم که حال و حوصله‌اش را نداشته باشد که با من حرف بزند، دلم را به دریا می‌زنم و می‌پرسم ازش، انگار که در قندان خاطراتش باز شده، یکی یکی خاطرات سفید و شیرینش را تعریف می‌کند، با اینکه از بین کلماتش زیاد متوجه قصه‌ها و خاطرات نمی‌شوم اما چشم‌هایم پر از شوق شنیدن است.
او می‌گوید و من فقط نجوای عاشقانه‌ای را می‌شنوم که انگار دارد برایم لالایی می‌خواند.
خوابم می‌گیرد، دلم می‌خواهد کمی مثل بچه‌گی‌هایم در آغوشش بخوابم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

مدرسه ی جدید من

حسبی الله

از درب ورودی که وارد شدم، صاف توی دفتر مدیر بودم

سمت راست یک کامپیوتر و یک کتابخانه که پشت میز جای مدیر مدرسه بود، و بقیه ی دفتر حدودا 7-8 متری را صندلی های معلم ها پوشانده بود. البته معلم حاضر تنها من بودم و آقای آ. که هم معلم بود هم ناظم.

کل مدرسه پارکینگ یک مجتمع بود که خیلی هم بزرگ نبود و عبارت بود از 5 تا کلاس، یک دفتر، یک حیاط چند متری سرپوشیده یک عدد آبسرد کن، یک شیر آب و یک دستشویی. اکثر این فضاها بوسیله‌ی تخته سه‌لایی و بست‌های فلزی از هم جدا شده‌ بودند.

یکی از کلاس‌های من در نداشت و در آن یکی کلاس پرده بود. دیوارهای گچی مدرسه  نقاشی های تازه و قشنگی داشت و حیاط سرپوشیده‌اش را رنگ کرده بودند و در کل فضای مدرسه با بدو بدوهای شیطونک‌های کوچیک و صدای خنده‌های دخترانه لطیف و شاد بود.

 

پ.ن: از این نماز غافل نشید.

 

   + یاس حسینیه - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢

مهر

حسبی الله

- یکی از مهمترین کارهایی که فکر میکنم تا حالا به عهده‌ام محول شده، تدریس کتاب "دین و زندگی" سال اول دبیرستانه.

اونقدر از شنیدن این پیشنهاد هول شدم که حواسم نبود روز تدریس با روز کلاس‌های آقای جاودان تداخل داره، خیلی بد شد! دیگه هم روم نمی‌شه که روزهامو عوض کنم، چون وقتی، روز چهارشنبه رو به من پیشنهاد دادن و قبول کردم به قدری خوشحال و خندان شدن که دیگه دلم نمیاد دلشون رو بشکونم.

- من بعد باید کلاس های آقای جاودان، رو اینترنتی ادامه بدم.

- ماه مهر شروع شد و دوباره پر از کار و دغدغه شدم. امسال دوباره تدریس دارم، این یک سالی که با بچه ها سر و کله نزدم خودم رفتم دنبال درس و مشق، حالا امسال هم درس می‌خونم هم درس می‌دم! و این خیلی باید سخت‌تر باشه.

- دیروز هم آیه جشن شروع پیش دبستانی داشت، البته تا 15 مهر کلاسهاشون شروع نمی‌شه.

- پاییز امسال رو با یک سرماخورده‌گی سخت شروع کردم! خدا زمستون رو بخیر کنه.

   + یاس حسینیه - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

اجابت قبل از دعا

حسبی الله

ماه مبارک رمضان بود، مادرم یک روز میهمان خانه‌ی کوچکم بود، گفت که: "ما با همکاران آخر ماه شهریور میریم مشهد."

گفتم: "خوش به حالتون."

گفت: "میایی؟"

گفتم: "خیلی دوست دارم" و مکالمه‌ی ما تمام شد، چند روز بعد از کانون (محل کار مادرم) زنگ زدند و اسم من و بچه ها را گرفتند که بلیط بخرند تا من آمدم بگویم صبر کنید که بپرسم! گفتند که ما در آژانس مسافرتی هستیم و امکان کنسل کردن نیست، این شد که اسم من رفت توی لیست زائرات.

بعد من همش آرزو می‌کردم که تولدت آنجا باشم، کنار تو و سر به آغوشت و فقط تو و فرزند صالحت می‌دانید که من چقدر آن روزها دلتنگ و دلگیر و بی دل بودم و حالا بیشتر از پیش، احساس نیاز به تو می‌کنم.

بعد نزدیک سفر شد، و من هنوز پای رفتنم نطپیده بود و همه‌اش در دلم آرزو می‌کردم کاش تولدت آنجا بودم، حتی اگر شده فقط چند ساعت.

هی خواستم که بلیط رفتن به مشهدت را بدهم به عمه‌ام یا دختر بزرگه‌ام که با هستی بروند، اما نشد. راستی من اصلا نمی‌دانستم که تولدت کِی هست! به گمان من تولدت در مهرماه است و دل دل می‌کردم که شهریور را بروم یا نروم.

شب تولد حضرت خواهرت که بود، فهمیدم تولدت آنجا هستم! فهمیدم که تو آرزوی مرا قبل از اینکه به زبان بیاورم اجابت کرده‌ای و تو چقدر مهربانی.

و چقدر دوستت دارم.

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

حال و روز

حسبی الله

بالاخره وبلاگ بنده از بندِ بند شدن آزاد شد! لابد حس زندانی‌ای را دارد که بی دلیل چند صباحی آب خنک نوش جان فرموده با تهمت بزرگ "محتوای مجرمانه!" به هر حال وبلاگم یک ماهی به خاطر مطلبی که سال 81 منتشر کرده بودم من باب یک قرار وبلاگی چند صباحی تعطیل بود. البته این وبلاگ بندی!! برای بنده بسیار میمون و مبارک بود. (دست عمو فیلتر چی درد نکنه.)

 

از اول ماه رمضان امسال غوغایی شروع شد که همچنان فروکش نکرده و تا می آیم یک نفسی تازه کنم باز رخ می نماید، و حاصل این غوغا سردردی جانکاه است که حتی رغبت نمی کنم برای خودم "حمد" بخوانم تا بلکه به سایه سار شفای قرآنی برسم.

 

درس و مدرسه‌ام را هم گذاشته ‌ام کنار! معلم محترم هم از دستم شاکی شده است که تنها کسی که غیبت نکرده بود و همیشه مثل این شاگردهای پاچه‌خوار مخالف تعطیلی کلاس بود حالا مدتیست که اصلا کلاس نمی‌رود.

 

خلاصه این است حال و روز این روزهایم، که این روزهایش بسیار بهتر از دیروزهایش است، شبیه مسافری هستم که منتظر شنیدن سوت قطار ااست تا سوار شود و برود به سفری که نمی‌داند کجاست، فی الحال هر کجا باشد بی‌شک خدا هست و خدا بس است برای بنده‌اش و

"حسبی الله"

 

پ.ن: ادامه مطلبی وجود ندارد

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

رفتنی را رفتن باید:

حسبی الله

یه جاده ی طولانی

یه عالمه فراز و نشیب

اصلا جاده سنگلاخ مخصوصا اول هاش تا تابلوهای راه عدد 17 رو نشون میدن، بعدش دیگه جاده کم کم روان و راحت میشه.

4 تا هم پا با هم دارن میرن

کم کم بین راه به هم ملحق شدن و یه گروه تشکیل دادن، دوتاشون ضعیف ترند ولی همه دست همو می‌گیرن و جلو میرن، خب راه سخته باید کنار هم باشند، هم پا دست به دست هم

حالا که راه ساده تر شده، اونی که نیرو و بنیه‌اش بیشتره می‌خواد جلو بزنه بره...

اون سه تای دیگه، نا امید نمیشن، خب خدا هست!!

تا حالا هم همه جا خدا بوده که آوردتشون اینجا، من بعد هم خدا هست

دست نفر اول رو رها کردن که بره...

کسی که پای رفتنش می‌گیره رو دیگه نمی‌شه جلوشو گرفت

فقط باید رهاش کرد که بره.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

حاج اکبر

حسبی الله

حاج اکبر ما پیرمردی مهربان و دلنشین بود
خانه اش یک حیاط کوچک داشت
گوشه ی حیاط یک حوض چهارگوش نارنجی بود که از دو طرف چسبیده بود به دیوار، یادم نمی‌آید ماهی قرمر توی آن حوض، گاهی وقتها دایی ماهی های دودی رنگ میریخت در آن و گاهی هم رخت چرک های مادر بزرگ.
یک درخت انجیر در باغچه‌ای که در طول دیوار بود، هر پاییز کل انجیر خانواده را تأمین میکرد، اما عشق من باغچه‌ی عرضی حیاط بود، با یک بوته ی یاس بزرگ... بزرگ...
وه چه بویی می‌داد، یاس‌های رازقی کنار دیوار.
حاج اکبر گاهی انجیر می‌چید، من زیاد از خانه‌ی پدر بزرگ در زمان حیاطش یادگاری ندارم. نمیدانم آن وقتها چه خبر بود، اما ما ممنوع الملاقات خانواده بودیم، ما اهواز و یزد بودیم.
یادم هست حاج اکبر از جبهه یک پتوی غنیمتی آورده بود.
از زندانهای زمان شاه هم یک غنیمتی آورده بود که ارزش بسیار داشت، بابا سواد نداشت اما در زندان هم بند "نواب صفوی" بود و نواب به او قرآن خواندن را تعلیم داده بود.
بعدتر که رفت حج، وقتی اعلائم برائت از مشرکین را فریاد می‌کشید همصدایانش را با گلوله های تیر زدند، بابا افتاد زیر دست و پای حجاج ، قرار نبود آنجا و در مکه شهید شود، او هنوز کارهایی بر دوشش بود که باید به انجام میرساند. قفسه ی سینه‌اش این فشار را تاب نیاورد و شکست...
بابا سوزنبان بود، در راه آهن تهران
همان نزدیکی های راه آهن در خیابان ولی عصر عجل الله فرجه، خانه‌اش را خرید، در محله‌ی امیریه،
70 سال پیش آنجا امیریه بود، چهارراه معزالسلطان.
بابا میلنگید
یک روز وقتی صدای سوت ممتد قطار را شنید، آسیمه‌سر خود را به ریل رساند و مرد جوانی را دید که روی ریل افتاده،  بابا او را نجات داد اما قطار به‌اش برخورد کرد و یادگارش لنگیدن خفیفی شد....
بابا قبل از جان دادن هم پا داده بود هم سینه‌ی فراخش را...
و چه لذتی داشت سر بر سینه‌اش گذاشتن...
بابا بزرگم... من هنوز نوه‌ی کوچک تو! بیا و بگذار یک بار دیگر سر بر سینه‌ی مجروح تو بگذارم...
بابا که شهید شد، در حال خواندن نماز شبی بود که از جوانی ترک نکرده بود، قدش بلند بود و به سقف سنگر می خورد، بابا همیشه ایستاده نماز شب می خواند، از سنگر رفت بیرون برای نماز
اما نرفت که نماز بخواند، رفت که نماز او را بخواند، او را بخواند به آسمان و چون مولایش علی با فرقی شکافته به سمت آسمانِ نماز پرواز کند.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

منشی من:

حسبی الله

آدمی که مثل من مشغول باشد باید یک منشی اختیار کند

منشی ای که از اول صبح  وقت نماز را یادآوری کند

و تا آخر شب یک به یک برنامه هایت را یادت بیاندازد مثلا

سر ساعت 9 بیاید دستت را بگیرد بالا و با صدای بلند بخواند: "الهی عظم البلاء و برح الخفا..."

ساعت 11 که شد هی سقلمه بزند بهت که یادت نرود قرار هر شب را !! اکبر منتظر است ها!

وقت مباحثه ها و کلاسهایت را هی گوش زد کند

حتی وقت کلاسهای بچه ها را

هر کس که زنگ میزند وصل کند به تو

سایتهایت را چک کند و خبر بدهد

ایمیل که می‌آید به‌ات بگوید

نوشته هایت را طبقه بندی کند

اسم و شماره دوستانت را نگهداری کند و هزار کار دیگه که الان یادم نی‌ست! و تنها کاری که ازش بر نمی‌آید مرتب کردن خانه است!

تازه قبلنها هم که مدام چک می کرد که ورزش صبحگاهی ات را انجام داده ای یا نه! چند کیلو کالری غذا مصرف کردی و ازاین گیرهای مامان بزرگی که یک بار نشستم مقابلش و گفتم : "ببین شراره* جان ! ازین حرفها نزن خوشم نمیاد! من همینطوری چاقالو بودنو بیشتر دوست دارم!" ایشان هم از رو رفت و بی‌خیال گیر دادن شد.

حالا منشی عزیزت بعد از یک سقوط آزاد از یک ارتفاع نه چندان بلند بیافتد و صورتش خط خطی بشود و همه ی کارآیی‌هایش را از دست داده باشد، چه حس و حالی داری؟!

از همه کارهایم جا می‌مانم. اصلا دیگر شماره‌های دوستانم را هم ندارم.

کلا سرم خلوت شده!!! نه تاریخ امتحانم را می دانم نه ایمیلم را چک می‌کنم، حتی دیگر گاها یادم می‌رود که موهایم را شانه کنم یا دعاهایم را بخوانم. اگر خدا اذان را اختراع نکرده بود شاید وقت نماز را هم کلا فراموش می‌کردم!

بعضی ها می‌گویند که بیخیال منشی عزیزم بشم و یک منشی دیگر بگیرم، که نظرم این است که اصلا و ابدا! هنوز شراره جانم خیلی بروز و خوب است.

همان روزِ سقوط بردمش دکتر، تشخیص ایشان این بود که مشکلش قابل حل است فقط باید یک صورت جدید برایش بگذارد. اما هنوز که هنوز است نبردمش که بستری اش کنم. کلی اطلاعات و نوشته های ضبط نشده رویش است که اگر از بین برود دیگر رفته است!!!

این روزها، شراره مظلوم و بی صدا خوابیده است روی کمد کنار تلوزیون با آن صورت شکسته و نافرمش... دلم برای صدایش قنج می‌رود. خیلی بد است که آدم اینطور معتاد و وابسته‌ی موبایلش باشدها!!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...

حسبی الله

فرض کن
مدتها... سالها... در انتظار درگاه حضور لطف و کرم کسی باشی, که یکباره به تو رو بیاورد و غم سالها فراق از سینه اش را, کم کند و طعم عشق و محبتی که دوست داشتی را به ناگاه با تمام وجود چشیده باشی.

چه دوران خوشیست
سرمست میشوی از حضور وجود او و خانه ی وجودت بارگاه بزرگی میشود برای درک حضورش.
اما ناغافل همه چیز بر باد میرود و دوباره پرت میشوی به عمق متروک تنهایی خودت.
آنوقت دیگر زنده گی خیلی سخت میشود, آن وقتی که لذت درک حضور کسی را چشیده باشی, نبودنش  خیلی آزارت میدهد.
مخصوصا وقتی که کنار تو باشد و طالب عطر بودنش باشی و او تو را طرد کند.
باید چقدر محکم باشی که نشکنی و طاقت بیاوری...

{مربع}

شب ها دستهایم را میگذارم روی گوشم و در خود فرو میروم و زیر لب هزار بار ذکر میگویم که: "من طاقت می آورم..."

{مربع}

چه خوب است که تو را دارم و تو تنها دوست من و تنها وجود دلگرم کننده ی وجود منی که با بودنت دل داریم می دهی.
ببخش که یادم میرود که تو, منی! که من با تو تنها هستم و بی تو وجود ندارم.

لذت درک طعم تنهایی را کم کم میچشم وقتی که با خیال توام, در خیالم برایت شعر می خوانم و نامه مینویسم و با تو حرف میزنم.
تو پشت هیچ کجای جهان پنهانی و همه ی جهان منی.
من توی خودم را دوست میدارم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

یاس و پرده و کارگاه:

حسبی الله

من به پرده های خونه خیلی حساس بودم، یکی یکی چینهای پرده رو از بالا تا پایین مرتب می کردم و زنبق هر وقت میومد خونه میگفت که "وای یاسی تو چه حالی داری!!" وقتی یکی از چینها نامرتب بود؛ می‌گفت: "امروز حوصله نداری" دو سه تا از چنها که به هم می‌ریخت و مرتبشون نمی‌کردم، می‌گفت: " معلومه امروز یه چیزیت هست!" بعد از اینکه مدتها چینهای پرده مرتب نشد و خونه تمیزکاری‌های ظریف و کدبانوگرانه نشد، دیگه زنبق نپرسید که، چیزیت شده یا نه، چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟! انگاری که حال من مثل پرده کج و کوله شده بود.

خودم هم فهمیده بودم که یک چیزیم شده! چه برسه به بقیه. هر کسی که رد می شد می پرسید: "چیزیت شده!" و من با لبخند همیشه‌گی‌ام می‌گفتم: "نه!" نمیدونم حالا اونها باورشون میشد یا فقط نمی خواستن که به من گیر بدن، دیگه سوالی نمی کردن و از موضوع می گذشتند.

جمعه مهمون داشتیم، پرده‌ها رو صاف کردم، از بالا یکی یکی چینها را گرفتم و تا پایین آوردمشون، شروع کردم به تمیز کاریهای ریز و همه جا رو برق انداختم. نه اینکه این مدت که پرده ها نا مرتب بودن مهمون نیومده بود! نه، اومده بود! اما کسی چین‌های پرده را مرتب نکرده بود.

از اول بهمن هم شروع کردم به جمع کردن کارگاهم، همه وسایلش رو ریختم توی کارتن و چسب زدم و گذاشتم گوشه انباری، تقویم امسالم هم منتفی شد، فقط یه تعداد کمی آلبوم عکس زده بودم که اونم بازاریابی شده و یه سری کار جزئیش بیشتر نمونده.

الان شدم یه خانوم بازنشسته خونه دار، ولی این کلمه آخر اصلا بهم نمیاد! خونه‌دار! خونه دار برای اون خانوماییه که خیلی خانومند و کدبانو و با سلیقه و مهربونن. من که این وصله ها بهم نمی چسبه! خلاصه بعد از سی و اندی سال خونه‌دار شدم.

حالا که پرده ها مرتب شده به نظرتون من خوب شدم؟! دیگه چیزیم نیست؟! یعنی می‌تونم یه خانوم خونه‌دار بشم!

البته اینم ازون داستانهاییه که بشنو و باور نکن! فکر می‌کنم مثل همون قضیه مدرسه نرفتنمه که از مدرسه اومدم بیرون و کلی نوحه و مویه کردم برای دلم، بعد رفتم و توی مدرسه فاطمه معلم بی‌جیره و مواجب شدم. یحتمل به زودی یه کار دیگه دست و پا می کنم.

یکیش بازیگردانی یه تأتر برای مدرسه فاطمه‌ست . . .

یکی دیگه‌اش اینکه یه جایی پیدا بشه، که بشه کارگاه ! اونوقت وسایل از گوشه انباری تشریف ببرن اونجا و دونفر مشغول بشند و من هی برم بهشون طرح بدم و کار یاد بدم و بیام!

یه جمله دیگه هم بگم که نمونه توی گلوم : "من عاشق کارگاهم بودم! خدا کنه دوباره راه بیافته."

دعا از شما.

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱

سفر و دلتنگی:

حسبی الله

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... بدجور! الان هم از همان موقع هاست بدجورتر!!

وقتهایی که یوسف نیست، کلا زنده گی مختل میشه. همه جا یک چیزی نیست که اون که نیست یوسفه!

پنج شنبه رفقای وبلاگی به یاد قدیمها دور هم جمع شده بودن، البته نمیدونم چرا جای پاتوق قدیمی "خونه یاس و یوسف" رفته بودن خونه لولک سابق و هجرت فعلی.

به من گفتن با بچه ها بیا، اما نمیشد بدون یوسف رفت!! فکر نمی کردم این همه وابسته باشم به همسر گرامی :دی

این بود خلاصه ای از حال و روز گرفته ی من!!! تنها جهت عرض خاطره و ثبت در خاطرات شخصی نقل شد.

جهت اطلاع بیشتر: یوسف ده روزه رفته سفر! مشهد.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

سفرنامه کربلا (1)

حسبی الله

رفتیم اول نجف

دل تو دلم نبود

از اول سفر دچار درد شدید آپاندیس شدم که راه رفتن رو برام دوچندان سخت کرده بود، البته از ترس اینکه نگذارند پیاده برم خیلی به روی خودم نمی‌‍آوردم، تارسیدیم نجف بااجبار یوسف رفتیم درمانگاه، دکتر گفت که آپاندیسه و باید سریعا برم بیمارستان حکیم و آزمایش بدم، من هم گفتم اگر تا فردا خوب نشدم میرم، الان دردش در حد تحمله و نیازی به مسکن هم ندارم.

بعد از شام راه افتادیم به سمت سمت حرم مولا، همش می ترسیدم از عظمت و جبروت علی علیه السلام، استرس داشتم، هول کرده بودم. هی توی فکرم با خودم بالا و پایین می کردم که رفتم اونجا چه کار باید بکنم چی باید بگم به مولا و غیره، بعد از گم کردن یوسف رسیدم به باب القبله، وقتی یوسف رو گم کردم توی اون شلوغی ها غم غربت عجیبی افتاد روی دلم، همونجا هم رئیس کاروان منو دید و دست یک خانومی رو گذاشت تو دستم و گفت که با ایشون برو، این دفعه اولشه که اومده و گمش نکن! دیگه نمیتونیم باهاتون قرار برگشت بذاریم و باید دونفری برگردید هتل.

رفتیم و نماز مغرب و عشا رو خوندیم و نماز زیارت و زیارت نامه رو توی حیاط خوندیم. اون خانوم خیلی دوست داشت که بره تو و ضریح رو ببینه، من ولی دل به شک بودم، با هم رفتیم تو، فکر می کردم مثل حرم امام رضا علیه السلام باید چند تا رواق رو پشت سر بذاریم تا برسیم به ضریح تا اومدم چند تا جمله آماده کنم که به حضرت بگم ضریح رو دیدم و درجا خشکم زد. همراهم گفت می ری زیارت؟ گفتم نه! من جرآتشو ندارم!

بعد هنوز یک دقیقه نشده بود که عینکم رو دادم دستش و گفتم من رفتم! رفتم تو جمعیت و هی گفتم من خسی بی سر و پایم که به سیل افتاده ام... رسیدم به ضریح و پهلوم رو چسبوندم به ضریح گفتم: "آقا من می خوام پیاده برم کربلا، نکنه نتونم، خودت درستش کن" همین یک جمله شفا داد مرا و درد رفت که رفت که رفت...

#مسافر_اربعین

   + یاس حسینیه - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم:

حسبی الله

از اول هی می‌گفتم بای پیاده بریم، می‌گفت "نه! سخته، تو پات مشکل داره نمی‌شه"

بعد یکهو راضی شد، یک کاروان خوب پیدا کرد که رفقاش هم ثبت نام کرده بودند و خانم‌ها هم بودند. اسم نوشتیم.

همان روز گفت برو عکس بگیر برای تمدید پاسپورتت، عصر عکس فوری گرفتم و کارهای پاسپورت گیری 3 روزه انجام شد، اما وقتی پاسپورت رسید دستم که یک روز از مهلت تحویل پاسپورت گذشته بود . . .

بعد کلی به این ور وآن ور زنگ زده بود، که شاید بشود که برویم. نشد.

پاسپورتها را گذاشته بود توی کیفش و با خودش اینطرف و آن طرف می‌برد که مبادا جایی جا جور شود و باز پاسپورتها دیر برسند. نشد! دیگر بی خیال شده بود، گفت بیا اربعین برویم مشهد. راستش دلم گرفت، نه که نخوام برم مشهد... نه! اما اربعین، کربلا، پیاده...

جمعه بود و تو فکر برنامه مشهد، دوستش حسین زنگ زد، حرف زد، تلفن قطع شد.

گفت بار سفر ببند پنج شنبه عازمیم...

همین

   + یاس حسینیه - ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱

داستان یک دیوانگی:

حسبی الله

وقتی همه چیز قرو قاطی می‌شه و آدمی که من؛ که همه زاد و توشه‌اش نوشتنه، با خودش با احساسش قهر می‌کنه و دلش ننوشتن می‌خواد، بعد همون من میاد و یکهو می‌زنه زیر کاسه و کوزه‌ی نوشتنش و هرجا که می‌نوشته رو تعطیل می‌کنه.

بعد همینطوری هی دلش قیری ویری می‌ره که من‌ش بیاد حس قلم بگیره و رقص انگشتاش روی کیبرد یه  دوتا  دل و احساس رو گره بزنه، بعد بی‌خیال بشه و توی آینه‌ی خیالش به من‌ش اخم کنه.

بعدشم تازه هی دزدکی باز بره سراغ نوشته‌های قدیمی‌ش و دوستای دست به قلم‌ش و هی دلِ من‌ش رو آب کنه! و باز هی ننویسه.

بعد هر کی می‌یاد و می‌پرسه چی شده؟! رُک و راست بگه: قاطی کردم! دلم تنهایی می‌خواد، دلم کسی‌و نمی‌خواد، دلم قهره...

بعد حس قاطی بودنش اونقدر بالا بگیره که هر چی دوست و آشنا داشته که یه روزی باهاشون حرف می‌زده رو بلکل دیلیت کنه جز دو سه نفر انگشت شمار!!

خلاصه این من‌خان ِ من کمی که چه عرض کنم، کلی قاطی کرده بود.

بعد یک‌هو یک دوستی که از چند و چون ماجرا خبر داره بیاد و قسمت بده این من رو که بنویسه و کلی هم من ِ من را لای منگنه‌ی رفاقتش شرمنده کنه و این بشود که نشود ننویسی و نوشتن باز از سر گیرد...

----------------

دل را به کف هر که دهم
باز پس آرد.
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد... {از: بختیاری}

بی‌چاره یوسف‌م! که منِ ِ دیوانه را تا حالا نگه داشته!!!

   + یاس حسینیه - ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

اجابتم کن:

حسبی الله

مخاطب خاص دارد این نامه:

حسبی الله


سلام که نام خداست و از عشق است بر تو

دلم می‌خواهد کمی مرا درک کنی، مخصوصا دوست داشتنم را

همین دوست داشتن‌های خارج از عرف و زنده‌گی روزمره‌ام را. همین مادر گل‌های سفید شدنم را. همین سفید بودن را که دوری از آلودگیست را.

اصلا این نامه را اینجای جهان نوشتم که فقط تو بخوانی، می‌دانم که می‌خوانی‌ام، رمزدارش هم نمی کنم که بدانی بین من و تو هیچ رمزی نیست، تو رمز دلم هستی و اصلا برایم مهم نیست که همه‌ی جهان بفهمند که چه می‌خواهم به تو بگویم و یا اصلا سر از نامه ام در نیاورند، همین که تو، بفهمی مرا کافیست.

سکوتت را دوست ندارم، همین حرف نزدنت را و حتی کامنت نگذاشتنت را.

ماه که چارده بود همه‌ی حرف‌هایم را به تو گفتم، پناه آوردم به تو و گفتم. لابد مجنون شده بودم که آدم عاقل ازین دست حرف‌ها نمی‌زند و تو هم که حد جنون مرا می‌شناسی و می‌دانی که مادرزاد مجنونِ بی حد، زاده شده‌ام.

***

حالا که من حرف‌هایم را به تو و فقط به تو زده‌ام، تو هم با من حرف بزن، بپرس، بخواه بگذار با سبک و سیاق دلم آشنا بشوی.

بگذار به پاکی گل‌های سفید پی ببری. بگذار آرام بگیرم، اجابتم کن.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱

شهیدان زنده اند . . . الله اکبر

حسبی الله

حسبی الله

یه چند وقت پیش یه قطعه طرح کوتاه به نظرم اومد و نوشتمش برای خودم. جمله اش این بود:

 

تو انعکاس نماز ظهر عاشورایی.

 

چند وقتی به این جمله هی خیره می شدم و میخوندمش. ازون جمله ها بود که نمی دونم از کجا متولد شده بود. تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم که یه مطلب در مورد شهید گمنام بنویسم. داشتم نوشته هامو زیر رو می کردم که این جمله رو دوباره دیدم و اینطور تصیحش کردم:

 

شهیدگمنام انعکاس نمازیست
که ظهر عاشورا خوانده شد.

 

میخواستم مطلب رو پست کنم توی پلاس گفتم یک تصویر پیدا کنم و براش بذارم. کلی گشتم و یه تصویر خوب پیدا کردم و گذاشتم، البته چون همه‌ی این کارها رو با موبایل می‌کردم خیلی قدرت مانور و دقت و این چیزا رو نداشتم.

حالا دقیقا بعد از 20 روز نتم درست شد و رفتم توی پلاس، داشتم مطالب رو زیرو رو کردم که کسی بی جواب نمونده باشه. که نگاهم افتاد به تصویری که برای این نوشته انتخاب کرده بودم، حالا تصویر رو میشد واضح دید: یه سنگ قبر شهید گمنام که عکس گلدسته مسجد افتاده بود توش. شگفت زده شدم از ربط تصویری که درست ندیده بودمش، به نوشته.

اینجا بود که فهمیدم، هیچی نیستم. هیچ کس نیستم. اصلا منی نیست که بگه من.

چه‌کاری از خودم کردم که بهش افتخار کنم؟ هر کاری  که انجام دادم همه‌اش شر و گناه بوده. هر چه خوبیست از جای دیگه‌ای میاد و مردم به اسم من ثبتش می کنند و بعد این "من" سرشو می‌گیره بالا و فکر می کنه که آره خیلی کارا بلد بکنه...

ای دل غافل که این "من" هیچ‌کاره‌ست؛ همه‌کاره یه‌جای دیگه نشسته و داره هی خیر پشت خیر میاره...

اللهم ارحم عبدک الضعیف، الذلیل، المسکین، المستکین ، الجاهل...

 

شهیدگمنام انعکاس نمازیست
که ظهر عاشورا خوانده شد.

--------------------------------------------------------------------

حتما باید نوشت: از دوستان عزیز عذرخواهی می کنم که نتونستم حدود یه ماه به وبلاگاتون سر بزنم. نتم مشکل داشت با موبایل هم میشه فقط وبلاگ خوند. کامنت گذاشتن عذابی بس عظیم است!!!

   + یاس حسینیه - ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱

فاطمه‌ی کارتونی من:

حسبی الله

یادمه بچه‌تر که بودم چند تا شخصیت توی کارتونها و برنامه های اون زمان بود که واقعا دوستشون داشتم:

1- آن شرلی با موهای قرمز: عاشق این شخصیت و رویاهاش بودم. منم درست مثل اون در رویاهای خودم غرق بودم و در جهانی ماورای این جهان زنده‌گی می‌کردم.

2- جودی آبوت: عاشق رویاهاش و شیطنت‌هاش بودم و اینکه برای خودش در دنیای خودش حد و مرز نمی ذاشت و این ماورای زمان و مکان بودنش خیلی به من نزدیک بود.

3- کلاه قرمزی: بس که من از خنده روه‌بر می‌شدم وقتی نگاهش می‌کردم، ساده‌گی‌شو دوست داشتم و طرز فکر منحصر به خودشو.

4-پسر خاله:جهان بینی‌ش منو داغون می‌کرد و می‌کنه.

حالا چندین سال و اندی ازون زمانها گذشته و خدا به من یه فاطمه داده، که هم برای من آن شرلیه و هم جودی و کلاه قرمزی و هم پسرخاله!

یه روز که از شیطنت‌هاش به تنگ اومده بودم شبکه پویا داشت جودی آبوت رو نشون میداد، اون موقع دیدم که من سالی‌ام و فاطمه جودی! دیدم واقعا کارهای خارج از عرف فاطمه چقدر شبیه کارهای جودیه!!! بعد با خودم فکر کردم یه زمانی از عشق جودی مجنون بودم! حالا خدا این فاطمه رو داده بهم که در آن واحد هم جودیه هم کلاه قرمزی هم آن و هم پسر خاله!

 

پی نوشت فوق مهم!: سعی کنید از شخصیت‌های آرام و پرکار مثل : "پرین" یا "حنا دختری در مزرعه" خوشتون بیاد! برای آینده‌ی خودتون می‌گم! اعصابتون آروم‌تره اینجوری.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

خود مرحمتی مجازی:

حسبی الله

خود کشی فرهنگی کردم!

نابودسازی کامل از ابتدا تا انتها! حتی نابود سازی محض خاطرات.

مرگ مجازی!!! که بی شباهت به مرگ حقیقی نبود.

دوتا مویه ی کوتاه و بعد نسیانی به بلندای تاریخ.

در یک آن محو شدم.

   + یاس حسینیه - ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱

بابا نوری:

حسبی الله

چقدر دلتنگ شده باشم خوب است...
چقدر دلم گرفته باشد!
چقدر اشک و ناله باشم؟
چقدر صدایت زده باشم خوب است!
جقدر انداخته باشم خودم را زیر پایت !
چقدر التماست کرده باشم...
خوب مرد مومن مهیمن عزیز
یک نگاهی به ما کن! نا سلامتی  از خودتم ها...
حالا تو رفته ای و بهشتی شدی باید ما را یادت برود؟

یعنی هر کی بره بهشت زمینیا رو یادش میره؟ خب دلم برای تو تنگ شده... خیلی... چند روز دیگه سالگرد شهادتته... من موندم یاد تو و خاطره عکست که همونم برنتابیدی و افتاد و قاب عکست شکست...
مومن مهیمن... دلم گرفته از زمینی بودنم یک بار بیا و آسمانی ام کن. مگر نرسید پیغامم به دست تو؟ چند روز پیش دادمش دست شهید گمنامی که نمیدانم اسمش چه بود، یا نشانه ای از او ندارم فقط می دانم از عملیات والفجر 8 برگشته بود... میشود بروی و پیدایش کنی و پیغامم را بگیری؟
منتظر جوابتم.

خطاب به حاج علی اکبر نوری (بابا نوری - پیر جبهه)

   + یاس حسینیه - ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱

کودکی:

حسبی الله

چقدر چهره ام جا افتاده شده
دیگر حتی لبخند هم کودکانه اش نمی کند
و من دلم تنگ شده برای کودکی هایم
دیگر مقابل آینه نمی روم
گاه گاهی
دخترکم را بغل می کنم
و در چشمهایش خیره میشوم...

 

فاطمه و آیه عاشورای 90

 

بعضی وقتها آیه آلبوم‌های قدیمی را که ورق می‌زند، عکس 5 سالگی خودش را  زیاد می‌بی‌ند.

 

آیه زمستان90

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

آرزوها:

حسبی الله

حسبی الله
آخرین باری که با دقت جلوی آینه به خطوط سنم نگاه کردم, چند تار سپیدم را از ریشه کندم. نه که جوان شوم! فقط بخاطر اینکه کم بودند و وصله نازیبا!
حالا کم کم باید تارهای تیره را از ریشه کند...
---------
دوستی به دوست دیگرم گفت تو ناامیدی و حال مرا بد میکنی!بس که دنبال معشوقت طلب وصل می کنی.

حرف سنگینی بود برای کسی که جرمش فقط عاشقیست!
یکی نیست بهش بگه خب تو هم عاشق بودی از معشوق طلب وصل میکردی.
گاهی وقتها خوشی میزند زیر دلت و دلت میخواهد با عزت و احترام به وصل برسی و گاهی وقتها هم اونقدر محزون و خاک برسر شده‌ای که راضی‌ای با هر خفتی که شده به وصل برسی.
این شده مصداق آرزوهای ما
آرزوهای پاکی و آرزوهای خاکی
نمیدونم کدومش بهتره! آرزوهایی که در کمال پاکی و تمیزی به اجابت میرسند
یا آرزوهایی که خاکمالت می‌کنند و بعد به اجابت می‌رسند.
به نظر شما اجابت مهمه یا نحوه ی اجابت؟

   + یاس حسینیه - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

من و مینا و سکوت:

حسبی الله

 شبیه آدمی شده‌ام که با مینا حرف می‌زدم.

این روزها شبیه آن،من شدم. من آن شدم که آن موقع می‌شدم. من با مینا حرف می‌زدم و او سرش را کج می‌کرد و به رویم می‌خندید و چیزی می‌گفت که هیچ کس نمی‌فهمیدش، جز من که مقابلش نشسته بودم.

من راز چشم‌هایش را می‌خواندم نه حرف‌هایی که می‌زد و هیچ کس نمی فهمیدش را -مینا دخترک دردمندِ من-

امروز عصر دلم ناگهان برایش تنگ شد، و نمی‌دانی که چقدر تنگ.سالهاست ندیدمش احتمالا باید 16-17 سالش شده باشد.

آن موقع‌ها دست‌های نحیفش را می‌گرفتم در دستم و نوازش می کردم، اوایل دست‌های سردش را می‌کشید عقب، نمی‌توانست  گرمای دست کسی را در دستش تاب بیاورد، یاد نگرفته بود از هیچ دستی. من اما با حوصله باز دست‌هایش را می‌گرفتم در دستم و برایش نقاشی می‌کشیدم روی آن و بعد بازی بازی دستش را با ورق آشنا کردم و با قلم.

و او خط‌های عشق را رد انداخت روی برگه‌های سفیدِ خط‌دار. همیشه محو نگاه او بودم، و آن لبخندی که  جهانی را در دلم لبخند می‌کرد. نگاهش که می‌کردم دلم می خندید... اما وقت‌هایی که نمی‌خندید عمق چشمانش دردی داشت که از ریشه آدم را می‌سوزاند، و نه تو و نه هیچ کس دیگر اینهمه در چشم‌های او آتش نگرفت که من.

و این اواخر وقتی می‌دیدمش دست‌هایش را می‌کشید روی صورتم و نوازشم می‌کرد... دست‌هایش گرما گرفته بود! حس مهربانی داشت. مقابل مینا من کم می‌آوردم از غم، از لب‌خنده، از درد، از سکوتی که همه‌اش حرف بود و هی زیاد می‌شدم از عشق... انگار کسی درون من تکثیر می‌شود. اصلا من خواندن سکوت را از مینا آموختم. خواندن دل را و خواندن چشم را و خواندن راز گرمای دست‌ها را هم... اصلا نمی‌دانم چقدر از مینا آموخته‌ام.

و هیچ‌کس نمی‌داند مینا چه معلم بزرگی بود.

این‌روزها باز سکوت می‌خوانم، دل می‌خوانم، چشم می‌خوانم

و گرما را از دست‌هایی که هرگز نمی‌گیرمشان.

عکس‌نوشت: بچه‌های ایزوله - مینا همان لبخندبزرگِ سمت قلبتان است!

مینا دخترکی بود که ناپدری‌اش به خاطر اینکه مشکل داشت، پنج سال در زیر زمین خانه‌اش حبسش کرده بود. وقتی پلیس او را از زیر زمین بیرون آورده بود دیگر نه حرف می‌زد نه می‌خندید، فقط هر وقت صدای گربه می‌آمد گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌لرزید... مینای بی‌نوای من... در زیر زمین با گربه‌ها و خواهرش زندانی بوده

– از بچه‌های بهزیستی که بعد به  مجتمع ایزوله منتقل شد- من هم در بهزیستی کمی با او بودم هم در ایزوله، آذر تعلیمش می‌داد و من نظاره می‌کردم.

-----------

پی‌نوشت: باید یک روز هم در مورد آنا بنویسم.

وایــــــــــــــــــــــــ چقدر دلم برای بچه‌های ایزوله تنگ شده، برای رفتن و بوسیدن و در آغوش کشیدنشون و بازی کردن باهاشون... دلم برای عشق‌بازی تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

بی‌بی و منوتو:

حسبی الله

از شادی وصل باید سرخوش بود و سرمست، به جهان باید فخر فروخت که ساعتی چند با کسی زیسته ای که دوستش داشته ای و جهانی خمار تو شود و تو خمار یار.
بیایی حرم و رقصت بگیرد از بودنش.
کم نیاوری، که تازه باید زیاد شوی از عشقی که به همه تعلق دارد.
آب گوارا خوردن از دستان بی بی آدم را سر عشق می آورد.
تب هم داشته باشی و سر عشق بیایی ببین جهان چقدر کم است برای وسعت تو. زانوی غم را بگذار برای جدایی‌ها نه وصل که حالا نوبت عاشقییت و ضیافت وصل است، بخند...
نبینم غم انگیز شود روزگارت که به عشق تو شک میکنم. نگذار جنونت به بیراهه بکشدت‌‌، این جنون باید تو را بالا ببرد بلکم بیشتر از آسمان که آسمان حقیر است در مقابل عشق، که تاب و تحمل عشق را نداشت و خدا قرعه به نام تو انداخت که در روزی مجهول به این دنیا بیایی و جهانی را از جهلِ بی‌عشقی برهانی.
به آسمان و حقارت آن در مقابلت ایمان بیاور که سرشار بودنت از عشق انتهای ناب بندگی خداست.

من به تو و به این بندگی‌ات ایمان آورده ام و عشقت را باور کرده ام.

پی‌نوشت: زیارت چند روزه‌ی بی‌بی همه‌تان را دعا کردم.

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

من - عصا - شهید گمنام -له:

حسبی الله

مدتهاست دوست دارم شونه به شونه یه دوست راه برم و حرف بزنم! حرف بزنم و راه برم...

از وقتی که پام لنگ شده، هم هیچ کس هم‌پای من نمیشه، شاید بخاطر سرعت کندمه یا شاید هم دلایل دیگه‌ای هست که بی‌خبرم! یا شاید دوستی نیست برای شانه‌به‌شانه راه رفتن.

اما آن صبح در مسجد او آمد هم‌پای من به قدم زدن، شانه‌به‌شانه، نگاهش مهربان بود دستهایش را پشتش گره زده بود و دقت می‌کرد دقیقا هم‌گام با من قدم بردارد، خسته که می‌شدم صندلی را جلو می‌آورد که بشینم.

لبخندش مهربان بود، به‌ام گفت که وقتی راه می روی عصایت را اینقدر محکم فشار نده! دستت درد می‌گیرد. عصایم را گرفت و کمی کوتاه‌ترش کرد. گفت وقتی راه می‌روی باید فکر کنی که این عصا پای توست دقیقا همزمان بالا بیارش و زمین بگذارش...

چقدر راه رفتن برایم آسان شد! صدایش دلنشین بود، آدم را می‌برد تا سرودن یک غزل، اما من هیچوقت شاعر نبودم!

فقط غزل می‌شوم در هوایت...

----------------------------------

پای آدم که لنگ باشد و بخواهد برود دنبال عشقی که در حال رفتن است، زنهایی که به زمین دوخته شده اند و انگار نه انگار که جمعیتی آسیمه سر به سمتشان می آید، همه جا که تاریک باشد و دستهای تو در دست کسی باشد که افتادنت را بخواهد همه ی اینها کافیست که بیافتی زیر جمعیت و پایت بماند زیر پاها!

بمانی زیر پاها و کمی ارمیا* را تجربه کنی، کمی عشق را بچشی، کمی  گمنامی را درد بکشی، کمی گریه کنی و هر چقدر هم که دستت را بکشند جز دردی در ناحیه قفس سینه چیزی نصیب تو نشود...

خدا افتان و خیزانم کرده! امروز که از سر کنجکاوی آتل پایم را باز کردم، دیدم نقاش محترم پالت رنگش را پر از رنگ‌های ارغوانی و آبی و نیلیست را روی پایم جا گذاشته!

نمی دانم از زمان آبشار مانده یا از زمان تشیع!

-----------------------------

خدا له ام کرده!

لای منگنه ی بودنم له‌ام  و این له‌ای را دوست دارم! درد عجیبیست که همنفس همه‌ی لحظه‌هایم شده. لابد خدا هم مرا له می‌پسندد!

----------------------------

*کتاب ارمیا-نوشته رضا امیرخانی

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

آرش زمان من:

حسبی الله

قاسم*، یک‌شبه سی آر‌پی‌جی را به قلب دشمن زد. همه را به هدف بی برو برگرد!

هی یاس! تو می توانی یک تیر ناقابل به دلِ شیطان بزنی؟

تو میتوانی یک شبِ دو تا نه به شیطان بگویی؟

آرپی‌جی پیش‌کِشَت! دو تا نه به‌اش بگویی برایت کافیست!

-----------------

*قاسم اصغری-نوجوان بسیجی 14 ساله، آرش کمانگیر کجاست بیاید تیر اندازی یاد بگیرد؟

   + یاس حسینیه - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

لبخند شهادت:

حسبی الله

آمدم روزه ام را که باز کنم به همسر محترم نگاه مهربانی انداختم و گفتم امشب تو نیت کن برای روزه ی من.
همانطور که لقمه را طرف من می آورد گفت: "انشالله با هم شهید بشیم، البته تو اول شهید بشی..."
من هم لبخندم بزرگ و بزرگتر می شد که ادامه داد: "چون نمی خواهم در این دنیا برای کسی غیر از من باشی!"
لبخندم همانقدر بزرگ ماند!

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

یا رب...

حسبی الله

این روزها که یه عضو جدید به بدنم اضاف شده، کلی از کار افتاده تر شدم!

آدم یه پاش لنگ میشه دو تا عصا هم بگیره دستش باز نمی‌تونه مثل قبل راه بره.

الان وقت دعای کمیله چقدر این دعا در ذهنم تداعی می شه:

یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

آبشار تو:

حسبی الله

رسیدم به آبشار

و تو نمی دانی چه نوری پاشیده بود خدا آنجا! باید می بودی تا می فهمیدی. یاد دخترکی هایم افتادم که از آب نمی گذشتم بدون خیسی. رفتم نزدیک آبشار تا یکم خیس بشوم اما نور مرا صدا می کرد به بالا.

یاد دخترکی هایم افتادم که از درخت بالا می رفتم! انگار صدایی دست های مرا گرفت و کشیدم بالا... من هم بالا رفتم و بالا، به پایین آمدن فکر نمی کردم که تنها یک راه بیشتر برای پایین آمدن نبود.سنگهای کنار آبشار همه لیز بودند و من هم بی حواس آنها را می گرفتم و کشان کشان خود را بالا می بردم.

رسیدم به جایی که می شد آنجا ایستاد و حض کرد، اما دیگر وقت پرت شدن بود و من پرت شدم پایین!

به همین سادگی بالا رفتم و به همان سادگی پایین آمدم، حس خوبی بود! درد داشت، نهی همه را هم داشت، آتل هم داشت، اما تو نمی دانی بالا رفتنش چه حسی داشت.

***

تقصیر زانوهایم نبود که همیشه یک هو خالی می کند،

تقصیر کفش های لیزم نبود،

تقصیر حس دخترکی ام نبود،

تقصیر دستهایم بود که در دستهای تو نبود.

آبشار لونک - جاده دیلمان. خرداد91

عکس از یوسفه، البت قبل از حادثه !!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

پنجره آشپز خونه من و یه عالمه احساس!

حسبی الله

 یک کبوتر دارم که خیلی دوستش دارم.

همیشه منتظرش هستم. صبح های زود، ظهر ها و عصرها می ایستم پشت پنجره تا بیاید. اگر می دانستم که ممکن است شب ها هم بیاید پشت پنجره شاید به انتظار دیدنش تا صبح بیدار می ماندم.

از پشت شیشه مشجر آشپزخانه خیره می شوم به پنجره تا کبوترم بیاید، بیاید و دانه دانه غم ها و غصه هایم را بچیند و ببرد...

وقتی دانه دانه نوک می زند و دانه می گیرد، حس خوشایندی سراسر وجودم را پر می کند. می ایستم به تماشایش تا لحظه ی پروازش.

حس غریبیست! آخر من همیشه از پشت شیشه ها می بینمش، خیره می شوم به اش ولی کبوتر مرا نمی بی ند، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بگیرمش در دستهایم، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بالهایش را نوازش کنم.

دوست داشتم کبوترم با من دوست می شد می آمد و می نشست روی شانه ام، و صدایش را می شنیدم.

.....*......*......*......*......

تو هم مثل آن کبوتری، نزدیکی اما هیچ وقت نمی توانم دستهایت را بگیرم!

                                                                           از دست این شیشه ها.

-------------------------------------------------------------------------------

چند روز قبل حسابی دلم گرفته بود، با کلی حس برای یوسف یه اسمس نوشتم و فرستادم:

"چه عصر دلگیریست
دلم تنگ میشود برایت
و تو
اصلا نیستی که
اشکهایم را پاک کنی
به پنجره مشجر آشپزخانه خیره میشوم و احساس میکنم
دلم به اندازه ی تمام ظرفهای چینی شکسته است
امشب که میایی
برایم یک دل چینی بیاور"

 بعد هم زل زدم به گوشیم تا شب شد و یوسف اومد، همینطور که داشتیم حرف می زدیم گفتم یوسف یه جوابی به اسمسمم بدی بد نیستا!

 گفت کدوم اسمس؟ گفتم همون که عصری فرستادم. اونوخ یوسف می گه  نفهمیدم تو نوشتی!!!! من فکر کردم از این اسمساییه که واسه امام زمان نوشتن !!!!!

آخه یکی نیست بگه همسرِ من، عزیزِ من، قوری چینی و پنجره ی آشپزخونه مون چه ربطی به امام زمان داره؟!!!!   گریه

-------

پ.ن: اگه این اسمسه رو می زدم تو گوپلاس حداقل یوسف یه پلاس زیرش می زد!

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

پدرم پر از شعر است، پر از ترانه:

حسبی الله

بین همه ی آدم های جهان، پدرم ناز مرا خیلی می کشد.

برایم شعر می خواند و نگاهم می کند، چشمهایم پر از شرم میشود و اشکهایم را قورت می دهم! نه که ناراحت شوم که پر از حس می شوم و وقتی دلم پر از حس و حرف می شود اشکهایم آمدنشان می آید.

پدرم برایم آواز می خواند، گاهی ضرب می گیرد و "برفتم به در شمس العماره" را می خواند و گاهی که شعرش می گیرد "امشب شب مهتابه" را. مادر گاهی به یک چشم غره و خنده ای ما را میهمان می کند و می گوید: "خوبه والا! شما دوتا..."

پدرم همیشه می گوید: "کی میاید مشاعره؟" و بعد مستقیم به من خیره می شود. همه ی شعرهای مشاعره ام دیگر تکراری شده اما پدر دوست دارد! پدر با آواز شعر می خواند و وقتی هم که گیر می کند شروع می کند به چه چهه زدن و وقت گذراندن تا شعری یادش بیاید.

پدرم گاهی شعر می گوید، بر وزن مثنوی. همیشه مثنوی نزدیکش است زیر قرآن و مفاتیح و فرهنگ عمیدش. وقتی نوجوان بودم من هم شعر می نوشتم، به پدرم که نشان می دادم نقدهای سنگینش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و من می فهمیدم که هرگز شاعر نمی شوم.

پدرم ممکن نیست وقتی مرا می بی ند آغوشش یا بوسه هایش را دریغ کند و من همیشه محتاج و مشتاق آن آغوشم.

پدرم پر از شعر است، پر از ترانه، اما الان چند وقتیست که برایم شعری نخوانده است.

پدرم مثل دریاست

پدرم مثل آسمان است

پدرم مثل زمین است

پدرم مثل کوه است

پدرم مثل ماه است

پدرم مثل خورشید است

.

.

.

پدرم مثل پدرم است.

گاهی هم من پدرم را بغل می گیرم.تابستان 90- اراک خانه خاله

----------------------------------------------

پ.ن. : نمیدانم چرا اینقدر دلتنگ پدر شده ام.

   + یاس حسینیه - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

کار پروانه پیله کردن نیست:

حسبی الله

ساعتهاست که بیدارم و حالا صبح شده، نشسته ام کنار پنجره ی حیاطمان که همیشه پرده ی آن افتاده است.

گوش می دهم صدای زنده گی می آید، صدای گنجشک ها و کبوتر ها.

یاد خرده های نان می افتم و صبحانه ی کبوترها، گفته بودی که هر وقت برایشان نان می ریزم نیت کنم. خرده های نان را دستم می گیرم زیر لب می گویم: "خدایا تو می دانی در دلم چیزی هست... مثل یک بیشه نور، اما خواب دم صبح که چند وقتیست دیگر نیست"

برای تو نیت می کنم.

یاد حیاط خانه مان می افتم بایک درخت انجیر کوچک و حیاط خانه ی تو با یک درخت انجیر خیلی بزرگ، مثل خانه پدر بزرگ. لابد در خانه های دور دست می شود پرده ها را کنار زد و درخت انجیر را نگاه کرد، اما اینجا نمی شود، گیر کرده ام لای تجمل و نگاه های غریبه ها!

از اول هم یوسف دلش این پرده ها را نمی خواست!

دلم می خواست پنجره ی حیاط را باز می کردم...

***

به دلم پیله کرده ام چند وقتیست، با خودم می گویم: "دل جای خوبی برای پیله کردن نیست! من داغدار همه ی پروانه های زمینم."

تو می گویی: "کار پروانه پیله کردن نیست."

***

سکوت می کنم 

تو انگار همه ی حرفهای مرا بلدی

تو حرف شو و من سکوت.

   + یاس حسینیه - ٦:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

حس لطیفی پیچیده در فضای دلم ، انگار که عشق شده اقتضای دلم

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام خدا:

حسبی الله

و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته

چه نیکنامی های زیبایی که شایسته اش نبودم، اما تو آن را در مورد من نشر دادی.

--------------------------------------

چه قدر این روزها دنبال تو دویده ام ، از این طرف جهان به آن طرف جهان... نه آن جهان دور دراز، جهانی که از آن هیچ کس جز تو نیست. حتی از آن من.

نمی دانم چرا این روزها کم طاقت و دلتنگم،

                                                      آشفته ام و بی قرار...

همه جای دنیا تو را می بی نم و دست سمتت دراز می کنم، می خواهم برسم به جهان تو اما هیچ وقت دستم به تو نمی رسد.

دلم می خواهد زیر سر انگشتانم لمست کنم... دستم را آرام می گذارم روی گردنم، گرمایش مرا یاد تو می اندازد، دستم را می کشم تا میرسم به نبضی که آن زیر دارد می زند. خوشحال می شوم که توانسته ام کمی لمست کنم، تو از این رگ گردن هم به من نزدیک تری.

آرام می گیرم...

                   سلام که نام مقدس توست بر تو

                   ممنون بابت همه چیزهایی که می دانم چیست

                   و خیلی چیزهایی که نمی دانم چیست، اما تو می دانی.

                   سپاسگذارم.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

احساس آدمها و ارتباطاتشون

حسبی الله

چقدر خوبه که ما به اطرافیانمون و دوستانمون اجازه بدیم که احساساتشون رو با ما در میون بذارند.

خیلی وقتها ما بخاطر همین مخفی  کردن احساساتمون از هم خیلی دور میشیم و خیلی وقتها هم الکی! فکر می کنیم چه آدم خاصی رو از دست دادیم.

همیشه سعی کردم که به دیگران اجازه بدم احساساتشون رو با من در میون بذارند، خیلی وقتها از این احساسها، احساس خوشایندی بهم دست داده و گاهی اوقات هم نه.

من در مورد احساساتم هیچ وقت دروغ نمی گم اما این دلیل نمیشه که دیگران هم با من همین رفتار رو کنند و من اینو خوب می دونم.پشیمون نیستم از اینکه اجازه دادم کسی احساسشو بهم بگه.

البته حس آدم باید سالم باشه. گاهی وقتها ما حس هامون مریض میشند! یعنی اشتباه احساس می کنیم در واقع حرف قلبمون رو اشتباه میگیریم و این غلطه.

همین احساسات شخصی، هستند که روابط ما رو میسازند.گاهی ما به طور احساسی با دوستی ارتباط برقرار می کنیم بدون اینکه توجه کنیم این ارتباط چه نوع ارتباطی است. اما لازمه به یک نکته توجه کنیم که نحوه ی ارتباط مهمتر از طرفین ارتباط است.

چه خوبه که هراز چندگاهی به آدم های اطرافمون و ارتباطاتمون فکر کنیم، حداقل برای خودمون مشخص کنیم که در مورد دیگران چه حسی و چه ارتباطی داریم.

   + یاس حسینیه - ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

سراب:

حسبی الله

تا آب شدم، سراب دیدم خود را
دریا گشتم، حباب دیدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را...


روزهای اول  سال به بیداری بیاندیشیم، خوابیدن بس است!


-------------------
پی نوشت: کاش خواب باشیم نه اینکه خود را به خواب زده باشیم.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

شنیدن موسیقی و تکثیر آدمها:

حسبی الله

بی مقدمه می خواستم یه چیزی بنویسم! مدتیه که این مطلب تو ذهنمه و تا ننویسم آروم نمی گیرم.در واقع نوشتن کشتن کلماتیست که تو ذهنمون رژه می رند و تا اون کلمات رو نکشی ذهنت برای پرداختن به مسائل دیگه باز نمیشه.

یه چند وقتیه یه کار جالب می کنم! که خوشم اومد اینجا بنویسمش. دوستانی دارم که علاقه ی خاصی بهشون دارم و برای من که معلمم از این رابطه های دوستانه زیاد شکل می گیره، مخصوصا بین من و شاگردهای قدیمم.

اغلب به یه موسیقی که گوش می کنیم یسری تصویر تو ذهنمون شروع می کنند به رژه رفتن و بعضی از ترانه ها دقیقا آدم رو یاد کس خاصی می ندازه و با هر بار گوش دادنش خاطره های اون آدم تو ذهنمون تداعی می شه.البته یکی از خاصیت های موسیقی و شعر و ترانه همینه.

چند وقته که وقتی پیش دوستهام که می رفتم ازشون می خواستم بیشترین آوایی رو که گوش می دن برام بلوتوث کنند، اولش یه جور بازی بود می خواستم که از روی آهنگهایی که گوش میدن کمی به طرز فکرشون پی ببرم و علاقه هاشونو سبک و سنگین کنم اما کم کم این بازی یه جورایی احساساتم رو درگیر کرد.

کم کم تبدیل شد به آواهایی که گوش می دن و یاد من می افتن، مهمترین خاصیت این کار اینه که وقتی اون آهنگها و شعرشون رو گوش می دم به ارتباط ذهنی ای که دوستم با من داره بیشتر پی می برم و گوش دادن به اون آواها یه جورایی لذت بخشه.البت جدا ازینه که من اون آواها رو می پسندم یا نه. در کل بیشتر مضنون شعرهاست که برام مهمه.

حتما این کار رو بکنید اینجوری به یه سری راز درمورد خودتون پی می برید، و وقتهایی که احساس می کنید کسی دوستتون نداره، گوش دادن به اون ترانه ها امیدوارتون می کنه به زنده گی.

من اسم بعضی از اون آهنگها رو می نویسم که برام یادگاری بمونه و اگه سالها بعد احساس کردم که دوستی ندارم، با گوش دادن به این آهنگها به یاد بیارم که زمانی کسانی بودند که دوستم داشتند.

1- آهنگ الکی - سیاوش

2- آهنگ فرشته  - سیاوش

3- من و تو بارون - احمد ماهیان

4- اگه یه روز - فرامرز اصلانی

5- نیستی - خواننده مجهول!

6-نبش قلب - مازیار فلاحی

7- یه راهی پیش روم بذار- 7بند؟!

--------------

پی نوشت 1: سال نو مبارک.

پی نوشت 2: اینم نوایی که من خیلی گوش میدم

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱

حرفهای بی هنگام

حسبی الله

- چند روزه که حال و هوای کلاس های قیصر بدجوری جوونه زده توی دلم، وقت و بی وقت و همه وقت با دیدن عکسش دلم هوای اون روزها رو می کنه و صدای آروم و محزونش توی گوشم می پی چه.... که یه بار سر کلاس برامون شعر دردواره هاشو خوند.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
...

...درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

--------------------*------*------*--------------------

این چندروز حس و تجربه ی خوشایندی در رابطه با فروش بدست آوردم!

--------------------*------*------*--------------------

یه بنده خدا بعد از دیدن تقویمم با شور و تاب ازم پرسید: "وای! این تقویم 91ه؟"

منم با خونسردی گفتم: " پ ن پ! تقویم سال 67ه به علت درخواست مکرر جلد دومش تجدید چاپ شده.چشمک"

   + یاس حسینیه - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

رفیق من کو؟

حسبی الله

چند وقتیه که نیاز به یه دوست پیدا کردم!!

نه که دوستی نداشته باشم، اما بعضیا از بس آدم دور و برشونه و دوست و رفیق دارن که وقتی به یکی اظهار دلتنگی می کنند، طرف میگه ای بابا تو که غم نداری بس که دوست و رفیق داری.

منم یکی از همون آدمهام، آدمهایی که کلی آدم دور و برشونه، آدمهای خوب و دلنشین، آدمهای دلسوز و مهربون، آدمهای عزیز و دوست داشتنی. کلی دوست و رفیق و آشنا دارم، نه که کاره ای تو این دنیا باشم ها! نه... اما هرجا رفتم خواسته و ناخواسته چند نفر پیوند خوردن بهم و مهرشون تو دلم ریشه کرده.

اما یه چند وقتیه که بین آدمهای اطرافم گمم. الان که تو داری این دل نوشته م رو می خونی لابد می گی ای ناشکر!!!

نمی خوام ناشکری کنم از خیل اطرافیانم. میخوام شکوه کنم از دلتنگی هام. برای هر کدوم از دوستام که خواستم سفره دلمو باز کنم بهم گفته: "ای بابا! یاس! تو که این همه دوست داری دیگه به من احتیاجی نداری که!

یاس! تو که خودت سنگ صبور همه ای... تو دیگه ننالی ها!

یاس! تو که خودت رازدار همه ای، تو دیگه .....

یاس! تو که .....

یاس!....."

ای بابا یاس! از دست تو.(اینو خودم گفتم!)

خلاصه این شده که دلم چند وقته پره، پر از حسرت یه دوست!

امشب که یه واگویه با خودم داشتم، یاد یکی از اسم های خدا افتادم

یه اسمی که خیلی بهش احتیاج داشتم، اسمی که خیلی آرومم کرد.

امشب بارها و بارها با خودم تکرار کردم:

.................. یا رفیق من لا رفیق له................

............................... یا رفیق من لا رفیق له................

........................................... یا رفیق من لا رفیق له................

..................................................... یا رفیق من لا رفیق له................

   + یاس حسینیه - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

تکیه گاه امن من:

حسبی الله

بهش گفتم: "میگن قراره جنگ بشه."

از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و به کارش ادامه داد انگار نه انگار اسم جنگ رو شنیده بود. داشت اخبار بحرین رو می خوند. زیر لب گفت: "نچ نچ نچ... بی وجدانا"

گفتم: "چی شده؟"

گفت: "این و ها بی های بی وجدان مردم رو به خاک و خون کشیدن..."

انگار که به یه کشف جدید رسیده باشم با هیجان گفتم: "آره دیگه! همینه!!! میگن عربستان می خواد به ایران حمله کنه!!!"

صدای خنده اش بلند شد و گفت: "کی؟ عربستان!!! آمریکا با اون عظمتش نمی تونه هیچ غلطی کنه چه برسه به عربستان...."

نمی دونم چرا اما اعتمادش و استحکام حرفش منو یاد امام خمینی انداخت.

-----

"سربازان من در گهواره ها هستند." این جمله مدام در ذهنم تداعی می شود...

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠

نوجوانی هم عالمی داشت...

حسبی الله

چند وقتیه که دلم خیلی گرفته...

همه اش دلم زود به زود تنگ میشود. تنگ میشود و کلی دلش اشک می خواهد.آن وقت تا میاید اشکهایم سرازیر شود، بغض آیه را می بینم و اشکهایم را قورت می دهم.

باید اشک هام رو بذارم برای وقتهایی که تنهام...

که اون وقت ها هم هرگز نمی رسه...

دلم می خواد تنهایی برم قدم بزنم، زیر نور ماه...

بشینم روی یه صندلی زیر یه درخت بید مجنون و زل بزنم به ماه اونوقت مثل نوجوانی هام با ماه حرف بزنم ماه می دونه که اشک ها حرفهایی از دلند که به زبان آدم ها ترجمه نمی شوند. برای همین هی به من نمی گه گریه نکن.

چقدر دلم گیر است، چقدر دلم تنگ است برای نوجوانی هام...

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

در این جهانم

حسبی الله

این روزها...

از همه ی جهان کم شده ام...

از مدرسه...

از دوستان ...

از رفقا...

از اینترنت ....

از روابط ....

اما

به جایی از جهان اضافه شده ام.

به فاطمه و آیه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام

حسبی الله

* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.

یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:

"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"

یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"

همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.

***

وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم  با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.

***

شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.

***

توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.

به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.

مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.

از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.

همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.

اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....

پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.

آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.

عکس برداری و بخیه و این حرفها...

سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.

----------------------

چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90

   + یاس حسینیه - ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

هوالرازق

حسبی الله

تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که  چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.

سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!

همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش  حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و  بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.

فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.

با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!

تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!

حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.

یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!

خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!

اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.

احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.

دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...

اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"

راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:

شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

 

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

دیوانگی

حسبی الله

وقتی میگم مدرسه نمی رم همه آدم و عالم فکر می کنند که من بیکار نشستم تو خونه و دارم وظیفه ی اصلی زندگیم که رتق و فتق خونه ست رو انجام میدم!

اما باید به اطلاع برسانم که خیر! بنده تنها مدرسه نمی رم! تدریس خصوصی و مجله و شرکت سرجاشه!

درضمن این روزها درگیر اساسی هستم برای تهیه و چاپ یک سررسید و دفتر یادداشت، که با طرح های خودم صفحه بندی شده. انشالله آماده شد فروش آن لاین هم داره.

---------  جواب سوال بهار که خیلی دوست داشت بفهمه دیوونه ها می فهمند دارن دیوونه می شند یا نه!؟؟؟------

یه روزی یه دیونه ای رفت جلوی آینه و از خودش پرسید: هی دیوونه! تو خودت می دونی دیوونه ای؟
خودش جواب داد: هی دیوونه، خودت دیوونه ای من دیوونه نیستم.

نتیجه ی اخلاقی: دیوونه ها نمی فهمند دیوونه اند، ما از بس بقیه بهشون گفتن دیوونه فکر می کنند شاید دیوونه باشند.

نتیجه ی اخلاقی تر: دیونه ها وقتی دارن دیوونه میشند نمی فهمند که دارن دیوونه می شند، پس وقتی فهمیدی داری دیوونه می شی هنوز متاسفانه یا خوشبختانه  عاقلی.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

دلم برای مدرسه تنگ است، خیلی هم تنگ:

حسبی الله

نه من نه هیچ کس دیگه ای فکر نمی کرد که یک روزی من، خانم حسینیه -که بچه ها اغلب بهم می گفتن "حسینی"،و من تاکید می کردم"حسینیه!"- دست از مدرسه بکشم.

از تصمیمم راضی و خوشحالم.اما حال عمومیم اینو نشون نمی ده، چون خیلی دلتنگ بچه ها و مدرسه می شم.روز پنج شنبه که رفته بودم وسایلم رو جمع کنم کلی با بچه ها دور همی گریه کردیم.

از سر دلتنگی بود نه ناراحتی!

برای همینم نذاشتن من برم با بچه ها خداحافظی کنم. تا شب هر وقت یادم می افتاد اشکهام مثل چک چک بارون می ریخت.

عصر هم مدیرمون زنگ زد یه دل سیر دیگه گریه کردم. از اینکه خداحافظی نکرده بودم دلم خیلی پر بود. دلم می خواست یه دعوای حسابی با یکی بکنم، اگر موبایلم رو جا نذاشته بودم خونه حتما این اتفاق می افتاد!!!!

برای تک تک بچه ها با اسم کوچیکشون نامه نوشتم. یه سری ورق داده بودم چاپ برای اینکه روشون نامه بنویسم دقیقا روزی بدستم رسید که گفتم دیگه مدرسه نمیام. تنها یادگاریم به بچه ها همون ورقه ها و نامه هاش بود.

ای وای یادم رفت به بچه های تئاتر کارت امتیاز بدم!!!! اون کارتها رو هم خودم طراحی و چاپ کرده بودم. تو مدرسه من همیشه دست به کارت بودم، تا بچه ها یه کاری می کردن یه کارت بهشون میدادم.

خیلی معلم پرورشی بودن خوبه! اگر معلم پرورشی می موندم میتونستم معلم خیلی خوبی بشم. البته یه سختی ها و اشکالاتی هم داشت اما من از پسش برمی اومدم.

شاید یه روزی باز رفتم و معلم شدم، اما حتما می رم یه مدرسه نزدیک خونمون، دوری راه تو این تهران مکافاته، عذاب شهر بزرگه که ما بر خودمون نازل کردیم.

دوست عزیز می گفت تو تصمیماتت خیلی عجیبه! اما من به هرچیزی که دل سپردم خدا اونو از من دور کرده.شاید بظاهر من خودم از مدرسه اومدم بیرون ولی در واقع این خداست که هدایت زندگی رو بدست داره و من این وسط "آیینه ی ممتحنم"

من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم، آئینه ی ممتحنم

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

وقتی در اوجی از خود فرود آی

حسبی الله

سلام که نام مقدس خداوند است بر تو

سلام خداوند بر تو

 

 دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم

و آن کلاس مقدسم بود

که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.

دل بریدم از مدرسه...

دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را

اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم

و تو

هرگز نمی دانی این

دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است

به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

بخاطر بی مهری های همیشگی؟

گفتم

پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است

گفت

پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!

مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند

به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

خوشحالی یا ناراحت؟

گفتم

زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم

 

جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد

بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من

و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.

هرچند که بارها گفته ام

وقتی می میری که فراموش شوی

 

حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست

چه معلوم شاید پشیمان شدم

یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم

یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم

 

به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها

 خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

تئاتر روز عاشورا

حسبی الله

چقدر محرم زود داره می گذره

بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....

چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.

یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.

یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.

حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.

من الله توفیق

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

خورشید

حسبی الله

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...

خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...

آیا با شکل‌های مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض می‌شود؟

چرا؟

اضافه نوشت:

١- به سوال من جواب بدین.

٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.

٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!

۴- فاطمه داره کم کم باسواد می‌شه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...

۵-  محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.

۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...

٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمی‌شنوه؟

٩- خدا این روزها خیی شرمنده می‌کنه.

١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!

١١- دلم تنگ است.

١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.

١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو می‌گم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟

١۴- امروز برای یکی از بچه‌ها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:‌خانوم چه قصه‌هایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!

١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه می‌زدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...

١۶- چقدر فکر دختر بچه‌های ١۵- ١۶ ساله صافه...

١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.

   + یاس حسینیه - ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

فیلمی از داخل خانه خدا:

حسبی الله

قبل از اینکه این نوشته رو بروز رسانی کنم یک لینک نظرم رو جلب کرد: "فیلمی از داخل خانه ی خدا" 

ماه ذی الحجه رسیده

ماه سپید خداوند که آدمها را بهشتی میکند و بدی‌ها را دست و پا بسته.اگر کسی می‌خواد توبه کنه این ماه خیلی ماه خوبیه. اگر کسی می‌خواد کار خوبی رو شروع کنه الان بهترین وقت برای تصمیم‌های بزرگه. ماه ذی الحجه سراسر پاکیه.

این ماه باید کارهای بزرگی برای خودم بکنم. یه مدتیه اصلا برای خودم نبودم. از خودم دور افتادم. همه‌اش تو فکر درس‌های فاطمه بودم.

نمیدونم چرا اینقدر حساس هستم روی فاطمه می‌خوام از همه بهترین باشه.همین باعث می‌شه بهش سخت بگیرم. دلم براش می‌سوزه فرصت اشتباه کردنو ازش می‌گیرم و خیلی مواظبشم. برای همین اشتباهاتش منو زود عصبانی می‌کنه چون سنگ تموم می‌زارم براش انتظار اشتباه کردنو ازش ندارم.

تصمیم گرفتم کمی بی‌خیال این همه حساسیتم بشم. بذارم فاطمه هم مثل همه بچه‌ها اشتباه کنه. نمی‌دونم این بارچندمه که این تصمیم رو گرفتم اما دفعه‌های قبل موفق نشدم. فقط به‌خاطر نگاه دیگران!

خسته شدم از این همه نگاه که روی من و فاطمه هست.

توی این ماه سفید از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم خودم رو کنترل کنم. خط تحملم بره بالا و از اشتباه‌های عمدی و غیر عمدی فاطمه چشم بپوشم. این ماه ماه تصمیم‌های بزرگه. ماه قربانی کردن نفس در مقابل خدا. ماه سنگ زدن به شیطان درونی خود. ماه سعی در خوبی‌هاست. ماه طواف دل است دور خانه‌ی خدا، که خانه‌ی خدا اندرون دل آدم‌هاست.

 

   + یاس حسینیه - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩

ماه مدرسه

حسبی الله

مهر داره میاد مثل هزاران مهر و مهربونی که آمده اند و نرفته اند. همیشه موقع مدرسه ها که میشه دل‌شوره دارم. یک دفعه دلم هری می‌ریزه پایین وقتی یاد بچه‌ها و مدرسه و کلاس مقدسم می‌افتم.

امسال اما با همیشه فرق داره! آخه فاطمه هم می‌ره کلاس اول.

چهارشنبه جشن شکوفه‌ها داره. هنوز مانتو و کیفش آماده نیست. خیاط مدرسه گفته از بس فاطمه کوچیکه نمیتونه اندازه قدش مانتو بدوزه و من باید خودم اینکارو بکنم.

امسال هم معلم پرورشی میشم (نیمه وقت) یعنی همه باهم برای شکوفایی مدرسه معلم پرورشی میشیم!!! خلاصه اینکه سرم حسابی شلوغه و تو دلم حسابی رختشورخونه راه افتاده.

دلم برای مدرسه تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

خدایا پرستوی توام

حسبی الله

عید بخشودگی، عید فطر گوارای وجودتان

چه زود گذشت روزهای رجب و شعبان و رمضان.روزهای مغفرت گذشت و نوبت ترک گناه رسیده. اگر بازهم گناه کردیم باز رجبی هست و شعبانی و رمضان دیگری در راه است...

اما آیا ما هم رمضان بعدی را درک خواهیم کرد؟

-----------------------------***٠***----------------------------

باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم

تابستان هم تمام شد. فصل فراغت من بود از کارم.تابستان امسال گرم بود. نه گرمای هوا که گرما گرم زندگی گرمم کرده بود. همیشه اتفاقهای مهمی در تابستان برای من می‌افتد و این تابستان موسم بازگشت بود. بازگشتی شبیه به بازگشت پرستوها.

پرستوها از خانه‌شان کوچ میکنند و بعد از سفری طولانی بازمی‌گردند به خانه‌شان. تابستان هشت سال پیش پرستوی من کوچ کرده بود و بعد از هشت زمستان در هشتمین بهار بازگشت و تابستان وعده‌گاه دیدار ما شد.

الهه که رفت فکر می‌کردم جان مرا هم می‌برد. اما با رفتن او من بزرگ شدم و بزرگتر، رشد کردم و بار گرفتم از زندگی. درخت شدم. درختی تنومند. شاخه‌هایم مامن امن پرنده‌ها شد و سایه‌سارم آرامش خاطر مسافران، من معلم شدم. یک معلم ساده، معلم ساده‌ای که هیچ نقطه نداشت. دریافتم که رفتن کلاس بزرگ شدن است، کلاس صبر کردن که....

.... الله مع‌الصابرین

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

لعیا

حسبی الله

سلام نام خداوند است. نام مقدس خداوند.

سلام  خدا بر تو

سلام لعیا

6 سالیست که از تو خبری نیست

هرچند قبل از آن هم از تو بی خبر بودم. نمی‌دانم کجای زمین و زمان من و تو بهم گره خوردیم که نه دور شدنمان از هم دست خودمان است و نه نزدیک شدنمان به هم. انگار افتاده ایم داخل یک توپ و این توپ زیر پای دخترک بی‌طاقتیست که مدام آن‌را به این ‌طرف و آن‌‌طرف پرتاب میکند.

حالا که نه از تو خبری هست نه از من،، این بی خبری آرامش خوبیست.وقتی به‌بی‌نمت نمیدانم باید دوستت داشته باشم یا از تو فراری شوم...باید نامت را بر زبان برانم یا فراموشت کنم؟

واقعیت این است که منتظر آمدنت نیستم.اما اگر از گرد بیابان رسیدی، جلوی آمدنت را نمی‌گیرم و تو را مخفی نمی کنم.

چه آشناییت  غریبی داریم و چه زندگی دوری و چه نقطه اشتراک نزدیکی! کاش می‌شناختمت...

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

دل نوشت شعبان ماه خوب توست:

حسبی الله

اعیاد شعبانیه شده و دلم چراغان... به امید اینکه پا بذاری تو دل من.

دلم مناجات شعبانیه می‌خواد. دلم می‌خواد روبروی در خونه‌ت بشینم و داد بزنم... من به سوی تو گریخته‌ام.....

حالا گیر کرده‌ام اینجا. وسط شهر بزرگ بی قانون و مدام دلم مثل آونگ ساعت‌های قدیمی این ور و اون ور می‌شه، پشت چراغ قرمز می‌مونه و گاهی بی اجازه رد می‌شه.

مدام دلم چراغ‌های سبز رو دنبال می‌کنه اما گاهی ازشون جا می‌مونه.

ای خدا...

توی این شهر بزرگ دل من تنها به گریختن خوشه... گریختن از این شهر و آدم‌هاش. گریختن از خیابانها‌ی بی نشان و تنها بلندترین خیابان این شهر است که من را به تو می‌رسونه.

همان خیابان بلند که از مسافر پنج‌شنبه‌هایم شروع می‌شه و به ایستگاه قطار ختم میشه. یک روز از همین خیابان که ساکنش هستم به ایستگاه قطار می‌روم و از شهر بزرگ می‌گریزم.

تصویر را با اندازه بزرگتر ببینید

----------------------

دل نوشت:‌دلم برای امام‌زاده صالح تنگ شده. من را یاد برادرش و جمکران می‌اندازد.

دل نوشت بعد: مشهد یادتون کردم.

دل نوشت آخر: دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ

تصویر نوشت:  روزیم نشد زیارت عاشورا رو برای تولدشون تموم کنم. این پوستر رو هم دیر آپلود کردم. انشالله مقبول افتد. با تشکر از مسافر کربلا. هزینه دانلود تصویر هم

یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان.

   + یاس حسینیه - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

فالِ من

حسبی الله

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند.

 

9 صبح پس فردا برای سی‌اُمین بار قرعه فال به نام من ِ دیوانه در میاد.

این دیوانگی و شیدایی که آسمان تحملش نکرد و انسان متحمل شد. دلیل انسانیت است.

و عشق در چهره آدم متجلی شد.

 

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

اردی‌بهشت

حسبی الله

ماه دوست‌داشتنی اردی‌بهشتم سلام

به خاطر بهشتت دوستت دارم و به خاطر بهشتم.

اما روزهایی از تو گُـر می‌گیرم... مثل آفتاب کویر در اردی‌بهشت.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

قربة الی الله

حسبی الله

اول هر کار بگو

"قربة الی الله"

اگه جرات کردی انجامش بده.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

اندکی صبر...

حسبی الله

اندک اندک جمع مستان می‌رسید

----------------------

دلمو گره زدم به پنجره‌ات دارم میام.

وقتی یهو دعوت می‌شی به جایی که همیشه دوست داری بری خیلی دلچسبه.

--------------------------

این روزها تو مود اینترنت نیستم.

-------------------------

از دست دعواهای این دوتا حوصله‌ام سر رفته! معلوم نیست می‌خوان با هم زندگی کنن یا نه!

------------------------

امسال دوباره بعد از ۵ سال با مدرسه می‌رم اردو مشهد.

-----------------------

بالاخره فهمید من قابلیت‌های زیادی دارم!

----------------------

قراره کلاس نقد و نویسندگی برای بچه‌های سوم انسانی بذارم. آخه به کامپیوتر علاقه ندارن.

---------------------

عید داره میاد. هنوز آماده نیستم.

--------------------

وصف حالی بی حال!

   + یاس حسینیه - ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

برای یک داستان بی جواب

حسبی الله

همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.

سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.

--------------

نمی دونم قصه‌ی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمی‌دونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بی‌خبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.

برای آمرزش روحش صلوات.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

یا رومی روم یا زنگی زنگ.

حسبی الله

خداوندا، خدایا

کمکم کن عمری با عزت داشته باشم و عاقبت به خیر از این دنیا برم. نه چون مردانی که می بی نم عمری با عزت زیستند و یه شبه آتش به اعمالشان زده و دنیا بین شده اند و آخرت خود را به فراموشی سپردند.

مردی را می شناختم که آبادگر روستاها بود، حالا ویرانگر اندیشه شده.

مردی را می شناختم که گاهی حرفهای گنده می زد، حالا منکر امامان شده.

مردی را می شناختم که لباس دین داشت و حالا لباس نفاق پوشیده...

مردان هفت رنگ کم نیستند،مردانی که رنگ کرده اند خود را هم.

خداوندا کمکم کن من بی رنگ باشم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

محرم آمد

حسبی الله

نقطه‌ی عطف همبستگی ملت ما محرم است.

قبلترها محرم ماه سوگ بود، از ابتدای آن تا انتهایش، فرقی نمی کرد عید نوروز باشد یا  هر مناسبت دیگری. همین که محرم می‌رسید کوی و برزن سیاه پوش می شد و ماتم گرفته، پایین و بالای شهر هم نداشت. تلوزیون و رادیو هم آهنگ شاد نداشت.
پرچم امام حسین هم یک رنگ بود، آدمهای زیرش هم یک رنگ بودند. فرقی نمی‌کرد از کدام جناح سیاسی و کدام طبقه اجتماع بودند؛ وقتی می‌آمدند زیر بیرق امام حسین همه یک رنگ و یک صدا زمزمه می کردند:‌حسین(ع) و حسین(ع) و حسین(ع).‌
نمی‌دانم آدمها عوض شده‌اند یا امام حسین؟

۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک رنگ و یک دل است.
۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک شعار می‌دهد.
و ۱۴۰۰ سال است که همه عاشقان امام حسین فقط زیر پرچم امام حسین جمع می‌شوند نه پرچم دیگری.

سال‌هاست که این هیئت‌ها و تکیه‌ها و مراسم‌های سوگواری در ماه محرم است که ما مردم را با هر گرایش سیاسی و هر طبقه‌ی اجتماعی، زیر یک پرچم جمع کرده است، و اگر من و تو این پرچم را پاره کنیم و هر کداممان زیر پرچم خودمان سینه بزنیم، پس وای بر ما...

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

عید قربان مبارک.

حسبی الله

درست روز بعد از عید قربان پارسال بود که برای اول ذی الحجه امسال برنامه ریزی کردم. نه که یادم بره. مدام با خودم تکرارش کردم و آرزوش کردم برای خودم.

حالا آروزی یک ساله‌ام همچین بار نگرفت. انشالله فردا تو عرفه بار بگیره.

خداوند نمی زاره امید بنده هاش نا امید بشه. هر وقت موقعیتی از دست بره و حسرتش رو بخوری موقعیت بهتری پیش میاد. انشالله که این بار حسرت نخورم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸

ما تحمل ِ, تحمل آدمها رو نداریم!

حسبی الله

 

یه ٣ هفته ای هست که مریض شدم و هنوز که هنوزه خوب نشدم. یعنی مریضیم در کل خوب شده، اما سرفه هام به خاطر آلودگی هوا هنوز ادامه داره.

گاهی اونقدر سرفه می کنم که حالم بد می شه و دنیا تیره و تار.

چند روز پیش تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم سرفه ام گرفت، از اون سرفه ها! بند نمی یومد که... یه پیرمردی نشسته بود همون حوالی، گفت: "زهر مار" با هر زور و سختی که بود زهر مار نوش جان کردم و سرفه هام رو قورت دادم.

اطرافیانم از سرفه هام خسته شدند.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

پول در آوردن به شیوه ی 2009

حسبی الله

امروز فاطمه گیر داده بود که فلان چیزو می خواد! منم داشتم بلند بلند با خدا اختلاط می کردم گفتم خدایا یه پولی چیزی از آسمون نازل کن!!

فاطمه گفت: مامان بگم از کجا پول در بیاری؟

گفتم: بگو عزیز جون.

گفت: نزدیک مهد کودک من یه چیزی هست، همه می رن از توش پول در میارن! خوب تو هم برو از توش پول در بیار!

گفتم: جلل خالق اینجا که تو می گی کجاست؟

گفت: نزدیک مهد کودکم! همونجایی که همیشه از توش پول در میاری ها!!!

یه کم فکر کردم دیدم بچه راست می گه یه عابر بانک نزدیک مهد کودکشه که از توش می شه پول در آورد!!!!


فرهنگ لغاتِ یاس دخترون:

-فاطمه:    مُرمُرمُرغ--> تخم مرغ

                لیلی --> خیلی

                اُنتُرو --> کنترل

                آلا --> کانال!

                امام رضا --> مسجد

آیه :         آ لا دِ --> I love you

               تا تا نی نای نای --> تاب تاب عباسی

               آ اِ --> آیه

               اَ آ --> زهرا

               دَ س ِ س ِ --> دوستت دارم

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

دخترا روزتون مبارک

حسبی الله

امروز روز دختر است. تولد حضرت فاطمه ی معصومه (صلوات الله علیه) بر همه دخترا و دختردارها مبارک!        ---همین روزها داداشم رفت که مجاور حضرت معصومه بشه---

امروز مدرسه جشنه و من و دخترام هم دعوتیم! مدرسه امسال در زمینه های گشت و گذار و جشن و مراسم خیلی فعاله. یک هفته در میون کوهنوردی. هر مناسبت یه برنامه خوب و خلاصه رسیدگی به اوضاع پرورشی و تربیتی بچه ها.

اسم وزارت خونه مربوط به ما معلم ها وزارت آموزش و پرورشه، اما همه مدرسه رو مرکز آموزشی می دونند و خیلی خیلی به ندرت پیش میاد که به قسمت پرورش بچه ها توجه درست و حسابی بشه. اما مدرسه امسالم تو این زمینه فعالیت های خوبی داره.

همیشه از اینکه به قسمت پرورش بچه ها توجه نمی شه رنج بردم، اصولا از اون دسته از معلم هایی هستم که اخلاق بچه ها برام مهمتر از درس و مشقشونه و همیشه هم سرکلاس می گم که وجود ما در کنار همدیگه فرصتی برای یاد گرفتن اخلاقه.

بین شاگردام گاه گاهی یکی پیدا می شه که در نگاه اول احساس می کنم که خیلی دوستش دارم و انگار اومدنم به اینجای دنیا دلیل بزرگی مثل اون شاگرد بوده.

امسال هم یک شاگرد خوب پیدا کردم! نه که بقیه بچه ها اونطور برام دلکش نیستند. اما وجود اون دختر برام دلگرمیه. دلگرمیه بزرگی که هیچ وقت منو از معلمی کردن خسته نمی کنه. هنوز شاگرهایی دارم که بعد از گذشت سالها باهاشون ارتباط دارم و خیلی هاشون نمی دونند که این عشق من به اونها تا چه اندازه بزرگه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.

حسبی الله

غیر از خدا هیچکی نبود.

قصه همینه! همین:

                          غیر از خدا هیچکی نبود.

نه من نه تو نه اون... همه هیچ.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

هوای گریه با من

حسبی الله

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره

حسبی الله

یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون نیشخند

دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)

یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.

باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو  خوب باش تا همه خوب باشند...

ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،

جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش

های آن

ما را می رساند به یک پل.

پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند

و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،

چه حظی می برم از تماشای آن

دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم

و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

الهم عجل لولیک الفرج

حسبی الله

نیمه شعبان ٧-۶ سال پیش بود که برای اولین بار جمعی از دوستان وبلاگی رو دیدیم. همان موقع ها که یوسف کمرش شکسته بود و بعد از ١ ماه استراحت مطلق تازه برای اولین بارها راه می رفت...

چه جمع خوبی شکل گرفت و چه دوستی های خوبتری.... حالا سالها می گذرد و همه ی آن بچه های وبلاگی که آخر هفته ها می آمدند "خونه یاس و یوسف" برای خودشان خانه و زندگی ساخته اند و سرشان رفته توی کار و زندگی شان.

دوستی هایی  که شکل گرفت هنوز که هنوز هست ادامه دارد و گاه گاهی همکاری و گاه گاهی مهمانی دادن های کوچک و ساده مانده است.

اغراق نمی کنم که بهترین درس های زندگی ام را از آدم های مجازی که بعدتر برایم واقعی شدند یاد گرفتم. و بهترین دوستانم کسانی هستند که با نوشته ها و درونیاتم با من دوست شدند. حالا دوباره نیمه شعبان شده.....

نیمه شعبان مبارک!! با همه ی آدم های خوب و همه ی آدم های ناب که گاه گاهی مجازی اند و گاه گاهی واقعی... این نیمه شعبان واقعی مبارک.

   + یاس حسینیه - ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

مرداد ماه خوب من است

حسبی الله

یوسف ، یوسف .... یاس

یوسف ، یوسف .... یاس

به گوشی؟ دیده بان من، آسودگی خیال من.

زندگی مینوییمان هر سال روشن تر از پارینه می شود و من نمی دانم این همه لطف خداوندی را چطور تاب بیاورم.

برج نشین دلِ من، باز مرداد ماه  رسید. مردادِ سخت و شیرین. مردادِ تلخ و شادی آور.

-مرداد ماهِ ماست، ماه رسیدن ها و از دست دادن ها.... در همین ماه گرم زندگی ما گرمایش شروع شد... ده سال پیش بود یا یازده سال پیش؟ چه شیرین گذشت...

یادت هست مرداد آن سالِ سخت که سرمایه زندگی مان رفت؟ یادت هست بریده بودیم از آدمها؟ اما همان سال سخت درست در همان مرداد ماه خداوند فاطمه ی ما را متولد کرد نقطه ثقل زندگی مینوییمان را.

یوسفِ من.. چه رازیست در گرما گرم این مرداد؟ هر سال مرداد که می رسد فکر می کنم به روزهای سختِ من و تو. روزهایی که خداوند برای ما آسایشی در آن قرار داده بود و ما ندیده بودیمش و چه کم صبر بودیم.... درست 2 سال بعد در همان مرداد جواب سختی هایمان را گرفتیم.

هر سال مرداد که می شود دلم گرم و گرم می شود ... دل گرم می شوم به داشتن تو و به داشتن فاطمه و آیه.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

کلاس مقدس من تمامی ندارد

حسبی الله

ماه پر برکت شعبان مبارک

دیروز خیلی روز خوبی برای من بود . با دعای خیر دوستان یک عیدی خوب از امام حسین گرفتم. یک مدرسه خوب مذهبی منو دعوت به کار کرد. خیلی برای خانوم مدیرش احترام قائلم. خیلی متین بود و واقعا معلوم بود از اون مدیرهای دلسوزه که بچه ها باید قدرش رو بدونن.

-این 10 روز که معلم نبودم خیلی بهم سخت گذشت.-

 

راستی در مورد روز بهزیستی می خواستم بنویسم که عقب افتاد. روز بهزیستی تو مرکز ایزوله بودم از یکی از کارخونه های ماشین سازی اومده بودن برای بچه ها جشن برپا کرده بود. 3-4 تا آقا و 1 خانوم، همه هیچ کاره بودند جز نوازنده که ارگ می زد و می خوند و آخر برنامه دیگه صداش در نمی یومد و آقای عکاس که هی عکس پشت عکس از بچه ها می گرفت. بقیه با نگاهی خشک به بچه ها و شادی ظاهریشون چشم دوخته بودند.

به یوسف پیشنهاد کرده بودم بیاد از این بچه ها فیلم بسازه اما وقتی جشن دردناک روز بهزیستی رو دیدم پشیمون شدم.

شادی بچه ها فقط خلاصه بود در ضرباهنگ تند و تکانهای بی اراده ی دست ها و خنده های بی دلیل. همین.

یک مسابقه هم برگزار شد اما مسئولین بهزیستی اجازه ندادند که هدیه به بچه ها داده بشه و جای جایزه به بچه ها آب میوه دادند. جایزه ها زو گذاشتن برای فروشگاه خیریه و پولش به جیب کی بره خدا می دونه.

خیلی دلم گرفت از این کار!

تنها نقط دلگرم کننده جشن سرود زیبای بچه های بهزیستی بود. ادارات برای اینکه در رزومه کاریشون کارهای خیر خواهانه داشته باشند. گاهی دست به همچین کارهایی می زنند.

راستی از آقای عکاس خواستم از من با بچه ها عکس بگیره! چون اونجا اجازه نمی دن که از بچه ها عکس بگیریم اگه بشه عکس بچه ها رو می ذارم تو وبلاگم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

معلمی شغل نیست، عشقه

حسبی الله

دلم می خواد بگم سلام!

از اینکه این همه با من همدردی کردید ممنونم! یه جورایی خیلی احتیاج داشتم که یکی بهم بگه بی خیال! دنیای معلمی توی یه مدرسه خلاصه نمیشه. عالم مدرسه خداست و همه آدمها معلم اخلاق همدیگه اند، مواظب باش دیگران چی از تو یاد می گیرند.

امروز رفتم یه مدرسه جدید، نظرشون مثبت بود فردا هم یکجای دیگه قرار دارم! اگه خدا بخواد بازم معلم می مونم، و این آرزوی منه. اگر هم جور نشد کارم رو تو بهزیستی ادامه می دم، بالاخره خدا منو بیکار نمی زاره. البته با دو تا بچه مثل فاطمه و آیه مگه می شه بیکار موند!؟!!!!

همیشه هر چیزی که یاد می گیرم عهد می کنم به یک نفر یادش بدم تا خمس علمم رو پرداخت کرده باشم حالا هم یه درس جدید گرفتم:

آدم کارگر خدا باشه خیلی بهتره تا رئیس مردم باشه.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه،که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

برای پیر جبهه، حاج علی اکبر نوری (بابا نوری)

حسبی الله

سلام پیر ِ دل نوازم

دلم گرفته... یاد تو افتاده ام.

اون روزها که تو آستین هاتو بالا می زدی و وضو می گرفتی رو خوب یادم میاد. اون کاسه سبز رنگ رو که توش آبگوشت می خوردی رو یادمه. پتو غنیمتیتو هم یادمه!

یادمه همیشه تو حیاط وضو می گرفتی... کنار اون حوض گوشه حیاط.... درخت انجیری رو که کاشته بودیوقتی می خواستن خونه رو بسازن بریدن... بوته یاس گوشه حیاط رو هم.

امشب یاد تو افتادم، دلم برات می طپه. یاد تو می افتم که جزو کهنسال ترین شهدای جبهه بودی، تو با اون سن و سال رفتی جنگیدی تا من که کودکی چند ساله بودم در آرامش بزرگ بشم. تو نجنگیدی که من پولدار بشم و یا خوشی بزنه زیر دلم و بشینم تو خونه خودم زیر کولر، و مردم رو بکشونم تو خیابون.

تو اون وفتها هم توی انقلاب بودی. همون موقع ها که چادر از سر مامان بزرگ کشیده بودند، چه غیرتی شده بودی؟! یادته؟ حالا باید روسری نازک و پـِر پــِری رو به زور رو سر بعضی دخترا نگه داشت. حالا میان تو آلمان مهد تمدن جلو چشم قاضی و پلیس، زن آبستنی رو به خاطر حجاب می کشن. میان تو خیابون ولی عصر (عج) روسری هاشون رو در میارن و می گن می خوایم به خاطر این انقلاب کنیم؟؟؟

بابانوری، تو چرا انقلاب کردی و اینا چرا؟

تو سواد نداشتی، اما قرآن خوندن رو نواب صفوی توی زندان یادت داده بود. تو ماشین آخرین سیستم نداشتی اما سوزن بان راه آهن بودی. تو خونه آن چنانی بالای شهر نداشتی اما خونه کوچیکت مأمن همه ی کسایی بود که میشناختنت.

بابابزرگم، تو انقلاب کردی چون از خوار بودن خسته شده بودی. از ارباب و رعیت بودن و از بی عدالتی.... جنگیدی تا هیچ غریبه دیگه ای جرأت نکنه به مملکت ما چپ نگاه کنه.تو رهبری داشتی که جهان را تکون داد و از خواب غفلت بیدار کرد. تو انگیزه ای داشتی که به خاطرش هم تو عربستان از صیهونیست ها کتک خوردی، هم از ساواکی ها و هم از بعثی ها. اما هیچ وقت ندیدم که شکوه ای کنی یا شکایتی. حتی وقتی ساواکیا کف پاهاتو سوزوندن یا صیهونیست ها دنده هاتو شکستند.

توی اون نمازهایی که می خونی ما رو دعا کن. شهید محراب، تو محراب که وایمیستی رهبرم رو دعا کن. رهبر همه ی مسلمین جهان رو. دلم خیلی تنگ توست و همه اش به خاطر این نوای دل نشینه. من به خون حقی که برای این انقلاب ریخته شده ایمان دارم، ایمان دارم حق پیروز است و باطل شکست می خورد.

----

پی نوشت: تو سرچ پیداش کردم.

   + یاس حسینیه - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

چشم قربونی

حسبی الله

خالم اسباب کشی کرده بود و من و خواهرم رفته بودیم کمکش تا وسایلشو بچینه. از نکته ها و حرفها و حدیث های که ممکنه وقتی ۵ تا بچه ١ تا ١٠ ساله با هم دیگه داشته باشن کلافهفاکتور میگیرم و می رم سر اصل مطلب یعنی چشم قربونی*هیپنوتیزم.

  *چشم قربونی: در زمانها گذشته و یا شاید هم حال!بعضی از مردم  وقتی گوسفندی رو قربونی می کنند چشم هاشو نگه می دارن و خشک می کنن بعد دورش پارچه های قشنگ می پی چن و از لباس بچه هاشون آویزون می کنن تا چشم نخورن! سبز

حالا داشته باشید یه چشم قربونی که مال پسر خالم بود. البته پسر خالم الان ٣۶-٣۵ سالشه. فکرشو بکنین اون پارچه قشنگ بعد از این همه عمر باید چه شکلی شده باشه.سبز اولین باری که بنده با پدیده چشم قربونی آشنا شدم پارسال خونه خاله بود. همه فامیل جمع بودن و من مثل یک مادمازل مژهنشسته بودم که خاله خانوم گفت : "بیا اینو بگیر ببند به آیه(دختر کوچیکم)" منم دیدم یه چیز گرد و سیاه دستشه گرفتم ازش و گفتم: "این چیه؟" فرمودند: "چشم قربونی." گفتم :"یعنی چی؟" باز فرمودند: "چشم گوسف....نده" هنوز حرف خالم تموم نشده بود که مادمازل قصه انگار سوسک دیده یک جیغ بنفش کشید و یک متر پرید هوا! و چشم قربونی رو پرت کردم وسط مهمونا، بعدشم که نگاه های چپ چپ و خنده های دیگران.دلقک

٣شنبه خونه خاله داشتم نوشت افزارها رو مرتب می کردم. خاله هم جلوی من نشسته بود و وسایل رو میذاشت تو کشو. دیدم یه خمیر بازی چرک و کثیف افتاده تو وسایل برش داشتم که بندازم دور که چشمتون روز بد نبینه!!! دیده چشم قربونیه!آخ شروع کردم به جیغ کشیدن! اونم چه جیغ هایی! خالم هم که فکر کرده بود من مارمولکی عقربی چیزی دیدم شروع کرد به دویدن و جیغ زدن! من وسط جیغام گفتم چشم قربونی!!!!! چشم قربونی!!!! شیطاناسترس

ریحانه (خواهرم) از اون ور خونه اومده بود و دستش رو گذاشته بود رو دلش و می خندید و می گفت:"هر بار که این چشم قربونی رو خاله در میاره تو باید یه دستی بهش بزنی" خندهمنم دویدم رفتم دستمو شستم. مامان گلی که گوشاش سنگینه تو اتاق بود فکر کرده بود که جونوری چیزی دیدیم. چادرش رو مچاله کرد تو دستش و گفت الان می برم بیرون می تکونمش! نترسین جونور که ترس نداره!گاوچران

گفتم مامان گلی چشم قربونی بود! ولی مگه می فهمید؟ با خاله جون بالاخره فهموندیم به مامان گلی که جونور نبوده . مامان گلی هم چادرش رو بی خیال شد و اومد نشست و به خالم گفت: "تو چشم قربونی داری؟" گفت آره . مامان گلی گفت: "خب چرا دنبال سر بچه ها نمی کنی؟‌بده آیه!!!"خنده

دیگه جیغ هام تبدیل شده بود به خنده! انگار که مامان گلی ندیده بود من چقدر از چشم قربونی می ترسم! نگرانکلافهریحانه گفت:‌"خاله، چشم قربونی مال خودته؟" مامان گلی جواب داده:‌"نه چشم گوسفنده!" اینجا بود که ما از خنده دیگه ترکیده بودیم!! قهقههقهقههقهقهه

   + یاس حسینیه - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

حق

حسبی الله

چه روزهای سختی گذشت و چه روزهای سخت تری در پیش است.

هر کسی در هر گوشه ای دم میزند که حق با من است. من حق می گویم و دیگران ناحق.

یادم می آید که یک بار عزیزی می گفت: "حواست باشد لقمه شبهه ناک و یا خدای ناکرده حرام سر سفره ات نرود! چون آن وقت است که خط بین حق و باطل را گم می کنی! فکر می کنی حق با توست در حالی که به سمت باطل می روی، و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمک کند، چون گوشهایت بروی حق بسته می شود و چشمانت کور و نمی بی نی و نمی شنوی حق چه می گوید و کجا را نشان می دهد. آن وقت است که راه می افتی دنبال خودت! و هیچ کس را جز خودت بر حق نمی دانی."

شنیده ام که برترین مخلوق خدا می گفته :"حق با علیست و علی(ع) با حق است."

چشمهایم را بروی آدمها و حق هایشان می بندم، دلم می خواهد وقتی چشم باز می کنم شریعت را به بی نم که راه علی(ع) را نشانم دهد.

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

مرهم دستهایت را می خواهم

حسبی الله


مرهم دستهایت را می خواهم magnify
سلام فاطمه
این روزها آنقدر در لابلای زمانه گم شده ام که نا پیدا
و هیچ کس نیست که مرا پیدا کند، جز تو
تو کجای جهان به نظاره اطلسی های بهار نشسته ای؟
تو کجای جهان مدهوش آواز قناری ها شده ای؟
تو کجای بودن ها نبود شده ای؟
دلم برای تو تنگ است، انگار سالهاست که تو را ندیده ام
سالهاست که نبوسیده امت
و سالهاست که تو را در آغوش نفشرده ام
فاطمه، فاطمه ی من
این روزهای سخت مرا دریاب، مگذار قالب تهی کنم از خویشتن خویش
فاطمه.... فاطمه ی من
من سالهاست که با عطر وجود تو دل خوشی هایم گوش فلک را کر کرده است
حالا این عطر ماندنی ات را از من دریخ نکن
فاطمه، من در انتظار دستهای مهربان تو،سالهاست که چشمهایم را بر روی خود بسته ام
دستهای نوازشت را پشت پلکهای خسته ام بگذار، دست های تو از هر گلابی مرهم تر است

   + یاس حسینیه - ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

تو هیچ می دانی ایزوله یعنی چه؟

حسبی الله

یادت هست روزهای ماه رمضان رفته بودم به آخر دنیا؟

جایی که بچه های ایزوله را نگهداری می کردند؟

جایی از جاهای دنیا هست که آدم هایی که آدمها امیدی بهشون ندارند را می فرستند آنجا. آنجا آخر دنیاست. انگار دقیقا در همان نقطه، دنیا کوچک و کوچک شده تا به اندازه ی یک اجتماع کوچک از آدمها در آمده

آدمهایی که از دنیا قیچی شده اند و انگار در یک جزیره در وسط مثلت برمودا زنده گی می کنند. جایی که هیچ بنی بشری نمی داند آنجا کجاست.

یک بار آن هم تنها چند دقیقه بیشتر به آن دنیای ایزوله ی آدم ها وارد نشدم. اما هرگز آن تصاویر مبهم و دل پر پر کن را از یاد نبردم. آذر (همان که همه دوستش دارند) هر هفته به آنجا می رود و با بچه های گنگ کار می کند.

تصویر تزئینی است.

حالا که مدرسه تمام شده و دیگر کلاسی ندارم. می خواهم با آذر بروم و آدمهایی که به قول ما اینترنتی ها از دنیا ایگنور شده اند را در لیستم اد کنم.

در اد لیست من علاوه بر فاطمه هایم (شاگردانم) کسان دیگری هم هستند که هیچ وقت از آنها حرف نزدم. اگر توانستم گاهی اد لیستم را برای شما رو می کنم!!!! آدمهایی در این دنیا زنده گی می کنند که تنها با یک لبخند جان می گیرند و تنها با یک اخم جان می بازند.

در نگاه هایمان تجدید نظر کنیم.

   + یاس حسینیه - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

بیست

حسبی الله

هر سال نو آغاز یک زندگی نوست، یک روز نو.

هر سال ٢٠ روز که از بهار می گذشت من و یوسف به هم نمره ٢٠ می دادیم.

از پارسال ٢٠ روز که از بهار می گذره

خدا به ما نمره ٢٠ می دهد.

امسال ٢٠ام آیه ١ سالش تموم می شه.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸

ببخش تا عزت یابی

حسبی الله

بخشیدن دیگران خیلی آسونه، فقط باید چشماتو ببندی و همه چیز رو فراموش کنی. به همین راحتی....

پس چرا ما همدیگه رو نمی بخشیم و مدام اشتباهات دیگران رو به رخشون می کشیم؟

برای بهتر زندگی کردن بهتره گاهی چشمامون رو روی اشتباهات همدیگه ببندیم.

شجاع ترین آدم عالم (امام حسین)می فرمایند: "شجاع ترین شما کسی است که عذر دیگران را می پذیرد."

حالا ما هر عذری که برامون میارن اول فکر می کنیم راست میگه یا دروغ،‌بعد تصمیم می گیریم ببخشیم یا نه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

فاطمه

حسبی الله

یوسف یوسف ............ یاس

یوسف یوسف ............ یاس

 

 

سلام همسرم، سایه ی آسودگی خیالم

                                             سلام

یوسف به گوشی......... به پیام من؟

                    به گوشی، جانِ من؟

      باز من و تو، با هم

             از برج مینوی تو، از خانه ی من

                       یک وجب دیگر از آسمان را هدیه گرفتیم.

                       یک دانه از تسبیح خدا را

                       یک میوه از بهشت را

      باز من و تو لایق عشقی شدیم که در حد تصور دیگران نیست.

      باز خدا از بالای آسمان نوری تاباند به

                            خانه ی مینو ای مان.

دیده بانِ آرزوهای من؛ برج نشین دلِ من،

         باز من و تو با هم گفتیم:

                    "اصل تویی، من چه کسم؟

                               آئینه ای در کف تو

                           هر چه نمایی بشوم

                                          آینه ی ممتحنم."

 

امتحانمان قبول!

 

سلام دخترم ....... فاطمه.

همین یک جمله!

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

تنها ماندم- تنها با دل برجا ماندم:

حسبی الله

فکرشو بکنین! آدم توی یک آموزشگاه رنگین، 2 تا مجله ی وزین، 3 تا مدرسه ی سنگین کار کنه! تازه کلاس خصوصی هم داشته باشه و تازه تر اینکه مجله شون براشون کلاس های ضمن خدمت!!!!! هم گذاشته باشه! و تازه ترتر اینکه اساتید محترم هم هی مشق و کارگاه کتاب خوانی راه بندارن! اون وقت آدم وقت می کنه که وبلاگ بنویسه؟ یا حتی ایمیلاش یا آف لایناش رو چک کنه؟ آخه این انصافه که از من انتظارهای فوق بشری داشته باشین؟

اونم توی این شرایط حاد و بحرانی!! وقتی حاد و بحرانی بودن یک مسئله بق رنج (یا شایدم بغ رنج!!!! به هر حال صفحه کلید من حروف فارسی نداره!! البته ضعیف بودن املا فکر نمی کنم به فارسی بودن یا نبودن صفحه کلید ربطی داشته باشه.) رو هی به رخ میکشم یعنی خیلی خسته شدم.

این روزا یوسف نیست! و من پر شدم از یکنواختی و دلتنگی. با این همه کار که سرم ریخته و خیلی مشغولم همه فکر می کنن که نبودن یوسف چندان تاثیری روی من نداره! اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنم!!!!! با این همه کارای جورواجور دیگه هوس هنرپیشه شدن ندارم!

دلم تنگ شده! آخه من با این دل تنگ و باریک چطوری میتونم 1 ماه دیگه نبودن یوسف رو تحمل کنم؟ این روزا اصلا دل و دماغ برام نمونده! از هر چی مهمونی و سر و صداست خسته ام و فرار میکنم. بعضیا کاش شرایط رو درک می کردن!!! این روزها روزهای تنهایی و دلتنگیست....... خیلی تنها موندم......

 وقتی یوسف نیست انگار هیچ کس نیست.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

 

حسبی الله

سلام!

سال نو مبارک.... صد سال به از این سال ها....

الان مسابقه ی ایران و کره ی شمالی شروع شده  شما حدس می زنید چند چند بشن؟ 

من که میگم انشالله ایران ببره  (۲-۰)

به افتخار ایران :

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤

لبخندی بنشان

حسبی الله

 

سلام

همیشه یاس میومد تو وبلاگ من مینوشت .حالا من اومدم نوشته های من با یاس خیلی فرق داره ما هر کدوم تو یه عالم دیگه ایم اما من نیومدم اینجا  از خودم بنویسم یه ماهیه که از یاس میخوام این متن رو برای من اینجا بزاره چون خواننده های بیشتری داره اما انگار خیلی مشغوله برای همین خودم اومدم وقتتون رو نمیگیرم و حالا اصل ماجرا :

 

برخی از مادرا رو که میبینم از اینکه اسم خودم رو مادر بزارم خجالت میکشم . اگه میگن بهشت زیر پای من و امثالهم هست پس زیر پای اون مادرا چی هست چیزی بالاتر از بهشت هست که بشه زیر پای اونا گذاشت مادرایی رو میگم که از بچه های معلولی مراقبت و پرستاری میکنند که هیچ امیدی به زندگیشون ندارند و مثل یه پروانه دور شمع وجود بچه ای میگردند که ممکنه فقط یه تکه گوشت متحرک باشند .

مادری رو میشناسم که با هزار عشق و امید کودک فلج نابینا و فلج مغزی اش رو 4 سال در آغوش خود به مهد کودک و مراکز درمانی آورد آنقدر که به خاطر سنگینی وزن بچه دچار بیماریهای مختلف شد و خونه نشین . حالا همون بچه که  تا اسمش رو میاوردی  دو تا سه ساعت جیغ مدام میکشید بعد از آمد و رفت های فراوان به مراکز گفتار و کاردرمانی و روبراه شدن وضعیت گفتاری و تا حدودی برطرف شدن مشکل جسمی و حرکتی حالا به بیماری سخت تری دچار شده که به شدت خانواده عزیزش رو نگران کرده کلیه های این دختر 6 ساله کاملا از کار افتاده و به علت ضعیف بودنش یا دلایل خاص دیگه پزشکی نمیتونند دیالیزش کنند و روز به روز حالش بد و بدتر میشه گروه خونی این کودک او مثبته و پدرش میتونه بهش کلیه بده چون اگه بخواند کلیه بخرند باید 8 میلیون تومان هزینه کنند در حالی که تمام در آمد پدرش فقط خرج هزینه درمان او میشه 5 آمپولی که هر هفته باید برای ادامه زندگی 3 تای اون رو تزریق کنه 12 هزارتومانه و این مبلغ اینقدر برای اونا زیاده که وقتی میگه 12 هزارتومان گویی از 120 هزارتومان یاد میکنه ازادامه مراحل درمانی عاجزند و امکانات مادی ندارند نمیتونند کلیه پیوند بزنند . با نا امیدی و اندوه میگفت دکتر قطع امید کرده و گفته این بچه ارزش پیوند زدن نداره چون ممکنه فردا پیوند رو پس بزنه و فقط با داروهایی زنده است که همتون میدونید هزینه تهیه اونا چقدر سرسام آوره . ازتون میخوام هر کی که اومد اینجا و این چند خط نا رسا که نمیتونه از رنج اون خانواده حکایت درستی ادا کنه توی وبلاگش شرح این ماجرا رو بده تا بلکه کمکهای مادی ما قطره قطره هر چند اندک مشکل مالی این خانواده رو حل کنه تا بتونند با دارو غنچه زیبای خود را کنار خود ببینند کودکی که با خون دل بزرگ شده و اکنون فقط به خاطر فقر مادی داره از دست میره نگذاریم اشک به چشم مادری بیاد که با درد های شدید جسمی و بیماری های سختی که داشت با زحمت و تلاش این کودک را به وضعیت مطلوب رفتاری رسانده .

 مژده انتظاری از کسی نداره اما من نتونستم بی تفاوت بمونم شاید با کمکهای مادی ما او بتونه راحت تر زندگی کنه .

شماره حساب بانکی او :۶/۸۰۹۸۹۹  بانک ملت شعبه یافت آباد

احتمالا مادر مژده و مادرای بچه های استثنایی نابینا خواننده وبلاگم هستند نتونستم اصل این متن رو بنویسم ... خواهش میکنم با کمک های نقدی هر چند اندک بگذاریم مژده راحت تر راحت بشه با درد کمتر با داروهای مسکن بهتری التیام پیدا کنه ...

التماس دعا برای تمام بیماران جواب شده .

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳

من سرما خوردم + آمپول! بیاین بریم تنگه واشی.

حسبی الله

دوشنبه سرما خوردگی بدی داشتم و حالم خیلی بد بود. مامانم اومده بود یه سری به من بزنه و برام سوپ بپزه که چشمتون روز بد نبینه.... بنده ی خدا رفت توی آشپز خونه و سُر خورد افتاد زمین. خیلی بد افتاد زمین. من خوابیده بودم از صدای افتادنش یه دفعه بیدار شدم و خیلی هول کردم و ترسیدم. تا چند دقیقه اصلا مامانم نمی تونست از جاش تکون بخوره، فکر کردم حتما استخوناش خورد شده. نمیدونستم که چه کار باید بکنم فقط داشتم گریه می کردم. چند دقیقه خوابید بعد هم بلند شد و گفت که چیزیش نشده و می خواد بره خونه منم باید می رفتم کلاس.

خلاصه رفتم آموزشگاه یکی از همکارام ازم پرسید حال مامانت چطوره معده ش درد می کرد؟ گفتم خوبه و یه دفعه زدم زیر گریه!!! گفتم که اومده بود خونه ی ما کمک من که سُر خورد افتاد زمین، خیلی ناراحتم براش نمیدونم چش شده.... همکارم هم هول کرده بود (همونجا که من درس میدم مامانم هم درس میده-تریپ خانواده فرهنگیه دیگه)

با چشمای قرمز باد کرده رفتم سر کلاس و قیافم حسابی تابلو بود که گریه کردم. فاطمه پرسید خانوم چیزی شده؟ گفتم نه! زهرا گفت خانوم اگه مشکلی پیش اومده و میشه کمکی کرد ..... گفتم نه چیزی نیست. مشکلا هیچ وقت با من وارد کلاس نمی شن. مشکلا بیرون کلاس می مونن و من وارد میشم. خلاصه شروع کردم به درس دادن و سعی کردم دیگه به مامانم فکر نکنم. بچه ها هم مرام گذاشتن و هیچی سوال نپرسیدن!!! منم کلی بیشتر از همیشه درس دادم.

به محض اینکه از کلاس اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه دوباره زدم زیر گریه و تا خونه داشتم گریه می کردم. به مامانم هم که زنگ زدم هی الکی می گفت چیزی نشده چیزی نشده....

(استخونای مامانم خدا رو شکر نشکسته بود اما کوفتگی پیدا کرده بود و هنوز هم درد می کنه دعا کنید زودتر خوب بشه. انشالله)

اردوی قبلی که با مدرسه رفتم اونقدر از گل وسبزه و درخت بالا و پایین رفتم و با بچه ها بازی کردم و دویدم که دیگه برای هیچ اردویی از بنده دعوت نکردن که خدمت برسم!!  امروز هم آخرین اردو بود، یعنی اردوی اختتامیه و خانوم پرورشی دیگه سراغی از من نگرفت.... گمونم با اون همه شیطنتی که من کردم اردو که هیچ! سال دیگه اصلا مدرسه هم راهم ندن!!!

آخه یه بار خانوم مدیر داشت در مورد یکی از معلمهایی که عذرش رو خواسته بودن می گفت که با بچه ها دست به یکی می کرده و در کلاس رو  قفل می کرده و کارهایی از این قبیل. اما بنده از این کارا نمی کنم! کلاس درس جای خودش رو داره و اردوی تفریحی هم جای خودشو. ()خلاصه امروز که گذشت و اردوی مدرسه بی اردوی مدرسه! انشالله جمعه اردوی دسته جمعی وبلاگی ها خوب میچسبه ها! اونم کجــــــــــــــا؟؟ تنگه واشی.

منتظر حضور سبز و زرد و کرم و قهوه ای و قرمز شما هستم!

 

راستی یادم رفت بگم !‌ هر خانومی که  پایه ی گیم نته! یه میل بزنه به banoo_2003@yahoo.com یه قرار بزاریم با هم بریم . چیه جرا اینجوری نیگا می کنی؟‌مگه به من نمیاد برم گیم نت کانتر بازی کنم؟  خلاصه طرف حسابم با خانوماست بیاین یه گروه بانوان گیم نتی را بندازیم.(رو کم کنی آقایون )

   + یاس حسینیه - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳

روزی که دکترای فلسفه گرفتم !!!!

حسبی الله

سه شنبه روزی بود که قرار شد من برم دانشگاه رهگذر اینا! آخه رهگذر جونم کنفرانس داشت و من هم بیکار بودم! رفتم که امید قلبی باشم! ومهمترین دلیل تولد رهگذر جونم هم بود.

خلاصه 3 شنبه شد و من با هزار زحمت صبح کله سحر!! دل از رختخواب کندم و آماده شدم که 9 دانشگاه باشم.

رهگذر هنوز نیومده بود. به من هم گفته بود که تو کلاس 210 کنفرانس داره، منم با اطمینان قلب رفتم دم کلاس 210 که با تعجب دیدم اونجا دفتره! و یه چند تا خانوم و آقا دارند به امور دانشجویان میرسن!

خلاصه رفتم کل طبقات از کلاس 110 تا 2010 رو سرک کشیدم ببینم این بچه کجا کلاس داره! اما انگار که کلاسش تو ناکجا آباد تشکیل میشد! از شانس بدم هم اسم استاد رو هم بلد نبودم! خلاصه ی کلام احساس سر کار رفتن عجیب پا پی ام شده بود، رفتم جلو حراست واستادم 2 دیقه نشده دیدم حضرت خانوم داره عین موشک میاد تو!!!!

خلاصه خانوم شماره کلاسش رو اشتباه داده بود و با هم ما رفتیم سر کلاس. هنوز استاد نیومده بود که دوستای رهگذر پرسیدن این کیه باهات اومده؟ اونم گفت دوستمه.... یکی برگشت از من پرسید اِ... ترم چندمی؟ (کی بهش گفته بود که من دانشجو ام خدا میدونه!) منم با کمی مکث و خنده گفتم ترم آخر!

همین گفتگو در مورد من کافی بود! که همه فکر کردن که بنده فلسفه خوندم و شنیدم که یکی میگفت حتما فوق لیسانسه! خلاصه درد سرتون ندم ساعت کنفرانس رسید و خانوم رهگذر رفت پشت تریبون و شروع کردن به کنفراسیدن و یکی از همشاگردیها هم هی بحث راه مینداخت و با یه نفر دیگه علیه رهگذر عزیز بنده جبهه گرفته بودند و من هم با نگاه های عاقل اندر سفیهانه! و خنده اون دو همشاگردی رو زیر نظر داشتم و اونا هم هی خودشون رو از زیر نگاههای من جمع و جور میکرن. خلاصه من هم حرفی نزدم و کنفرانس به خوبی و خوشی تموم شد.

بعد هم من و رهگذر رفتیم و نهار خوردیم و برای خالی نبودن عریضه یه پیتزای اضافی سفارش فرمودیم! غذامون که تموم شد پیتزا به دست راه افتادیم توی دل بارون ... هوا هم حسابی دونفره بود و ما هم که دونفر!!!! با هم رفتیم پارک و نشستیم روی یه صندلی وسط بارون و شروع کردیم به خوردن پیتزا!!! پیتزای بارون هم خوردن داره ها!!!

بعدش هم رفیتم سر کلاس اخلاق! که یه کم اخلاق یاد بگیریم. یه استادی داشتن به نام آقای خالقی انگار. کار جالب و به یاد موندنی ای کرد... به مناسبت روز دانشجو به همه ی دانشجوها با دست مبارک خودش یه کارت هدیه داد که روی اون یک جمله ی حکیمانه نوشته شده بود. خیلی از این کار استاد شریف خوشم اومد.

 

 

بعد از چند روز از حضور بنده در دانشگاه رهگذر اینها!!! بر سر زبونها انداخته بودن که اون دوست خانوم رهگذر که باهاش جلسه ی قبل اومده دانشجوی سال آخر دکترا بوده!!!!!!!!! و اون همشاگردی هم کلی به قول خودش جلوی من ضایع شده.

خلاصه بنده یک روزه دکترای فلسفه گرفتم! میتونین شما هم بگیرین.


   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢

آش

حسبی الله

سلام!
دوشنبه جاتون خالی (خصوصا خصوصا جای پروا جونم) !! نبودین ببینین چه آشی تحویل ملت دادم  خیلی خوشمزه شده بود!!!!!!! (خودم نگم کی میگه ؟‌)  همینجا از دوستانی که اومدن تشکر مخصوص میکنم :

از زینب عزیزم که کلی سبزی خرد کرد. (دستت درد نکنه کدبانو جونم)

از بهار خوبم که تا اونجا اومد و ولی نموند که آش بخوره !  ( احتمالا ترسید که دیگه اقوام و آشنایان رو نبینه یک راست از خونه ی ما به بهشت زهرا منتقل بشه! اما بهار جون دیدی همه سالم از خونه ی ما رفتن؟ )

از زینب گل که زحمت کشید و اومد. و برای اولین بار خونه ی یاس و یوسف رو دید زینب جون چشمت روشن)

از فاطمه ی گلم که کلی زحمت کشید و با شرایط ویژه اومد  (ممنون انشالله که آش پشت پای کیمیا رو با هم می پزیم!)

از عمه ی نازنین که از سر کار اومد و بعد هم ما رو برد مسجد امام حسن احیا.

از زهرای نازم که دیگه از تازه کاری در اومده و کهنه کار شده! ‌اما برای شکسته نفسی اسمش هنوز تازه کاره! راستی چشم تو هم روشن که خونه ی یاس و یوسف رو دیدی

از رهگذر قشنگم که ما رو خیلی قشنگ سر کار گذاشت و نیومد !!!

و از همه ی دوستانی که دلشون پیش آش ما بود ولی سعادت نداشتند بیاند و دست پخت خوشمزه ی منو بخورن

و از ریحانه ی عزیز و خوب و نازنینم که با حسن و حسین خوشگلش مجلس ما رو رونق داده بود    (ممنون عزیز دل من که من رو هیچ وقت تنها نمیزاری )


 با عرض شرمندگی هم باید بگم که ۵ شنبه هیچ خبری نیست !!! همه ی خبرا کنسل شد

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢

 

حسبی الله

سلام

دیروز یوسف با سایموند و شهاب و پوریا و سید رفت.... 10 روز دیگه انشالله بر میگرده. یوسف که رفته انگار همه ی حال و حوصله ی منو گذاشته توی ساکش و برده!

انقدر کم حوصله هستم که حتی سر کلاس دکتر قیصر هم نرفتم! منی که همیشه برای روز شنبه لحظه شماری میکردم که کلاس کی شروع میشه! امروز اصلا حس رفتن به کلاس رو نداشتم و گرفتم خوابیدم....

خیلی وقته که خاطرات روزم رو ننوشتم! خاطره نویسی یادم رفته!

* امشب افطاری خونه ی مامان بزرگ دعوتم، دیشب هم که خونه ی ریحانه دعوت بودم! تا صبح هم دیگه موندم اونجا.

* برای یوسف 2 شنبه میخوام آش پشت پا بپزم! قراره که : زهرا - مرضیه - زینب - فاطمه - پریناز - زینب - معصومه - خواهر لولک - خواهر شهاب - رهگذر- فاطمه - نگین و هر کسی دیگه ای که دوست داره! بیان خونه ی ما...

راستی اگه دوست داری بیای برام ایمیل بزن که آدرس خونه رو (البته این خونه دیگه آدرسش yas115.persianblog.ir نیست!) برات بفرستم و بیای.

* راستی بچه هام هم همه حالشون خوبه سلام میرسونن! و به زودی هم نعش بنده رو تحویل میدن! البته این بچه ها از اون بچه ها نیستن ها! منظورم همون شاگردهای گرانقدر و معلم دوستمند!!!!!!!!(آره جون خودشون و عمه شون)

درس دادن توی مدرسه هم عالمی داره... من به این نتیجه رسیدم همه ی معلمهایی که میرن توی مدرسه ها درس میدن همه شون دیوونه اند! تعجب نداره که! اگه دیوونه نبودن که معلم نمیشدند! در ضمن منظور من از دیوونه همون عاشقه!!! البته عاشق ِ دیوونه!

یه وقت دیگه که حال داشتم یه کم از دردسرهای معلمی میگم!

فعلا خدا حافظ

   + یاس حسینیه - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢

خاطره نویسی !

حسبی الله

امروز کلاسهام بعد از ۵-۴ ماه  دوباره شروع شد!

عالی بود!

یه کلاس ۹ نفره! که فقط ۳ تا از شاگردام از خودم کوچیکترن! بقیه شون جای مادر بزرگ بنده هستن از شاگرد ۱۳ ساله دارم تا ۳۸ ساله.

امروز که رفتم آموزشگاه همه ی همکارا از دیدن بنده بعد از این مدت طولانی به وجد اومده و حسابی ذوق مرگ شده بودن. از معاون آموزشگاه تا مامان آموزشگاه همه با اینجانب دیده بوسی نمودند  و کلی بنده را تحویلیدند!


 

 

راستی بگم که نگین نگفتی ها!!! از این به بعد میخوام اینجا فقط خاطرات بنویسم! گفته بودم که؟ دیگه از متن ادبی و این حرفا خبری نیست. متنهای ادبیم رو توی وبلاگ ادبیم مینویسم. اینجوری طبقه بندی شدست. اگه حوصله خاطرات خوندن ندارین دیگه نیاین ؛ خونه ؛  اینجا دوباره میشه عین همون خونه قدیمیه! وبلاگ خوبی میشه! باور ندارین از آرامش بپرسین که قبلنا وبلاگم چه قدر خوب  بوده؟‌چطور بوده؟ چون آرامش از اون دوستای خیلی خیلی قدیمیه! همیشه هم به بنده لطف داشته و سر میزده.

راستش بازم دوباره میخواستم که نظر خواهی اینجا رو بردارم! آخه خاطرات که نظر نداره! ‌ولی باید اعتراف کنم که از بعضی از دوستان گلم جرات نکردم! هنوز جای کتکهایی که اونبار به من زدن مونده!


راستی! اون گلای بالای صفحه رو هم تقدیم میکنم به : همسر مهربونم  

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢

خدا:

حسبی الله

بابا طاقت ندارم! ن... دا.... ر....م !!!! ندارم!

یعنی چی ؟ یعنی چی که یه آدم گنده که فریاد هوار هوارش گوش دنیا رو پر کرده اندازه من که حداقل ۲۰ سال ازش کوچیکترم در مورد خدا اطلاعات نداره!

مگه میشه!

مگه میشه کسی خدا رو نشناسه؟ و تنها شناختش از خدا این باشه که خدا یکی است!.....

برای من که دردناکه!‌شما رو نمیدونم؟؟؟

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢

اندر احوالات شیخ و ادیب فهیم مجتبی همدانی(بع)*

حسبی الله

اندر احوالات شیخ کبیر بسی اقوال آورده اند به کذب و صدق.
آورده اند که شیخ به عهد صغر بس خجول بود و گوشهء عزلت همی گرفت و آداب سخنوری هیچ ندانست.مامش به درگاه خدای انابه بکردی و به هر امامزاده و سقاخانه نذر بسیار نمودی تا بل گشایشی در کار وی شود و فرجی حاصل.حتی منقول است که وی را سالی به پنجرهء پولادین ببستند با رسن به جهت شفا.
پدر شیخ بس غمین بود زین واقعه و اهتمام نمودی در جهت سرور دل عیال.نقل است روزی پدر به حال تفکر در کوی قدم زدی،ناگاه آوایی شنیدی بس خوش.گل از گل رخسارش شکفته شدی و قلبش مسرور گردیدی که این صوت جلی از جانب پیر مکتبخانه بود.پدر بدانجا شد برای عرض ادب،بسیار مباحثه نمودی و قیل و قال کردی تا پیر منت نهاده و شیخ را به شاگردی قبول نمودی.
و این خود نقطهء عطفی بود در زندگی شیخ مجتبی(بع).

******
شیخ بسی ناله سر داد و افغان نمود که من نخواهم رفتن بدین موضع.اما افاقت نکرد و پدر گوشش بپیچانید و وی را روان بکرد.شیخ را کشان کشان به مکتب بردند و به کرسی ای ببستند تا خدای ناکرده حرکتی ناموزون و خلاف از وی سر نزند.
پیر و پدر بر این اتفاق کردند تا شیخ روزانه به قاعدهء سه بار دوشیدن گوسپندی بیش در محضر استاد تلمذ کند تا جبران مافات نماید.
گاه درس،هر کتابی را که پیر بگشاد بهر تدریس،شیخ مویه بکردی و خود را بزدی که:
“ نمی خواهم،رهایم کنید“.
از آنجا که پیر فرزانه بودی و خردمند،بانگ برآورد که آی اهل خانه:آن نوشتهءعهد عتیق کلیله و دمنهءمرا بیاورید بلکه به حیل مختلف و روایت قصص جوراجور وی را پابست کردی.
از قضا فن اوستاد کارگر افتاد و شیخ مجذوب و مبهوت قصص گردید.شیخ به شوق تعلم هر روز خود به مکتب بشد بی هیچ دردسر و کار تا آنجا پیشرفت که وی کتاب را سیصد و چهل باربخواند و آن را از بر نمود.هر چه پیر کوشید تا وی را مطلب دیگر بیاموزد،ثمر نبخشید و شیخ فرمود که مرغ را پایی بیش نیست.
و بدین ترتیب بود که شیخ مجتبی(بع) کتابت و گفتار به زبان پارس قدیم آغاز نمود و تا به امروز این خلق حفظ کرد.
گذشت و شیخ برومند گشتی، جوان شدی و پای بر دارالعلم نهادی به دیار شیخ بوعلی سینا.
پس از مدتی به گروه عملا گروید و در این رتبه آنقدر پیشرفت کردی تا به سمت فرزین راه نایل گردید.شیخ همزمان ید بیضا از آستین مبارک بیرون بیاوردی و قالبی طراحی نمودی چشم دشمن کورکن و شروع به نگاشتن و کتابت نمودی و از هر باب سخنها راندی.شیخ نگارشات خویش را در پارس بلاگ پابلیش نمود که وقتی برای خود مهد ادبا بود.
شیخ را بسیار مریدان یافت شد در پارس بلاگ که شیفتهء وی بودند و رتبهء عملایی اش. دانستید که شیخ به پارسی عتیق می نگاشت چه بلیغ! هر چه مریدان ضجه بزدی و آب دیده روان ساختی که یا شیخ رحمی نما و به قاعدهء نوین کتابت کن که ما را توان ادراک اقوالتان نبودی،اثر نکرد که میخ آهنین نرود در سنگ.
شیخ الشیوخ گاه محض تنوع،بستن دهان معاندین و از دست ندادن تماشاگران بلاگ همایونی، جملاتی چند در حد فهم و ادراکات عامه مکتوب داشت و چون نمی خواست خود را از سریر افتخار پایین کند،هر از چند گاه فریاد برمی آورد که این المترجم؟ و چون برگرداننده پیدا شدی وی را محل ندادی و به حیل مختلف وی را دک نمودی، سر خویش گرفتی و کار خود ادامه دادی.

والسلام.
امضاء محفوظ






**بع = بقی عمره

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢

روزهای خوب زندگی

حسبی الله

روزها می آیند! و میروند!
من تونستم خودم رو از چنگ اون روزمرگی ِ همیشگی رها کنم.
و الان خوشبختم.....
تا توانستم روزمرگی ها را کم کردم و هر روز روزی نو را آغاز میکنم... و هر روز آدم جدیدی هستم!



به زودی به یک آموزشگاه جدید برای تدریس میروم! و شاید حتی در یک مدرسه ی راهنمایی هم مشغول بشم!
اووووووووَه چقدر کار دارم! شاید نتونم که زیاد به دوستای خوبم سر بزنم و یا شاید یکم از قبل بیشتر در تکاپو باشم ، شاید بیشتر بفهمم که زندگی یعنی چی! و شاید با زندگی های بیشتری درگیر بشم! به هر حال دارم زندگی میکنم! ولی هیچ وقت دست از سر این خونه ی مجازیم بر نمیدارم! هر چی باشه اینجا هم خونه و زندگی دارم! نه؟ اینجا هم یه عالمه دوست خوب دارم و یک عالمه دلخوشی.... به هر حال اینجا و بین شماها دارم زندگی میکنم. و این زندگی شیشه ای رو خیلی خیلی دوست دارم.
راستش خیلی ذوق مرگم که میخوام در یک مدرسه راهنمایی مشغول به کار بشم! چون بچه های 12-13 ساله رو خیلی دوست دارم . مخصوصا دختراش رو. همیشه با بچه های این سنی ارتباطات خوبی داشته ام! شاگردهای این سنی ام رو هم خیلی دوست دارم.
وای خدای خوبم! کمکم کن که موفق باشم.
اینو نوشتم که نگند وبلاگ نویسی تعطیله! نه! از این خبرا نیست... یاس بدون خونه که معنی نمیده !! ولی احتمال میدم اینجا کم کمک بشه دفتر خاطرات! عین قدیما...

 

   + یاس حسینیه - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢