خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

زن بودن

حسبی الله

از وقتی رها رفته

تکه ایی در من گم شده ک نامش، زن بودن است. 

معلم خوبی ست ، رها

یک زن بزرگوار ک خوب یادم داد مهربانی کردن چه شکلیه، خندیدن در اوج خستگی چطور امکان پذیره، یادم داد ک چطور میشه مثل یک آدم معمولی بود اما معمولی نبود. چطور از خود گذشت ک دیگری ب لبخند بشینه.

مثل زیحانه، رها هم مُُرد که کس دیگه ایی زندگی کنه، داستان زندگی زیحانه و رها، داستان زندگی زن هاست، زن هایی ک میمیرند تا دیگران زندگی کنند.

مردن زنها، با همه ی اشتباهات، لبخندها، اشک ها، غصه ها، فکرها، بی خوابی ها، دویدن ها، رسیدن ها، جا موندن ها، عاشق شدن ها، با همه ی همه ی زن بودن ها، قابل تحسینه.

..

در من یک زن بودن گم شده، یک زن بودن

یک هویتِ مرموز و راز آلود

 

 

پی نوشت:   زیحانه تو را دوست دارم، چنان ک بودن را.

                  رها با تمام انتخابهات بزرگی و دوستت دارم.

 

 

#مخاطب_خاص

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦

 

حسبی الله

صدای زمزمه‌ی بهار که می‌آید، صدای گنجشک‌های دم صبح و خواندن خروس همسایه و خش خش جاروی بابای پاکی، همه زندگی را به یاد ما آدم‌ها می‌آورد.

صدای باز و بسته شدن در خانه‌ها، صدای عبور ماشین‌های خسته، صدای قرقر موتور همسایه و بوق‌های تکراری هم زندگی را به یاد ما آدم‌ها می‌آورد.

مربع

می‌ایستم مقابل آینه‌ایی که عکس مرا همراه حاشیه ایی از گل مرغ قاب گرفته است شک می‌کنم که این خطوط روی آینه اثر شکستگی آینه است یا صورتم. نه که مهم باشد که چقدر پیر شده‌ام این روزها، نه! فقط یاد ذکرم می‌افتم و درخواستم از خدا.

در هر حال نباید این صورت پیر شود...خنثی

   + یاس حسینیه - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

کما

حسبی الله

وقتی بچه بودم

دایی‌هام سر به سرمون میذاشتن و هی برامون نقش بازی میکردن

خصوصا دایی احمد

که معروفه به نقش بازی کردن، بس که حرفه‌ای این کارو میکنه

ما همیشه باورمون میشه

یادمه یه بار دایی محمود چادر سرش کرد و دایی احمد هی بهش می‌گفت: «فاطمه فاطمه»  و راه افتاده بود دنبالش، مامان بزرگم فکر کرد که خاله فاطمه ام اومده و کلی خوشحال شد، بعد دایی احمد اونقدر جدی شروع کرد به حرف زدن با فاطمه! که همه ی ما که در جریان بودیم شک کردیم که اونی که زیر چادره خاله فاطمه‌ست یا دایی محمود!!

دایی احمد خیلی خوب نقش بازی می‌کنه، ما همیشه باورمون میشه.

الان هم حتما داره نقش بازی می‌کنه

این 16 روز همش داره نقش بازی می‌کنه

خودشو زده به «کُما»...

 

 بعد-از چند روز-نوشت: آن که گمان میکردم کماست، بی‌هوشی بود که من نمیدانم فرقش با اغماو کما چیست!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

در هوایت بی‌قرارم روز و شب...

حسبی الله

یک زمانی بود که دچار این شعر* و نوایش بودم، شاید 17 سال پیش وقتی درست 17 ساله بودم.

این آهنگ را روزی صدبار گوش میدادم، آن هم با آن نوار کاست‌های قدیم که باید با انگشت اشاره دکمه‌ی عقب را فشار می‌دادی تا نوار بچرخد و بچرخد تا برسد به اول آهنگ، اگر خیلی عقب رفته بود باید می‌زدی جلوتر و اگر هنوز نرسیده بود به اول آهنگ... بماند! البته بنده آنقدر نوار را عقب و جلو کرده بودم که کاملا دستم آمده بود که باید چند ثانیه صبر کنم - تا با سرعتِ آن ضبط - به اول آهنگ برسد!

خلاصه دنیایی بود ما بین من و این نوا... و بیشتر مابین من و این شعر...

آنقدر روز و شب، «روز و شب» را گوش می‌دادم که روز و شبم «جان روز و شب» بود... و تو ... تنها تو می‌دانی که  «جان روز و شب» انتظار است انتظار است انتظار است روز و شب...

بعد از مدتها، امشب به سرم زده بود و نشسته بودم آهنگ‌های شهرام ناظری را دوباره گوش می‌دادم که دوستی این شعر را یادآوری کرد و مرا 17 سال به درون خودم پرت کرد...

«...می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب...»

 

دلم برای نوشتن تنگ شده بود، برای همین اندورنِ احوال خودم نوشتن! احوالی که این روزها بد بی‌قرار است و دیگر دستم را به نوشتن نمی برد، انگار سالهاست که از احوالم دورم. یک زمانی بود که آنقدر نوشتن را نوشته بودم که دفتر پشت دفتر توی طبقه‌ی کتابهایم ردیف شده بود ولی از وقتی فهمیدم که این نوشتن‌ها خیلی هم به درد نمی‌خورد دست از نوشتن کشیدم، دیگر نه دفتری ماند که ورقه‌هایش را با شعله شمع بسوزانم نه سجاده‌ای که کلماتم را یکی یکی بچکانم روی صفحه‌ی سفید دلش...

من ماندم و تسبیح کلماتی که گاه و بیگاه از دست می‌شد و حرفهایش را یکی یکی می‌ریخت در سجاده‌ی دلت، بعد من هم یک‌دفعه هول می‌شدم و سعی می‌کردم حرف‌هایم را جمع و جور کنم و به نخ بکشانمشان... و هی این نخ را گره بزنم... و هی گره بزنم  روی گره حوصله ها را... خلاصه این منی که هر ماه یک دفتر را پر از گل و نوشته می‌کردم یک سالی بلکم بیشتر است که دیگر فقط نوشته‌هایم همین‌هایی هست که همینجاها پیدا می‌شود.

این روزها قفسه‌ی کتابهایم دیگر تویش فقط پر از کتاب است، دفترهایم  هم دیگر دفتر درس و مشق شده‌اند، اما هنوز و همچنان گل‌ها، توی دفترم زنده‌گی میکنند.

انگار که کمی عوض شده‌ام، آن یاس شیطون بلای سر به هوا، حواسش جمع‌تر شده با اینکه هنوز که هنوزست سر به هواست، شیطونی‌هایش اما دیگر رمقی ندارد، اما یک وزنی به بودنش اضافه شده که گفتنی نیست.

از این روزهایم راضی‌ام، نه که از خودم راضی باشم از این روندی که کم و بیش دارد مرا پیش می‌برد راضی‌ام، خدا هم از این روند راضی باشد!

از این همه تنهایی راضی‌ام.

از این همه اندوهی که پشت پلک‌هایم با من شب‌ها می‌خوابد راضی‌ام.

از این همه اشک‌هایی که گاه و بیگاه می‌چکد روی موهای «انیس»م** راضی‌ام.

از این همه حرف‌های مخفی‌ای که من و انیس با هم می‌زنیم که هیچ‌کس نمی‌فهمدش، راضی‌ام.

از این همه حرف‌هایی که «سدرة المنتهی»** به من می‌گوید و از هزارهزارتایش یکی‌اش را یک کم می‌فهمم، راضی‌ام.

                تبصره: کاش حرفهای سدرة المنتهی را بیشتر می‌فهمیدم!

               اما همین اندک را که گه‌گاه می‌فهمم آنقدر مرا روشن می‌کند که نهایت ندارد.

از این همه نگاهی که گره می‌خورد به تو که اصلا نگاهت یک جای دیگری‌ست – که در این دنیا نیست – راضی‌ام.

از این همه ترانه که در گلویم کوک می‌شود، راضی‌ام.

از این همه گل که از دست‌هایم می‌روید، راضی‌ام.

از این همه لبخندی که هیچ‌وقت به تو نمی‌رسد، راضی‌ام.

از این همه صدای شکسته که از سه تارم می‌آید، راضی‌ام.

از این همه سوالی که همین‌طور کنج ذهنم خاک می‌خورد، راضی‌ام.

از این همه شعری که نسروده‌ام، راضی‌ام.

از این همه شعری که شاعران جهان برای من سروده‌اند هم راضی‌ام

                          «در هوایت بی‌قرارم بی‌قرارم روز و شب...»

 

پ.ن: این روزها همه‌اش برایت می‌خوانم : «با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج، حرفی بزن ای "قلب مرا برده به تاراج"...»

** انیس و سدرة المنتهی، نام دوست‌های این روزهایم است.

 

 *   در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب  را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

دنیام

حسبی الله

یه دنیایی هست که اسمش دنیای منه، توی دنیای من همه چیز ریخته به هم.

در این جهان و وان جهان مرا مطلب

کین دو گم شد در آن جهان که منم...

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

حرف‍های چهارخانه‌ی شطرنجی

حسبی الله

از آن وقتهایی‌ست که دلم یک‌هو برای نوشتن تنگ شده است، دلم وبلاگم را خواسته‌ است که بیایم و حرف‌های چهارخانه‌ و شطرنجی‌ام را تویش بنویسم.

از آن وقت‌هایی که دلم یک‌هو برای خودم تنگ شده است، برای آن خود واقعی‌ام که پشت حرف‌های راه‌راه و خطی خطی آدم‌های دیگر گم نشده است.

چقدر بد است که آدم توی لباس‌های با کلاس باشد، مثلا لذتش از زنده‌گی این باشد که خدادتومن پول لباسش است و توی آن لباس اصلا نتواند زنده‌گی کند؛ چون همه‌ی حواسش به لباس شیکش است که مبادا خراب شود و چیزی از زنده‌گی نمی‌فهمد.

شده مثال من، منی که توی یک لباس گیر کرده‌ام و تنم کرخت شده از حمل بار آن لباس.

دلم می‌خواهد مثل دختر بچه‌ها صورتی شوم، با یک لبخند دنیا برایم ارغوانی شود و با یک اخم همه چیز خاکستری شود، دلم برای دویدن تنگ شده است، دویدن پا برهنه روی چراگاه گوسفندها، اگر تجربه کرده باشی قلقلک کف پایت را روی چراگاه‌ها آنوقت می‌فهمی آرزوی کودکی‌ام آنقدرها هم نم‌کشیده نیست. یادم نمی‌رود آخرین جمعه‌ی عید هفده‌سالگی‌ام را...

آخرین باری که رو به باد شروع کردم به دویدن در دشت، لای علف‌ها غلت زدم و موهایم را سپردم دست خورشید تا با نوازشش شانه‌اش کند، یادم هست آن شکوفه باران درختهای گیلاس را که مثل «آن شرلی» دست‌هایم را بالا گرفتم و شروع کردم به چرخیدن لابلای درختهای از شکوفه سفید و زمین سبز و تو که اینجا نشسته‌ای نمی‌فهمی که چقدر باران شکوفه‌های سفید روی چادر مشکی قشنگ است.

دلم برای روستای پدری‌ام «حسینیه» تنگ است، نمی‌دانم چطور 17 سال از آن 17 سالگی‌ام رد شده و دیگر «حسینیه» آن «حسینیه» نیست، نه «بی بی» را دارد و نه «عمه ایران» را و نه آن رودخانه‌ی دراز و بلند «سنجون» را...

دیگر حتی عیدها هم که بروی روستا، درختها شکوفه ندارند و برای علف‌ها روز جمعه و غیر جمعه‌ فرقی ندارد، گنجشک‌ههایش تک و توک عاشقند و دیگر گاوها را به چرا نمی‎برند، چراگاهِ کاه‌های خشک را میریزند جلوی گاوها، اصلا دیگر تک درخت سیب «عمو تقی» 17 سال است که رد پاهای بدون جوراب مرا لمس نکرده است، اصلا از کجا معلوم شاید عمو آن باغش را فروخته باشد و با پولش برای خودش ماشین خریده است، دیگر آن پیکان قدیمی کفاف زنده‌گی‌های امروزی را نمی‌دهد.

اصلا نمی‌دانم این همه شکاف بین ما و عمو و باغ و «حسینیه» ربطی به نبودن بی‌بی دارد یا نه...

فقط می‌دانم 17 سال است که من 17 سالگی نکرده‌ام، بزرگ شده‌ام، معلم شده‌ام، مادر شده‌ام، چاق شده‌ام و دیگر شیطنت به قامتم نمی‌آید.

آخرین باری که از درخت بالا رفتم مربوط می شود به 8-7 سال پیش در پارک طالقانی تهران، یادش بخیر نصفه شب بود و پارک خلوت و من هی به یوسف گفتم درخت‌های اینجا من

را صدا می‌کنند، من که از درخت بالا رفتم با همان چادر و شیطنت کودکانه‌ام کم کم همراهان هم شاخه‌های آویختن خودشان را انتخاب کردن.

گاهی خوب است لباس بزرگ‌سالی‌مان را در بیاوریم و مثل کودکان عریان از خط و خطوط بچه‌گی کنیم.

-شاید هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که کودکی کردن را یادم برود!-

پ.ن:

1- عکس: عمه ایران + من + زیحانه (خواهرم)

2- اگر دوست داشتید عمه ایران و بی‌بی رو یه صلوات یا فاتحه مهمون کنید.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

اجابت قبل از دعا

حسبی الله

ماه مبارک رمضان بود، مادرم یک روز میهمان خانه‌ی کوچکم بود، گفت که: "ما با همکاران آخر ماه شهریور میریم مشهد."

گفتم: "خوش به حالتون."

گفت: "میایی؟"

گفتم: "خیلی دوست دارم" و مکالمه‌ی ما تمام شد، چند روز بعد از کانون (محل کار مادرم) زنگ زدند و اسم من و بچه ها را گرفتند که بلیط بخرند تا من آمدم بگویم صبر کنید که بپرسم! گفتند که ما در آژانس مسافرتی هستیم و امکان کنسل کردن نیست، این شد که اسم من رفت توی لیست زائرات.

بعد من همش آرزو می‌کردم که تولدت آنجا باشم، کنار تو و سر به آغوشت و فقط تو و فرزند صالحت می‌دانید که من چقدر آن روزها دلتنگ و دلگیر و بی دل بودم و حالا بیشتر از پیش، احساس نیاز به تو می‌کنم.

بعد نزدیک سفر شد، و من هنوز پای رفتنم نطپیده بود و همه‌اش در دلم آرزو می‌کردم کاش تولدت آنجا بودم، حتی اگر شده فقط چند ساعت.

هی خواستم که بلیط رفتن به مشهدت را بدهم به عمه‌ام یا دختر بزرگه‌ام که با هستی بروند، اما نشد. راستی من اصلا نمی‌دانستم که تولدت کِی هست! به گمان من تولدت در مهرماه است و دل دل می‌کردم که شهریور را بروم یا نروم.

شب تولد حضرت خواهرت که بود، فهمیدم تولدت آنجا هستم! فهمیدم که تو آرزوی مرا قبل از اینکه به زبان بیاورم اجابت کرده‌ای و تو چقدر مهربانی.

و چقدر دوستت دارم.

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

حُر

حسبی الله

در موقعیت انتخابی بزرگ هستم

در موقعیت انتخاب "بنده" بودن یا "آزاد" بودن.

 

پ.ن

- اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید. (امام حسین علیه السلام)

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢

نخوانم، بیاندازم

حسبی الله

مرا نخوان

رد دست‌های تو مرا ورقه‌ورقه می‌کند وقتی عمق دل مرا درک نکرده‌‌ای و محکم ورقم می‌زنی.

دیگر نخوان مرا...

این خواندن‌های روزنامه‌وار، مرا یاد وقتی می‌اندازد که دورت پر از خبرهای دور بود و از من که کنارت بودم بی‌خبر بودی

یادت رفته است آن روزهای دور را... سکوت تو شکنجه‌ی آزار دهنده‌ایست.

..........................................................................

مثل وقتی‌ام که کسی را برده‌ای بالای پرتگاهی و هی جای آنکه بی‌اندازی‌اش پایین

از آن بالا هلش می‌دهی و بعد می‌گیری‌اش، صدبار از مردن بدتر است.

مرگ یک بار شیون یک بار!

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

رفتنی را رفتن باید:

حسبی الله

یه جاده ی طولانی

یه عالمه فراز و نشیب

اصلا جاده سنگلاخ مخصوصا اول هاش تا تابلوهای راه عدد 17 رو نشون میدن، بعدش دیگه جاده کم کم روان و راحت میشه.

4 تا هم پا با هم دارن میرن

کم کم بین راه به هم ملحق شدن و یه گروه تشکیل دادن، دوتاشون ضعیف ترند ولی همه دست همو می‌گیرن و جلو میرن، خب راه سخته باید کنار هم باشند، هم پا دست به دست هم

حالا که راه ساده تر شده، اونی که نیرو و بنیه‌اش بیشتره می‌خواد جلو بزنه بره...

اون سه تای دیگه، نا امید نمیشن، خب خدا هست!!

تا حالا هم همه جا خدا بوده که آوردتشون اینجا، من بعد هم خدا هست

دست نفر اول رو رها کردن که بره...

کسی که پای رفتنش می‌گیره رو دیگه نمی‌شه جلوشو گرفت

فقط باید رهاش کرد که بره.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

FDisk

حسبی الله

وقتی Hard کامپیوتر به هم میریزد و یا می خواهید یک Drive جدید بسازید باید کامپیوترتان را Fdisk کنید.

همه اطلاعات روی Hard با اجازه‌ی شخص شخیصتان پاک می‌شود، بعد از ابتدا Hard عزیزتان پیکر بندی می‌شود، آنوقت اگر دوست داشتید می‌توانید چند قسمتش کنید.

در Fdisk اول همه اطلاعات پاک می‌شود بعد Hard پیکر بندی‌ می‌شود. ظرفیت Hard همان است اما می شود تعداد Drive ها را کم و زیاد کرد. خلاصه یک ساعت حرف زدم که بگویم:

خدا دارد مرا Fdisk می‌کند!

   + یاس حسینیه - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢

دلِ شکسته

حسبی الله

کلماتت را درست انتخاب کن

دلی را که با یک جمله‌ات می توانی بشکنی

با صدها و صدها جمله و گل و بلبل نمی‌توانی بچسبانی.

   + یاس حسینیه - ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

شاکر باش، ذاکر باش

حسبی الله

امروز16اُم شعبان و 4 تیر!

یک روز خیس خیس خیس

تازه ازون خیسهایی که کسی اشکاتو نبینه، مثلا خونه مامانت باشیو چفیه عربیت هم نباشه که اشکاتو پاک کنه و مجبور باشی هی یواشکی اشکای بی اختیارتو بادستت پاک کنی که کسی نبیندشون.

بعد هم، نوای اشکاتو بزاری که صدبار پشت هم هی بخونه:

"لباس غمت، به قامت من.... صدا زدن تو عبادت من

اگر بشود به لطف شما... زیارت شیش گوشه قسمت من

چه مویه کنان به سینه زنم... ز غصه و داد تو سر شکنم

خوشم که شوم به لحظه‌ی مرگ... لباس سیاه شما کفنم

هوای حسین... هوای حرم... هوای شب جمعه زد به سرم... روانه شدم به سوی ضریح بگیری اگر زیر بال و پرم...."

بعد از گریه‌های یواشکی و بغضی که به بزرگی بغضی هزاران یتیم کوفیه، برگردی خونه و ببینی که کسی از هیچ‌کجای عالم برات پیغام گذاشته می‌خوای فردا بری دیدار با رهبری؟!

و تو هی با خودت بخوانی "از تو به یک اشارت از من به سر دویدن..."

اصلا نفهمی این روزی‌های نابِ عالم از کجا می‌آیند و می‌افتند در آغوشت، یکی یکی...

اول سوره‌ی مُلک می‌آید بعد قرآنش می‌رسدبا خط نشانه‌ای میان مرز سوره‌ی مومنون و سوره‌ی نور، یعنی یاس بنشین و قرآن بخوان! بس است این همه بطالت عمر...

اول چفیه عربی مشکی می‌آید بعد تسبیحش . . . یعنی یاس هنوز کسی در آسمان هست که دوستت دارد، ذکر بگو و از ذاکرین و شاکرین باش.

اول و آخرم اشک است فقط! همین...

   + یاس حسینیه - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢

حاج اکبر

حسبی الله

حاج اکبر ما پیرمردی مهربان و دلنشین بود
خانه اش یک حیاط کوچک داشت
گوشه ی حیاط یک حوض چهارگوش نارنجی بود که از دو طرف چسبیده بود به دیوار، یادم نمی‌آید ماهی قرمر توی آن حوض، گاهی وقتها دایی ماهی های دودی رنگ میریخت در آن و گاهی هم رخت چرک های مادر بزرگ.
یک درخت انجیر در باغچه‌ای که در طول دیوار بود، هر پاییز کل انجیر خانواده را تأمین میکرد، اما عشق من باغچه‌ی عرضی حیاط بود، با یک بوته ی یاس بزرگ... بزرگ...
وه چه بویی می‌داد، یاس‌های رازقی کنار دیوار.
حاج اکبر گاهی انجیر می‌چید، من زیاد از خانه‌ی پدر بزرگ در زمان حیاطش یادگاری ندارم. نمیدانم آن وقتها چه خبر بود، اما ما ممنوع الملاقات خانواده بودیم، ما اهواز و یزد بودیم.
یادم هست حاج اکبر از جبهه یک پتوی غنیمتی آورده بود.
از زندانهای زمان شاه هم یک غنیمتی آورده بود که ارزش بسیار داشت، بابا سواد نداشت اما در زندان هم بند "نواب صفوی" بود و نواب به او قرآن خواندن را تعلیم داده بود.
بعدتر که رفت حج، وقتی اعلائم برائت از مشرکین را فریاد می‌کشید همصدایانش را با گلوله های تیر زدند، بابا افتاد زیر دست و پای حجاج ، قرار نبود آنجا و در مکه شهید شود، او هنوز کارهایی بر دوشش بود که باید به انجام میرساند. قفسه ی سینه‌اش این فشار را تاب نیاورد و شکست...
بابا سوزنبان بود، در راه آهن تهران
همان نزدیکی های راه آهن در خیابان ولی عصر عجل الله فرجه، خانه‌اش را خرید، در محله‌ی امیریه،
70 سال پیش آنجا امیریه بود، چهارراه معزالسلطان.
بابا میلنگید
یک روز وقتی صدای سوت ممتد قطار را شنید، آسیمه‌سر خود را به ریل رساند و مرد جوانی را دید که روی ریل افتاده،  بابا او را نجات داد اما قطار به‌اش برخورد کرد و یادگارش لنگیدن خفیفی شد....
بابا قبل از جان دادن هم پا داده بود هم سینه‌ی فراخش را...
و چه لذتی داشت سر بر سینه‌اش گذاشتن...
بابا بزرگم... من هنوز نوه‌ی کوچک تو! بیا و بگذار یک بار دیگر سر بر سینه‌ی مجروح تو بگذارم...
بابا که شهید شد، در حال خواندن نماز شبی بود که از جوانی ترک نکرده بود، قدش بلند بود و به سقف سنگر می خورد، بابا همیشه ایستاده نماز شب می خواند، از سنگر رفت بیرون برای نماز
اما نرفت که نماز بخواند، رفت که نماز او را بخواند، او را بخواند به آسمان و چون مولایش علی با فرقی شکافته به سمت آسمانِ نماز پرواز کند.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

بابا نوری:

حسبی الله

روز انتخابات امسال دقیقا افتاده روز شهادت بابا نوری

24 خرداد

26 سال از شهادتت می گذرد مرد، تو رفته‌ای و حالا که من بزرگ شده‌ام جای خالی‌ات را حس می کنم، بد حس می‌کنم این تنهایی‌ها را

کاش بودی، این روزهای سخت...

روز رفتنت یادم هست

از مدرسه آمده بودم

امتحان داده بودم

مادر وسط حیاط یک دست سفید نشسته بود

گونه اش رنگ گلبرگهای گل محمدی شده بود، مادر بزرگ آمده بود یزد، میهمانی گلهای هفت رنگ.... مادر چقدر آن باغچه ی پر گل را دوست داشت و آن حوض بزرگ و ماهی هایش را.

آن روز دوتا از ماهی هایش آمده بودند روی آب

حتما مرده بودند. حتی وقت نکردیم که ماهی ها را دفن کنیم، لابد گربه بردشان.

مادر بزرگ رفت، اما مادر همه‌اش گریه می‌کرد. من نمی دانم چه خبر بود اما دعواهای بزرگترها بود! بزرگترهایی که راز اختلافاتشان را نگفتند. اما ما دیر رسیدیم به مراسم

همه رفته بودند

ما رسیدیم سر قبری که رویش یک ترمه افتاده بود

می گفتند اینجا قبر بابابزرگ است

مادرم خاک روی سرش میریخت

و قبرستان خالی خالی بود از آدمها، فقط مادر بود و قبر پدر

دست کرد زیر ترمه یک آلوی زرد پیدا کرد، یادم هست که گفت: بابا! آمدنم را قبول کردی؟! تو حتی برایم آلو هم کنار گذاشتی.

بابا بزرگ همیشه توی جیبهایش یک خوردنی داشت، ما را که میدیددست می کرد توی جیبش و یک چیزی میداد به ما که یک دنیا شادی و خنده بود، اصلا دستهای این مرد برکت بود، برکت.

آهای مرد، کجایی؟ دلم برای تو تنگ شده. همه میگند که من را خیلی دوست داشتی. هشت ساله بودم که رفتی. هشت سال... حالا شده ام 34 ساله

هنوز دنبال رد نوازش دستهای توام ای مهربانتر از مادر

بابا نوری، بابا بزرگ، حاج اکبرم... من هنوز همان دخترک هشت ساله ام وقتی می آیم پیشت دستت را بکن توی جیبت و یک دنیا مهربانی به من بده.

پنجشنبه صبح می آیم پیشت، یادت نرود می آیم یک دنیا بی دنیایی ازتو بگیرم، بگذارش توی جیبت.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

محاق رجب

حسبی الله

محاق است امشب

نه ماه رجب پیداست در آسمان

نه ماه شعبان...

اما هنوز میدانم که در شهر رجبیم...

أین رجبیون؟!

از اولین شب زنده‌گی‌ام که ماه چهارده‌ رجب را دیدم تا الان 34 ماه رجب را درک کرده‌ام، خدایا بسم نیست؟! کی من را هم جزو رجبیون قرار می‌دهی؟! أین رجبیون...

   + یاس حسینیه - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

یوم الحسره

حسبی الله

گاهی وقتها یک اتفاقاتی هست که آدم رو زیر چرخ دنده اش له میکنه.

فکر کنم حال اونهایی که زیر چرخ زنده گی له شدن بهتره! آخه اونا صاف له شدن !!!

اما اون کسایی که زیر چرخ دنده اند لابد إرباً إربا شدن!

بعد یه نکته ای هست که خیلی دل آدم رو خوش می‌کنه!! اونم اینه که می‌گن بابت سختی‌هایی که کشیدن توی این دنیا، اون دنیا اونقدر خدا بهشون می‌ده که حسرت می‌خورند که کاش اون دنیا (همین این دنیای فعلی!) با مقراض عینهو کاغذ تیکه تیکه‌ام میکردن!!!

باشد اون روزی که به روز حسرت معروف است، جزو خیلی خیلی خیلی حسرت خوران نباشیم!

 

پی‌نوشت: عبداللَّه بن ابى یعفور که همیشه مبتلا به بیمارى بود مى‏گفت: از دردهایى که به من مى‏رسد به امام صادق(ع) شکایت کردم، حضرت به من فرمود: اى عبداللَّه اگر مؤمن بداند که چه پاداشى در برابر مصیبت ها دارد آرزو می‌کند که او را در طول عمرش با مقراض‏ها تکه تکه کنند، (الکافى، ج 2، ص 255)

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢

نیستم! نگرد.

حسبی الله

درین جهان و وان جهان مرا مطلب...کین دو گم شد در آن جهان که منم

   + یاس حسینیه - ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...

حسبی الله

فرض کن
مدتها... سالها... در انتظار درگاه حضور لطف و کرم کسی باشی, که یکباره به تو رو بیاورد و غم سالها فراق از سینه اش را, کم کند و طعم عشق و محبتی که دوست داشتی را به ناگاه با تمام وجود چشیده باشی.

چه دوران خوشیست
سرمست میشوی از حضور وجود او و خانه ی وجودت بارگاه بزرگی میشود برای درک حضورش.
اما ناغافل همه چیز بر باد میرود و دوباره پرت میشوی به عمق متروک تنهایی خودت.
آنوقت دیگر زنده گی خیلی سخت میشود, آن وقتی که لذت درک حضور کسی را چشیده باشی, نبودنش  خیلی آزارت میدهد.
مخصوصا وقتی که کنار تو باشد و طالب عطر بودنش باشی و او تو را طرد کند.
باید چقدر محکم باشی که نشکنی و طاقت بیاوری...

{مربع}

شب ها دستهایم را میگذارم روی گوشم و در خود فرو میروم و زیر لب هزار بار ذکر میگویم که: "من طاقت می آورم..."

{مربع}

چه خوب است که تو را دارم و تو تنها دوست من و تنها وجود دلگرم کننده ی وجود منی که با بودنت دل داریم می دهی.
ببخش که یادم میرود که تو, منی! که من با تو تنها هستم و بی تو وجود ندارم.

لذت درک طعم تنهایی را کم کم میچشم وقتی که با خیال توام, در خیالم برایت شعر می خوانم و نامه مینویسم و با تو حرف میزنم.
تو پشت هیچ کجای جهان پنهانی و همه ی جهان منی.
من توی خودم را دوست میدارم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

خدا پشت نیاز مردم به ماست

حسبی الله

برای خودم بودن یعنی چی؟!

یعنی اینکه اصلا کاری نداشته باشم که دیگران بهم چی می گند و کار من چه تاثیری روشون داره؟ یعنی فقط برای خودم باشم؟ برای خودم بنویسم؟ برای خودم اشک بریزیم؟ برای خودم بخندم؟!

پس بقیه آدمها چی می شن؟

این خودپسندی نیست احیاناً؟! چه می دونم والا! برای دیگران بودن حالا یعنی چی؟

اووه چقدر سوالای بی جواب توی مغزم بالا  و پایین میشه.

انگاری بعضیا نمی دونن باید برای دیگران کار کنند و برای خودشونن. خب وقتی یه مسئولی چیزی باشی این برای خود بودن یه آفت بزرگه. بابا ناحقه!

آخه آقاهای ایکس و ایگرگ یکم جای اینکه برای خودتون باشین برای مردم باشید. جای دوری نمی ره ها! خدا پشت نیاز مردم به ماست.

   + یاس حسینیه - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

 

حسبی الله

------------ السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) --------------


   
     خانه های آن کسانی می خورد دَر بیشتر
                                                      که به سائل می دهند از هر چه بهتر بیشتر
    عرض حاجت می کنم آنجا که صاحبخانه اش
                                                              پاسخ یک می دهد با ده برابر بیشتر
    گاه گاهی که به درگاه کریمی می روم
                                                          راه می پویم نه با پا، بلکه با سر بیشتر
    زیر دین چهارده معصومم اما گردنم
                                                         زیر دین حضرت موسی بن جعفر بیشتر...

 

نذری برای حاج آقا مجتبی شعر می‌نویسد و می‌گوید از امام رضا علیه السلام بنویس، و من چه کنم که هنوز در به در کوچه‌های نجفم؟

و دعوت برای نوشتن از کسی که بیشتر از همه به سائل میدهد, میهمانی بزرگ واژه های فقیریست که به تبرک نام رضا دستهای گداییشان را حرف حرف و هجا هجا سمت غریب الغربا گرفته اند.
و من چه دلتنگم امشب...
به قاعده ی هزاران یتیم کوفی... قاعده ای که بازی اش از وقتی شروع شد, کوفیان علی فروش شدند.
و ما سلمانی ها هرگز علی‌مان را نمیفروشیم.

غربت علیِ پدر در جوار شهر کوفه آنقدر زیاد است که مطمئنم غربت علیِ پسر در سرزمین عجم نشینِ سلمان فارسی, از یاد رفته است.
ای به فدای نام علی, که هرچه که در این عالم شرف دارد, شرفش را از نام علی وام گرفته است و چه موهبتی خداوند در رگ و ریشه ی ما قرار داد که مُحب علی، زاده شدیم.

نذر حاج آقا مجتبی از علی و خاندان آل او گفتن, نذر بزرگیست, باشد که با علی مظهر عجایب خداوند و آل محمد صل الله محشور شوید و باشد که هر کلمه که برای علی بن موسی و خواهرش نوشتیم ضامنمان در قیامت شوند.



و چقدر دلتنگم امشب... کبوتر حرمم, شکسته بال و پرم ...

   + یاس حسینیه - ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱

یلداست:

حسبی الله

امشب از آن شبهاست

ماه چارده نیست، اما جنون آمیز است. دلتنگی از یک طرف، دلگرفتگی از طرفی و تو هم که نیستی برای بغض هایم.

دلم گرفته برای تنهاییِ مادری، یک مادر شهید که سالها زیر درخت اناری و توی اتاق کوچکی تنهایی برای پسرش دلتنگ می‌شد، و حالا دوشب است که دیگر آن اتاق و آن درختِ محبت دلتنگ نیستند. به وصال معشوق رسید و سبکبار و سبکبال پرکشید به آغوش پسر.

 

دلم تنگ است برای مهربانی دستهایی . . .

یلداست و من بی تو دچار یلدااَم، تمام شبانه روز را.

دچار توام و دچار توام و دچار تو . . .

 

امشب از همیشه بیشتر دل‌تنگ تو می‌شوم . . .

   + یاس حسینیه - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱

لک لبیک یا حسین

حسبی الله

حسبی الله

 

روزهای دل‌تنگی برای حسین که تمامی ندارد.

حالا هی بیا بگو که ده‌ی اول تموم شد، عاشورا رفت، امام حسین رو کشتید خیالتون راحت شد و علم و بیرقش رو زمین گذاشتین.

نمی‌دونم بعضیا چطور اینقدر سطح فهمشون از امام حسین علیه السلام و حکمت عاشورا پایینه.

واقعاً بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد به بعضی ازین آدم‌ها بگم، تو را به جان عزیز خودت قسم برای خودت کمی وقت بذار، دنیا همه‌اش دویدن دنبال دنیا نیست که! گاهی باید دنبال خودت بدوی.

واقعا از ظهر عاشورا که میگذره امام حسین یه مُهری روی دل‌ها می‌ذاره که طاقت رو بالا می‌بره، وگرنه جون می‌دادند خیلی‌ها ازین غم. اون‌هایی که کربلا رفتند هم می‌گند اونجا انگار که قفل شدیم، فکر می‌کردیم برسیم اونجا چنین می‌کنیم و چنان می‌کنیم، اما بعد دیدیم که نه! نمی‌شه. نمی‌شه دق کرد.

هر که را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند.

این روزها خیلی متن‌های دل‌سرد کننده در مورد عاشورا و عاشورائیان و کوفیان می‌شنوم، انگار شده افتخار که هی نامه‎های کوفی بنویسیم برای امام حسین، نه عزیز من نه! افتخار نیست!

من با افتخار می‌گم که اگر امام حسین علیه‌السلام زمان جنگ ایران، می‌گفتند " هَل مِن ناصر یَنصُرنی " مطمئنا همه ی اون‌هایی که با عشق به تکلیف و امام‌خمینی به جنگ رفتند لبیک گویان به میدان می‌تاختند.

اصلا امام حسین اون‌طور شهادت را انتخاب کردند که بینش و بصیرت نسل‌های بعد بالا بره! نه اینکه الان بعد از هزار و اندی سال ما بیاییم و هی دم از کوفی بودن خودمون بزنیم. اینطور دل‌سردانه نباید به این واقعه ی مهم نگاه کرد.

مطمئناٌ جوان‌های امروز و نسل الان هم از نسل شهدای جنگ چیزی کم ندارند، که بی شک، بی شک محرم انسان سازی امام حسین علیه السلام، هر روز بیشتر از قبل انسان تولید می‌کند، که الان علاوه بر ایران در لبنان و سوریه و بحرین و صدها جای دیگر در دنیا انسان‌های شریفی هستند که با شعار "لبیک یا حسین" خواب شهادت می‌بی‌نند.

لک لبیک یا حسین...

   + یاس حسینیه - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱

داستان یک دیوانگی:

حسبی الله

وقتی همه چیز قرو قاطی می‌شه و آدمی که من؛ که همه زاد و توشه‌اش نوشتنه، با خودش با احساسش قهر می‌کنه و دلش ننوشتن می‌خواد، بعد همون من میاد و یکهو می‌زنه زیر کاسه و کوزه‌ی نوشتنش و هرجا که می‌نوشته رو تعطیل می‌کنه.

بعد همینطوری هی دلش قیری ویری می‌ره که من‌ش بیاد حس قلم بگیره و رقص انگشتاش روی کیبرد یه  دوتا  دل و احساس رو گره بزنه، بعد بی‌خیال بشه و توی آینه‌ی خیالش به من‌ش اخم کنه.

بعدشم تازه هی دزدکی باز بره سراغ نوشته‌های قدیمی‌ش و دوستای دست به قلم‌ش و هی دلِ من‌ش رو آب کنه! و باز هی ننویسه.

بعد هر کی می‌یاد و می‌پرسه چی شده؟! رُک و راست بگه: قاطی کردم! دلم تنهایی می‌خواد، دلم کسی‌و نمی‌خواد، دلم قهره...

بعد حس قاطی بودنش اونقدر بالا بگیره که هر چی دوست و آشنا داشته که یه روزی باهاشون حرف می‌زده رو بلکل دیلیت کنه جز دو سه نفر انگشت شمار!!

خلاصه این من‌خان ِ من کمی که چه عرض کنم، کلی قاطی کرده بود.

بعد یک‌هو یک دوستی که از چند و چون ماجرا خبر داره بیاد و قسمت بده این من رو که بنویسه و کلی هم من ِ من را لای منگنه‌ی رفاقتش شرمنده کنه و این بشود که نشود ننویسی و نوشتن باز از سر گیرد...

----------------

دل را به کف هر که دهم
باز پس آرد.
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد... {از: بختیاری}

بی‌چاره یوسف‌م! که منِ ِ دیوانه را تا حالا نگه داشته!!!

   + یاس حسینیه - ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

خنگ:

حسبی الله

اندر احوالات من همین بس که دلم یک خنگ می‌خواد.

خنگ که می دونید یک نوع اسب سفید یک‌ست و چموشه! دلم یک اسب سفید می خواد، یک خنگ... سوارش بشم و برم و برم و برم ...

همین.

من و خنگم آرزوست...

   + یاس حسینیه - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱

اجابتم کن:

حسبی الله

مخاطب خاص دارد این نامه:

حسبی الله


سلام که نام خداست و از عشق است بر تو

دلم می‌خواهد کمی مرا درک کنی، مخصوصا دوست داشتنم را

همین دوست داشتن‌های خارج از عرف و زنده‌گی روزمره‌ام را. همین مادر گل‌های سفید شدنم را. همین سفید بودن را که دوری از آلودگیست را.

اصلا این نامه را اینجای جهان نوشتم که فقط تو بخوانی، می‌دانم که می‌خوانی‌ام، رمزدارش هم نمی کنم که بدانی بین من و تو هیچ رمزی نیست، تو رمز دلم هستی و اصلا برایم مهم نیست که همه‌ی جهان بفهمند که چه می‌خواهم به تو بگویم و یا اصلا سر از نامه ام در نیاورند، همین که تو، بفهمی مرا کافیست.

سکوتت را دوست ندارم، همین حرف نزدنت را و حتی کامنت نگذاشتنت را.

ماه که چارده بود همه‌ی حرف‌هایم را به تو گفتم، پناه آوردم به تو و گفتم. لابد مجنون شده بودم که آدم عاقل ازین دست حرف‌ها نمی‌زند و تو هم که حد جنون مرا می‌شناسی و می‌دانی که مادرزاد مجنونِ بی حد، زاده شده‌ام.

***

حالا که من حرف‌هایم را به تو و فقط به تو زده‌ام، تو هم با من حرف بزن، بپرس، بخواه بگذار با سبک و سیاق دلم آشنا بشوی.

بگذار به پاکی گل‌های سفید پی ببری. بگذار آرام بگیرم، اجابتم کن.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱

شهیدان زنده اند . . . الله اکبر

حسبی الله

حسبی الله

یه چند وقت پیش یه قطعه طرح کوتاه به نظرم اومد و نوشتمش برای خودم. جمله اش این بود:

 

تو انعکاس نماز ظهر عاشورایی.

 

چند وقتی به این جمله هی خیره می شدم و میخوندمش. ازون جمله ها بود که نمی دونم از کجا متولد شده بود. تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم که یه مطلب در مورد شهید گمنام بنویسم. داشتم نوشته هامو زیر رو می کردم که این جمله رو دوباره دیدم و اینطور تصیحش کردم:

 

شهیدگمنام انعکاس نمازیست
که ظهر عاشورا خوانده شد.

 

میخواستم مطلب رو پست کنم توی پلاس گفتم یک تصویر پیدا کنم و براش بذارم. کلی گشتم و یه تصویر خوب پیدا کردم و گذاشتم، البته چون همه‌ی این کارها رو با موبایل می‌کردم خیلی قدرت مانور و دقت و این چیزا رو نداشتم.

حالا دقیقا بعد از 20 روز نتم درست شد و رفتم توی پلاس، داشتم مطالب رو زیرو رو کردم که کسی بی جواب نمونده باشه. که نگاهم افتاد به تصویری که برای این نوشته انتخاب کرده بودم، حالا تصویر رو میشد واضح دید: یه سنگ قبر شهید گمنام که عکس گلدسته مسجد افتاده بود توش. شگفت زده شدم از ربط تصویری که درست ندیده بودمش، به نوشته.

اینجا بود که فهمیدم، هیچی نیستم. هیچ کس نیستم. اصلا منی نیست که بگه من.

چه‌کاری از خودم کردم که بهش افتخار کنم؟ هر کاری  که انجام دادم همه‌اش شر و گناه بوده. هر چه خوبیست از جای دیگه‌ای میاد و مردم به اسم من ثبتش می کنند و بعد این "من" سرشو می‌گیره بالا و فکر می کنه که آره خیلی کارا بلد بکنه...

ای دل غافل که این "من" هیچ‌کاره‌ست؛ همه‌کاره یه‌جای دیگه نشسته و داره هی خیر پشت خیر میاره...

اللهم ارحم عبدک الضعیف، الذلیل، المسکین، المستکین ، الجاهل...

 

شهیدگمنام انعکاس نمازیست
که ظهر عاشورا خوانده شد.

--------------------------------------------------------------------

حتما باید نوشت: از دوستان عزیز عذرخواهی می کنم که نتونستم حدود یه ماه به وبلاگاتون سر بزنم. نتم مشکل داشت با موبایل هم میشه فقط وبلاگ خوند. کامنت گذاشتن عذابی بس عظیم است!!!

   + یاس حسینیه - ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱

بغض‌های تو:

حسبی الله

بغض‌هایت را
روی شانه‌ی آجرهای شکسته گریه کن
بغض‌هایت را
لابلای خاکهای درهم جستجو کن
بغض‌هایت را
لبه پنجره‌ی شکسته فریاد کن
بغض‌هایت را
از زیر آوار بیرون بکش

ای به فدای چشم تو
این چه نگاه کردن است؟

 

 

 

#زلزله #آذربایجان

   + یاس حسینیه - ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

کودکی:

حسبی الله

چقدر چهره ام جا افتاده شده
دیگر حتی لبخند هم کودکانه اش نمی کند
و من دلم تنگ شده برای کودکی هایم
دیگر مقابل آینه نمی روم
گاه گاهی
دخترکم را بغل می کنم
و در چشمهایش خیره میشوم...

 

فاطمه و آیه عاشورای 90

 

بعضی وقتها آیه آلبوم‌های قدیمی را که ورق می‌زند، عکس 5 سالگی خودش را  زیاد می‌بی‌ند.

 

آیه زمستان90

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

آرزوها:

حسبی الله

حسبی الله
آخرین باری که با دقت جلوی آینه به خطوط سنم نگاه کردم, چند تار سپیدم را از ریشه کندم. نه که جوان شوم! فقط بخاطر اینکه کم بودند و وصله نازیبا!
حالا کم کم باید تارهای تیره را از ریشه کند...
---------
دوستی به دوست دیگرم گفت تو ناامیدی و حال مرا بد میکنی!بس که دنبال معشوقت طلب وصل می کنی.

حرف سنگینی بود برای کسی که جرمش فقط عاشقیست!
یکی نیست بهش بگه خب تو هم عاشق بودی از معشوق طلب وصل میکردی.
گاهی وقتها خوشی میزند زیر دلت و دلت میخواهد با عزت و احترام به وصل برسی و گاهی وقتها هم اونقدر محزون و خاک برسر شده‌ای که راضی‌ای با هر خفتی که شده به وصل برسی.
این شده مصداق آرزوهای ما
آرزوهای پاکی و آرزوهای خاکی
نمیدونم کدومش بهتره! آرزوهایی که در کمال پاکی و تمیزی به اجابت میرسند
یا آرزوهایی که خاکمالت می‌کنند و بعد به اجابت می‌رسند.
به نظر شما اجابت مهمه یا نحوه ی اجابت؟

   + یاس حسینیه - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

مسلمانان مرا وقتی دلی بود:

حسبی الله

حسبی الله


دیشب که باران میبارید، و در کمال تعجب می‌دیدم هنوز خدا بر سر این مردمان رحمت می‌ریزد یادم نبود در چه زمانه ای زنده‌گی می‌کنیم.
زمانه زمانه‌ی غریبیست نازنین...
آنچنان مسلمان کشی را باب کرده اند که دیگر کسی در این جهان نمانده که نام اسلام و مسلمان و شهادت را کنار هم نشنیده باشد.
دیروز یکی از دوستان در مورد کشتار مسلمانان در میانمار نوشته بودند که " بیاید کاری کنیم نه که به سر خوشی خود را بگذرانیم."اما  بودند افرادی که بنویسند برایش که تفریح کردن ما ربطی به کشته شدن مسلمانها ندارد.
انگار که بگوییم به ما چه که بچه‌ی همسایه‌مان را گرگ می‌درد، امشب در منزل ما رقص و پایکوبیست، اندکی بگذار مستانه برقصیم.
اینقدر تهاجم فرهنگی‌ای که خیلی‌ها سرپوش روی آن می‌گذارند به درون رگ‌هامان نفوذ کرده، که غیرت مسلمان ایرانی بودنمان را از یاد برده‌ایم، یادمان رفته پیامبرمان در مقابل ظلم چه واکنشی داشت و امامانمان چه می‌کردند. حتی خون سلمان ایرانی  در رگهامان خشکیده، چه برسد به خون رستم‌ها و سهراب‌ها.
اصلا یادمان رفته شهدای زمان خودمان را که وقتی در لبنان مسلمان کشی کردند، چطور دفاع از اسلام یادشان نرفت و رفتند و جنگیدند و شهید شدند و اسیر.
و باز می‌گوییم شادی‌ما ارجح بر کشتار صدها مسلمان است.
بس که خودمان را در شادی‌های پوشالی و تزریقی غربی پیچیده‌ایم یادمان رفته شادی واقعی چیست. شادی واقعی‌ای که در شاد کردن و راه انداختن کار انسانیست کجا و شادی طرب و موسیقی کجا؟
شادی‌ای که در نشاندن لبخند به لب یتیم است کجا و شادی سوار شدن به قطارهای پیچ در پیچ پارک‌ها کجا؟
شادی‌ای که در پاک کردن اشک دردمندی است کجا و شادی غذا خوردن در فلان رستوران گران شهر کجا؟

گم کرده ایم ما خودمان را و لازم است
در ندبه ها شکایت از این ماجرا کنیم*

در انتها اضافه کنم که چرا عده‌ای این روزها می گویند که کاری از دستمان بر نمیآید که برای مظلومان کنیم؟ همین برائت جستن از مشرکان از فرایض دینی ماست که هم در حج به آن کاملا تاکید شده و در دعاهایمان می‌خوانیم، آنهایی که جرائت و فرصت شهادت‌جویی ندارند می‌توانند برائت جویی کنند، می توانند دعا کنند، و یا می توانند اندکی همدردی کنند، نه اینکه خودشان را با بی‌خیالی سرگرم کنند.
وقتش است کمی به خودمان بیاییم، زمان ظهور نزدیک است وقت خوش‌گذرانی نیست.



باید برای درک حضورش دعا کنیم
خود را از این جهان خیالی جدا  کنیم
شرط است در طریق محبت که جان خویش
همواره از تعلّق عالم رها کنیم*


*شعر از آقای قاسم اردکانی
تصاویری از کشتار بیرحمانه‌ی مسلمانان میانمار:
  http://abna.ir/data.asp?lang=1&id=329229

   + یاس حسینیه - ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱

بعید از منی:

حسبی الله

حسبی الله

بالاخره بعد از 50 روز گچ پایم را باز کردم و باید تا اواخر آبان ماه یعنی چهارماه دیگه پایم در آتل باشد! بعدش انشالله خوب می‌شود. فعلا که درد مزمنی داره و گاهی هم که راه می‌رم درد می‌گیره.

-------

ماه شعبان هم داره تموم میشه بدون اینکه لحظه‌ای درست درکش کرده باشم و رمضان شریف از راه میرسد. انشالله لایق دیدار شویم.

-------

   + یاس حسینیه - ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

من و مینا و سکوت:

حسبی الله

 شبیه آدمی شده‌ام که با مینا حرف می‌زدم.

این روزها شبیه آن،من شدم. من آن شدم که آن موقع می‌شدم. من با مینا حرف می‌زدم و او سرش را کج می‌کرد و به رویم می‌خندید و چیزی می‌گفت که هیچ کس نمی‌فهمیدش، جز من که مقابلش نشسته بودم.

من راز چشم‌هایش را می‌خواندم نه حرف‌هایی که می‌زد و هیچ کس نمی فهمیدش را -مینا دخترک دردمندِ من-

امروز عصر دلم ناگهان برایش تنگ شد، و نمی‌دانی که چقدر تنگ.سالهاست ندیدمش احتمالا باید 16-17 سالش شده باشد.

آن موقع‌ها دست‌های نحیفش را می‌گرفتم در دستم و نوازش می کردم، اوایل دست‌های سردش را می‌کشید عقب، نمی‌توانست  گرمای دست کسی را در دستش تاب بیاورد، یاد نگرفته بود از هیچ دستی. من اما با حوصله باز دست‌هایش را می‌گرفتم در دستم و برایش نقاشی می‌کشیدم روی آن و بعد بازی بازی دستش را با ورق آشنا کردم و با قلم.

و او خط‌های عشق را رد انداخت روی برگه‌های سفیدِ خط‌دار. همیشه محو نگاه او بودم، و آن لبخندی که  جهانی را در دلم لبخند می‌کرد. نگاهش که می‌کردم دلم می خندید... اما وقت‌هایی که نمی‌خندید عمق چشمانش دردی داشت که از ریشه آدم را می‌سوزاند، و نه تو و نه هیچ کس دیگر اینهمه در چشم‌های او آتش نگرفت که من.

و این اواخر وقتی می‌دیدمش دست‌هایش را می‌کشید روی صورتم و نوازشم می‌کرد... دست‌هایش گرما گرفته بود! حس مهربانی داشت. مقابل مینا من کم می‌آوردم از غم، از لب‌خنده، از درد، از سکوتی که همه‌اش حرف بود و هی زیاد می‌شدم از عشق... انگار کسی درون من تکثیر می‌شود. اصلا من خواندن سکوت را از مینا آموختم. خواندن دل را و خواندن چشم را و خواندن راز گرمای دست‌ها را هم... اصلا نمی‌دانم چقدر از مینا آموخته‌ام.

و هیچ‌کس نمی‌داند مینا چه معلم بزرگی بود.

این‌روزها باز سکوت می‌خوانم، دل می‌خوانم، چشم می‌خوانم

و گرما را از دست‌هایی که هرگز نمی‌گیرمشان.

عکس‌نوشت: بچه‌های ایزوله - مینا همان لبخندبزرگِ سمت قلبتان است!

مینا دخترکی بود که ناپدری‌اش به خاطر اینکه مشکل داشت، پنج سال در زیر زمین خانه‌اش حبسش کرده بود. وقتی پلیس او را از زیر زمین بیرون آورده بود دیگر نه حرف می‌زد نه می‌خندید، فقط هر وقت صدای گربه می‌آمد گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌لرزید... مینای بی‌نوای من... در زیر زمین با گربه‌ها و خواهرش زندانی بوده

– از بچه‌های بهزیستی که بعد به  مجتمع ایزوله منتقل شد- من هم در بهزیستی کمی با او بودم هم در ایزوله، آذر تعلیمش می‌داد و من نظاره می‌کردم.

-----------

پی‌نوشت: باید یک روز هم در مورد آنا بنویسم.

وایــــــــــــــــــــــــ چقدر دلم برای بچه‌های ایزوله تنگ شده، برای رفتن و بوسیدن و در آغوش کشیدنشون و بازی کردن باهاشون... دلم برای عشق‌بازی تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

حسینیه دل:

حسبی الله

روی دیوارهای حسینیه نوشته بود:

این همه چراغ و نور و ریسه توی شهر

.

.

.

من دلم لک زده برای آفتاب روی تو...

------

اما یاس حسینیه دلش لک نزده بود! دلش گرفته بود از این همه فاصله‌ی دور و فاصله‌ دیر...

دلم خوش نمی‌شود به این ریسه‌ها...
دلم به این چراغان‌های رنگی خوش نیست، دلم با این همه ساز و آواز که پیچیده در تن شهر نمی‌رقصد.
کمی
دلم به شراب شرب‌های نذری‌ات مانده است و آرزویی بزرگ که از حجم من آنقدر بزرگ‌تر است که وقتی به آن فکر می‌کنم پاره‌پاره می‌شوم.
نه آفتاب رویت را می‌خواهم و نه مهتاب‌ چشم‌هایت را فقط
نه عبایت را می خواهم و نه بیرق دوشت را فقط
نه شادمانی تو را می خواهم و نه دعا کردنت برایم را فقط
نه سرباز تو بودن را می خواهم و نه شهید شدن برایت را فقط
راستش را بگویم آقا!
من همه‌ی تو را می‌خواهم؛ آفتاب و مهتاب و عبا و بیرق و شادی و دعا و سربازی و شهادت را.
من همه‌ی تو را می خواهم.

بخدا اگر شهید نشوم، آبرویم می‍رود...

-------------------------

دنباله‌نوشت:

- حسینیه‌ی دل را بخوانید.
- هدیه‌های دسک‌تاپی پایین را هم ببینید، دوست داشتید دانلود کنید.

   + یاس حسینیه - ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

حج الحسین:

حسبی الله

سعی بین حرم حسینعلیه‌السلام و حرم عباسعلیه‌السلام می‌کنم.

طوافم را دور قتلگاه می‌کنم.

اینجا مقام دست‌های بریده است

نمازم را به آن اقتدا می کنم.

   + یاس حسینیه - ٥:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱

بی‌بی و منوتو:

حسبی الله

از شادی وصل باید سرخوش بود و سرمست، به جهان باید فخر فروخت که ساعتی چند با کسی زیسته ای که دوستش داشته ای و جهانی خمار تو شود و تو خمار یار.
بیایی حرم و رقصت بگیرد از بودنش.
کم نیاوری، که تازه باید زیاد شوی از عشقی که به همه تعلق دارد.
آب گوارا خوردن از دستان بی بی آدم را سر عشق می آورد.
تب هم داشته باشی و سر عشق بیایی ببین جهان چقدر کم است برای وسعت تو. زانوی غم را بگذار برای جدایی‌ها نه وصل که حالا نوبت عاشقییت و ضیافت وصل است، بخند...
نبینم غم انگیز شود روزگارت که به عشق تو شک میکنم. نگذار جنونت به بیراهه بکشدت‌‌، این جنون باید تو را بالا ببرد بلکم بیشتر از آسمان که آسمان حقیر است در مقابل عشق، که تاب و تحمل عشق را نداشت و خدا قرعه به نام تو انداخت که در روزی مجهول به این دنیا بیایی و جهانی را از جهلِ بی‌عشقی برهانی.
به آسمان و حقارت آن در مقابلت ایمان بیاور که سرشار بودنت از عشق انتهای ناب بندگی خداست.

من به تو و به این بندگی‌ات ایمان آورده ام و عشقت را باور کرده ام.

پی‌نوشت: زیارت چند روزه‌ی بی‌بی همه‌تان را دعا کردم.

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

انار دل من:

حسبی الله

میدونم جاشون تو این وبلاگم نبود!

اما دوستشون داشتم خواستم بیشتر دیده بشند!

--------------بعد نوشت :فقط برای ثبت در خاطرات شخصی ! ----------------

برای پام رفتم دکتر، فرمودند که دوتا از رباطهای پام پاره شده و یک ماه دیگه هم علاوه بر اون دوهفته باید توی گچ بمونه.

گچ هم گچ‌های قدیم، مثل دفتر سفید بود گچی بود آدم حال می کرد روش نقاشی بکشه، بنویسه، باهاش درددل کنه! چیه این گچای الان! آبیه! پلاستیکیه روح نداره تازشم خیلی گرونه!

من که باهاش حال نمی کنم!

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

من - عصا - شهید گمنام -له:

حسبی الله

مدتهاست دوست دارم شونه به شونه یه دوست راه برم و حرف بزنم! حرف بزنم و راه برم...

از وقتی که پام لنگ شده، هم هیچ کس هم‌پای من نمیشه، شاید بخاطر سرعت کندمه یا شاید هم دلایل دیگه‌ای هست که بی‌خبرم! یا شاید دوستی نیست برای شانه‌به‌شانه راه رفتن.

اما آن صبح در مسجد او آمد هم‌پای من به قدم زدن، شانه‌به‌شانه، نگاهش مهربان بود دستهایش را پشتش گره زده بود و دقت می‌کرد دقیقا هم‌گام با من قدم بردارد، خسته که می‌شدم صندلی را جلو می‌آورد که بشینم.

لبخندش مهربان بود، به‌ام گفت که وقتی راه می روی عصایت را اینقدر محکم فشار نده! دستت درد می‌گیرد. عصایم را گرفت و کمی کوتاه‌ترش کرد. گفت وقتی راه می‌روی باید فکر کنی که این عصا پای توست دقیقا همزمان بالا بیارش و زمین بگذارش...

چقدر راه رفتن برایم آسان شد! صدایش دلنشین بود، آدم را می‌برد تا سرودن یک غزل، اما من هیچوقت شاعر نبودم!

فقط غزل می‌شوم در هوایت...

----------------------------------

پای آدم که لنگ باشد و بخواهد برود دنبال عشقی که در حال رفتن است، زنهایی که به زمین دوخته شده اند و انگار نه انگار که جمعیتی آسیمه سر به سمتشان می آید، همه جا که تاریک باشد و دستهای تو در دست کسی باشد که افتادنت را بخواهد همه ی اینها کافیست که بیافتی زیر جمعیت و پایت بماند زیر پاها!

بمانی زیر پاها و کمی ارمیا* را تجربه کنی، کمی عشق را بچشی، کمی  گمنامی را درد بکشی، کمی گریه کنی و هر چقدر هم که دستت را بکشند جز دردی در ناحیه قفس سینه چیزی نصیب تو نشود...

خدا افتان و خیزانم کرده! امروز که از سر کنجکاوی آتل پایم را باز کردم، دیدم نقاش محترم پالت رنگش را پر از رنگ‌های ارغوانی و آبی و نیلیست را روی پایم جا گذاشته!

نمی دانم از زمان آبشار مانده یا از زمان تشیع!

-----------------------------

خدا له ام کرده!

لای منگنه ی بودنم له‌ام  و این له‌ای را دوست دارم! درد عجیبیست که همنفس همه‌ی لحظه‌هایم شده. لابد خدا هم مرا له می‌پسندد!

----------------------------

*کتاب ارمیا-نوشته رضا امیرخانی

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

آرش زمان من:

حسبی الله

قاسم*، یک‌شبه سی آر‌پی‌جی را به قلب دشمن زد. همه را به هدف بی برو برگرد!

هی یاس! تو می توانی یک تیر ناقابل به دلِ شیطان بزنی؟

تو میتوانی یک شبِ دو تا نه به شیطان بگویی؟

آرپی‌جی پیش‌کِشَت! دو تا نه به‌اش بگویی برایت کافیست!

-----------------

*قاسم اصغری-نوجوان بسیجی 14 ساله، آرش کمانگیر کجاست بیاید تیر اندازی یاد بگیرد؟

   + یاس حسینیه - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

لبخند شهادت:

حسبی الله

آمدم روزه ام را که باز کنم به همسر محترم نگاه مهربانی انداختم و گفتم امشب تو نیت کن برای روزه ی من.
همانطور که لقمه را طرف من می آورد گفت: "انشالله با هم شهید بشیم، البته تو اول شهید بشی..."
من هم لبخندم بزرگ و بزرگتر می شد که ادامه داد: "چون نمی خواهم در این دنیا برای کسی غیر از من باشی!"
لبخندم همانقدر بزرگ ماند!

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

یا رب...

حسبی الله

این روزها که یه عضو جدید به بدنم اضاف شده، کلی از کار افتاده تر شدم!

آدم یه پاش لنگ میشه دو تا عصا هم بگیره دستش باز نمی‌تونه مثل قبل راه بره.

الان وقت دعای کمیله چقدر این دعا در ذهنم تداعی می شه:

یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

مجنونی متولد شد:

حسبی الله

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

و آنگاه یاس متولد شد!

رجب بود، روز میلاد مرد مردهای عالم که متولد شدم

اولین شب زنده گی ام با جنون ماه شب چارده گره خورد

و سالها در گــُل و آب و پروانه بودم

و سالهای بعد ترش در آرامشِ خفیفِ رگِ پنهانیِ زنده گی، در سکون بودم

و حالا باز متولد می شوم

در کنار کلمات تو

کلمه می شوم، حرف

     و گاهی یک شعر می شوم

       گاهی آسمان می شوم و گاه دریا

       گاهی عطر می شوم  و گاه صدا

       گاهی دخترکی جسورم، گاه غمگین

       گاهی از ته دل می خندم، گاهی اشک می شوم

       گاهی بال دار می شوم، گاه زنجیر

اما همیشه در دلم نوری است! از همان نور الانوار عشق

می تابد، نه که دست من باشد! مال همان دیوانگیست که به خاطرش به این دنیا آمدم.

 

من اگر دیوانه ام منعم مکن ... گر رسوا و بی کاشانه ام ترکم مکن

--------------------------

از همه ی آدم ها، آسمان ها، دریاها، درخت ها، کبوترها، آبشارها، سنگ ها، گل ها، پروانه ها و هر آنچه که دارمشان تشکر می کنم، ممنون که اجازه دادید لحظه هایی از آن من باشید.

------------------------

امسال سن قمری ام یک سال بزرگتر از سن شمسی ام می شود!

و تازه من میفهمم که نباید این همه درگیر زمان بود! اصلا چه فرقی دارد من چند ساله شدم؟ تبریک ندارد زنگ هشدار برای پایان فرصت آدمه گی ام!!!

امشب تب دارم! تو جدی نگیر هذیان های مرا.

 

 

 

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱

آبشار تو:

حسبی الله

رسیدم به آبشار

و تو نمی دانی چه نوری پاشیده بود خدا آنجا! باید می بودی تا می فهمیدی. یاد دخترکی هایم افتادم که از آب نمی گذشتم بدون خیسی. رفتم نزدیک آبشار تا یکم خیس بشوم اما نور مرا صدا می کرد به بالا.

یاد دخترکی هایم افتادم که از درخت بالا می رفتم! انگار صدایی دست های مرا گرفت و کشیدم بالا... من هم بالا رفتم و بالا، به پایین آمدن فکر نمی کردم که تنها یک راه بیشتر برای پایین آمدن نبود.سنگهای کنار آبشار همه لیز بودند و من هم بی حواس آنها را می گرفتم و کشان کشان خود را بالا می بردم.

رسیدم به جایی که می شد آنجا ایستاد و حض کرد، اما دیگر وقت پرت شدن بود و من پرت شدم پایین!

به همین سادگی بالا رفتم و به همان سادگی پایین آمدم، حس خوبی بود! درد داشت، نهی همه را هم داشت، آتل هم داشت، اما تو نمی دانی بالا رفتنش چه حسی داشت.

***

تقصیر زانوهایم نبود که همیشه یک هو خالی می کند،

تقصیر کفش های لیزم نبود،

تقصیر حس دخترکی ام نبود،

تقصیر دستهایم بود که در دستهای تو نبود.

آبشار لونک - جاده دیلمان. خرداد91

عکس از یوسفه، البت قبل از حادثه !!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

پنجره آشپز خونه من و یه عالمه احساس!

حسبی الله

 یک کبوتر دارم که خیلی دوستش دارم.

همیشه منتظرش هستم. صبح های زود، ظهر ها و عصرها می ایستم پشت پنجره تا بیاید. اگر می دانستم که ممکن است شب ها هم بیاید پشت پنجره شاید به انتظار دیدنش تا صبح بیدار می ماندم.

از پشت شیشه مشجر آشپزخانه خیره می شوم به پنجره تا کبوترم بیاید، بیاید و دانه دانه غم ها و غصه هایم را بچیند و ببرد...

وقتی دانه دانه نوک می زند و دانه می گیرد، حس خوشایندی سراسر وجودم را پر می کند. می ایستم به تماشایش تا لحظه ی پروازش.

حس غریبیست! آخر من همیشه از پشت شیشه ها می بینمش، خیره می شوم به اش ولی کبوتر مرا نمی بی ند، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بگیرمش در دستهایم، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بالهایش را نوازش کنم.

دوست داشتم کبوترم با من دوست می شد می آمد و می نشست روی شانه ام، و صدایش را می شنیدم.

.....*......*......*......*......

تو هم مثل آن کبوتری، نزدیکی اما هیچ وقت نمی توانم دستهایت را بگیرم!

                                                                           از دست این شیشه ها.

-------------------------------------------------------------------------------

چند روز قبل حسابی دلم گرفته بود، با کلی حس برای یوسف یه اسمس نوشتم و فرستادم:

"چه عصر دلگیریست
دلم تنگ میشود برایت
و تو
اصلا نیستی که
اشکهایم را پاک کنی
به پنجره مشجر آشپزخانه خیره میشوم و احساس میکنم
دلم به اندازه ی تمام ظرفهای چینی شکسته است
امشب که میایی
برایم یک دل چینی بیاور"

 بعد هم زل زدم به گوشیم تا شب شد و یوسف اومد، همینطور که داشتیم حرف می زدیم گفتم یوسف یه جوابی به اسمسمم بدی بد نیستا!

 گفت کدوم اسمس؟ گفتم همون که عصری فرستادم. اونوخ یوسف می گه  نفهمیدم تو نوشتی!!!! من فکر کردم از این اسمساییه که واسه امام زمان نوشتن !!!!!

آخه یکی نیست بگه همسرِ من، عزیزِ من، قوری چینی و پنجره ی آشپزخونه مون چه ربطی به امام زمان داره؟!!!!   گریه

-------

پ.ن: اگه این اسمسه رو می زدم تو گوپلاس حداقل یوسف یه پلاس زیرش می زد!

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

پدرم پر از شعر است، پر از ترانه:

حسبی الله

بین همه ی آدم های جهان، پدرم ناز مرا خیلی می کشد.

برایم شعر می خواند و نگاهم می کند، چشمهایم پر از شرم میشود و اشکهایم را قورت می دهم! نه که ناراحت شوم که پر از حس می شوم و وقتی دلم پر از حس و حرف می شود اشکهایم آمدنشان می آید.

پدرم برایم آواز می خواند، گاهی ضرب می گیرد و "برفتم به در شمس العماره" را می خواند و گاهی که شعرش می گیرد "امشب شب مهتابه" را. مادر گاهی به یک چشم غره و خنده ای ما را میهمان می کند و می گوید: "خوبه والا! شما دوتا..."

پدرم همیشه می گوید: "کی میاید مشاعره؟" و بعد مستقیم به من خیره می شود. همه ی شعرهای مشاعره ام دیگر تکراری شده اما پدر دوست دارد! پدر با آواز شعر می خواند و وقتی هم که گیر می کند شروع می کند به چه چهه زدن و وقت گذراندن تا شعری یادش بیاید.

پدرم گاهی شعر می گوید، بر وزن مثنوی. همیشه مثنوی نزدیکش است زیر قرآن و مفاتیح و فرهنگ عمیدش. وقتی نوجوان بودم من هم شعر می نوشتم، به پدرم که نشان می دادم نقدهای سنگینش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و من می فهمیدم که هرگز شاعر نمی شوم.

پدرم ممکن نیست وقتی مرا می بی ند آغوشش یا بوسه هایش را دریغ کند و من همیشه محتاج و مشتاق آن آغوشم.

پدرم پر از شعر است، پر از ترانه، اما الان چند وقتیست که برایم شعری نخوانده است.

پدرم مثل دریاست

پدرم مثل آسمان است

پدرم مثل زمین است

پدرم مثل کوه است

پدرم مثل ماه است

پدرم مثل خورشید است

.

.

.

پدرم مثل پدرم است.

گاهی هم من پدرم را بغل می گیرم.تابستان 90- اراک خانه خاله

----------------------------------------------

پ.ن. : نمیدانم چرا اینقدر دلتنگ پدر شده ام.

   + یاس حسینیه - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

کار پروانه پیله کردن نیست:

حسبی الله

ساعتهاست که بیدارم و حالا صبح شده، نشسته ام کنار پنجره ی حیاطمان که همیشه پرده ی آن افتاده است.

گوش می دهم صدای زنده گی می آید، صدای گنجشک ها و کبوتر ها.

یاد خرده های نان می افتم و صبحانه ی کبوترها، گفته بودی که هر وقت برایشان نان می ریزم نیت کنم. خرده های نان را دستم می گیرم زیر لب می گویم: "خدایا تو می دانی در دلم چیزی هست... مثل یک بیشه نور، اما خواب دم صبح که چند وقتیست دیگر نیست"

برای تو نیت می کنم.

یاد حیاط خانه مان می افتم بایک درخت انجیر کوچک و حیاط خانه ی تو با یک درخت انجیر خیلی بزرگ، مثل خانه پدر بزرگ. لابد در خانه های دور دست می شود پرده ها را کنار زد و درخت انجیر را نگاه کرد، اما اینجا نمی شود، گیر کرده ام لای تجمل و نگاه های غریبه ها!

از اول هم یوسف دلش این پرده ها را نمی خواست!

دلم می خواست پنجره ی حیاط را باز می کردم...

***

به دلم پیله کرده ام چند وقتیست، با خودم می گویم: "دل جای خوبی برای پیله کردن نیست! من داغدار همه ی پروانه های زمینم."

تو می گویی: "کار پروانه پیله کردن نیست."

***

سکوت می کنم 

تو انگار همه ی حرفهای مرا بلدی

تو حرف شو و من سکوت.

   + یاس حسینیه - ٦:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

حس لطیفی پیچیده در فضای دلم ، انگار که عشق شده اقتضای دلم

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

ستاد پیداشدگان:

حسبی الله

دوتا بچه قد و نیم قدش را گرفته بود جلو اش و هی هل می داد وسط جمعیت. اون هم چه جمعیتی! همه عاشق، همه یک پارچه چشم بودند اما نه برای دیدن آن بچه ها، همه چشم به ضریح دوخته بودند.

به اش گفتم بچه ها را نبر، مثل آدم گنگی نگاهم کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد، انگار گفت پس چکار کنم! دوباره گفتم بچه ها خفه می شند دست و پایشان می شکند نبرشان! باز هم گنگ و نامفهوم نگاهم کرد.

اشاره کردم به دوشم و گفتم بگذارش روی دوشت، صدایش مثل زمزمه ی آبی خسته بود، صورتش چروکیده بود گمان کردم مادر بزرگ آن طفلکان است که نامشان مهدی و اکرم بود.

مهدی که بزرگتر بود را با سختی بغل کردم و گفتم اونیکی رو بذار روی دوشت. مهدی را تا بالای سینه ام آوردم تا قدش بلند تر از بقیه شد، خنده ی مستانه اش هنوز کنج ذهنم است، فاتحان قله ی اورست هم پیش این فتح الفتوح کم می آوردند. دراز شد روی جمعیت و خودش را رساند به ضریح مقدست... و  هیچ کس  در این جهان جز تو نمیتواند تصور همچین عاشق نوازی ای را داشته باشه. بالاخره من و مهدی آمدیم عقب، اکرم هنوز روی دوش مادر بود و نرسیده بود به ضریح.

به چشمهای دریایی و صورت آفتاب سوخته مهدی نگاه می کردم و گم شده بودم در شیطنت توام با معصومیت آن کودک، که مادر آمد و اکرم را به دستم سپرد و با نگاهی ملتمس باز چیزی زیر لب نجوا کرد که نشنیدم و به سمت ضریح رفت و من دیگر هرگز ندیدمش.

یک ساعت و اندی روبروی ضریح تو چشم در چشم هم بودیم من نگران مادر بودم و تو آرامش عجیبی داشتی و بچه ها پر از هیجان و شیطنت، دیگر صدای اغلب آدمها در آمده بود و خدام گفتند باید بچه ها را تحویل حراست بدهم.

وقتی که دادمشان دست آن خانم مهربان و از اتاق آمدم بیرون نشستم مقابل تو و یک دل سیر گریه کردم، دلم آنقدر گرفته بود که حد نداشت... به بهانه دادن آب رفتم ستاد پیداشدگان، چشمهای اکرم برقی زد، اما من طاقت دیدنشان را نداشتم. برگشتم و نشستم مقابل گنبدت و باز اشک ریختم برای گم شدن خودم...

نماز صبح را خواندم و رفتم پشت شیشه و اکرم را نگاه کردم، نگاهش مضطرب بود و مهدی سرش را مخفی کرده بود زیر پتو. رفتم توی ستاد و اجازه گرفتم کنارشان بمانم.

مهدی گونه های مردانه اش خیس بود، گمان کرده بود مادر هرگز بر نخواهد گشت... پدرش چند سالی بود که به رحمت خدا رفته بود و مادرش کم شنوایی داشت. مهدی گفت ما از روستایمان که آمدیم یکراست آمدیم حرم یک راست رفتیم دم ضریح و تو را دیدیم، مادر آمده بود که گوشهایش شفا بگیرند...

اشکهای مهدی را پاک کردم و تا ساعتی که مجبور بودم برگردم هتل کنارشان ماندم، حیف که به یوسف قول داده بودم بر می گردم و او دعای ندبه را کنار تو می خواند.

ساعت 11 صبح جمعه بود در آن ازدحام و شلوغیِ نماز و خطبه، خودم را آسیمه سر رساندم به ستاد پیداشدگان، مهدی و اکرم تحویل مادرشان شده بودند...

و جز تو هیچکس نمی داند که چه حزن و شادی توامی در دلم ریشه کرد.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

برای آن نمی دانم چه کسی:

حسبی الله

نشسته بود روبروی مولا

سر بر زانوی غم زده بود...

صدای هق هق گریه اش آرام بود، اما جگر سوز

نتوانستم آرام از کنارش بگذرم...

برگشتم و نزدیکش ایستادم

و گریستن او را گوش دادم.

من ندیدمش... تنها شنیدمش

نمی دانم چرا مرا یاد کسی می انداخت که هرگز ندیده بودمش.

   + یاس حسینیه - ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام خدا:

حسبی الله

و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته

چه نیکنامی های زیبایی که شایسته اش نبودم، اما تو آن را در مورد من نشر دادی.

--------------------------------------

چه قدر این روزها دنبال تو دویده ام ، از این طرف جهان به آن طرف جهان... نه آن جهان دور دراز، جهانی که از آن هیچ کس جز تو نیست. حتی از آن من.

نمی دانم چرا این روزها کم طاقت و دلتنگم،

                                                      آشفته ام و بی قرار...

همه جای دنیا تو را می بی نم و دست سمتت دراز می کنم، می خواهم برسم به جهان تو اما هیچ وقت دستم به تو نمی رسد.

دلم می خواهد زیر سر انگشتانم لمست کنم... دستم را آرام می گذارم روی گردنم، گرمایش مرا یاد تو می اندازد، دستم را می کشم تا میرسم به نبضی که آن زیر دارد می زند. خوشحال می شوم که توانسته ام کمی لمست کنم، تو از این رگ گردن هم به من نزدیک تری.

آرام می گیرم...

                   سلام که نام مقدس توست بر تو

                   ممنون بابت همه چیزهایی که می دانم چیست

                   و خیلی چیزهایی که نمی دانم چیست، اما تو می دانی.

                   سپاسگذارم.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

بین در و دیوار:

حسبی الله

خانه هر کس آرامشگاه خیال اوست، جایی که با آسودگی و امنیت به خود می پردازد.

خانه هر کس حجاب اوست، که محفوظ و ایمنش می گرداند از آفت ها و اتفاقات.

خانه هر کس دیوار دارد، حصار امنیتی که خانه را امن می کند.

خانه هر کس پنجره دارد، که بشود بیرون خانه را دید و نور و روشنی از خانه دریغ نشود.

خانه هر کس درد دارد، برای ورود هر کس که محرم دل است و محرم راز.

اما خانه ی او ...

     اما در خانه ی او ...

          اما دیوار خانه ی او ...

--------------------

در و دیوار می گریند.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

رفیق من کو؟

حسبی الله

چند وقتیه که نیاز به یه دوست پیدا کردم!!

نه که دوستی نداشته باشم، اما بعضیا از بس آدم دور و برشونه و دوست و رفیق دارن که وقتی به یکی اظهار دلتنگی می کنند، طرف میگه ای بابا تو که غم نداری بس که دوست و رفیق داری.

منم یکی از همون آدمهام، آدمهایی که کلی آدم دور و برشونه، آدمهای خوب و دلنشین، آدمهای دلسوز و مهربون، آدمهای عزیز و دوست داشتنی. کلی دوست و رفیق و آشنا دارم، نه که کاره ای تو این دنیا باشم ها! نه... اما هرجا رفتم خواسته و ناخواسته چند نفر پیوند خوردن بهم و مهرشون تو دلم ریشه کرده.

اما یه چند وقتیه که بین آدمهای اطرافم گمم. الان که تو داری این دل نوشته م رو می خونی لابد می گی ای ناشکر!!!

نمی خوام ناشکری کنم از خیل اطرافیانم. میخوام شکوه کنم از دلتنگی هام. برای هر کدوم از دوستام که خواستم سفره دلمو باز کنم بهم گفته: "ای بابا! یاس! تو که این همه دوست داری دیگه به من احتیاجی نداری که!

یاس! تو که خودت سنگ صبور همه ای... تو دیگه ننالی ها!

یاس! تو که خودت رازدار همه ای، تو دیگه .....

یاس! تو که .....

یاس!....."

ای بابا یاس! از دست تو.(اینو خودم گفتم!)

خلاصه این شده که دلم چند وقته پره، پر از حسرت یه دوست!

امشب که یه واگویه با خودم داشتم، یاد یکی از اسم های خدا افتادم

یه اسمی که خیلی بهش احتیاج داشتم، اسمی که خیلی آرومم کرد.

امشب بارها و بارها با خودم تکرار کردم:

.................. یا رفیق من لا رفیق له................

............................... یا رفیق من لا رفیق له................

........................................... یا رفیق من لا رفیق له................

..................................................... یا رفیق من لا رفیق له................

   + یاس حسینیه - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

نوجوانی هم عالمی داشت...

حسبی الله

چند وقتیه که دلم خیلی گرفته...

همه اش دلم زود به زود تنگ میشود. تنگ میشود و کلی دلش اشک می خواهد.آن وقت تا میاید اشکهایم سرازیر شود، بغض آیه را می بینم و اشکهایم را قورت می دهم.

باید اشک هام رو بذارم برای وقتهایی که تنهام...

که اون وقت ها هم هرگز نمی رسه...

دلم می خواد تنهایی برم قدم بزنم، زیر نور ماه...

بشینم روی یه صندلی زیر یه درخت بید مجنون و زل بزنم به ماه اونوقت مثل نوجوانی هام با ماه حرف بزنم ماه می دونه که اشک ها حرفهایی از دلند که به زبان آدم ها ترجمه نمی شوند. برای همین هی به من نمی گه گریه نکن.

چقدر دلم گیر است، چقدر دلم تنگ است برای نوجوانی هام...

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

نقش زمان 2 ساله شد

حسبی الله

بالاخره کار طراحی و تولید سررسید نقش زمان به پایان رسید.

از همه ی کسایی که به من در تولید این سررسید کمک کردند تشکر می کنم(ریحانه، زنبق، رها، معصومه، مریمم، فاطمه سادات، مریم، فاطمه و مامان و خاله جان)

کار طراحی های دستی صفحات و جلد  از خودمه و طرح ها از هیچ جایی کپی نشدند.

جلد این سررسید ها از چرم و جیر طبیعی ایرانی تهیه شده و کاملا به صورت دست دوز می باشند.

این سر رسید ها در 8 مدل و در رنگ های مختلف طراحی شدند.

مدل یاس دونه

مدل گلدونه

مدل نارگل

مدل تنگ دل و دل

مدل دکمه ای

مدل دوختی

مدل جاده

 

قیمیت پشت جلد این سررسید ها با جلد چرم طبیعی و کاملا دست دوز: 15 هزارتومان و طرح یاس دونه با قیمت 16 هزار تومان بفروش می رسد.

فعلا در منطقه میدان انقلاب پخش شده بزودی در شهر کتابها هم عرضه می شود.

تلفن مرکز پخش: 88945736

-----------------------------

بعد نوشت:

دیگری به من گفت : اینکار رو برای کسب درآمد می کنی؟ حقوق معلمی کم بود؟

گفتم: اگر معلمی رو کنار گذاشتم فقط بخاطر رسیدگی به فاطمه بود، من طرح های این دفترها رو از روی نامه هام به شاگردام کشیدم. حتی طرح های جلدهای این تقویم ها همون تصویرهای روی تخته ی کلاس مقدسمه.

در واقع من درست وقتی طراحی و اجرای این تقویم ها رو شروع کردم که به صورت رسمی از مدرسه بیرون اومدم و خودم این طور فکر می کنم که این طرح ها ادامه ی عشق بازی من و مدرسه ست. طرح یاس دونه تصویری بود که همیشه روی تخته ی کلاس مقدس بود، نار دونه هم، ماهی و گل از دیوارهای کلاس مقدس آویزون بود....

من تقویم رو انتخاب کردم برای کار جدیدم.

چون تقویم روزها رو به یاد آدمها میاره.

من طراحی این تقویم ها رو تقدیم می کنم به همه ی همه ی شاگردام، شاگردهایی که از صمیم قلب دوستشون دارم و بهشون از همچنان تا نمی دانم چه وقت، عشق می ورزم.

   + یاس حسینیه - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

در این جهانم

حسبی الله

این روزها...

از همه ی جهان کم شده ام...

از مدرسه...

از دوستان ...

از رفقا...

از اینترنت ....

از روابط ....

اما

به جایی از جهان اضافه شده ام.

به فاطمه و آیه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

همه ی مسلمانان جهان

حسبی الله

دارم فکر می کنم به

بی گناه کشته شدنِ هزاران زن و مرد و کودک مسلمان در جای جای جهان...

گمانم یکسری احمق فکر می کنند که با کشتن مسلمانها، اسلام تمام می شود؟

   + یاس حسینیه - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام

حسبی الله

* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.

یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:

"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"

یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"

همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.

***

وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم  با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.

***

شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.

***

توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.

به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.

مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.

از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.

همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.

اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....

پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.

آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.

عکس برداری و بخیه و این حرفها...

سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.

----------------------

چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90

   + یاس حسینیه - ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

 

حسبی الله

روزها، روزهای سختیست...

آتش و دود و شلاق... آدم را یاد کرب و بلا می اندازد

نمی دانم چرا شمع ها این روزها این قدر پر سوز و گداز می سوزند... شمعی برای دل خودت روشن کن.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

هوالرازق

حسبی الله

تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که  چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.

سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!

همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش  حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و  بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.

فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.

با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!

تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!

حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.

یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!

خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!

اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.

احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.

دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...

اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"

راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:

شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

 

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

دلم برای مدرسه تنگ است، خیلی هم تنگ:

حسبی الله

نه من نه هیچ کس دیگه ای فکر نمی کرد که یک روزی من، خانم حسینیه -که بچه ها اغلب بهم می گفتن "حسینی"،و من تاکید می کردم"حسینیه!"- دست از مدرسه بکشم.

از تصمیمم راضی و خوشحالم.اما حال عمومیم اینو نشون نمی ده، چون خیلی دلتنگ بچه ها و مدرسه می شم.روز پنج شنبه که رفته بودم وسایلم رو جمع کنم کلی با بچه ها دور همی گریه کردیم.

از سر دلتنگی بود نه ناراحتی!

برای همینم نذاشتن من برم با بچه ها خداحافظی کنم. تا شب هر وقت یادم می افتاد اشکهام مثل چک چک بارون می ریخت.

عصر هم مدیرمون زنگ زد یه دل سیر دیگه گریه کردم. از اینکه خداحافظی نکرده بودم دلم خیلی پر بود. دلم می خواست یه دعوای حسابی با یکی بکنم، اگر موبایلم رو جا نذاشته بودم خونه حتما این اتفاق می افتاد!!!!

برای تک تک بچه ها با اسم کوچیکشون نامه نوشتم. یه سری ورق داده بودم چاپ برای اینکه روشون نامه بنویسم دقیقا روزی بدستم رسید که گفتم دیگه مدرسه نمیام. تنها یادگاریم به بچه ها همون ورقه ها و نامه هاش بود.

ای وای یادم رفت به بچه های تئاتر کارت امتیاز بدم!!!! اون کارتها رو هم خودم طراحی و چاپ کرده بودم. تو مدرسه من همیشه دست به کارت بودم، تا بچه ها یه کاری می کردن یه کارت بهشون میدادم.

خیلی معلم پرورشی بودن خوبه! اگر معلم پرورشی می موندم میتونستم معلم خیلی خوبی بشم. البته یه سختی ها و اشکالاتی هم داشت اما من از پسش برمی اومدم.

شاید یه روزی باز رفتم و معلم شدم، اما حتما می رم یه مدرسه نزدیک خونمون، دوری راه تو این تهران مکافاته، عذاب شهر بزرگه که ما بر خودمون نازل کردیم.

دوست عزیز می گفت تو تصمیماتت خیلی عجیبه! اما من به هرچیزی که دل سپردم خدا اونو از من دور کرده.شاید بظاهر من خودم از مدرسه اومدم بیرون ولی در واقع این خداست که هدایت زندگی رو بدست داره و من این وسط "آیینه ی ممتحنم"

من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم، آئینه ی ممتحنم

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

وقتی در اوجی از خود فرود آی

حسبی الله

سلام که نام مقدس خداوند است بر تو

سلام خداوند بر تو

 

 دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم

و آن کلاس مقدسم بود

که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.

دل بریدم از مدرسه...

دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را

اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم

و تو

هرگز نمی دانی این

دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است

به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

بخاطر بی مهری های همیشگی؟

گفتم

پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است

گفت

پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!

مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند

به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

خوشحالی یا ناراحت؟

گفتم

زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم

 

جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد

بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من

و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.

هرچند که بارها گفته ام

وقتی می میری که فراموش شوی

 

حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست

چه معلوم شاید پشیمان شدم

یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم

یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم

 

به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها

 خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

تئاتر روز عاشورا

حسبی الله

چقدر محرم زود داره می گذره

بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....

چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.

یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.

یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.

حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.

من الله توفیق

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

خورشید

حسبی الله

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...

خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...

آیا با شکل‌های مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض می‌شود؟

چرا؟

اضافه نوشت:

١- به سوال من جواب بدین.

٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.

٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!

۴- فاطمه داره کم کم باسواد می‌شه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...

۵-  محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.

۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...

٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمی‌شنوه؟

٩- خدا این روزها خیی شرمنده می‌کنه.

١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!

١١- دلم تنگ است.

١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.

١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو می‌گم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟

١۴- امروز برای یکی از بچه‌ها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:‌خانوم چه قصه‌هایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!

١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه می‌زدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...

١۶- چقدر فکر دختر بچه‌های ١۵- ١۶ ساله صافه...

١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.

   + یاس حسینیه - ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

فیلمی از داخل خانه خدا:

حسبی الله

قبل از اینکه این نوشته رو بروز رسانی کنم یک لینک نظرم رو جلب کرد: "فیلمی از داخل خانه ی خدا" 

ماه ذی الحجه رسیده

ماه سپید خداوند که آدمها را بهشتی میکند و بدی‌ها را دست و پا بسته.اگر کسی می‌خواد توبه کنه این ماه خیلی ماه خوبیه. اگر کسی می‌خواد کار خوبی رو شروع کنه الان بهترین وقت برای تصمیم‌های بزرگه. ماه ذی الحجه سراسر پاکیه.

این ماه باید کارهای بزرگی برای خودم بکنم. یه مدتیه اصلا برای خودم نبودم. از خودم دور افتادم. همه‌اش تو فکر درس‌های فاطمه بودم.

نمیدونم چرا اینقدر حساس هستم روی فاطمه می‌خوام از همه بهترین باشه.همین باعث می‌شه بهش سخت بگیرم. دلم براش می‌سوزه فرصت اشتباه کردنو ازش می‌گیرم و خیلی مواظبشم. برای همین اشتباهاتش منو زود عصبانی می‌کنه چون سنگ تموم می‌زارم براش انتظار اشتباه کردنو ازش ندارم.

تصمیم گرفتم کمی بی‌خیال این همه حساسیتم بشم. بذارم فاطمه هم مثل همه بچه‌ها اشتباه کنه. نمی‌دونم این بارچندمه که این تصمیم رو گرفتم اما دفعه‌های قبل موفق نشدم. فقط به‌خاطر نگاه دیگران!

خسته شدم از این همه نگاه که روی من و فاطمه هست.

توی این ماه سفید از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم خودم رو کنترل کنم. خط تحملم بره بالا و از اشتباه‌های عمدی و غیر عمدی فاطمه چشم بپوشم. این ماه ماه تصمیم‌های بزرگه. ماه قربانی کردن نفس در مقابل خدا. ماه سنگ زدن به شیطان درونی خود. ماه سعی در خوبی‌هاست. ماه طواف دل است دور خانه‌ی خدا، که خانه‌ی خدا اندرون دل آدم‌هاست.

 

   + یاس حسینیه - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩

خدایا پرستوی توام

حسبی الله

عید بخشودگی، عید فطر گوارای وجودتان

چه زود گذشت روزهای رجب و شعبان و رمضان.روزهای مغفرت گذشت و نوبت ترک گناه رسیده. اگر بازهم گناه کردیم باز رجبی هست و شعبانی و رمضان دیگری در راه است...

اما آیا ما هم رمضان بعدی را درک خواهیم کرد؟

-----------------------------***٠***----------------------------

باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم

تابستان هم تمام شد. فصل فراغت من بود از کارم.تابستان امسال گرم بود. نه گرمای هوا که گرما گرم زندگی گرمم کرده بود. همیشه اتفاقهای مهمی در تابستان برای من می‌افتد و این تابستان موسم بازگشت بود. بازگشتی شبیه به بازگشت پرستوها.

پرستوها از خانه‌شان کوچ میکنند و بعد از سفری طولانی بازمی‌گردند به خانه‌شان. تابستان هشت سال پیش پرستوی من کوچ کرده بود و بعد از هشت زمستان در هشتمین بهار بازگشت و تابستان وعده‌گاه دیدار ما شد.

الهه که رفت فکر می‌کردم جان مرا هم می‌برد. اما با رفتن او من بزرگ شدم و بزرگتر، رشد کردم و بار گرفتم از زندگی. درخت شدم. درختی تنومند. شاخه‌هایم مامن امن پرنده‌ها شد و سایه‌سارم آرامش خاطر مسافران، من معلم شدم. یک معلم ساده، معلم ساده‌ای که هیچ نقطه نداشت. دریافتم که رفتن کلاس بزرگ شدن است، کلاس صبر کردن که....

.... الله مع‌الصابرین

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

لعیا

حسبی الله

سلام نام خداوند است. نام مقدس خداوند.

سلام  خدا بر تو

سلام لعیا

6 سالیست که از تو خبری نیست

هرچند قبل از آن هم از تو بی خبر بودم. نمی‌دانم کجای زمین و زمان من و تو بهم گره خوردیم که نه دور شدنمان از هم دست خودمان است و نه نزدیک شدنمان به هم. انگار افتاده ایم داخل یک توپ و این توپ زیر پای دخترک بی‌طاقتیست که مدام آن‌را به این ‌طرف و آن‌‌طرف پرتاب میکند.

حالا که نه از تو خبری هست نه از من،، این بی خبری آرامش خوبیست.وقتی به‌بی‌نمت نمیدانم باید دوستت داشته باشم یا از تو فراری شوم...باید نامت را بر زبان برانم یا فراموشت کنم؟

واقعیت این است که منتظر آمدنت نیستم.اما اگر از گرد بیابان رسیدی، جلوی آمدنت را نمی‌گیرم و تو را مخفی نمی کنم.

چه آشناییت  غریبی داریم و چه زندگی دوری و چه نقطه اشتراک نزدیکی! کاش می‌شناختمت...

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

دل نوشت شعبان ماه خوب توست:

حسبی الله

اعیاد شعبانیه شده و دلم چراغان... به امید اینکه پا بذاری تو دل من.

دلم مناجات شعبانیه می‌خواد. دلم می‌خواد روبروی در خونه‌ت بشینم و داد بزنم... من به سوی تو گریخته‌ام.....

حالا گیر کرده‌ام اینجا. وسط شهر بزرگ بی قانون و مدام دلم مثل آونگ ساعت‌های قدیمی این ور و اون ور می‌شه، پشت چراغ قرمز می‌مونه و گاهی بی اجازه رد می‌شه.

مدام دلم چراغ‌های سبز رو دنبال می‌کنه اما گاهی ازشون جا می‌مونه.

ای خدا...

توی این شهر بزرگ دل من تنها به گریختن خوشه... گریختن از این شهر و آدم‌هاش. گریختن از خیابانها‌ی بی نشان و تنها بلندترین خیابان این شهر است که من را به تو می‌رسونه.

همان خیابان بلند که از مسافر پنج‌شنبه‌هایم شروع می‌شه و به ایستگاه قطار ختم میشه. یک روز از همین خیابان که ساکنش هستم به ایستگاه قطار می‌روم و از شهر بزرگ می‌گریزم.

تصویر را با اندازه بزرگتر ببینید

----------------------

دل نوشت:‌دلم برای امام‌زاده صالح تنگ شده. من را یاد برادرش و جمکران می‌اندازد.

دل نوشت بعد: مشهد یادتون کردم.

دل نوشت آخر: دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ

تصویر نوشت:  روزیم نشد زیارت عاشورا رو برای تولدشون تموم کنم. این پوستر رو هم دیر آپلود کردم. انشالله مقبول افتد. با تشکر از مسافر کربلا. هزینه دانلود تصویر هم

یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان.

   + یاس حسینیه - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

چه حسرتی از این بالاتر...

حسبی الله

ماه مهربان رجب به نیمه رسید. امشب معتکفین خانه ی دوست از آسمان به زمین بر‌می‌گردند... چه حسرتی از این بالاتر که من زمینی بودم...

اولین سالی که اعتکاف رفتم آنچنان زیبا بود که نیت کردم هر سال تا آخر عمرم برم اعتکاف. همان سال اول بود که فاطمه را گرفتم از خدا و سال بعد با فاطمه رفتم.

آنقدر این 6 روزی که خانه نشین خدا شده بودم را دوست دارم که هرگز خوشایندی آن را از یاد نمی برم. امسال اصلا نمی‌دونم چی شد که نرفتم!

حالا می فهمم توفیق نداشن یعنی چی. و چه حسرتی از این بالاتر...

یاد آن لوستر بزرگ و سنگین بخیر که 3 روز بالای سر من با باد کولر تکون میخود و هر وقت سرم را بالا می‌کردم می‌دی‌دم که مرگ همین نزدیکی من نشسته و منتظر که من رو در آغوش بگیره.

یاد آن دختری بخیر که روی هر دو مچ دستش جای بریدگی عمیقی بود... آنقدر عمیق که نفرتش را از زنده‌گی نشان می‌داد. راز ماندنش و معتکف شدنش چه بود؟

یاد آن نمازهایی که دسته جمعی می‌خواندیم و آن سکوت و تفکر روزانه بخیر...

یاد آن شب‌ها و نجواها بخیر...

چه حسرتی از این بالاتر....

 

   + یاس حسینیه - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

حسبی الله

از ٢٨ صفر تا آن روز تلخ چند روز است؟

چند روز درد؟

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

اردی‌بهشت

حسبی الله

ماه دوست‌داشتنی اردی‌بهشتم سلام

به خاطر بهشتت دوستت دارم و به خاطر بهشتم.

اما روزهایی از تو گُـر می‌گیرم... مثل آفتاب کویر در اردی‌بهشت.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

قربة الی الله

حسبی الله

اول هر کار بگو

"قربة الی الله"

اگه جرات کردی انجامش بده.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

کاش آن شاخه گل، من بودم

حسبی الله

چه بارونی بود.

خیابون رودخونه شده بود. رودخونه هم لابد دریا.

آیه خوابِ خواب بود بغلش کردم و راه افتادم تو بارون... اومدم سمت تو...تو...

چه خلوت بود صحن و سرات. نه که کسی نباشه! بودند آدمهایی که تو به خاطرشون همه جا رو آب و جارو کرده بودی... انگار این جماعت اندک همه دعوتی ِ خاص بودند جز من!

جز من که آیه‌ی لطف خدا رو با خودم برداشته بودم که راهم بدی توی خونه‌ات...

اومدم توی خونه‌ی تو... خیسی بارون از یادم رفته بود، انگار از یاد لباس‌هایم هم.

آمدم به میهمانی آغوش تو...

و هیچ کس نمی‌داند آن لحظه‌ها میان من و تو چه حکایت‌ها بود.

السلام علیک یا شمس الشموس مدفون فی الارض طوس

---------------------------------

از جانب همه شما ضریح را در آغوش گرفتم و بوسیدم...

صبح وقت برگشت هنوز بارون می‌یومد... پسرک گل نرگس می‌فروخت. دو دسته گل خریدم که هر شاخه‌اش شد برای یک نفر.

روز آخر وقت خداحافظی گلم را بردم حرم، وقت نشد ببرمش داخل، دادمش به خانومی که از جانب من ببردش داخل. از اون گل‌ها فقط یک شاخه اش رسید دست امام رضا. کاش آن شاخه گل، من بودم.

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

روزهای خوبی‌ست

حسبی الله

گمان می‌کردم  بادی که افتاده در لابلای این درخت، شاید کمرش را خم کند.

اما تنها چند برگ نازک را با خود می برد...

باد می‌پیچد در لابلای شاخه‌های تو در تو...

و باز چند برگ نازک دیگر

حالا هم که این باد هی می‌کوبد ولو یک برگ دیگر را شکار کند!!

درخت انقلابمان بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

----------------------------------------------------------

آیه فکر کرده بود کامپیوتر مامان تشنست یه لیوان آب داده بهش!! هنوز عواقب آب خوردن این بیچاره گریبان گیرمان است!!!

   + یاس حسینیه - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

برای یک داستان بی جواب

حسبی الله

همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.

سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.

--------------

نمی دونم قصه‌ی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمی‌دونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بی‌خبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.

برای آمرزش روحش صلوات.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

یا رومی روم یا زنگی زنگ.

حسبی الله

خداوندا، خدایا

کمکم کن عمری با عزت داشته باشم و عاقبت به خیر از این دنیا برم. نه چون مردانی که می بی نم عمری با عزت زیستند و یه شبه آتش به اعمالشان زده و دنیا بین شده اند و آخرت خود را به فراموشی سپردند.

مردی را می شناختم که آبادگر روستاها بود، حالا ویرانگر اندیشه شده.

مردی را می شناختم که گاهی حرفهای گنده می زد، حالا منکر امامان شده.

مردی را می شناختم که لباس دین داشت و حالا لباس نفاق پوشیده...

مردان هفت رنگ کم نیستند،مردانی که رنگ کرده اند خود را هم.

خداوندا کمکم کن من بی رنگ باشم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

محرم آمد

حسبی الله

نقطه‌ی عطف همبستگی ملت ما محرم است.

قبلترها محرم ماه سوگ بود، از ابتدای آن تا انتهایش، فرقی نمی کرد عید نوروز باشد یا  هر مناسبت دیگری. همین که محرم می‌رسید کوی و برزن سیاه پوش می شد و ماتم گرفته، پایین و بالای شهر هم نداشت. تلوزیون و رادیو هم آهنگ شاد نداشت.
پرچم امام حسین هم یک رنگ بود، آدمهای زیرش هم یک رنگ بودند. فرقی نمی‌کرد از کدام جناح سیاسی و کدام طبقه اجتماع بودند؛ وقتی می‌آمدند زیر بیرق امام حسین همه یک رنگ و یک صدا زمزمه می کردند:‌حسین(ع) و حسین(ع) و حسین(ع).‌
نمی‌دانم آدمها عوض شده‌اند یا امام حسین؟

۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک رنگ و یک دل است.
۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک شعار می‌دهد.
و ۱۴۰۰ سال است که همه عاشقان امام حسین فقط زیر پرچم امام حسین جمع می‌شوند نه پرچم دیگری.

سال‌هاست که این هیئت‌ها و تکیه‌ها و مراسم‌های سوگواری در ماه محرم است که ما مردم را با هر گرایش سیاسی و هر طبقه‌ی اجتماعی، زیر یک پرچم جمع کرده است، و اگر من و تو این پرچم را پاره کنیم و هر کداممان زیر پرچم خودمان سینه بزنیم، پس وای بر ما...

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

پیروزی از آن خداست:

حسبی الله

امروز سرکلاس برای دخترهای 15-16 ساله ام  که فکرشان گیر کرده توی سیاسی بازی‌های بی سرانجام این روزها از جنگ گفتم...

از مادرهای بی فرزند 

از فرزندهای بی پدر

از زن‌های تنها 

از مردهای سوخته...


من با خودم اندیشه می‌کردم این دفاع مقدس ما که تمامی ندارد. هنوز مادرهای بی فرزند هستند، هنوز فرزندهای بی پدر، هنوز زن‌های تنها و هنوز مردهای سوخته...

حتی اگر روزی بیاید که هیچکدام اینها نباشند،

پیروزی خون بر شمشیر پایانی ندارد.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

امروز

حسبی الله

سلام امروز من

روزها می گذرند اما تو

همچنان ایستاده ای و هر روز

امروزی.

   + یاس حسینیه - ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

بزن بارون

حسبی الله

چه بارانیست امشب، آسمون می باره و اشک های بی حساب و کتاب هم.

به نیل می گم: آدم یا باید به ظاهر برسه یا به باطن.

نیل می گه: از گناه آدمها در گذر. خدا هم چشم بر گناه ها می بنده.

به نیل میگم:خسته ام، شاید برم سفر.

نیل می گه: دلتو سبک کن، آسمونی شو. مثل بارون غم ها رو بشور و ببر.

به نیل می گم: اینجا هم بارون میاد، از اون بارون ها و این بارون ها. می خوام برم یه جای دور. دور خواهم شد از این خاک غریب.

نیل می گه: بزن باورن....

تصنیف ببار ای بارون با صدای استاد شجریان

توضیح:‌نیل اوست و یا من.... می شویم نیلیا.

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸

دلم برات تنگ شده

حسبی الله

تصویر بزرگتر

دخترک روستا نشین و ساده دل بود. با گونه های گل انداخته.

یک موبایل آخرین سیستم هم دستش بود - جای النگو و گردنبندش خالی بود-

چشم تو چشم امام رضا بودم.

گفتم: "از کجا اومدی؟"

گفت: "تربت"

گفتم: "خانه ی همه ما عاقبت به تربت می افتد."

--------------------

کنار فرش توی صحن سقا خونه نشستم بودم. نماز داشت شروع می شد. دختری با عجله رسید به من و با لحن تندی گفت: "جا بده می خوام بشینم."

رفتم روی زمین وایستادم و دستهام رو آوردم بغل گوشم که تکبیر بگم. دخترک گفت: "اونجا زمینه! بیا رو فرش"

گفتم: "آدم باید رو عرش نماز بخونه نه فرش."

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

تولد امام رضا (ع) مبارک

حسبی الله

تولد امام رضا برام امسال خاطره انگیزتره:

اول معجزه این که ٨٨/٨/٨ تولد خورشید ٨مه آسمون و زمینه.

و بعد تولد یوسف و برادرش افتاده توی یک روز (یوسف متولد ١١ ذی القعده ست و برادرش ٨ آبان)

-----------------------------------------------

چقدر خوب که داریم نزدیک ماه سفید خدا می شیم....

از الان می شه برای ماه ذی الحجه برنامه ریزی کرد و از  همین الان رفت استقبالش. واقعا این ماه رو دوست دارم. امیدوارم لایق درک کردنش باشم.

خدا هیچ وقت از ما آدمها نا امید نمی شه، به هر بهونه ما رو می کشه در خونش و دستمون رو پر از مهربونی و لطف و روزی می کنه. اما ما آدمهای قدر ناشناس راضی نیستیم به روزیمون و لطف و مهربونی خدا رو بد خرج می کنیم.

این روزها عجیب از خودم می ترسم. از آینده ام  از اینکه مبادا روزی برسه که چشمهام رو به روی خدا ببندم و به روی شیطان باز کنم. می ترسم که نفهمم حق کدوم وره و برم ور ِ ناحق. می ترسم که مبادا خداوند یک روزی مُهر بزنه رو چشم و گوشم و حقیقت رو گم کنم. یعنی می شه عاقبت به خیر بشم؟؟؟

یک چیزی که من تجربه اش کردم و بهش ایمان دارم اینه: "هر وقت که فکر کنی که شیطان دست از سر تو برداشته و دیگر کاری به کار تو ندارد، بدان که بی شک در قلبت خانه کرده است و تو بی خبری."

   + یاس حسینیه - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.

حسبی الله

غیر از خدا هیچکی نبود.

قصه همینه! همین:

                          غیر از خدا هیچکی نبود.

نه من نه تو نه اون... همه هیچ.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

هوای گریه با من

حسبی الله

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

خداحافظ

حسبی الله

خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان....

شهید دکتر مصطفی چمران

امروز رفتم مدرسه قبلیم. برای جمع کردن وسایلم. آخه کلاس کامپیوتر پراز وسایل دوست داشتنی من بود، رومیزی های قدیمی و سنتی گلدون و شمع های کوچیک و بزرگ و قاب عکس فاطمه و هر خورده ریزی که فکرش رو بکنین.

امروز برای آخرین بار تو کلاسم قدم زدم، پنجره کلاس را باز کردم و صدای خیابون رو گوش دادم، برگ درختها و گنجشگ ها رو نگاه کردم. برای آخرین بار دیوار کلاسم رو لمس کردم و به یاد آوردم بهترین لحظات تدریسم را.... برای آخرین بار پشت میزم نشستم و برای آخرین بار تخته کلاس مقدس را خواندم که پر بود از حرفهای من و بچه ها که از اردیبهشت مونده بود رو تخته...

کادر مدرسه توی چشماشون مهری نبود، فقط سعیده بود که حواسش به دل تنگ من بود و همکار قدیمی ای که بی هوا آمده بود تا سری به مدرسه بزند، مثل یک نسیم پی چید در هوای کلاس. اگر سعیده و این همکار عزیز نبودند چه سخت می گذشت.

امروز روز دل کندن بود، مدرسه و کلاسی که آنچنان بهش دل بسته بودم که انگار زنجیرش کرده بودم به خودم را باید می گذاشتم و می رفتم. چیزی مثل مرگ بود که تو می روی و هیچ چیزی تغییر نمی کند. مدرسه پابجاست و کلاس هم. معلمی دیگری می آید و شاگردهای دیگری. تو میمیری و از یادها می روی مثل نسیمی که وزیده می شود خنکت می کند و می رود و دیگر نیست.

به هر چیزی که دل بسته ام یک روز دل کنده ام و هنوز یاد نگرفته ام که دل تنها جای خداست. دل را خالی کن از غیر.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸

ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره

حسبی الله

یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون نیشخند

دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)

یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.

باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو  خوب باش تا همه خوب باشند...

ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،

جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش

های آن

ما را می رساند به یک پل.

پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند

و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،

چه حظی می برم از تماشای آن

دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم

و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

مرداد ماه خوب من است

حسبی الله

یوسف ، یوسف .... یاس

یوسف ، یوسف .... یاس

به گوشی؟ دیده بان من، آسودگی خیال من.

زندگی مینوییمان هر سال روشن تر از پارینه می شود و من نمی دانم این همه لطف خداوندی را چطور تاب بیاورم.

برج نشین دلِ من، باز مرداد ماه  رسید. مردادِ سخت و شیرین. مردادِ تلخ و شادی آور.

-مرداد ماهِ ماست، ماه رسیدن ها و از دست دادن ها.... در همین ماه گرم زندگی ما گرمایش شروع شد... ده سال پیش بود یا یازده سال پیش؟ چه شیرین گذشت...

یادت هست مرداد آن سالِ سخت که سرمایه زندگی مان رفت؟ یادت هست بریده بودیم از آدمها؟ اما همان سال سخت درست در همان مرداد ماه خداوند فاطمه ی ما را متولد کرد نقطه ثقل زندگی مینوییمان را.

یوسفِ من.. چه رازیست در گرما گرم این مرداد؟ هر سال مرداد که می رسد فکر می کنم به روزهای سختِ من و تو. روزهایی که خداوند برای ما آسایشی در آن قرار داده بود و ما ندیده بودیمش و چه کم صبر بودیم.... درست 2 سال بعد در همان مرداد جواب سختی هایمان را گرفتیم.

هر سال مرداد که می شود دلم گرم و گرم می شود ... دل گرم می شوم به داشتن تو و به داشتن فاطمه و آیه.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

برای پیر جبهه، حاج علی اکبر نوری (بابا نوری)

حسبی الله

سلام پیر ِ دل نوازم

دلم گرفته... یاد تو افتاده ام.

اون روزها که تو آستین هاتو بالا می زدی و وضو می گرفتی رو خوب یادم میاد. اون کاسه سبز رنگ رو که توش آبگوشت می خوردی رو یادمه. پتو غنیمتیتو هم یادمه!

یادمه همیشه تو حیاط وضو می گرفتی... کنار اون حوض گوشه حیاط.... درخت انجیری رو که کاشته بودیوقتی می خواستن خونه رو بسازن بریدن... بوته یاس گوشه حیاط رو هم.

امشب یاد تو افتادم، دلم برات می طپه. یاد تو می افتم که جزو کهنسال ترین شهدای جبهه بودی، تو با اون سن و سال رفتی جنگیدی تا من که کودکی چند ساله بودم در آرامش بزرگ بشم. تو نجنگیدی که من پولدار بشم و یا خوشی بزنه زیر دلم و بشینم تو خونه خودم زیر کولر، و مردم رو بکشونم تو خیابون.

تو اون وفتها هم توی انقلاب بودی. همون موقع ها که چادر از سر مامان بزرگ کشیده بودند، چه غیرتی شده بودی؟! یادته؟ حالا باید روسری نازک و پـِر پــِری رو به زور رو سر بعضی دخترا نگه داشت. حالا میان تو آلمان مهد تمدن جلو چشم قاضی و پلیس، زن آبستنی رو به خاطر حجاب می کشن. میان تو خیابون ولی عصر (عج) روسری هاشون رو در میارن و می گن می خوایم به خاطر این انقلاب کنیم؟؟؟

بابانوری، تو چرا انقلاب کردی و اینا چرا؟

تو سواد نداشتی، اما قرآن خوندن رو نواب صفوی توی زندان یادت داده بود. تو ماشین آخرین سیستم نداشتی اما سوزن بان راه آهن بودی. تو خونه آن چنانی بالای شهر نداشتی اما خونه کوچیکت مأمن همه ی کسایی بود که میشناختنت.

بابابزرگم، تو انقلاب کردی چون از خوار بودن خسته شده بودی. از ارباب و رعیت بودن و از بی عدالتی.... جنگیدی تا هیچ غریبه دیگه ای جرأت نکنه به مملکت ما چپ نگاه کنه.تو رهبری داشتی که جهان را تکون داد و از خواب غفلت بیدار کرد. تو انگیزه ای داشتی که به خاطرش هم تو عربستان از صیهونیست ها کتک خوردی، هم از ساواکی ها و هم از بعثی ها. اما هیچ وقت ندیدم که شکوه ای کنی یا شکایتی. حتی وقتی ساواکیا کف پاهاتو سوزوندن یا صیهونیست ها دنده هاتو شکستند.

توی اون نمازهایی که می خونی ما رو دعا کن. شهید محراب، تو محراب که وایمیستی رهبرم رو دعا کن. رهبر همه ی مسلمین جهان رو. دلم خیلی تنگ توست و همه اش به خاطر این نوای دل نشینه. من به خون حقی که برای این انقلاب ریخته شده ایمان دارم، ایمان دارم حق پیروز است و باطل شکست می خورد.

----

پی نوشت: تو سرچ پیداش کردم.

   + یاس حسینیه - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

حق

حسبی الله

چه روزهای سختی گذشت و چه روزهای سخت تری در پیش است.

هر کسی در هر گوشه ای دم میزند که حق با من است. من حق می گویم و دیگران ناحق.

یادم می آید که یک بار عزیزی می گفت: "حواست باشد لقمه شبهه ناک و یا خدای ناکرده حرام سر سفره ات نرود! چون آن وقت است که خط بین حق و باطل را گم می کنی! فکر می کنی حق با توست در حالی که به سمت باطل می روی، و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمک کند، چون گوشهایت بروی حق بسته می شود و چشمانت کور و نمی بی نی و نمی شنوی حق چه می گوید و کجا را نشان می دهد. آن وقت است که راه می افتی دنبال خودت! و هیچ کس را جز خودت بر حق نمی دانی."

شنیده ام که برترین مخلوق خدا می گفته :"حق با علیست و علی(ع) با حق است."

چشمهایم را بروی آدمها و حق هایشان می بندم، دلم می خواهد وقتی چشم باز می کنم شریعت را به بی نم که راه علی(ع) را نشانم دهد.

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

مرهم دستهایت را می خواهم

حسبی الله


مرهم دستهایت را می خواهم magnify
سلام فاطمه
این روزها آنقدر در لابلای زمانه گم شده ام که نا پیدا
و هیچ کس نیست که مرا پیدا کند، جز تو
تو کجای جهان به نظاره اطلسی های بهار نشسته ای؟
تو کجای جهان مدهوش آواز قناری ها شده ای؟
تو کجای بودن ها نبود شده ای؟
دلم برای تو تنگ است، انگار سالهاست که تو را ندیده ام
سالهاست که نبوسیده امت
و سالهاست که تو را در آغوش نفشرده ام
فاطمه، فاطمه ی من
این روزهای سخت مرا دریاب، مگذار قالب تهی کنم از خویشتن خویش
فاطمه.... فاطمه ی من
من سالهاست که با عطر وجود تو دل خوشی هایم گوش فلک را کر کرده است
حالا این عطر ماندنی ات را از من دریخ نکن
فاطمه، من در انتظار دستهای مهربان تو،سالهاست که چشمهایم را بر روی خود بسته ام
دستهای نوازشت را پشت پلکهای خسته ام بگذار، دست های تو از هر گلابی مرهم تر است

   + یاس حسینیه - ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

تو هیچ می دانی ایزوله یعنی چه؟

حسبی الله

یادت هست روزهای ماه رمضان رفته بودم به آخر دنیا؟

جایی که بچه های ایزوله را نگهداری می کردند؟

جایی از جاهای دنیا هست که آدم هایی که آدمها امیدی بهشون ندارند را می فرستند آنجا. آنجا آخر دنیاست. انگار دقیقا در همان نقطه، دنیا کوچک و کوچک شده تا به اندازه ی یک اجتماع کوچک از آدمها در آمده

آدمهایی که از دنیا قیچی شده اند و انگار در یک جزیره در وسط مثلت برمودا زنده گی می کنند. جایی که هیچ بنی بشری نمی داند آنجا کجاست.

یک بار آن هم تنها چند دقیقه بیشتر به آن دنیای ایزوله ی آدم ها وارد نشدم. اما هرگز آن تصاویر مبهم و دل پر پر کن را از یاد نبردم. آذر (همان که همه دوستش دارند) هر هفته به آنجا می رود و با بچه های گنگ کار می کند.

تصویر تزئینی است.

حالا که مدرسه تمام شده و دیگر کلاسی ندارم. می خواهم با آذر بروم و آدمهایی که به قول ما اینترنتی ها از دنیا ایگنور شده اند را در لیستم اد کنم.

در اد لیست من علاوه بر فاطمه هایم (شاگردانم) کسان دیگری هم هستند که هیچ وقت از آنها حرف نزدم. اگر توانستم گاهی اد لیستم را برای شما رو می کنم!!!! آدمهایی در این دنیا زنده گی می کنند که تنها با یک لبخند جان می گیرند و تنها با یک اخم جان می بازند.

در نگاه هایمان تجدید نظر کنیم.

   + یاس حسینیه - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

روز معلم مبارک

حسبی الله

سلام

این روزهای تنهایی از مدرسه خسته و دل گیر به درون خودم فرو رفته بودم. اما چند روز قبلتر یکی از شاگردهای فارغ التحصیلم نمی دانم از کجای جهان من را پیدا کرده بود. فرصتی شد که حرف های هنوز نا تمامم را برایش بگویم و او گوشِ من بشود و بشود مرهمی برای خستگی من.

حالا امروز روز معلم شده و من خوشحالم که دنیا آنطور ورق خورد که من هم معلم شوم. من آن شاگرد متوسط مدرسه که اغلب سرم به مدرسه گرم بود نه به خیابان و زرق و برقهای چشمگیر دختران نوجوان.

من که دلخوشی هایم در مدرسه شکل می گرفت و تنهایی هایم در مدرسه پر میشد، حالا من آن شاگرد عاشق پیشه که همیشه جای نوشته هایم کنار تخته سیاه کلاس بود.

حالا من آن شاگردِ شروری که گاهی معلم ها از دستم به ستوه می آمدند و گاه گاهی جایم در راهروی جلوی دفتر بود.

حالا من آن شاگردی که زنگ های تفریح دنبال معلم هایم در راهروی مدرسه می دویدم و با سوال های بی سر تهم مانع رفتنشان می شدم تا دمی بیشتر از آن من باشند.

حالامن آن شاگرد مدرسه ای 16 ساله در مدرسه بزرگ شدم و معلم شدم! شغلی که همیشه دوستانم را از آن بر حذر داشتم و هنوز هم دارم.*

آن سال دور از مادر و خانواده تنها دلخوشی من مدرسه بود. حالا هم یکی از بهترین دل خوشی هایم همین مدرسه است که با آن خو گرفته ام.

حالا من هیچ وقت در راهروی مدرسه نمی روم که کسی دنبالم بدود همانطور آرام در کلاسم می نشینم و همه می دانند که هر وقت من مدرسه باشم جایم کجاست.

-----------------------------------------------------------

* معلمی شغل نیست عشق است.

 

   + یاس حسینیه - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

ببخش تا عزت یابی

حسبی الله

بخشیدن دیگران خیلی آسونه، فقط باید چشماتو ببندی و همه چیز رو فراموش کنی. به همین راحتی....

پس چرا ما همدیگه رو نمی بخشیم و مدام اشتباهات دیگران رو به رخشون می کشیم؟

برای بهتر زندگی کردن بهتره گاهی چشمامون رو روی اشتباهات همدیگه ببندیم.

شجاع ترین آدم عالم (امام حسین)می فرمایند: "شجاع ترین شما کسی است که عذر دیگران را می پذیرد."

حالا ما هر عذری که برامون میارن اول فکر می کنیم راست میگه یا دروغ،‌بعد تصمیم می گیریم ببخشیم یا نه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

باد سردی میوزه.... کفش های رفتنم کو؟

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧

برای آذر

حسبی الله

افطاری بود، شب تولد کریم اهل بیت –خود امام حسن جور کرده بود.-

آذر افطاری آماده کرده بود برای مجتمع کوچکی در اطراف تهران. این شد که رفتیم به سفر کوتاهی... در راه 2 نفر به جمع ما اضافه شدند.

فرشته هم سفر ما بود، یکی از بچه های ایزوله بهزیستی.

تو هیچ میدانی ایزوله یعنی چه؟

 

- دلم برای بچه های ایزوله پرپر می زند. وقتی می روی توی مجتمع چشم های منتظر به تو هجوم می آورند.

انگار سالهای پشت فاصله شان با آدمهای بیرون نرده ها و درها، منتظر تو بوده اند،

 تنها تو.

 

راه افتادیم توی سالنها تا رسیدم به پاویون یاس –هم نام من بود آن خانه- رفته بودیم دنبال مهناز و فرشته، من و آذر بودیم....

مهناز دخترک 12 ساله ی معصومی بود که به جور پدر 5 سال دو از همه آدمهای زمین، زندانی اتاقکی شده بود. وقتی آمده بود بهزیستی نه حرف می زد نه کاری می کرد. بی تفاوت از همه ی آدمها فقط نگاهش را دوخته بود به آدمهای دنبال دنیا.

آذر با او حرف زده بود، موهایش را شانه زده بود، لباس برایش خریده بود، دکتر برده بودش، پارک برده بودش و لبخند را به یاد او آورده بود، مهناز کوچک حالا می خندید، با اینکه بین 200 تا آدم مثل خودش، ایزوله زنده گی می کرد.

تا من را دید دوید سمت من، 2 سال بود که ندیده بودمش -یک سالی بود که ایزوله اش کرده بودند.- من غمگینی چشم هایش را شناختم و او نمیدانم چه ی مرا!

دستان مرا گرفت و آنقدر در سالنهای تو در توی مجتمع دویدیم تا رسیدیم به نور حیاط. فرشته هم بود، لبش شکری بود و زخم کوچک روی صورتش -که حالا خیلی بزرگ شده بود و نیمی از صورتش را پوشانده بود- او را ایزوله کرده بود، دور از آدمها با نگاه های ترحم آمیز یا وحشت زده.نه مدرسه نرفته بود و نه آموزش دیده بود، انگار که آن زخم همه ی وجود او را خورده بود و نه تنها صورتش را.

آذر برده بودش دکتر- جراح پلاستیک- 6 روز مانده بود بیمارستان تا فرشته هم مثل من و تو بتواند بینی داشته باشد. –

 

فرشته هم سفر ما بود –یکی از بچه های ایزوله ی بهزیستی- میگفت اسم خواهرش لیلاست، اسم برادرش جواد و اسم پدرش علی. خیلی از علی برای ما حرف زد، از نیامدنش، از مهربانی هایش برای لیلا، از..... اما یک حرفش روی ذهن من رد انداخت.

فرشته گفت: "علی برای لیلا شلوار لی خریده بود. من خودم دیدم.علی بابای لیلاست. اما برای من آذر شلوار لی خرید. آذر بابای منه."

فرشته گفت: "علی برای لیلاست، آذر برای منه."

 

آذر را مدتهاست می شناسم.

همه بچه ها دوستش دارند. بچه های بهزیستی....

                                                                بچه های فامیل......

                                                                بچه های دوست ....

                                                                بچه های خودش ...

آذر جای همه ی آدمهای بی احساس با احساسش زنده گی میکند.

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧

فاطمه

حسبی الله

یوسف یوسف ............ یاس

یوسف یوسف ............ یاس

 

 

سلام همسرم، سایه ی آسودگی خیالم

                                             سلام

یوسف به گوشی......... به پیام من؟

                    به گوشی، جانِ من؟

      باز من و تو، با هم

             از برج مینوی تو، از خانه ی من

                       یک وجب دیگر از آسمان را هدیه گرفتیم.

                       یک دانه از تسبیح خدا را

                       یک میوه از بهشت را

      باز من و تو لایق عشقی شدیم که در حد تصور دیگران نیست.

      باز خدا از بالای آسمان نوری تاباند به

                            خانه ی مینو ای مان.

دیده بانِ آرزوهای من؛ برج نشین دلِ من،

         باز من و تو با هم گفتیم:

                    "اصل تویی، من چه کسم؟

                               آئینه ای در کف تو

                           هر چه نمایی بشوم

                                          آینه ی ممتحنم."

 

امتحانمان قبول!

 

سلام دخترم ....... فاطمه.

همین یک جمله!

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

هنرمند باشید:

حسبی الله

دیدین چه پیش بینی ای کرده بودم!

ایران 2 کره ی شمالی –صفر-

بگذریم... از این بازیا تو زندگی زیاده.

بردهای زیاد و باخت های زیاد، قهر های زیاد و آشتی های زیاد، مرگ های زیاد و تولد های زیاد، بودن های زیاد و نبودن های زیاد... زندگی پر از خوبی ها و بدی هاست و هنرمند اونیه که بتونه زندگی رو مثل موم تو دستش بازی بده و نرم کنه...

زندگی سخته خیلی سخت! اما برای آسون کردن اون زیاد نباید سختی کشید! زندگی رو خیلی راحت میشه آسون کرد. اگه به مشکلات زندگی بها ندین زندگی قشنگ تر میشه...

کاش من این راز رو سالها قبل کشف کرده بودم! سال هایی که خیل دور نیست ولی اونقدر از من دور شده که احساس می کنم به دوران کودکی من می رسه...

من این راز زندگی رو یه کم دیر فهمیدم ولی الان خیلی خوشحالم که این راز رو درک کردم و کشف کردم... احساس می کنم خیلی زندگی راحت تر و قشنگ تر شده. چون دیگه هیچ مشکلی نیست! من راحت دارم زندگی می کنم. مثل یک هنرمند.

شما هم هنرمند باشید به مشکلات زندگی به چشم بچه های مریضی نگاه کنید که بهتون احتاج دارن تا شب تا صبح بالای سرشون بیدار بمونید و اونها رو با مهربونی پا شویه کنید تا حالشون خوب بشه. مشکلات به مهربونیه شما احتیاج دارن تا حل بشن...

 

یه کم مهربونی امسال بهار تو دلاتون بکارید.

بیاید اینم تخم مهربونی...

لبخند.

 

 

 

هنرمند باشید و خوشبخت.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤

امروز من 1 سال پیرتر شدم.....

حسبی الله

امروز هفتم آذر است. فردا 8 آذر است و زنگ زلزله در تمام مدارس به صدا در می آید، قلب من همین امروز لرزید حتی بدون زنگ زلزله!

امروز در مدرسه ای که بودم CD آموزشی برای مقابله با زلزله آورده بودند و به من دادند تا سر کلاس این CD   را برای بچه های نمایش بدهم...... قتی چند دقیقه ای از شروع فیلم گذشت بچه ها شروع کردند به بی جنبه بازی و مسخره بازی در آوردن... فقط یک نفر با قلب پر از دردش به صفحه ی نمایش کامپیوتر خیره بود و لب از لب باز نکرد.

و او دختری بود که تمام اعضای خانواده اش را (پدر،مادر، خواهر، برادر، خاله، دایی و....) را در زلزله ی بم از دست داده بود.

من صبر او را طاقت نیاوردم و از کلاس زدم بیرون و زیر بارون با آسمون دلگیر شهرم هم نوا شدم.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳

 

حسبی الله

هر که نان از خانه ی او برده بود استاده بود....

 

بس که نامردی بوَد در این محابا....... سوختم.

   + یاس حسینیه - ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۳

خانه مامان گلی:

حسبی الله

آمده ام به خانه ی جوان و خسته ی مادر بزرگ....

خانه ی خسته ای که در ابتدای جوانی خوابش می آید.

در پیری ِ ماربزرگ خانه ای نو و وسایلی نو را به او گره زده اند.

اما من همان مامان گلی ِ پیر و خانه ی پیر و درخت انجیر پیر و حوض کوچک و نُقلی ِ پیر و حیاط پر از گل ِ پیر و بوته ی یاس ِ پیر را هنوز در یاد زنده دارم.

جوان ها خانه ی پیر را خراب کردند، حوض را از خاک پر کردند، درختِ انجیری که یادگار پدر بزرگ بود را بریدند و بوته ی یاس را خشکاندند. پنجره هایی که عکس ماه را هر شب قاب می گرفت را شکاندند، خانه ی کفترهای روی پشت بام را خراب کردند و کفترها همه حیرانِ شهر بزرگ و بی در پیکر شدند. ستون های چوبی خانه ی پدر بزرگ را شکستند و خانه ای نو به پا کردند، با ستون های آهنی و پنجره های دودی و دیوارهای سیمانی، با قدی به بلندی....... حتی بلند تر از درخت های همسایه. بدون هیچ درختی و بدون هیچ حوضی و حتی بدون ِ هیچ حیاطی!.....

جای بوته ی یاس انباری ساختند و گور درختِ انجیر را پارکینگ ماشین های بی احساس و دودی کردند...

صفای خانه ی پدر بزرگ شد هیکل نتراشیده ی برجکی که از همه ی خانه های همسایه ها بلندتر است، و چون چشمانِ ناپاکی، مشرف به خانه های قدیمی ِ روبروست.

به زودی خانه های روبرو را هم وراثِ جوان خراب می کنند و هیکل های نتراشیده ی برجک هایی را بنا می کنند که پنجره های همه ی آن ها دودی است و هیچ گاه ماه را قاب نمی گیرد....

دلم برای صفای خراب شده ی شهر بزرگ تنگ است.

 

 

-در حسرت خانه ی قدیمی ِ پدر بزرگ و مادر بزرگ.

در خانه ی جدیدِ دایی! که مستاجر آن مادر بزرگ است.

83/3/10

   + یاس حسینیه - ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳

 

حسبی الله

سکوت......... سکوت...........

فریــــــــــــــــاد

......بی سر انجام.

   + یاس حسینیه - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳