خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دو نکته

حسبی الله

45 دقیقه، دیگر وقت رفتن من است!
اینها نامه‌های خداحافظی شاگردهای کلاس چهارم و پنجمم است :-)
اونقدر باصفا و ساده هستند که دل آدم میره پیش بچه های دهه‌ی شصت. البته نه اونهایی که دهه شصت به دنیا اومدن! اونهایی که دهه شصت بزرگ شدن. یه چیز تو مایه های بچه گی های خودم.
انگار که سی و اِن سال برگشتم عقب.

پ.ن: بچه های من، بچه های منطقه محروم هستند، بچه‌های کپر نشین حتی. این پاکت نامه ها رو خودشون با ورق‌های دفترشون درست کردند، اونقدر ماه‌اند که آدم حض می‌کند. قبلتر در مناطق بالا و مدارس بچه های متمول بودم، الان خوشحالم که از اون‌طرف دنیا، خدا دعوتم کرده پای سفره محرومان.

 

پرنده‌ای که مقصد را در کوچ می‌بیند از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد : شهید سید اهل قلم
وقت کوچ که باشد هر چه کم‌بارتر بهتر
کیف و کفش، همان کیف و کفش اربعین پارسال است ، تنها کمی کهنه‌تر شده و تمیز‌تر! من هم همان آدم پا به سن گذاشته‌ی پارسالم آیا!!

حلال کنید، رفتار های غیر وبلاگی‌ام را! :-)

به نیابت از هرکسی که گذرش افتاده است اینجا، ولو یک بار، قدمی به سمت حرم مولا بر می‌دارم.

 

   + یاس حسینیه - ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢

لطف اربابی

حسبی الله

پارسال در مسیر رفتن به کربلا، حالم خوش نبود. هنوز چند کیلومتری از تهران دور نشده بودیم که درد خفیفی در پهلویم احساس می‌کردم که کم و کم  زیاد شد. گویا آپاندیسم مشکل داشت
خیلی به روی خودم نمی آوردم که مبادا برم گردانند، شب که رسیدیم دم مرز درد به قدری شدید شد که به یوسف  گفتم و او هم به دکتر کاروان گفت خانمم دلش درد می‌کند، ایشان هم گفتند آب به آب شدم و نبات داغ تجویز کردند!! خلاصه یک جوری  آن شب را با درد خوابیدم.
صبح مسیر مرز تا نجف که تقریبا 15 ساعت طول کشید (به علت ترافیک) هم یک جوری این درد را تحمل کردم، باز اینجا خیالم راحتتر بود که برگردانده نمیشوم  ولی بین راه  تجهیزات خاص پزشکی‌ای وجود نداشت.
به محض رسیدن به نجف با یوسف رفتیم پیش دکتر هتل، ایشان هم چند بار با دقت، معاینه ام کردند و گفتند امشب باید بستری شوم بیمارستان احتمالا نیاز به عمل جراحی آپاندیس هست.
بنده هم گفتم میروم  وسایلم را بگذارم داخل اتاق و بیایم!
دلم یک جور خاصی شکست... وسایل را که گذاشتیم بالا، با یوسف راه افتادیم که برویم سمت حرم امیر المومنین، دردی که داشتم در حد پیچیدن به خود بود اما نمی دانم چطور آن موقع توان تحملش را خدا به من داده بود، اگر در شرایط قبلی و توی خانه یا شهر خودم بودم بی شک یک لحظه هم آن درد را تحمل نمی کردم و راهی بیمارستان میشدم.
فکر می‌کردم که رفتن به حرم مولا خیلی سخته، احساس می کردم دارم پیش پادشاهی میروم که اونقدر بالاست که اصلا من را نمی بیند، یک حس دور و غریبی از حضرت داشتم. وارد حرم که شدم داشتم پیش خودم فکر می کردم الان باید اونقدر رواق و صحن را رد کنم تا برسم روبروی ضریح، به این فکر می کردم که اصلا نروم سمت ضریح، هم جراتش را نمی کردم هم به خاطر درد شدیدم فکر کردم اگر بین جمعیت گیر کنم حتما آپاندیسم می ترکد و همین که تا الان هم نترکیده و فقط درد میکند جای تعجب داشت برایم. توی همین فکرها بودم که وارد اولین رواق شدم، سرم پایین بود یک لحظه سرم را که بالا آوردم دیدم ضریح آقا درست روبرویم است! و جمعیت من را برد تا ضریح. زبانم بند آمده بود، فکر نمی کردم که حرم مولا اینقدر حس مهربان و لطیفی داشته باشد، یک جورهایی نگاهم همیشه به هیبت و کراری حیدر بود به قتال العرب بودنش و نقاشی‌هایی که همیشه مولا را با شمشیر در دست نشان می‌داد. مهربانی آقا را تا آن لحظات لمس نکرده بودم.
وقتی رسیدم به ضریح جسم بیمار را سپردم به دست طبیب الاطباء ، گفتم مولا جان این همه راه آمده ام اینجا که بروم پیش پسرت نه بیمارستان، بیمارستان را بگذار برای تهران اینجا بگذار پیاده باشم، عازم باشم . . .
پهلویم را زدم به ضریح و انگار آبی خنک ریخته شد روی دردهایم، مولا  شفایم داد.
برگشتم هتل و دیگر هم پیش دکتر نرفتم.

 

   + یاس حسینیه - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

مسجد کوفه

حسبی الله

به راستی کجای عالم این چنین عظمتی دارد جز بیت الله؟!

دلم برای مسجد کوفه سخت تنگ شده است. برای جلال و جبروت بی مثالش و آن محراب لطیف و دوست داشتنی اش سخت دلتنگم...

دخیلک یا علی علیه السلام

دخیلکک یا مهدی عجل الله فرجه

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢

آبشار تو:

حسبی الله

رسیدم به آبشار

و تو نمی دانی چه نوری پاشیده بود خدا آنجا! باید می بودی تا می فهمیدی. یاد دخترکی هایم افتادم که از آب نمی گذشتم بدون خیسی. رفتم نزدیک آبشار تا یکم خیس بشوم اما نور مرا صدا می کرد به بالا.

یاد دخترکی هایم افتادم که از درخت بالا می رفتم! انگار صدایی دست های مرا گرفت و کشیدم بالا... من هم بالا رفتم و بالا، به پایین آمدن فکر نمی کردم که تنها یک راه بیشتر برای پایین آمدن نبود.سنگهای کنار آبشار همه لیز بودند و من هم بی حواس آنها را می گرفتم و کشان کشان خود را بالا می بردم.

رسیدم به جایی که می شد آنجا ایستاد و حض کرد، اما دیگر وقت پرت شدن بود و من پرت شدم پایین!

به همین سادگی بالا رفتم و به همان سادگی پایین آمدم، حس خوبی بود! درد داشت، نهی همه را هم داشت، آتل هم داشت، اما تو نمی دانی بالا رفتنش چه حسی داشت.

***

تقصیر زانوهایم نبود که همیشه یک هو خالی می کند،

تقصیر کفش های لیزم نبود،

تقصیر حس دخترکی ام نبود،

تقصیر دستهایم بود که در دستهای تو نبود.

آبشار لونک - جاده دیلمان. خرداد91

عکس از یوسفه، البت قبل از حادثه !!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره

حسبی الله

یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون نیشخند

دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)

یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.

باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو  خوب باش تا همه خوب باشند...

ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،

جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش

های آن

ما را می رساند به یک پل.

پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند

و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،

چه حظی می برم از تماشای آن

دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم

و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

سفر..... پایان.

حسبی الله

بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...

 

توی ماشین تو راه برگشت لباسهای همه حسابی خاکی و داغون شده بود سید عباس در یک اقدام بسیجیانه گفت بچه ها شلواراتون رو بدین من میشورم! اما از اونجا که همه ی اشرار از اون بسیجی تر بودن هیچ کس این کارو نکرد! حتی خود سید عباس هم قید شلوار شوری رو زد. در همان شب تاریخی بود که رهگذر گذرش افتاده بود به خرمشهر و ما ساعت 1 نیمه شب با هم قرار گذاشتیم جلوی مسجد جامع! و رهگذر شبی را با اشرار سر کرد! و داشت کلی شرور میشد که مهلتش تموم شد و برگشت رفت خونشون ! خلاصه تا نزدیکای صبح من و رهگذر داشتیم تو ی راهرو قدم میزدیم و قضای چت های نکرده رو ادا می کردیم.... صبح شد و من که ساعت 1 ظهر به زور از خواب پا می شم ساعت 6-7 بیدار شدم و دوباره یه ورزش حسابی به بر و  بچ دادم ....... بعد از خرمشهر راه افتادیم به سمتِ ....

 

طلائیه نمی دانم چه وقت است. ولی می دانم کجاست! –شاید- اینجا طلائیه ست؛ طلائیه.... خاکِ طلائی  ایران

در مسجدی و مکانی نشسته ام که خاک آن آغشته به خون و عشق است.

شاید سرزمینی باشد بی گل و گیاه....اما این ظاهر این زمین است! چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید ........اینجا گلستان است، اینجا پر از بوی بهشت است، خاک اینجا به آسمان فخر می فروشد و آسمان هم از شرم ِ زمین عرق میکند، آسمان اینجا داغ است و عرق کرده –لابد خجالت می کشد-

من نمی دانم اینجا کجاست که از هر گوشه ندای حسین حسین می آید... لابد اینجا کربلاست.

همیشه دلم آسمان شدن می خواست و اینجا خاک شدن.

خدایا پاکم کن... خدایا اینجا خاکم کن.......... (من وقتی این مطالب را مینوشتم هیچ نمیدانستم که خدا صدای مرا شنیده! خاطره ای از من در همان لحظات همانجا در طلائیه خاک شد.... همان ناگهانِ همه ی لحظه های خوبم) ....."

 

 

چزابه تنگه ای بود. نه بین ِ دو کوه، بین ِ نیزار و مرداب و جاده ای که روی آب می رفت....

و من هم مثل پیغمبران بر آب راه رفتم.

فکه از فکه نوشتن کار ِ من نیست.....

 رَمل..... نیزار ...... 72 تن .... پرچم ... گرما...... آب..... قتل ِگاه

 

  گفتم کجا؟

          گفتا به خون.

                گفتم که کی؟

                         گفتا: کنون.

                                گفتم نرو!

                                     خندید و رفت.....

 

هویزه عجب حالی داشت! من یه بار قبلن تر ها یعنی آخرای جنگ که هنوز این شهر امنیت کامل نداشت اینجا رفته بودم....صفایی داشت برای خودش عین صفای .. عین صفای..... نمیدونم! عین صفای جایی که تا حالا نرفتی! شبی که هویزه بودیم حال عجیبی داشت... مراسمِ غبار روبی مزار شهدا بود. شهدای هویزه همه توی یک گور دسته جمعی پیدا شده بودن شهدای خیلی کم سن و سال هم در بینشون بود.... خلاصه همه ی این شهدا توی حیاط یه مسجد مزار داشتن که دیدنی بود... اشک و شمع و ناله... فراق و فراق و فراق .... نصفه شب هم در یک اقدام بسیجیانه مراسم چادر شوری به پا بود!

 

دو کوهه منزل ِ آخر....

 وداع سنگین با سرداران... جبهه ... رشادت ها.....

برگشت از معنویت به شهر

بازگشت از عرش به فرش

تنها ماندن خویش در برابر زمین

نگران شدن برای لحظه های مانده.....

فریادی بی انتها به سوی زمین.

پایان.

از برق ِ نگاهت ...... کوری شفا یافت.

   + یاس حسینیه - ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

سفر یاس خاتون ۴

حسبی الله

 

رفتیم اروند و اونجا از خاطره های والفجر 8 شنیدیم که بچه هایی که توی اردوگاه فرات آموزش دیده بودن اینجا زدن به دل ِ آب.. البت فرق این آب با اون آب تو این بود که این آب با سرعت حرکت می کرد و آب اونجا تقریبا ثابت بود! خاک عراق هم که درست جلومون بود.... یه مسجد صدام توی فاو ساخته (اونور اروند تو خاک عراق) که شبیه کشتیه غرق شدست.... این مسجدقشنگ از این طرف اروند معلومه! داستانهای مختلفی برای این مسجد نقل میکردن یکیش این بود که یه سردار عراقی (اسمش یادم نی) که سردار خوبی بوده! و صدام میفهمه که اون موافق جنگ ایران و عراق نیست رو می کشه و به یاد اون سردار یه مسجد میسازه که شبیه کشتیه در حال غرق شدنه! یه روایت دیگه این بود که توی شب وقتی با دوربین اون مسجد رو نگاه میکردن خطای دید بهشون دست میداده که فکر میکنن دشمن داره با کشتی به طرفشون میاد!

توی اروند نمایشگاه های جالبی بود مخصوصا نمایشگاه تفحص... یک سنگر تدارکاتی بود که وقتی واردش میشدی و فیلم و عکسهای تفحص رو میدیدی با اون شعرهای قشنگ و با معنی... محو میشدی! ... یعنی من که هیچ این چیا سرم نمیشه کلی توی اون عکسها و شعرا شنا کردم!!!

خلاصه از اروند  یه سی دی سخنرانی های دکتر شریعتی رو گرفتم و یک سی دیه سخنرانی دکتر الهی قمشه ای به قیمت هر کدام 700 تومان!!

و برای ناهار برگشتیم خرمشهر.

برای نماز ظهر با مهدیه رفتیم مسجد جامع خرمشهر....... این مسجد خیلی حس قشنگی داشت یه حس خیلی نزدیک به حسی که توی مسجد النبی داشتم. آدم دلش میخواست همین جور بشینه توش و در و دیوارو نگاه کنه!!!با مهدیه قرار گذاشتیم که بریم ناهار و بعد از ناهار دوباره برگردیم مسجد جامع اما به خاطر کارهای شرورانمون نشد که نشد دیگه بریم مسجد جامع.....

وقتی داشتیم از مسجد جامع میومدیم بیرون یه پیرمرد با نمک داشت روی مردم گلاب می پاشید به مهدیه گفتم بیا ما هم بریم وایستیم جلوش با اون دستگاش رو ما هم گلاب بپاشه! ولی وقتی ما رسیدیم آقای پیرمردِ با نمک داشت با یه کیسه ور میرفت! ولی من با کمال پر رویی گفتم: میشه روی ما یه کم گلاب بپاشین!.؟ پیرمرد یه نگاه مهربون به ما کرد و میله ی گلاب پاش رو گرفت طرفمون و با لبخند گفت چرا نمیشه... بفرما..... و قطرات ریز و ملایم گلاب نشست روی صورتهای داغ ِ ما. خداییش خیلی چسبید!

بعد از خوردن ناهار که خوراک مرغ با قارچ بود آماده شدیم که بریم شلمچه....

 

 

از خود شلمچه چی باید بگم! خودم هم نمیدونم... میدونی... شلمچه رو خیلی دوست دارم خیلی. شاید به خاطر  بابانوری...... آخه بابا نوری توی شلمچه شهید شده. (به خاطر اینکه 72 سالش بود و سنش زیاد بود بچه ها بهش میگفتن...بابا...بابا نوری ....)

خلاصه خود شلمچه که یه تیکه بیابونه بی آب و علفه.. یه بیابون که جلوش هم سیم خاردار کشیدن که جلوتر نری! چون هنوز میدون مینه. تو شلمچه یه محلی برای دفن شهدای گمنام درست کردن که خیلی قشنگه... یه گنبد آبی.... مثل گنبد آسمون و زیر این گنبد قبر 5 تا شهید گمنام.

از شلمچه فقط یاداشت کردم: اینجا کربلاست... خاک اینجا تربت شفاست....حسین اینجاست..... فاطمه اینجاست.................................

غروب اینجا خورشید سرخ می میرد. آسمان و خاک سرخ است.

نمیدونم چرا  اونروز غروب، خورشید اینقدر سرخ بود.. شاید غروبهای شلمچه، خورشید همیشه سرخه؟ آسمون و خاک همیشه سرخه.....

نماز مغرب و عشاء رو همونجا زیر گنبد آبی خوندیم... چه فرقی میکنه؟ گند آبی  آسمون یا گنبد آبی  ......

 

بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...

   + یاس حسینیه - ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳

سفر یاس خاتون - قسمت دوم:

حسبی الله

شب رو تو اتوبوس سر کردیم و صبح ساعت 10 رسیدیم به اردوگاه فرات.

عجب جای باحالی بود! دریاچه - نیزار - جنگل - گله - روستا - رود - قورباغه!! - پروانه - درخت بید کنار آب - تاب! - چادرهای اردویی - علفزار - مزرعه - تپه  - مرداب و ...

جای خیلی قشنگی بود و هوای خنکی داشت. رو به دریاچه خونه هایی از سنگ بود با  بالکن هایی که به داخل آب پله داشتند... البته این خونه ها بقایای خونه های اعیانی بود که برای تابستانها در نظر گرفته شده بود.

که اونجا من از پله های یکی از بالکن ها رفتم توی آب! البت جرات نکردم که بیشتر از پاهام رو وارد آب کنم... به قدری این آب سرد بود که یخ زدن خونت رو احساس میکردی!! تا ساعت 12 به ما وقت استراحت داده بودند

 من جای استراحت از تپه سنگی ها مشغول بالا و پایین رفتن بودم!  توی حاشیه دریاچه داشتم آب بازی میکردم! روی سنگ وسط آب نشسته بودم و مطلب مینوشتم!  دنبال گله ی کوچیک پسر چوپان راه افتادم و رَمِش دادم!! -آخرش هم نتونستم یه بره بگیرم و نازش کنم!- و از این کارها! تا اون لحظه اصلا فکر نکردم که این اردوگاه برای چیه و چرا ساخته شده!

تا اینکه ساعت 12 شد و رفتیم جلوی دریاچه جمع شدیم تا هم آقای ریس حرف بزنه هم به خاطرات آقای احمد پور -رزمنده ای که همراه کاروان بود- گوش بدیم.

اونجا بود که من فهمیدم اردوگاه فرات محل آموزش نظامی بوده! یک اردوگاه نظامی.

 آقای احمدپور خاطرات جالبی رو تعریف می کردند مثلا جاهایی از  دریاچه  گرداب وجود داره و افراد جدید که وارد اردوگاه میشدند جای دقیق گردابها رو نمی دونستد ... یکی از تمرینات نظامی شنا در عرض دریاچه بوده! یکبار یک نفری که از جای گردابها خبر نداشته به ناگاه توی یکی از گردابها می افته و شروع میکنه به دست و پا زدن! و داد کشیدن که همه متوجه ی او میشن یک دفعه ساکت میشه و دیگه دست و پا نمیزنه! گرداب چند بار اون غریق رو می چرخونه و یک دفعه پرتش میکنه چند متر اونور تر! چند نفر شروع میکنن به شنا کردن به سمت غریق و فکر میکنن که بلایی سرش اومده! که یک دفعه غریق شروع می کنه به شنا کردن به سمت ساحل!!!

 

 * من اینجا یاد گرفتم که اگه توی گرداب بیافتم نباید تکون بخورم تا طبیعت با من مثل طبیعت رفتار کنه! شما هم یاد بگیرین اگه توی گرداب افتادین دست و پا نزنین چون گرداب قورتتون میده!

البته آقای احمدی گفت که افرادی هم توی این گردابها می افتادن و چند روز بعد جسدشون پیدا میشده.....

خلاصه خاطرات خیلی جالبی تعریف شد و اینکه با چه سختی ای توی اون اردوگاه به سربازها آموزش آبی خاکی میدادند و توی زمستون شب دریاچه را شنا می کردند!!! برای عملیات والفجر ۸ بچه ها رو توی این ادوگاه آموزش داده بودن.  (من اگه بودم از سرما سنگ کوب می کردم!)

بعد از اردوگاه فرات راه افتادیم به سمت خرمشهر....

 

---- قسمت ۳ (پاک شده بود)

اول یه چیز بگم که یادم رفت از اردوگاه فرات بگم و اون هم پیدا کردن یک سنگ بزرگ (تقریبا اندازه ی کف دست) که جای گلوله ی دوشکا روی اون مونده! و سوراخ شده....

 

خرمشهر توی یه زائر سرا مستقر شدیم که خیلی باحال بود اتاق ما 13 نفر جمعیت داشت و شماره اتاقمون هم 7 بود! تو اول سفر آقای احمد پور برامون یه خاطره از گروه هایی که توی جبهه داشتن تعریف کرد.. گفت که ما یه گروه داشتیم به اسم اشرار یه گروه هم به اسم ابرار.

گروه ابرار نماز شب خون بودن و ... اهل دعا و... این حرفا! به اصطلاح نور بالا می زدن!

برعکس گروه اشرار... بچه هایی بودن که میگفتن اگه مارو دو دقیقه زود تر از اذون صبح بیدار کنینن خدا لعنتتون کنه! و همه بچه های شر و شوری بودن....

بنده چون از این شر بازی ها خیلی خوشم میومد اسم اتاق شماره ی 7 رو به اتاتق اشرار تغییر دادم و با چند تا از بچه ها حسابی شرور شدیم! از جمله سید قاسم* (من) ،سید عباس* (مهدیه) ، حمیده، سمیه، کتابخونه (یاسین)، سید محمد *(فاطمه!)، سید علی* (حوریه)،جمیله، منیره!،

البت اینا زیاد شرور نبودند! اشتباهی تو گروه اشرار اومده بودن ولی راه بازگشت نداشتن!! اکرم، مریم، معلم ریاضی (معصومه)

* این اسمهای ما هم قصه داشت! چون هیچکدوممون سید نبودیم و نیخواستیم آرزوی سید بودن رو با خودمون به گور ببریم اسم سید رو انتخاب کردیم! در مورد همه هم توصیح داره-> سید محمد که تو خونه هم محمد صداش میکردن به ما چه! سید عباس ماشالله عباسی بود برا خودش! من هم که اسم علی رو برداشتم به خاطر تناسبش با یاس که حوریه گفت من علی باشم تو قاسم! منم گفتم باشه من قاسم ... و این شد که من هم سید قاسم شدم!

خلاصه شب اول با کلی دنگ و فنگ اجازه ی خواب صادر شد و ما 13 نفر ساعت حدودای 3-4 عین ساندویج های لوله شده کنار هم خوابیدم تا صبح شد!!...

صبح : اول باید بگم که یک خواهر بسیجی اومده بود و همه ی کفشها رو واکس زده بود ما هم به ذهنمون رسید که فردا شب لباسهامون رو بذاریم دم در تا اونی که کفشها رو واکس میزنه لباسهامونم بشوره!

توی اون زائر سرا جز ما بچه های شرور خوانواده هم بود البت قسمت خانومها از آقایون جدا بود و اتاقهای خانوادگی هم بود.. خلاصه در یک اقدام متحیرالعقولانه تصمیم گرفتیم که ورزش کنیم! و طبق معمول من که از همه شر تر بودم شروع کردم به فرمانده بازی!

- گروهان به خط...خط!

و بچه ها توی راهرو همه به خط شدن

- گروهان! بدو...

     یک .. دو ...سه!........... بگو الله!

و بچه ها هم با سر و صدای زیادی شروع به نرمش صبحگاهی کردن!! و بعد از دادهای یک ... دو ... سه ی من با صدای وولوم بالا داد میزدن الله!

- گروهان حالا پروانه بزن

       یک.... دو..... سه!..

                                  الله

- بـــــــدو.... بـــــــــدو ... واینستا! وگرنه سینه خیز میدم! (خداییش جو گرفته بودما! خداییـــش!!!)

و ورزش صبحگاهی با دادهای من و خنده های همه (و خودم) به پایان رسید! جاتون خالی یه کم بدوونمتون !!!

 بعد از صبحانه قرار شد که بریم اروند......

 

   + یاس حسینیه - ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳

/:)

حسبی الله

وقتی که 121324355 نفر آدم که وبلاگ ندارند و تو رو میشناسن، صاف صاف صبح علی الطلوع هنوز صورتشونو نَشُستن میان میشینن پای کامپیوتر و هنوز به مامانشون صبح به خیر نگفتن وبلاگ تو رو میخونن! تا سر از درونیاتت در بیارن. چه حسی بهت دست میده؟ دق می کنی؟؟ یا ذوق مرگ میشی؟
من این مدت داشتم فکر می کردم که باید دق کنم یا ذوق مرگ بشم! و دیدم بالاخره نتیجه هر دوش یکیه! محو بنده از صحنه ی روزگار!
البت وقتی بفهمی که چه انسانهایی و چه آدمهایی میان و وبلاگت رو میخونن چشات چپ میشه! احتمالا چشای اونا هم از خوندن وبلاگ تو چپ شده! این به اون در!!!
حالا من بی خیال ریس و شازده خان قاجار و لیلا خانوم سر کوچمون و دختر عمه ی بابای دختر خاله ی عموی مادر شوهر خال جان! میخوام خاطرات سفر عیدمو بنویسم!

 

 قسمت اول

"سفر یاس خاتون"

 

روز اول عید که سال تحویل شد.
روز دُیوم هم ما داشتیم بار سفر روز سِیُم رو می بستیم.
روز سِیُم صبح ِ خروس خون راه افتادیم رفتیم به محل قرار اتوبوسها و حرکت به سمت جنوب.
توضیح کامله و واضحه:
- سفر به جنوب برای بازدید از مناطق جنگی بود.
- من توی این سفر هیچ کس رو نمی شناختم!! و تصمیم داشتم که این تنهایی من تا آخر سفر بر قرار باشه! یعنی تنها برم تنها بیام تا گربه شاخم نزنه! -می خواستم جای شر بازی یه کم آدم شم!!-
- این سفر در 3 اتوبوس یکی آقایون، یکی خانومها، و یکی متاهلی برقرار شد! که طبق همون اصل تنهایی من رفتم تو اتوبوس خانومها و یوسف تو اتوبوس آقایون!

 

شرح ما وقع:
ساعت 7 صبح روز سِیُم رفتیم به محل قرار که روبروی دانشگاه بود. قرار بو که با اتوبوس ولوو ساعت 7:30 به سمت جنوب حرکت کنیم که به خاطر بد قولی آژانس اتوبوسها ساعت 1 ظهر با اتوبوسهای بنز! حرکت کردیم!

در اول سفر کیس های مناسبی برای دوستی پیدا کردم!! اما طبق قولی که به خودم داده بودم که این سفر کاملا تنها باشم! همه ی کیس ها رو رد کردم.

اتوبوس ما همه دختر های جوون بودن که چند نفر چند نفر با دوستاشون اومده بودن و فقط من و یکی دونفر دیگه بودم که تک بودیم.
کنارم مهدیه نشسته بود که با دو تا از دوستاش اومده بود و همش داشتن با هم حرف میزدن و منم توی تنهایی خودم داشتم تو دفترم چیز میز مینوشتم. و هی اون یاس ِ درونیم منو ویشگون می گرفت که بچه جون چطور می خوای همه ی این سفر رو تنها باشی دو کلمه با بغل دستیت حرف بزن کفر که نمیشه!

منم محکم و قاطع گفتم :
نه! همین که گفتم! تنهای تنها!!!!

 

کات
بروجرد - شب - داخل رستوران.

سر میز غذا من در حال سوزاندن آتیش بودم و بالا رفتن از سر کول نه تنها مهدیه بلکه تمام افراد دور و نزدیک صندلیم!!!

 

شب رو تو اتوبوس سر کردیم و صبح ساعت 10 رسیدیم به اردوگاه فرات.

ادامه دارد.... !

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳

اندر باب احوالات خاتونهای سفر مشهد!

حسبی الله

گویند که سنه ی هزارو سیصد و هشتاد دوی خورشیدی، جمعی از شیوخ و خاتونهای بلاگ نشینِ بالا دست از قوم آرایایی سخت بر آشفتندی و محض ارادت خدمت مردی از قوم عرب در آمدندی.

و سفر را با خر آهنی پیمودندی و رهسپار دیار غربت همی شدندی.

در راه بسیار خاتونهایی بودندی که اندر باب هر دری سخن راندندی و نگارنده تنها به ذکر نام آنها بسنده نمودندی!

 یکی آن میان بود که آخرها لقب ِ سوتی خاتون بگرفتندی. چون بسیار سوت می فرمودندی البت مغز اطرافیان را نه اشیاء را.

و آن یکی از میان خاتونها که غر بسیار بفرمودندی به قدر یک استکان در صبح، یک لیوان در ظهر و یک پارچ در شب . زین رو لقب غر غرو خاتون بر او نهادندی و البت مریدی بس غر غرو تر از خویش بداشت که نمک پروده بود که او را نگار خاتون نام نهاده بودندی.

و آن یک دیگری بود که بسیار لمباننده بود و لپهایش بس فراخ. که ایشان را نامی ننهادند که من بدیشان لپک خاتون التفات همی نمودمندی.

دیگر کسی بود که بسیار منبر همی بالا میرفتندی و افاضات ِ فراوان من باب زن و مرد مینمودندی و مریدان خویش بسیار اندرز میدادندی.... نگارنده ایشان را  منبر خاتون لقب همی نهادندی.

خاتونی بود که نام نقاش باشی بر خود نهاده و فقط دیوار رنگ بنمودندی! که ایشان ملقب به نقاش خاتون همی شدندی. و همکار خویش را نقاش نگین خاتون لقب همی نهادندی!

و آن یک دختر که هی بگذشت و بازگشتی از راه خویش نداشتندی و صبری. که رهی (رها) خاتون نام نهاده شدندی.

عمه ی پیری بوندی که هر روز روز شمار ِ برگشت از کربلایش را بازگو میکردندی و  بر مریدانش تکیه به پاک ماندن و نماندن!

سکوت خاتون در حرف زدن بسیار مقتصد بودندی و کل سفر 5/32 کلمه بیشتر با اطرافیان التفات همی نکردندی.

یک معلم قران همی حاظر بودندی که بسیار التفات مینمودندی و دست می زدندی! البت اضاف شود که سوتی خاتون حتی یک کلمه ی قران از ایشان نشنیدندی! اما دست زدندی.

دیگری عینک همی زدندی و بسیار با شوهر به ددر برفتندی! و دست از فلاسفه شسته و مرید شاعران گشته بودندی.

و در آخر هم کسی همین نزدیکی بودندی که نامش طبق روال معمول و از روز ازل در آخر تلاوت می شودندی! و این بر میگردندی به شانس و اقبال ِ ، آخر خاتون که دیر تر از غرغرو خاتون متولد شدندی!

 

و البت اضاف شود بسی جای خیلی ها خالی بود و اضاف تر شود که از شیوخ هیچ نمی نویسم جز اینکه با اخلاق ترین آنها زیبا نامی بود و  بنده در لفافه گویم

که وای به حال شیوخ

همین!

   + یاس حسینیه - ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢

آش

حسبی الله

سلام!
دوشنبه جاتون خالی (خصوصا خصوصا جای پروا جونم) !! نبودین ببینین چه آشی تحویل ملت دادم  خیلی خوشمزه شده بود!!!!!!! (خودم نگم کی میگه ؟‌)  همینجا از دوستانی که اومدن تشکر مخصوص میکنم :

از زینب عزیزم که کلی سبزی خرد کرد. (دستت درد نکنه کدبانو جونم)

از بهار خوبم که تا اونجا اومد و ولی نموند که آش بخوره !  ( احتمالا ترسید که دیگه اقوام و آشنایان رو نبینه یک راست از خونه ی ما به بهشت زهرا منتقل بشه! اما بهار جون دیدی همه سالم از خونه ی ما رفتن؟ )

از زینب گل که زحمت کشید و اومد. و برای اولین بار خونه ی یاس و یوسف رو دید زینب جون چشمت روشن)

از فاطمه ی گلم که کلی زحمت کشید و با شرایط ویژه اومد  (ممنون انشالله که آش پشت پای کیمیا رو با هم می پزیم!)

از عمه ی نازنین که از سر کار اومد و بعد هم ما رو برد مسجد امام حسن احیا.

از زهرای نازم که دیگه از تازه کاری در اومده و کهنه کار شده! ‌اما برای شکسته نفسی اسمش هنوز تازه کاره! راستی چشم تو هم روشن که خونه ی یاس و یوسف رو دیدی

از رهگذر قشنگم که ما رو خیلی قشنگ سر کار گذاشت و نیومد !!!

و از همه ی دوستانی که دلشون پیش آش ما بود ولی سعادت نداشتند بیاند و دست پخت خوشمزه ی منو بخورن

و از ریحانه ی عزیز و خوب و نازنینم که با حسن و حسین خوشگلش مجلس ما رو رونق داده بود    (ممنون عزیز دل من که من رو هیچ وقت تنها نمیزاری )


 با عرض شرمندگی هم باید بگم که ۵ شنبه هیچ خبری نیست !!! همه ی خبرا کنسل شد

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢

 

حسبی الله

سلام

دیروز یوسف با سایموند و شهاب و پوریا و سید رفت.... 10 روز دیگه انشالله بر میگرده. یوسف که رفته انگار همه ی حال و حوصله ی منو گذاشته توی ساکش و برده!

انقدر کم حوصله هستم که حتی سر کلاس دکتر قیصر هم نرفتم! منی که همیشه برای روز شنبه لحظه شماری میکردم که کلاس کی شروع میشه! امروز اصلا حس رفتن به کلاس رو نداشتم و گرفتم خوابیدم....

خیلی وقته که خاطرات روزم رو ننوشتم! خاطره نویسی یادم رفته!

* امشب افطاری خونه ی مامان بزرگ دعوتم، دیشب هم که خونه ی ریحانه دعوت بودم! تا صبح هم دیگه موندم اونجا.

* برای یوسف 2 شنبه میخوام آش پشت پا بپزم! قراره که : زهرا - مرضیه - زینب - فاطمه - پریناز - زینب - معصومه - خواهر لولک - خواهر شهاب - رهگذر- فاطمه - نگین و هر کسی دیگه ای که دوست داره! بیان خونه ی ما...

راستی اگه دوست داری بیای برام ایمیل بزن که آدرس خونه رو (البته این خونه دیگه آدرسش yas115.persianblog.ir نیست!) برات بفرستم و بیای.

* راستی بچه هام هم همه حالشون خوبه سلام میرسونن! و به زودی هم نعش بنده رو تحویل میدن! البته این بچه ها از اون بچه ها نیستن ها! منظورم همون شاگردهای گرانقدر و معلم دوستمند!!!!!!!!(آره جون خودشون و عمه شون)

درس دادن توی مدرسه هم عالمی داره... من به این نتیجه رسیدم همه ی معلمهایی که میرن توی مدرسه ها درس میدن همه شون دیوونه اند! تعجب نداره که! اگه دیوونه نبودن که معلم نمیشدند! در ضمن منظور من از دیوونه همون عاشقه!!! البته عاشق ِ دیوونه!

یه وقت دیگه که حال داشتم یه کم از دردسرهای معلمی میگم!

فعلا خدا حافظ

   + یاس حسینیه - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢

مسجد شیعیان:

حسبی الله

مسجد شیعیان:

تنها جای مدینه که آرامشی دیگر داشت و تنها جایی که احساس غربتت کم میشد. و ما آنجا نماز مغرب و عشا را گذاردیم.... و چه چسبید! دلنشین ترین نماز سفر در خانه ای محقر در عین حال زیبا در مسجدی که هنوز دولت آنرا مسجد نمینامد! بلکه آنرا مصلی میداند. با این حال تنها مسجد شیعیان است و چقدر  آنجا مردم مهربان بودند و چقدر آنجا در نگاههای دردمندشان آرامش میدیدی.....

شیعیان مدینه اغلب مسکینان مدینه اند اما دهایی دارند که نام خدا را در آنها حک شده

و تنها یادگار ما از آن خانه ی محقر:

 

مسجد شجره:

لبَیک، الاهم لبیک. لبیک، لا شریک لک البیک. ان الحمد و نعمة لک و الملک، لاشریک لک لبیک.

آغاز احرام.

یاس شدن.

سفید شدن.

آغاز آدمیتی که خدا از تو میخواهد. اونجاست که دلهره ی شیرین احرام توی دلت روشن میشه.... اونجاست که میخوای خدا رو صدا بزنی..... همه ی شعف و شیرینی کلامت رو جمع میکنی و با صدای بلند میگی : لبیک...  خدا هم میگه لبیک عزیز دلم...  هیچ وقت نباید فکر کنی که خدا بهت لبیک نمیگه! اونجا خدا به همه ی آدمهایی که حب اهل بیت توی دلشون باشه لبیک میگه....

همه ی آدمها سفیدند عین فرشته ها..... اونجاست که آغاز پاک شدن انسانه، حالا مُحرم شدی به حرم امن الهی انشالله که مَحرم هم بشی. مَحرم به حرم امن الهی.

توی مسجد شجره 100 ها و یا شاید زارها آدم عین خودت سفید پوش و راغب، هست. اونجا عین صحرای محشره که همه فکر خودشونن که درست لبیک بگن، که سنگاشون رو با خدا وا بکنن، که شیطون رو از خودشون دور کنن، همه و همه به فکر خودشونن.

 

 

احرام:

در مسجد شجره که لبیک گفتی میشی مُحر ِم. احرام به حرم الهه بستی و مُحرم شدی.... تنها حسی که میبینی سفیدیه و سفیدی.... سفیدی های در هم گم شده.

حال که مُحرمی باید یک سری کار رو نکنی: نباید دستور بدی، به کسی نباید ظلم کنی ...... در یک کلام باید آدم بشی، باید کمی این دنیا و تعلقاتش رو بگذاری کنار، خودت رو بگذاری کنار... حالا خدا آغوش باز کرده وقتی که همه ی تعلقاتت رو کناری گذاشتی... متحیر خدا بشی و بعد بدویی و بپری توی آغوش خدا  و بعد باز هم از لطف خدا متحیر بشی.

احرام یعنی اون قسمتی از روح خدا که در تو دمیده شده زنده بشه و تو توی خدا حل بشی. احساس کنی که خدا از رگ گردنت بهت نزدیکتره و حل بشی توی خودت توی رگ گردنت، توی خدا......

اونوقت دوست داری که هی بگی : لبَیک.... و اونقدر بگی که صدای خدا رو بشنوی که میگه: لبَیک عبدی... لبَیک.

 

مکه:

آرامش.

جایی که آدم احساس آرامشی نزدیک میکنه، انگار که خدای مهربون هست! تازه اونجا میفهمی که خدا میگه من از رگ گردن به تو نزدیک ترم یعنی چی.... مکه خیلی آرومه و خیلی دلنشین، اونجا دیگه احساس غربت نمیکنی. اونجا آدم همچین راحته که انگار خونه شه. مکه عین یک رویای حقیقیه.

اصلاً حس غربت نداری همش آرامشه...همش.

 

 

مسجدالحرام:

مسجد الحرام آشنا تر از مسجد النبیست، مسجدالحرم خیلی آرومه اما مسجدالنبی صمیمی تره! مسجد الحرام عین یه مکان مقدسه که تقدیسش باعث دوست داشتنش شده ! اما مسجد النبی عین یک مکان دوست داشتنیه که دوست داشتنش بهش تقدیس داده. هیچ جای سنجیدن با هم نیست!! مرا چه به سنجش!

مسجد الحرام خیلی دوست داشتنیه خصوصا طبقه ی دوم آن، شب جمعه آنجا گرم ترین جای مکه میشه! چون خصومت با شیعیان و دعای کمیلشان باعث خاموشیه پنکه هایی میشه که تنها وسیله ی خنک کننده ی مسجده.

حیاط مسجد الحرام اگه اجازه ی نشستن داشته باشی عین اتاق خودته.... توش همچین آرومی که دست داری بشینی و به رویایی دست نیافتنی فکر کنی.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳۸٢

بین الحرمین:

حسبی الله

بین حرم پیامبر و حرم امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام باقر و امام صادق.

غرقابه ای از معنویت، هجوم غم غربت، احساس اشک و تنهایی.

وقتی میشینی توی بین الحرمین احساس میکنی که تنهاترینی..... همچین احساس حزن و اشک میشینه توی دلت که میخوای بلند شی و تمام میله های قساوتمند بقیع رو بشکنی.

شبهای بین الحرمین عین شبهای آخر عمر آدمه... هر چی دلتنگی ِ باید خالی بشه و هر چی خدا توی لحظه هات هست باید اونجا پیداش کنی. اونجا آخر غصه ست.

شبهای بین الحرمین یعنی دعا و مناجات، یعنی اشک و ناله، یعنی تو و دنیایی که دیگه برات ارزشی نداره، دلت میخواد همونجا از غم غربت و تنهایی دق کنی و بمیری.... دوست داری که مدفن تو نزدیک مدفن ائمه باشه.....

 

 

 

 

بقیع:

السلام علیکم ائمه الهدی، دورود بر شما امامان هدایت؛ السلام علیکم اهل التقوی، درود بر شما اهل تقوی، السلام علیکم ایها الحجج علی اهل الدنیا، درود بر شما ای حجت های اهل دنیا.

بقیع...... بقیع.......

چی بگم از خاک و غبار بقیع؟ از تنهایی قبرهایی که زائر نداره؟ از آفتاب داغ و قبرهای بی محافظ؟ چی بگم از قبرهایی که شبها حتی یک شبپره هم روشنشون نمیکنه. نه شمعی، نه نوری..... چی بگم از قبرهایی که تو شهر خودشون هم غریبند؟ خدایا... خدایا......

بقیع... بقیع یعنی خاک یعنی غبار یعنی غم یعنی تنهایی

یا امام رضا قربون غریبیت برم که تو توی شهری که زادگاهت نیست، توی شهر غربت زائر داری اما پدر بزرگت توی شهر خودش زائر نداره.

امام رضا قربونت برم؛ اینجا سر قبر تو زنها گریه میکنند، اشک زنها اینجا صفای حرم توست. اما سر قبور بقیع زنها اجازه ی حضور ندارند.....

امام رضای من، قبر تو رو هر چند وقت یک بار غبار روبی میکنند، با اینکه دور تا دور قبرت محافظ شیشه ای هست، اما کی میاد و غبار از خاکهای بقیع میگیره؟ کی میاد و قبرهای بقیع رو غبار روبی میکنه ؟ تمیز میکنه؟ کی میاد؟ کی میاد جز منتقم؟

وقتی فکر میکنم که چطور بارگاه ائمه ی بقیع رو خراب کردند و برای اینکه دیگه قبور مطهر ائمه پیدا نشه تمام قبرستان بقیع رو شخم زدند، تمام تنم میلرزه... آخه تا چه حد خصومت؟ تا چه حد ظلم؟

 

انی سلمٌ لِمَن سالمَکُم، و حَربٌ لِمَن حارَبَکُم، و وَلی لِمَن والاکُم، و عَدوٌ لِمَن عاداکُم.

من در صلحم با هر کسی که با شما در صلح است، و می جنگم با هر کسی که با شما میجنگد، و دوستم با دوستدارانتان، و دشمنم با دشمنانتان.

 

 

   + یاس حسینیه - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٢

بیت الزهرا :

حسبی الله

خونه ی فاطمه غریبانه ترین....

غریبانه ترین جای دنیا خونه ی فاطمه ست... خونه ای کوچک که دری کوچک دارد با قفلهایی بزرگ!

به در کوچک خونه ی زهرا قفلهایی زده اند به بزرگی کینه و نفرتشان! من هیچ نفهمیدم لزوم آن قفلهای بزرگ چیست! مگر فاطمه در ِ خانه اش را به امت رسول الله بست که حالا به در خانه ی زهرا آن قفلهای بزرگ شایسته باشد؟

وقتی که می ایستی و چشم به در خانه ی زهرا میدوزی انگار حزن 1400 ساله ای روی قلبت می افته وقتی میایستی و مجسم میکنی که یاس ِ خدا اینجا پشت همین در پرپر شده دلت پر میکشه .... وقتی که با خودت میگی اینجا مشهد المحسنه، محسن ِ علی رو اینجا شهید کردند همچین حزنی می افته روی دلت..... وقتی که یادت می افته همینجا ریسمان به گردن علی انداختن و کشیدنش روی زمین و به زور بردنش.... اونوقت... دوست داری وایستی پشت در خونه ی فاطمه و با صدای بلند زیارت عاشورا بخونی و انوقت هی داد بزنی : الهم العَن اوَلَ ظالم ٍ ظَلَمَ حقَ محمد ٍ و آل محمد و اخِرَ تابع ٍ لهُ علی ذلِکَ.....

غریب تر از زهرا در مدینه هیچکس نیست، هیچکس.

پشت در خونه ی فاطمه دوست داری این قسمت از زیارتنامه اش رو با گریه بخونی، یعنی اصلا نمیتونی آروم بمونی همچین حضرت فاطمه صدای مظلومیتش میاد که دوست داری برای غربت و تنهایی فاطمه اشک بریزی :

صل ِ علی البتول، درود بر بتول؛ الطاهرة الصدیقة المعصومة، پاک و راستگو و معصوم؛ التقیة النقیة، باتقوا و نقیه؛ الرضیة المرضیة الزکیة الرشیدة؛ المظلومة المقهورةالمغضوبةحقها، ستمدیده و مقهوره که غصب شده حق او؛ الممنوعة ارثها، ارثش را بردند؛ المکسورة ضِلعُها، دنده اش را شکستند؛ المظلوم بَعلُها، بر شوهرش ستم کردند؛ المقتول ِ ولدُها، فرزندش را کشتند؛ فاطمه بنت رسولِک و بِضعة لَحمِهِ و صمیم ِ قلبهِ و ...، فاطمه دختر رسول خدا ، پاره تن او و سویدایی دل او .....

 

 

محراب:

من محراب رو ندیدم.... یعنی هیچ زنی اونجا نمیتونه محراب پیامبر رو ببینه! اما اگه بشینی و گوش بدی صدای نجوای پیامبر میاد که داره به حال امتش گریه میکنه.... هنوز صدای پیامبر توی روضه میاد صداهای نجوای شبانه اش و تکرار همان دعای اجابت نشده....."خدایا در امتم تفرقه و دو دستگی ایجاد مکن...."

 

 

منبر:

منبر.... منبر رسول خدا ... و اکنون منبری که جای منبر قدیم ساخته اند. محل خطابه های پیامبر.

 

راستش همیشه فکر میکردم که من از پیامبر خیلی دورم. همیشه احساس میکردم که شخصیت پیامبر یک شخصیت قابل احترامه، یک شخصیت دور ِ دور. یک شخصیتی که برای دوست داشتن نیست! فقط برای احترام گذاشتنه.

اما...

حالا احساس میکنم پیامبر خیلی به من نزدیکه، مثل یک پدر مهربون برام میمونه. الان  احساس میکنم که پیامبر چقدر مهربون و غمخوار مردمه. دیگه پیامبر برام یه شخص دست نیافتنی نیست احساس میکنم که مهربونترینه، و همینجاست! همینجا کنار دلم 

   + یاس حسینیه - ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢

 

حسبی الله

مسجد النبی:

 

مسجد النبی را باید ببینی... وقتی که برای اولین بار قدم به داخل مسجد میگذاری احساس آرامشی به درون قلبت راه پیدا میکنه، احساسی که گمان میکنی 100 ها بار به این مکان آمدی. انگار اینجا قسمتی از قدمگاه روح تو بوده و آنقدر به این مسجد آگاهی که هیچ احساس غریبی نمیکنی.... انگار اینجا قسمتی از قلب تو بوده که بعد از سالها پیدایش کرده ای.....

مسجدی که همه اش سپیدی ست.. همه اش بوی یاس گم شده ای را میده که هنوز هیچ کسی پیداش نکرده.

 

مسجد النبی برای من عین یاسی بود که یاسی در دل داشت و من تنها نظاره کننده بودم.

 

 

 

روضه:

بهشت.

 

هیچ کلمه ای نمیتونه معنی روضه رو بیان کنه... روضه النبی... بهشت خدایی که روی زمینه. وقتی که توی روضه می ایستی انگار که خدا جلوی تو نشسته و داره بهت لبخند میزنه، هر وقت توی روضه میشینی، انگار توی دامن خدا نشستی و خدا داره دست مهربون و نوازشگرش رو روی سرت میکشه... روضه تکه ای از بهشته که خدا به زمینی ها عاریه داده. روضه محل حضور ملائکه ی ناب خداست. وقتی میری توی روضه دوست نداری روی زمین پا بگذاری، چو ن میترسی که پات رو بگذاری روی بدن زخمی زهرا .... روی پهلوی شکسته ی زهرا.... روایتها گفته اند که شاید مدفن یاس پیامبر روضه باشد. به الله قسم که جایی شایسته تر از روضه برای نور دیده ی پیامبر نیست.

اونجا میترسی که اگه پات رو بگذاری زمین بال فرشته ای رو  زخمی کنی...

روضه محل اصلی مسجدالنبی ست که پیامبر با دست خودش اونجا رو بنا کرده و اونجا نماز خونده. خونه ی حضرت فاطمه هم کنار روضه ست.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢

مدینه:

حسبی الله

مدینه شهر پیغمبر.

مدینه شهر تو.

مدینه شهر غم.

مدینه آشنای غریب.

مدینه.......

اونقدر میشه مدینه رو توصیف کرد که حد نداره. مدینه برای من عین شهرم بود. اما شهری که توش غریبم.... هم من غریبم هم امامان من غریبند...

مدینه برای من یعنی وطن. وقتی که از مدینه رفتم گفتم: خدایا از شهرم بار سفر بستم، سفرم بی بلا کن، من از شهر غریبم مدینه عزیمت کردم و آمدم به این دیار آشنا.

وقتی که آروم اتوبوس وارد مدینه میشه احساس میکنی داری وارد شهری میشی که جای پای امامها و پیامبر توشه... کم کم گلدسته های مسجدالنبی از بین هتلهای سر به فلک کشیده مشخص میشه... هی با چشم میگردی دنبال گلدسته ها ... هی دلت میخواد زودتر اون گنبد سبز رو ببینی... هی گردن میکشی و سرت و این ور و اونور میکنی تا گلدسته ها رو ببینی... بعضی ها هم میرن کنار پنجره و شروع میکنن به اشک ریختن... مدینه شهر اشکه... وقت رفتن از مدینه هم همینه .. عین همون اولش هی گردن میکشی که گنبد خضرا رو ببینی و بگی برمیگردم، قول میدم که برگردم.... وقت اومدن فکر میکنی اومدی که دردلهات رو تقسیم کنی و وقت رفتن روی دردهات یه درد غربت به بزرگی 4 تا قبر غبار روبی نشده، اضافه میشه.... اونقدر این درد بزرگه که اگه زیر این درد کمرت نشکست آدم نیستی! آهنی!

من دلبسته ی مدینه شدم! مجنون مدینه و فرهاد مدینه.

مدینه .... مدینه السلام ای خانه ی عشق....

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢

بی خدا ......... نه!

حسبی الله

ساعت عزیمت است!

سه شنبه شب...

                             ساعت رفتن از خویش

                             به دنیای مادی و روزمرگی

ساعت 9 به وقت دنیا.

ساعت دلم الان 24 است و ثانیه ای دیگر پایان دنیای من است!

                   اما...

                             نه!

من دنیای خویش پیدا کرده ام!

                             گم کردن راحت نمی باشد.

                             حتی نمی توانم به عمد آنرا جایی جا بگذارم!

ساعت عزیمت از خانه ی خداست تا خانه خویش.

اما...

خدا هست.

گرچه خانه اش نیست.

به قول آن یار عزیز :

      «خدا را با خود می برم»

 

کعبه ای کوچک از برایش در دلم خواهم ساخت.

خدا را می برم به انتهای وجودم و ابتدای قلبم.

به اندرون همه ی لحظه های زیبای زیستن.

دیگر بی خدا زنده نمی مانم.

 

ساعت عزیمت/ در اتوبوس.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٢

سفید ..... سفید ....... یاس:

حسبی الله

مطلب قبلی نمیدونم کجا رفته!

اما من هنوز هستم!!!

سه شنبه انشالله که میریم... رهسپاریم تا خدا....

انشالله که ظهر چهارشنبه در مدینه ایم..... جای همه ی شما کنار ماست! مطمئن باشید به یادتونیم. انشالله.

 

من رفتم حلالم کنید....... برای کامنتهایی که جواب ندادم برای جوابهای نامربوطم!

برای وبلاگهایی که نخوندم!

برای همه ی یاس نبودنم حلالم کنید...

من رفتم تا رهسپار شوم........

خداحافظ دوستان

یا حق.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢

خاطرات سفر شمال ۲

حسبی الله

شنبه:28/4/82

صبح از آنجایی که آقایان نمی توانستند برای بیدار کردن ما بوسیله  مشت و لگد وارد اطاق شوند تمام زورشان را در صداهایشان جمع کرده بودند و ما هم بیدی نبودیم که با این امواج صوتی بلرزیم و همچنان به خواب خود ادامه دادیم ولی زمانی که اطلاع دادند قرار است مهمان بیاید به حکم مهمان نوازیمان از مونس تنهائیمان یعنی رختخواب جدا شدیم و با زدن آب به دست و صورت خود را مثلا شاداب و سحرخیز جلوه دادیم .

 

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای زنگ در، من توانستم با دو وبلاگ نویس دیگر از جمع وبلاگیها آشنا بشوم، آقای پینو و خانم ناگفته های زینب .

 به علت اینکه محل استقرار خانم ها در اندرونی ویلا بود و بخاطر خفن بودن هوای اندرونی ،  متاسفانه مجبور شدیم در یک محل از خانم وآقای مهمان پذیرائی کنیم که به چیزی شبیه خاله بازی تبدیل شده بود، با این تفاوت که بجای شام قصد داشتیم به مهمانانمان صبحانه بدهیم. البته حدس میزنم چون طرز صبحانه خوردنمان در سفر قبلی به گوششان رسیده بود از خوردن صبحانه امتناع می کردند ( در حالی که دیدند چه صبحانه با کلاسی چیده بودیم )  و بیشتر از چند دقیقه مهمان ما نبودند . در هر حال ما آن روز صبحانه ای کاملا با کلاس خوردیم که حاوی خامه، کره ، پنیر، مرباو از همه مهمتر قاشق و بشقاب بود ( چون در سفر قبلی همیشه یا در جنگل و یا در ساحل دریاصبحانه میخوردیم همیشه بشقابهایمان تنه درخت و کیسه پلاستیک و لیوان و قاشقهایمان هم انگشت و شاخه درخت بود ) .

  

بعد از صبحانه به علت شکستگی ای که در پایه های سفت و محکم  آقایان سایموند و نریمان ایجاد شده بود و باید به تهران برمی گشتند برای خریدن بلیط   قصد رفتن به چالوس را کردند ماهم چون به گفته آقای راننده تاکسی نزدیکترین آبادی برای گذراندن اوغات فراغتمان جالوس می بود توفیق اجباری شد که آقایان شکسته پا را تا چالوس بدرقه بنماییم و در ضمن برای برگشت خودمان هم بلیط تهیه کنیم بعد از تهیه بلیط به فکر یک جای  متفاوتی بودیم تا عامل سپری شدن اوغات فراغتمان بشود که دو باره سر از تفرجگاه در آوردیم.

برای مهمان کردن خودمان به صرف جوحه کباب آقایان سعی در روشن کردن آتش کردند که به معنای واقعی جای آقای شهاب خالی بود .

بعد از صرف جوجه کبابی خوشمزه و لذیذ، آقایان دوباره به سمت دریای آبی و نیلگون حمله ور شدند . خانمها هم برای اینکه زیاد از دریا دور نباشند در نزدیک ترین نقطه ساحل به دریا نشستند . چون جلوی دریا مملو از انسانهای از هر جهت آزاد بود ما مجبور بودیم که به دور دستها نظر بیندازیم که البته با موجی که باعث خیس شدن البسه و کیف و کتاب و از همه مهمتررویاهایمان شد ، متاسفانه مجبور شدیم نگاهی هم به ساحل دریا بیندازیم .

آقایان قرار بود راس ساعت 7 در محلی که از قبل معین شده بود حضور یابند که به احتمال زیاد به علت نبود جذبه و خشم قبلی از طرف خانمها توانستند 7 را به 30/7 موکول کنند که به عنوان تجربه برای سفر بعدی استفاده خواهد شد.

در راه برگشت با خریدن چند عدد ماهی از یکی از آبادیهای شهر به منزل برگشتیم. در منزل هم بعد از یک سری صحبتهای کاملا جدی و البته سری آقایان در ساعت 30/1 و خانمها حدودا 3 صبح به خواب رفتند. و تا ساعت 11 فردا صبح چشم باز نکردند.

 

یکشنبه: 29/4/82

از آنجایی که بلیط برگشت برای ساعت 4 بعد از ظهر بود تصمیم گرفته شد همه وسایلمان را به همراه ماهی غلتیده شده در آب نمک و آبلیمو  با خود به جایگاه همیشگیمان یعنی تفرجگاه ببریم و همینجا از خانه و خاطراتش خداحافظی کنیم ولی به علت انجام اموراتی از قبیل نظافت خانه ساعت 30/1 توانستیم دل از خانه بکنیم و حرکت  کنیم .

خوشبختانه به علت درک بالای آقایان در مورد ضیق وقت، ایندفعه بیخیال دریا شدند و به سرعت ماهی ها را پختند. چون هنوز وقت برای حرکت داشتیم به فکر تحویل گرفتن خودمان افتادیم و آنهم دوربینی کردن (از نظر هنری میتوان گفت فیلمبرداری) خودمان بود که زیاد طول نکشید و ساعت 30/3 (البته قرار بود 3 باشد ولی به علت مسایل حاشیه ای آقایان، تالار اندیشه و این حرفا) به سمت ترمینال حرکت کردیم .

به علت داشتن یک برنامه ریزی دقیق (جدی میگم) سر ساعت 4 داخل اتوبوس ( از اونهایی که باهاش آزاده ها رو می آوردند تهران) قرار گرفتیم. البته به علت مناسب نبودن مکان نشستن با بیقراری آقایان مواجه شدیم که البته بر اساس قانون انتخاب طبیعی استاد داروین برای بقا مجبور شدند خود را با شرایط سازگار کنند.

 

یکشنبه: ساعت 9 شب

هیچی دیگه! رسیدیم تهران .

ولی برای اینکه این قسمت هم خالی از عریضه نماند به خلاصه نویسیهای من در این سفر توجه کنید.

کسی که بیشتر از همه عمل سقایی را انجام داد...................................مجتبی

کسی که بیشتر از بقیه ابیات حافظ را خواند...........................................نریمان

کسی که بیشتر از همه کار غیر عاقلانه کرد .........................................نریمان

کسی که  عقلش را بیشتر ازبقیه به دست آقای نریمان سپرد..................سایموند

کسی که بیشترین اخمهارا کرد..........................................................خواهر لولک

کسی که بیشتر از بقیه مورد اخم واقع شد...........................................لولک

کسی که بیشتر از بقیه ماهی خورد...................................................آقا یوسف

کسی که کمتر از بقیه ماهی خورد...................................................خانم آقا یوسف

کسی که بیشتر از بقیه درس خواند....................................................سید

کسی که کمتر از بقیه درس خواند......................................................خواهر پشت کنکوری لولک

کسی که بیشتر از بقیه گناهانش آمرزیده شد..................................شهاب ( بخاطر جمله خدا بیامرزدش که خیلی بکار رفت )

کسی که بیشتر از بقیه  تقه به آبگرم کن زد ....................................آقای هادیزاده ( چون به این قسمت خلاصه نویسی می گویند توضیح بیشتر را از دوستان آمده در شمال بخواهید)

    

تنها کسانی که شبها مسواک می زدند ............................... خانمهای جمع

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٢

شمال نامه :

حسبی الله

 خاطرات سفر شمال !

پنجشنبه26/4/82

صبح ساعت30/6 همه اعضا برای رفتن به شمال به ترمینال آمده بودند لولک و خواهرش هم به دلایلی طولانی نتوانستند با آنها همراه شوند و حرکت آنها به عصر موکول شد و از آنجایی که این خاطره ها را خواهر لولک می نویسد هیچ اطلاعی از وقایع داخل اتوبوس و منزل وبلاگیها تا ساعت 11 شب ندارد و برای اطلاع بیشتر می توانید با منزل آنها تماس بگیرید .

در ساعت 11 شب دوستان بیصبرانه منتظر ورود لولک و خواهرش بودندچون به احترام آن دو ،دست از غذا خوردن کشیده بودند و به معنای واقعی شکمهایشان حسابی خالی شده بود و خبر نداشتند که لولک و خواهرش قدم زنان و با تمانینه و در حال استشمام گلهای یاس به سوی خانه در حرکتند و تازه شامشان را هم در یک رستوران بین راهی خورده اند.

بعد از وارد شدن آن دو ، به صرف شام پرداختند که مطمئنا از چلو کباب بیشتر مزه داده است. بعد از شام اعمال مختلفی صورت گرفت از جمله گوش دادن به نوارهایی که برای بعضی ها باعث ترشح هیستامین میشود . گرفتن فال حافظ که بعضی ها را به سواحل در یای خزر و بعضی ها را هم به محل کارشان منتقل کرد و گفتگو هایی که باعث شد یادی از دوستان غایب جمعمان بشود که البته برای همه آنها از خداوند تقاضای علو درجات را کردیم (مخصوصا از آقایانی که از برجهای نفتی بالا میروند)

بعد از گذشتن مدتی آقایان بدون هیچگونه فوت وقتی به خواب رفته و خانمها هم بعد از تشکیل جلسه ای سری و مخوف (به علت برق رفتنهای متناوب) تا ساعت 6 صبح مشغول تبادل انواع آمارها و زیراب زنیها و غیبتها و ... شدند !!!

 

جمعه: ساعت 11 صبح

با لاخره با صدای داد و بیداد آقایان، من و خانم یاس توانستیم از خواب بیدار شویم . البته داد و بیدادشان هم علت داشت : اول آنکه در بازدید از مناطق متفاوت شمال (دریا یا جنگل) باهم تفاهم نداشتند و دوم ، آمدن دو میهمان ناخوانده به منزل شلوغ پلوغمان و ایجاد هول و اضطراب در آنها . البته در مورد مهمانها توانستیم بامختصری نظافت و مختصرتری میوه تا ساعت 30/12 از آنها پذیرایی به عمل آوریم ولی در مورد بازدید از مناطق متفاوت شمال بعد از یکسری گفتگو های آرام!!!! ، دریا و جوجه کباب با 6 عدد رای موافق به تصویب رسید

ولی خبر نداشتیم که تمام این تلاشها انرژی است که دارد بیهوده مصرف میشود و ما در نهایت تا ساعت 5 در منزل خواهیم ماند و قیمه پلویی با دست پخت دو عدد آشپز ماهر میل خواهیم کرد.

 

جمعه: ساعت 5 عصر

بعد از صرف نهار عزم رفتن دریا را کردیم (پایه بودیم). طبق معمول بخاطر طوفانی بودن هوا امکان شنا وجود نداشت و باز هم طبق معمول آقایان و فقط آقایان به دور ترین نقطه رفتند تا در تیر رس خانمها قرار نگیرند که قدیمیها به این حرکت میگفتند خجالت کشیدن. طبق خبرهای واصله به جز آقای سید بقیه دل را به دریا زده بودند. و بازهم در خبرها آمده بود که نزدیک بود دریای زیبا و مواج ...... آقایان را بلند کرده و و ببرد ( که خود میتوانید این خبر را تفسیر های متفاوتی بکنید) . خانم یاس و خواهر لولک هم همانند ساحلی آرام نگاههارابه دریا دوخته بودند  و البته بعضی لحظه ها هم به خاطر رعایت موازین شرعی و عرفی چشمها را می بستند.

بعد از چند ساعت آقایان دل از دریا کندند و برگشتند و بعد  از خلوتی دوباره با دریا و ایجاد صحنه هائی رمانتیک از خانم یاس و آقای یوسف به سمت منزل حرکت کردیم، و از آنجائی که تاکسی ما  پیکان بود نه وانت ،  آقایان  نریمان و مجتبی مجبور شدند همانند یک ورزشکار اصل و نسب دار، پیاده این همه راه را طی کرده تا به منزل برسند .

 

جمعه: شب

بعد از چیدن سفره به دست آقایان و خوردن غذا توسط خانمها و جمع کردن سفره توسط آقایان و شستن ظرفها به دست آقایان ( نتیجه : در این گونه سفرها به خانمها بد نمی گذرد ) بحث و گفتگوی شبانه مجمع در مورد بازگشت به تهران آغاز شد و چون از چهره همه آقایان نمایان بود که به قول خودشان سفت و محکم پایه هستند که تا روز یکشنبه دور از تهران باشند قرار شد فردا برای گردش به تنکابن رفته و همانجا بلیط برگشت تهیه کنیم.

 

.: خواهر لولک :.

   + یاس حسینیه - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٢

من فقط دیدم:

حسبی الله

در دفتر شعر ِ بچه هایی که فقط خدا را میبینند
من آخرین سطر هستم
مثل نقطه ی بعد از
پایان.
---
نمی دانم چه بگویم! و برای این نگفتنم هم مواخذه شده ام،

سعی میکنم که بگویم:


آری! اتوبوسی بود که روی ابرها ره میپیمود، و در آن بچه هایی بود که دریچه ی افق دیدشان به روی خدا باز می شد، و انوار خدا دلشان روشن می کرد.
آری بچه هایی روشندل که برای دیدن قدرت خدا حس ِ بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و حس ششم داشتند. هر چند که حس بیناییشان نزد خدا به امانت مانده بود.
با این بچه ها یک روز رفتم تا باغ و حش! جایی که همه میروند تا حیوانات را ببینند اما این کودکان رفتند تا حیوانات را حس کنند.
من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک دنیا حس. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه کنجکاوی. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه بو! صدا! حرکت! من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و حسهای درک نشده اشان. آنها بودند و یک دنیای پر از حیوان. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و ...
من آنجا خرگوش را دیدم؛ آنها صدایش را شنیدند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را لمس کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
آنجا من شیر را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من از شیر ترسیدم؛ آنها او را دوست داشتند. من شیر را دیدم؛ آنها صدایش را تقلید کردند. من شیر را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
من فقط اسب را دیدم. آنها لمسش کردند؛ با او بازی کردند؛ سوارش شدند؛ به او خندیدند... من فقط اسب را دیدم. آنها اسب را درک کردند و نوازشش.
من آنجا تنها، دیدم. آنها شنیدند. من دیدم آنها لمس کردند. من دیدم آنها بوییدند. من دیدم آنها درک کردند.


و هنوز من همان نقطه ی بعد از پایانم....
پایان.


-----------------------------------------------------------------------------------
ریحانه گزارش کاملش رو نوشته. برید بخونید.

   + یاس حسینیه - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢

افق:

حسبی الله


روبروی دریا بنشین و افق را بنگر.
هر وقت نگاهت به روبروست خط افق کمان ابروی یار است.
هر گاه روی گردانی سمت انحنای پایانی کمان افق باز افق میشود!
خطی صاف و ممتد و افقی...
-------

راستش با دیدن این همه تبریک تولد خیلی از بابت متولد شدنم خوشحالم! انشالله قسمت شما هم بشه ؛) :))
---
این همکارم! ‌مثل اینکه خیلی مشغول درسه. چند روزه هی بهش میگم بیا شمال نامه رو بنویس... هنوز که نیومده. ولی دفعه بعدی دیگه نوبته اونه ؛)

   + یاس حسینیه - ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢

:

حسبی الله

سلام... سلام .... 100 تا سلام. به همه شما خوبان.
راستش شرمنده که من این مدت وبلاگم رو به روز نکردم ....
از روی همه شما خجلم..... و ممنون که به یادم بودید و اومدید اینجا.
راستی یه همکار جدید به وبلاگم اضافه شده!
من و این همکار عزیزم توی ایام عید با هم رفته بودیم سفر و همون جا بود که به هم دست همکاری دادیم. البته همکاری شدید ایشون از بعد از کنکور آغاز میشه.
خلاصه که اینکه دیگه توی این خونه دونفر هستند، هر وقت اومدین دیگه مثل این بار پشت در نمیمونید. قدمتون رو چشم.
در ضمن این متن زیر توسط همکار محترمه نوشته شده که جزئئ از سفر نامه است:
☺ یاس ☻


شمال نامه (قسمت اول):
- یک شنبه 10 فروردین 1382 ساعت 7 صبح:
حرکت لولک و خواهر و مادرشون به سمت امام زاده داوود و شروع ماجرای آشنایی مادر لولک با رفیقای پسر عمله اش.
- همون روز منزل لولک:
مادر: اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ پسر این بچه ها چقدر باحالن «به زبون حزب عملستان : چقدر عمله اند.» سفر شمال را با آنها مطرح کن ببین اگر قبول کردن برین شمال.
از آنجایی که همه ی آنها ( البته به جز یاس و یوسف: این قسمت توسط یاس اضافه شده!) عمله ی عمله هستند با شنیدن این پیشنهاد با ... گردو میشکستند.
ولی اتفاق جالبی که افتاد این بود که این سفر به خواهر بسیار درسخوان و پشت کنکوری لولک بستگی داشت. که اگر کمی دوگوله سنگین خود را به کار بیاندازید متوجه میشوید! چونکه اگر ایشون نمی امدند خانوم یاس«همسر آقای یوسف» هم نمی آمدند و به علت وفاداری شدید این آقا به خانومشان و همچنین برای اینکه الگوی خوبی باشند برای عمله های مجرد عملستان، مسلماً آقا یوسف هم نمی آمدند، و اگر آقا یوسف نمی آمد لولک هم نمی آمد و در نهایت سفر کنسل میشد. (حالا پیدا کنید نخود فروش را)
و در نتیجه دیگران منتظر جواب این خانوم غیر وبلاگی بودند و از آنجایی که این خانوم هم خون وبلاگی در رگهایش میجوشید جواب yes را صادر کردند و سفر آغاز شد.

و همسفران عبارت بودند از:
لولک و خواهرشیاس و یوسفسایموندسیدساکتنریمانشهاب.
...........
آغاز سفر:
- سه شنبه 12 فروردین 1382 صبح ساعت 30/7
..... : الو؟ لولک داری میای دیگه؟
لولک : باشه بزار جورابمو بپوشم دارم میام.
...... : لولک تو رو خدا بدو ما داریم زیر بارون یخ میزنیم. «ولی پیدا بود که خالی میبستند! چون توی کتاب درسیمون نوشته که بارون یخ رو آب میکنه!»
- همون روز ساعت 8 صبح- ترمینال بیهقی کنار یک اتوبوس خوشگل زیر بارون در حال خیس شدن:
من باید همانند سفر آقای هاشمی در کتاب مدنی سال سوم ابتدایی مو به مو ریز ِ وقایع را برایتان بازگو کنم، تا مدیون کسانی که به این سفر عارفانه نیامدند نشوم.

ادامه دارد......



.: خواهر لولک :.

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢

میخواستم خورشید را در پاکت بگذارم، باور کن...

حسبی الله

بهانه ی شادی، امروز مرا برد به شفق سرخ خورشید.
و بودند همه کسانی که قلمشان جاری بود، فکر میکردند و مینوشتند.
100 تا آدم، 200 تا... 300 تا.... شاید هم 400 تا آدم.
بودند همه کسانی که میخواستند خورشید را در پاکت بگذارند...
اما در پاکتها جز پولهای پَست چیزی نگذاشتند.
راستی مگر خورشید خریدنیست؟ مگر میشود خورشید را خرید؟ چرا همه در پاکتهایشان جای خورشید پول گذاشتند؟
نمیدانم! شاید فکر کردند که خورشید خریدنست. یا شاید فکر کردند شادی، محبت، همدلی خریدنیست!
غمگینی آن همه کودکِ در ویترین غمگینم کرد. کاش این بچه ها را در ویترین نمیگذاشتند. دلم گرفت!
من نرفتم ببوسمشان! و یا حتی نوازشی....
دوست داشتم آن کودکِ تنها برایم یک ابر نقاشی کند. ولی.....
نمیدانم!
ایستادم نزدیکشان... دلم پر زد برای آن نقاشی ابر. اما تا آمدم دفترم را به دستش بسپارم 100 چشم و یا شاید 400 چشم گفتند: نه!
من ماندم و دفتر خالی ای که هیچگاه ابری بر روی کاغذهای سفید آن نقاشی نشد!
من ماندم و حسرت یک ابر.
اما بودند آدمهایی که بجای خریدن خورشید... مهربان بودند با آن بچه ها.
من تنها حسرت یک نوازش را داشتم بر سر کودکی بی نوازش
و اکنون من ماندم و دستی خالی از نوازش و حسرت یک ابر.
و باز هم اما بودند آدمهایی که دیدمشان.....
کاش کمی با خود رو راست تر بودم!
امروز به بهانه گذاشتن خورشید در پاکت، رفتم تا خورشید را با پول بخرم، نه با محبت....
در عوض بودند آدمهایی که....
16/11/81

   + یاس حسینیه - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱

در قطار....

حسبی الله

سر و صدای اطراف میخواهد از یاد تو بکاهد! اما نمیتواند
هیاهوی قطار... خنده های دوستان .... و حتی مناظر دونده ی روبروم و آن خانه گِلی و لبخند ملیح کودکان.
همه و همه میخواهند از یاد تو در ذهن من بکاهند. ولی هرگز نخواهند توانست.
همه ی مناظر میدوند، جز آن کوه.
روبرویم ایستاده : صبور؛ آرام.
گویی دشت در حال دویدن است و من و کوه در مقابل هم، ساکت اما پر از حرف.
کوه برایم حرفهایی دارد : صلابت؛ ایمان.
و من تنها شنونده ام! که برای کوه حرفی در چنته ندارم.
قطار مشتاقانه از جلوی خانه های گِلی میدود و دشت برایم پیام : گذشتن. میدهد. دشت بزرگ است و وسیع اما در گذر است مثل لحظه لحظه های من: وسیع اما رونده.
هیاهوی قطار آرام میگیرد......... وحشتی از دیر رسیدن در رگهایم میجوشد و غمی به نگاهم مینشیند.
روستای کوچک و فقیریست! در جوار تو !! ..... پس کرمت کو؟ « دل این خانه های گِلی را شاد کن ... آمین»
هوس پیاده شدن در نگاههایم است و سوار شدن به چرخ و فلک کوچک روستا؛ و وارد شدن به خانه های با صفای روستائیان و هم لقمه شدن و نشستن بر سر سفره ی مهرشان.
......
دلم هوای گریه کردن را دارد برای تو! دوستی آمد به دنبالم برای برگشتنم...
دلم تنهایی میخواست و اشک و یاد تو. چه کنم؟
نمه اشکی در چشمم جمع است اما جرات چکیدن ندارد!
یاریم کن. اشکم را روان.....
دلم میخواهد هیچکس نباشد. من باشم و تو باشی و اشکم.....
دلم گریه کردن را میخواهد برای تو!
23/11/81

   + یاس حسینیه - ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۱

گزارشات از گزارش در دادگاه خانواده!!! 1

حسبی الله

یاس و پروا با یک عالمه شوق و ذوق قبل از مصاحبه رسیدند به دادگاه خانواده.
با ساختمان تمیز و بزرگی روبرو شدند.
یاس مثل همیشه منتظر بود که حراست باز بدیشان گیر دهد. که میسر نشد!
123456789000 تا آدم که قیافه همشون مثل ناله بود رو دیدند.

یک دختر جوان را مد نظر گرفتند.
کارت تهیه گزارش را نشان دادند.
مادر دختر شروع کرد به تشریح ماوقع:
........مامان ِ: دخترم رو با 5 تا سکه به عقد پسر همسایه در عرض 10 روز در آوردم!!
.........پروا: تحقیق کردید؟
.........مامان ِ: هیچ!
.........پروا: مشکل کجا پیش امد؟
.........مامان ِ: آنجایی که فهمیدیم معتاده!

دختره دانشجوی ترم های آخر فیزیک دانشگاه آزاد بود و پسره لیسانس که نه! حتی فوق دیپلم یا خود دیپلم هم نداشت.
پسره که توی عمرش گزارشگر ندیده بود حسابی جو گرفته بودش و اِفه میومد برای یاس و پروا، و حتی وقتی نوبش شد که بره برای امضا وقت خودش را به واسطه انجام مصاحبه به تاخیر انداخت!
مادر پسره نیز(چهره ی یشان هفت خط روزگار بودنشان را به رخ عموم مردم میکشید.) حسابی برای یاس و پروا بالای منبر رفته بود!

طرح دعوا و شکایت برای اولین بار از طرف پسر مبنی بر ادعای حیثیت بوده. (تهمت اعتیاد!)

حکم قاضی: پرداخت خسارت وارده طرفین به هم + طلاق توافقی
یاس: آخــــــــــی دخترِ بیچاره..... ازدوج بدون تحقیق و برنامه همین میشه.
کارشناس برنامه (پروا): (شرمنده یادم رفت که حکم کارشناسیش رو بپرسم!.... نویسنده) ...................
یاس و پروا فقط تاسف خوردند......

فعلا همین کافیه بقیش برای بعد.....

   + یاس حسینیه - ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱

یک روز خوش با دوستان :)

حسبی الله

دیروز ساعت 10 با پروا قرار داشتیم. که با هم بریم خونه زینب.
خلاصه با هر مصیبتی که بود و با معجزه یه نگاه ما تونستیم که با هم بریم!...
مشکوک نشین بهتره که من قضیه رو تعریف کنم :
وقتی که من دیگه نا امید شدم از اومدن پروا سوار اتوبوس شدم و مشغول شدم به نوشتن!!! اتوبوس که اومد راه بیافته یه نگاه انداختم بیرون! دیدم ای بابا پروا نشسته توی ایستگاه اتوبوس .... فکرش رو بکنید که من چه عکس العملی داشتم؟
خوب شد نبودید که ببینید چقدر پشت در بسته ی اتوبوس بال بال زدم تا پروا منو ببینه!! ولی ندید! راننده در رو زد و من پیاده شدم و با پروا دوباره سوار شدیم.
-----
توی خونه حسابی از طرف زینب و فاطمه پذیرایی شدیم
-----
ساعت ۲ با مژگان بانو و نیکو و هدی و مامانشون و خواهر نازشون تو امام زاده صالح قرار داشتیم.

-----
مژگان بانو که یه مشکل بوجود اومد و نتونست بیاد. نیکو و مامانشون و الهه خوشگله هم که جایی کار داشتند زودی رفتند.
بعد ما ۵ نفر (من؛پروا؛زینب؛فاطمه؛هدی) رفتیم درکه و ناهار خوردیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اندازه 4344/1324324 روز خندیدیم!

بچه ها ممنون خیلی خوش گذشت.

 


البته قابل ذکر است که بنده حامی حقوق بشر شناخته شدم!!! دلیلش؟
خب آخه هر کسی که جلوی ماشین ظاهر میشد صدای من بلند میشد که: ‌زینب!! زینب!! مواظب اون باش! ؛ زینب!! زینب!!! اینو زیر نکنی! ؛‌ زینب!! زینب!! اونو بپا!!
خلاصه شده بودم عین این مامان بزرگا!

   + یاس حسینیه - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۱