خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

فاطمه‌ی کارتونی من:

حسبی الله

یادمه بچه‌تر که بودم چند تا شخصیت توی کارتونها و برنامه های اون زمان بود که واقعا دوستشون داشتم:

1- آن شرلی با موهای قرمز: عاشق این شخصیت و رویاهاش بودم. منم درست مثل اون در رویاهای خودم غرق بودم و در جهانی ماورای این جهان زنده‌گی می‌کردم.

2- جودی آبوت: عاشق رویاهاش و شیطنت‌هاش بودم و اینکه برای خودش در دنیای خودش حد و مرز نمی ذاشت و این ماورای زمان و مکان بودنش خیلی به من نزدیک بود.

3- کلاه قرمزی: بس که من از خنده روه‌بر می‌شدم وقتی نگاهش می‌کردم، ساده‌گی‌شو دوست داشتم و طرز فکر منحصر به خودشو.

4-پسر خاله:جهان بینی‌ش منو داغون می‌کرد و می‌کنه.

حالا چندین سال و اندی ازون زمانها گذشته و خدا به من یه فاطمه داده، که هم برای من آن شرلیه و هم جودی و کلاه قرمزی و هم پسرخاله!

یه روز که از شیطنت‌هاش به تنگ اومده بودم شبکه پویا داشت جودی آبوت رو نشون میداد، اون موقع دیدم که من سالی‌ام و فاطمه جودی! دیدم واقعا کارهای خارج از عرف فاطمه چقدر شبیه کارهای جودیه!!! بعد با خودم فکر کردم یه زمانی از عشق جودی مجنون بودم! حالا خدا این فاطمه رو داده بهم که در آن واحد هم جودیه هم کلاه قرمزی هم آن و هم پسر خاله!

 

پی نوشت فوق مهم!: سعی کنید از شخصیت‌های آرام و پرکار مثل : "پرین" یا "حنا دختری در مزرعه" خوشتون بیاد! برای آینده‌ی خودتون می‌گم! اعصابتون آروم‌تره اینجوری.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

کودکی:

حسبی الله

چقدر چهره ام جا افتاده شده
دیگر حتی لبخند هم کودکانه اش نمی کند
و من دلم تنگ شده برای کودکی هایم
دیگر مقابل آینه نمی روم
گاه گاهی
دخترکم را بغل می کنم
و در چشمهایش خیره میشوم...

 

فاطمه و آیه عاشورای 90

 

بعضی وقتها آیه آلبوم‌های قدیمی را که ورق می‌زند، عکس 5 سالگی خودش را  زیاد می‌بی‌ند.

 

آیه زمستان90

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

سال نمای 91

حسبی الله

- این روزها کار طراحی صفحات تقویم 91 تموم شده، و منتظرم که یکی پیداش بشه ببرتش برا مجوز....

- برای کار جلدهای تقویم هنوز کارم رو شروع نکردم! یعنی می رسه یک ماهه تموم بشه...

- از آذر ماه توی مدرسه فاطمه معلم خلاقیت بچه های دوم شدم. اینم یه لحظه از کلاسم!

- امروز فاطمه با یک نفر دعواش شده بود و حرف بد بهش زده بود، من که رفتم سر کلاس پانیذ گفت: "خانم همه ی بچه ها از دختر شما شکایت دارند!!! چون حرف بد زده."

من گفتم: "بچه ها خیلی بده که یک دختر حرف بد بزنه، شما دخترید...." هنوز کلام بنده منعقد نشده بود که پانیذ گفت: "خانوم اینا رو به دختر خودتون یاد بدین!!" تو دلم گفتم یادش دادم! اما امان از این مدرسه. هنوز به دقیقه نگذشته بود که پانیذ با یکی دعواش شد و شروع کرد به حرف های نامربوط زدن.

پانیذ رو کشیدم کنار و بهش گفتم: "حرف بد بده، چه برای دختر من ، چه برای تو و چه برای من."

- فاطمه هم داره روز به روز بزرگتر می شه...

- امروز سوار تاکسی مهربون ترین راننده تاکسی تهران شدم. در موردشون شنیده بودم و خونده بودم، حالا هم از نزدیک دیدم، تجربه خوبی بود.

- امروز بچه های کلاس عکس منو کشیدن! می تونید شما هم ببینید.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

در این جهانم

حسبی الله

این روزها...

از همه ی جهان کم شده ام...

از مدرسه...

از دوستان ...

از رفقا...

از اینترنت ....

از روابط ....

اما

به جایی از جهان اضافه شده ام.

به فاطمه و آیه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

پدیده ای به نام فاطمه!

حسبی الله

دلم برای همه ی اونهایی که تازه مامان شدن یا قبلا مامان شدن یا بالاخره یه روزی مامان می شن بدجوری می سوزه!

بیچاره ها نمی دونن بچه شون یه روزی میره کلاس اول.

خلاصه فاطمه ی من هم رفت کلاس اول، با اون قد ریزه میزه ش و حرفهایی که ٢ ساعت هم گوش کنی نمیفهمی سر قصه کجا بود و تهش کجا.

فاطمه ماشالله آخر آتیش سوزوندن و بلا بازی در آوردنه، البته شاید از دید خیلی ها آروم باشه اما از دید من که خودم یه آدم آروم و بی صدا هستم خارق العاده به نظر می رسه. تو مدرسه یک نفر پیدا نمی شه که تا حالا فاطمه به فیض نرسونده باشدش. یه چند وقتی اونقدر دیر می رفتم دنبالش که دیگه هیچ مامان یا بچه ای تو مدرسه نباشه تا با سرعت بیاد سمت من و شروع کنه: "خانوم حسینیه این دختر شما موی دختر منو کشیده!"

خانوم حسینیه این دختر شما خط کش دختر منو شکسته.

خانوم! فاطمه مدادم رو پرت کرده وسط کلاس.

خانوم! فاطمه بر می گرده عقب روی دفتر منو نگاه می کنه!!!!! (نمیدونم این کجاش ایراد داره)

خانوم!!! این فاطمه پاکن منو بر میداره.

مامان فاطمه! فاطمه منو اذیت می کنه.....

بعد تازه سر درد و دل خانوم ناظم هاش باز می شه:

خانوم به دخترتون بگید مقنعه اش رو مرتب کنه.

خانوم عزیز بچه ی شما مدام توی مدرسه می دووه! اگه افتاد صد تا صاحب پیدا نکنه؟!!!

خانوم دختر شما همیشه جلو در دفتره! بگید بچه ها رو اذیت نکنه.

خلاصه یه مدرسه ست و یه فاطمه که از در و دیوارش میره بالا و میاد پایین. سه شنبه توی جلسه مادران شرکت کردم . خدا هیچ وقت نا امیدتون نکنه!!!

خانوم معلم دوتا دفتر رو برای نمونه آورده بود که به همه نشون بده: بهترین دفتر و بدترین دفتر کلاس. وقتی دستش رو برد بالا تا مشقهای یکی درمیون فاطمه رو نشون بده، دلم میخواست که فاطمه اونجا بود تا گوشش رو حسابی می کشیدم! معلمش هرچی تونست از شیطنت و بازیگوشی بچه ها تعریف کرد! من فکر می کنم کل جلسه در مورد فاطمه حرف می زد:

بعضی از بچه ها وقتی من روی تخته می نویسم می شینند بقیه رو نگاه می کنند، همه می نویسند ولی صاحب این دفتر وقتی می خوام تخته رو پاک کنم می گه خانو ما ننوشتیم و یک کلاس رو معطل می کنه که بنویسه!!!

بعضی از بچه ها اونقدر رو دست دوستاشون رو نگاه می کنند که من می فرستمشون ته کلاس! مثل صاحب این دفتر.

بعضی از بچه ها اونقدر بدخط می نویسند که صحیح کردن املاشون یک ساعت وقت می بره، مثل صاحب این دفتر! نگاه کنید چقدر بد خط و نا مرتب نوشته. بعد هم هی تند تند مشق های فاطمه رو نشون میداد. 

معلم ورزش اومد و شروع کرد به گله گذاری می گفت:"‌بعضی از بچه ها هستن که از اول سال تا حالا نه کفش ورزشی پوشیدن نه شلوارشو و ..." من خیالم راحت بود که معلم ورزش از فاطمه بسیار خرسند و خوشحاله چون هر سه شنبه فاطمه با لباس ورزشی صورتی خوشگلش میره مدرسه و زنگ های ورزش فاطمه و توپ مدرسه حسابی حال میکنند. فقط خدا به داد شیشه ها برسه.

توی همین فکرهای رضایت بخش بودم که از حرف های دوتا از مادرها فهمیدم که ای بابا! برنامه ی کلاسی که به ما دادند غلطه! روزهای چهارشنبه ورزش دارند نه سه شنبه! همین یک نفری که فکر می کردم از دست فاطمه راضیه هم بر باد رفت.

فرداش که فاطمه رفته بود مدرسه همه ی بچه ها براش دست زده بودند !! چون برای اولین بار شلوار و کفش ورزشی پوشیده بود.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩

خورشید

حسبی الله

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...

خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...

آیا با شکل‌های مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض می‌شود؟

چرا؟

اضافه نوشت:

١- به سوال من جواب بدین.

٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.

٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!

۴- فاطمه داره کم کم باسواد می‌شه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...

۵-  محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.

۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...

٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمی‌شنوه؟

٩- خدا این روزها خیی شرمنده می‌کنه.

١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!

١١- دلم تنگ است.

١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.

١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو می‌گم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟

١۴- امروز برای یکی از بچه‌ها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:‌خانوم چه قصه‌هایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!

١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه می‌زدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...

١۶- چقدر فکر دختر بچه‌های ١۵- ١۶ ساله صافه...

١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.

   + یاس حسینیه - ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

فیلمی از داخل خانه خدا:

حسبی الله

قبل از اینکه این نوشته رو بروز رسانی کنم یک لینک نظرم رو جلب کرد: "فیلمی از داخل خانه ی خدا" 

ماه ذی الحجه رسیده

ماه سپید خداوند که آدمها را بهشتی میکند و بدی‌ها را دست و پا بسته.اگر کسی می‌خواد توبه کنه این ماه خیلی ماه خوبیه. اگر کسی می‌خواد کار خوبی رو شروع کنه الان بهترین وقت برای تصمیم‌های بزرگه. ماه ذی الحجه سراسر پاکیه.

این ماه باید کارهای بزرگی برای خودم بکنم. یه مدتیه اصلا برای خودم نبودم. از خودم دور افتادم. همه‌اش تو فکر درس‌های فاطمه بودم.

نمیدونم چرا اینقدر حساس هستم روی فاطمه می‌خوام از همه بهترین باشه.همین باعث می‌شه بهش سخت بگیرم. دلم براش می‌سوزه فرصت اشتباه کردنو ازش می‌گیرم و خیلی مواظبشم. برای همین اشتباهاتش منو زود عصبانی می‌کنه چون سنگ تموم می‌زارم براش انتظار اشتباه کردنو ازش ندارم.

تصمیم گرفتم کمی بی‌خیال این همه حساسیتم بشم. بذارم فاطمه هم مثل همه بچه‌ها اشتباه کنه. نمی‌دونم این بارچندمه که این تصمیم رو گرفتم اما دفعه‌های قبل موفق نشدم. فقط به‌خاطر نگاه دیگران!

خسته شدم از این همه نگاه که روی من و فاطمه هست.

توی این ماه سفید از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم خودم رو کنترل کنم. خط تحملم بره بالا و از اشتباه‌های عمدی و غیر عمدی فاطمه چشم بپوشم. این ماه ماه تصمیم‌های بزرگه. ماه قربانی کردن نفس در مقابل خدا. ماه سنگ زدن به شیطان درونی خود. ماه سعی در خوبی‌هاست. ماه طواف دل است دور خانه‌ی خدا، که خانه‌ی خدا اندرون دل آدم‌هاست.

 

   + یاس حسینیه - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩

مشق‌های ناتمام

حسبی الله

مهرماه هم شروع شد.بایک عالمه کارها بزرگ و کوچیک و متوسط.

مربی پرورشی شدم. -مسئول مناسبتها و تبلیغات مدرسه- اردوها و قسمتهای علمی و ورزشی قسمت من نشد. همین هفته اول کلی برنامه بود. هفته دفاع مقدس خودش کلی جای کارداره. در و دیوار مدرسه یک طرف و فکر و روح بچه ها هم یک طرف, هماهنگ کردن کارها با بچه ها با کادر مدرسه هم یک طرف !

منم وسط باید هوای همه ی طرفها رو داشته باشم.

اگر کسی ایده ای؛ نظری؛ حرفی در رابطه با کارهای تربیتی تو مدرسه داره در حد المپیک استقبال میکنم.

این روزها مشغله های ذهنی‌ام خیلی یاد شده. مشق نوشتن فاطمه هم دردسر بزرگی شده. باید بشینم بالاسرش و با صبوری و متانت همراهیش کنم. اما فکر کنید یک معلم دبیرستانی باشی و بچه‌های مردم یر دستت فرت فرت کاراشون رو انجام بدن. اونوقت من چطوری برای فاطمه‌ی ریزه میزه‌ام اینقدر حوصله کنم. گاهی وسط حرص و جوش‌های من فارغ از همه ی دنیا فاطمه بلند میشه و می‌ره سراغ توپ بازی!!! راستی کسی پیشنهادی برای ترک توپ بازی نداره؟؟؟؟؟

 

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩

ماه مدرسه

حسبی الله

مهر داره میاد مثل هزاران مهر و مهربونی که آمده اند و نرفته اند. همیشه موقع مدرسه ها که میشه دل‌شوره دارم. یک دفعه دلم هری می‌ریزه پایین وقتی یاد بچه‌ها و مدرسه و کلاس مقدسم می‌افتم.

امسال اما با همیشه فرق داره! آخه فاطمه هم می‌ره کلاس اول.

چهارشنبه جشن شکوفه‌ها داره. هنوز مانتو و کیفش آماده نیست. خیاط مدرسه گفته از بس فاطمه کوچیکه نمیتونه اندازه قدش مانتو بدوزه و من باید خودم اینکارو بکنم.

امسال هم معلم پرورشی میشم (نیمه وقت) یعنی همه باهم برای شکوفایی مدرسه معلم پرورشی میشیم!!! خلاصه اینکه سرم حسابی شلوغه و تو دلم حسابی رختشورخونه راه افتاده.

دلم برای مدرسه تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

لعیا

حسبی الله

سلام نام خداوند است. نام مقدس خداوند.

سلام  خدا بر تو

سلام لعیا

6 سالیست که از تو خبری نیست

هرچند قبل از آن هم از تو بی خبر بودم. نمی‌دانم کجای زمین و زمان من و تو بهم گره خوردیم که نه دور شدنمان از هم دست خودمان است و نه نزدیک شدنمان به هم. انگار افتاده ایم داخل یک توپ و این توپ زیر پای دخترک بی‌طاقتیست که مدام آن‌را به این ‌طرف و آن‌‌طرف پرتاب میکند.

حالا که نه از تو خبری هست نه از من،، این بی خبری آرامش خوبیست.وقتی به‌بی‌نمت نمیدانم باید دوستت داشته باشم یا از تو فراری شوم...باید نامت را بر زبان برانم یا فراموشت کنم؟

واقعیت این است که منتظر آمدنت نیستم.اما اگر از گرد بیابان رسیدی، جلوی آمدنت را نمی‌گیرم و تو را مخفی نمی کنم.

چه آشناییت  غریبی داریم و چه زندگی دوری و چه نقطه اشتراک نزدیکی! کاش می‌شناختمت...

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

پول در آوردن به شیوه ی 2009

حسبی الله

امروز فاطمه گیر داده بود که فلان چیزو می خواد! منم داشتم بلند بلند با خدا اختلاط می کردم گفتم خدایا یه پولی چیزی از آسمون نازل کن!!

فاطمه گفت: مامان بگم از کجا پول در بیاری؟

گفتم: بگو عزیز جون.

گفت: نزدیک مهد کودک من یه چیزی هست، همه می رن از توش پول در میارن! خوب تو هم برو از توش پول در بیار!

گفتم: جلل خالق اینجا که تو می گی کجاست؟

گفت: نزدیک مهد کودکم! همونجایی که همیشه از توش پول در میاری ها!!!

یه کم فکر کردم دیدم بچه راست می گه یه عابر بانک نزدیک مهد کودکشه که از توش می شه پول در آورد!!!!


فرهنگ لغاتِ یاس دخترون:

-فاطمه:    مُرمُرمُرغ--> تخم مرغ

                لیلی --> خیلی

                اُنتُرو --> کنترل

                آلا --> کانال!

                امام رضا --> مسجد

آیه :         آ لا دِ --> I love you

               تا تا نی نای نای --> تاب تاب عباسی

               آ اِ --> آیه

               اَ آ --> زهرا

               دَ س ِ س ِ --> دوستت دارم

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

دخترا روزتون مبارک

حسبی الله

امروز روز دختر است. تولد حضرت فاطمه ی معصومه (صلوات الله علیه) بر همه دخترا و دختردارها مبارک!        ---همین روزها داداشم رفت که مجاور حضرت معصومه بشه---

امروز مدرسه جشنه و من و دخترام هم دعوتیم! مدرسه امسال در زمینه های گشت و گذار و جشن و مراسم خیلی فعاله. یک هفته در میون کوهنوردی. هر مناسبت یه برنامه خوب و خلاصه رسیدگی به اوضاع پرورشی و تربیتی بچه ها.

اسم وزارت خونه مربوط به ما معلم ها وزارت آموزش و پرورشه، اما همه مدرسه رو مرکز آموزشی می دونند و خیلی خیلی به ندرت پیش میاد که به قسمت پرورش بچه ها توجه درست و حسابی بشه. اما مدرسه امسالم تو این زمینه فعالیت های خوبی داره.

همیشه از اینکه به قسمت پرورش بچه ها توجه نمی شه رنج بردم، اصولا از اون دسته از معلم هایی هستم که اخلاق بچه ها برام مهمتر از درس و مشقشونه و همیشه هم سرکلاس می گم که وجود ما در کنار همدیگه فرصتی برای یاد گرفتن اخلاقه.

بین شاگردام گاه گاهی یکی پیدا می شه که در نگاه اول احساس می کنم که خیلی دوستش دارم و انگار اومدنم به اینجای دنیا دلیل بزرگی مثل اون شاگرد بوده.

امسال هم یک شاگرد خوب پیدا کردم! نه که بقیه بچه ها اونطور برام دلکش نیستند. اما وجود اون دختر برام دلگرمیه. دلگرمیه بزرگی که هیچ وقت منو از معلمی کردن خسته نمی کنه. هنوز شاگرهایی دارم که بعد از گذشت سالها باهاشون ارتباط دارم و خیلی هاشون نمی دونند که این عشق من به اونها تا چه اندازه بزرگه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

هوای گریه با من

حسبی الله

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

مرداد ماه خوب من است

حسبی الله

یوسف ، یوسف .... یاس

یوسف ، یوسف .... یاس

به گوشی؟ دیده بان من، آسودگی خیال من.

زندگی مینوییمان هر سال روشن تر از پارینه می شود و من نمی دانم این همه لطف خداوندی را چطور تاب بیاورم.

برج نشین دلِ من، باز مرداد ماه  رسید. مردادِ سخت و شیرین. مردادِ تلخ و شادی آور.

-مرداد ماهِ ماست، ماه رسیدن ها و از دست دادن ها.... در همین ماه گرم زندگی ما گرمایش شروع شد... ده سال پیش بود یا یازده سال پیش؟ چه شیرین گذشت...

یادت هست مرداد آن سالِ سخت که سرمایه زندگی مان رفت؟ یادت هست بریده بودیم از آدمها؟ اما همان سال سخت درست در همان مرداد ماه خداوند فاطمه ی ما را متولد کرد نقطه ثقل زندگی مینوییمان را.

یوسفِ من.. چه رازیست در گرما گرم این مرداد؟ هر سال مرداد که می رسد فکر می کنم به روزهای سختِ من و تو. روزهایی که خداوند برای ما آسایشی در آن قرار داده بود و ما ندیده بودیمش و چه کم صبر بودیم.... درست 2 سال بعد در همان مرداد جواب سختی هایمان را گرفتیم.

هر سال مرداد که می شود دلم گرم و گرم می شود ... دل گرم می شوم به داشتن تو و به داشتن فاطمه و آیه.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

مرهم دستهایت را می خواهم

حسبی الله


مرهم دستهایت را می خواهم magnify
سلام فاطمه
این روزها آنقدر در لابلای زمانه گم شده ام که نا پیدا
و هیچ کس نیست که مرا پیدا کند، جز تو
تو کجای جهان به نظاره اطلسی های بهار نشسته ای؟
تو کجای جهان مدهوش آواز قناری ها شده ای؟
تو کجای بودن ها نبود شده ای؟
دلم برای تو تنگ است، انگار سالهاست که تو را ندیده ام
سالهاست که نبوسیده امت
و سالهاست که تو را در آغوش نفشرده ام
فاطمه، فاطمه ی من
این روزهای سخت مرا دریاب، مگذار قالب تهی کنم از خویشتن خویش
فاطمه.... فاطمه ی من
من سالهاست که با عطر وجود تو دل خوشی هایم گوش فلک را کر کرده است
حالا این عطر ماندنی ات را از من دریخ نکن
فاطمه، من در انتظار دستهای مهربان تو،سالهاست که چشمهایم را بر روی خود بسته ام
دستهای نوازشت را پشت پلکهای خسته ام بگذار، دست های تو از هر گلابی مرهم تر است

   + یاس حسینیه - ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

فاطمه

حسبی الله

یوسف یوسف ............ یاس

یوسف یوسف ............ یاس

 

 

سلام همسرم، سایه ی آسودگی خیالم

                                             سلام

یوسف به گوشی......... به پیام من؟

                    به گوشی، جانِ من؟

      باز من و تو، با هم

             از برج مینوی تو، از خانه ی من

                       یک وجب دیگر از آسمان را هدیه گرفتیم.

                       یک دانه از تسبیح خدا را

                       یک میوه از بهشت را

      باز من و تو لایق عشقی شدیم که در حد تصور دیگران نیست.

      باز خدا از بالای آسمان نوری تاباند به

                            خانه ی مینو ای مان.

دیده بانِ آرزوهای من؛ برج نشین دلِ من،

         باز من و تو با هم گفتیم:

                    "اصل تویی، من چه کسم؟

                               آئینه ای در کف تو

                           هر چه نمایی بشوم

                                          آینه ی ممتحنم."

 

امتحانمان قبول!

 

سلام دخترم ....... فاطمه.

همین یک جمله!

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

 

حسبی الله

امروز چشمهای فاطمه ام خیره و من خیره تر!

امروز چقدر فضا عطراگین بود.

---

اگر ۱۰ بار دیگه هم به این دنیا برگردم باز هم معلم می شوم

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤

خدا و من و فاطمه ۳

حسبی الله

سلام

اگر قسمتهای قبل رو نخوندین حتما از اول شروع کنید اگر هم حال یا وقت ندارین خواهش می کنم مطلب را نخوانید!!!

متشکرم

 

داخلی – مسجد شجره – تابستان 82

وقتی فرشته شدم خدا آغوش باز کرد. با تمام وجودم گفتم: «لبیک» خدا با مهربانی گفت: ﴿لَبَیک عَبدی.﴾ باز گفتم: «اللهُم لَبَیک، لَبَیک، لا شَریکَ لکَ لَبَیک». خدا گفت: ﴿لَبَیک عَبدی.﴾

داخلی – مسجد شجره – تابستان 84

فاطمه را فرشته می‌کنم. لباس سفید را تنش می‌کنم، می‌نشیم روبه‌رویش دستم را می‌گذارم روی چشم‌هایش، می‌گویم اول از خودت از دنیا از بودنت چشم ببند بعد لبیک بگو. فاطمه چشم می‌بندد. می‌گویم: «لَبَیک» فاطمه تکرار می‌کند: «لَبَیک» - «اللهُم لَبَیک» - «اللهُم لَبَیک» -...

من و فاطمه لبیک می‌گوییم و ساکت می‌شویم. خدا گفت: ﴿لَبَیک عَبدُتانی، لَبَیک﴾

داخلی – مسجدالحرام – تابستان 82

چشم‌هایم را بستم. آرام و آرام برای اولین بار قدم در خانه‌ای می‌گذاشتم که خانه خدا بود. خدا خودش دعوتنامه داده بود. من هم دعوتنامه را با خودم آورده بودم. می‌ترسیدم نام من اشتباهی نوشته شده باشد و اصلا  این دعوتنامه من نباشد. چشم‌هایم که بسته بود، خدا را دیدم که چه مهربان به من خیره شده؛ نگاهش را تاب نیاوردم. چشم که باز کردم، چشمانش را دیدم، مثل برگی که از شاخه می‌افتد، از شاخه منیت افتادم روی زمین و سجده شکر گذاردم.

خدا گفت: ﴿نام هیچ‌کس اشتباه در دعوتنامه نوشته نمی‌شود. همه اگر دل به من بدهند درست آمده‌اند.﴾ پر شدم از شوق و شعف و دور خدا چرخیدم و رقصیدم. خدا نوازشم کرد.

کات – داخلی – مسجدالحرام – تابستان 84.

به فاطمه می‌گویم چشمانت را ببند. دستش را می‌گیرم. راه را حفظم. باز هم چشم‌های خدا ما را به نظاره نشسته، این بار لبخند مهربان خدا را می‌بینم. خدا دستم را می‌گیرد. چقدر نگاهش مهربان است. خدا گفت: ﴿از هر بنده‌ای دستگیری کنی، در ناتوانی دستت را می‌گیرم.﴾ پاهایم سست می‌شود، باز به شکرانه به سجده می‌افتم، باز هم چون برگ از منیّت خود سقوط می‌کنم، فاطمه هم می‌افتد. من و فاطمه در بُهتیم؛ بُهتی که شاید هرگز شکسته نشود. دست نوازش خدا من و فاطمه را از سجده بلند می کند. خدا دست من و فاطمه را می‌گیرد.

کات – داخلی – مسجدالحرام – تابستان 84

دست فاطمه را می‌گیرم، با هم شروع می‌کنیم به چرخیدن، می‌‌چرخیم و می‌رقصیم. می‌رقصیم و می‌چرخیم، می‌خندیدم و به بازی خود را در آغوش خدا می‌اندازیم. خدا چه مهربان است. بر سرمان دست نوازش می‌کشد. دست‌هایش از پدر هم و حتی از مادر هم مهربان‌تر است. من و فاطمه کیف می‌کنیم. خدا نوازشمان می‌کند.

کات – داخلی – دل من – زمان ندارد

بار سفر را بسته‌ایم فردا حرکت می‌کنیم.

پرده خانه خدا را در چنگ می‌گیرم و گریه می‌کنم. خدا نوازشم می‌کند. می‌گویم خدای مهربان بدون تو چه کنم. خدا می‌خندد. می‌گویم خدایا جز اینجا خانه‌ای ندارم. خدا لبخند می زند. می‌گویم خدای خوبم دلم برایت تنگ می‌شود، کسی در این نزدیکی قران می خواند.

خدا گفت: ﴿من از رگ گردن به تو نزدیک‌ترم، من همیشه هستم. این تویی که گاهی نیستی و این منم که دلتنگ تو می‌شوم. دل تو خانه من است. این سنگ‌ها نمادی است برای پوشاندن جهل بشر. تو برو، آرام و دلخوش. من با تو می‌آیم.﴾

چشمانم پر از خنده می‌شود.

چمدانم را برمی‌دارم و راه می‌افتم.

دست فاطمه را می‌‌گیرم و اشک‌هایش را پاک می‌کنم. می‌گویم: «خدا همیشه با ماست.»

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤

خدا و من و فاطمه ۲

حسبی الله

سلام

اگر قسمت اول رو نخوندین حتما از اول شروع کنید اگر هم حال یا وقت ندارین خواهش می کنم اصلا این مطلب را نصفه نخوانید!!!

متشکرم!

 

داخلی – مسجد‌النبی – تابستان 84

کفش‌هایمان را درآوردیم و آرام و متین پا به دل مسجد گذاشتیم. مسجد مثل همیشه باوقار و دلنشین بود. آرامش درون مسجد را هیچ کجا ندارد. دوست داری ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها درون مسجد بنشینی و آرامش را تجربه کنی. من و فاطمه آرام‌ترین و دلنشین‌ترین لحظات زندگی‌مان را در کنار هم بودیم. در مسجد می‌نشستیم و با خدا حرف می‌زدیم. او هم مهربان و بی‌منت با ما حرف می‌زد. خدا گفت: ﴿من همه شما بندگانم را دوست دارم و هرکس که بندگان برگزیده مرا دوست داشته باشد، دوست‌تر دارمش.﴾ من و فاطمه آرام شدیم.

داخلی – مسجد‌النبی – تابستان 84

من و فاطمه منتظر ایستاده بودیم تا در قسمت روضه2 باز شود. در را باز نمی‌کردند؛ منتظر بودیم و بی‌تاب. با خودم گفتم اگر برای مهدی(عج) هم این همه منتظر و بی‌تاب بودیم حتما می‌آمد. من و فاطمه شرمنده شدیم.

داخلی – مسجدالنبی – تابستان 82

جلوی در خانه بانو ایستاده ام. دل شاد بودم به تولد بانو  ؛ اما به یاد آوردم که قبلاً این در آتش گرفته؛ محسنی شهید شده و طنابی گردن حضرت علی انداخته شده، یادم افتاد این در میخی داشته و مردی بانویی را کتک زده، یادم افتاد زینب جیغ کشیده و علی صبوری کرده، یاد گریه های شبانه ی بانو افتادم و گریه کردم .... گریه کردم و زن‌های عرب با بدخلقی مرا دور کردند. چشمان خدا بدرقه‌ام کرد‏.

داخلی – مسجدالنبی – تابستان 84

امسال قسمت خانه بانو بسته شده بود. آنها فکر کرده بودند که یادمان می‌رود. تصویر خانه را برای فاطمه کشیدم، زنان دیگری هم آمدند که ببینند آنچه که از دیدشان دریغ شده بود. چشم شدم. فاطمه نگاه شد. باز هم گریه. خدا دستی بر سر فاطمه کشید.

خارجی – بین الحرمین – تابستان 84

من و فاطمه نشستیم پشت دیوار های بقیع، بوی گلابِ ام البنین می آمد؛ نمی شد دل کند... گنبد خضرا توی آفتاب برق می زد. دل کندن از مدینه مثل دل کندن از وطن است، من گفتم فاطمه اینجا وطن ماست! ما هر کجا که برویم و هر کجا خانه بسازیم خانه دل ما اینجاست. فاطمه دست روی دیوار های بقیع کشید و بر قلبش گذاشت. من هم و خدا  از مهر دستی بر دل های ما کشید.

   + یاس حسینیه - ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤

خدا و من و فاطمه (۱)

حسبی الله

دعوتنامه دستم بود، دست فاطمه هم بود. خدا داده بود. خدا گفت: ﴿از تو حرکت از من برکت. این بار: اول از من برکت، حالا از تو حرکت.﴾ من و فاطمه راه افتادیم. خدا جز ما خیلی‌های دیگر را هم دعوت کرده بود. همه همسفر شدیم از تهران پرواز کردیم تا جده.

جده یک شهر شرجی و ساحلی در عربستان است. رطوبت هوا 70 درصد؛ می‌دانی یعنی چی؟ یعنی سونای تر! با فاطمه از جده راه افتادیم و تا مدینه یک نفس رفتیم. من و فاطمه و همه همسفرها رسیدیم به غریب‌ترین شهر دنیا. من تابستان  82رفته بودم، اما فاطمه نه!

خارجی – بین‌الحرمین– تابستان 82

در بین‌الحرمین جمعیت موج می‌زد؛ یک عده دعا می‌خواندند، یک عده زیارتنامه، یکی یواش یواش گریه می‌کرد و دیگری برای کبوترهای بقیع گندم می‌پاشید. من بالای پله‌ها ایستاده بودم، نزدیک قبر ام‌البنین. بوی گلاب می‌آمد. مردم آب می‌پاشیدند روی قبرش. همه بوی گل را دوست داشتند. خدا گفت: بو بکش بوی زنی که معصوم نبود، اما معصوم از دنیا رفت. من گفتم: «ام‌البنین، من هم می‌خواهم مثل تو شوم، عزیزترین‌هایم را برای اعتقادم فدا کنم.» خدا خندید.

خارجی – جلوی درب بقیع – تابستان 82

قبرهای ائمه را می‌دیدم. به خدا گفتم اینجا موطن ائمه بود، پس چرا این‌قدر غریب؟ امام رضا مگر در زادگاهش دفن است؟ خدا گفت: ﴿امام رضا در زادگاه محبینش دفن است، اما حسن (ع) و سجاد (ع) و باقر (ع) و صادق (ع) در زادگاه خودشان دفن هستند.﴾ من گریه کردم.

خارجی – بین‌الحرمین – تابستان 84

من هستم و فاطمه. دیگر هیچ‌کس در بین‌الحرمین نیست. پله‌ها بسته است، غربت عجیبی موج می‌زند. من به فاطمه می‌گویم که قبلا اینجا چه خبر بوده. من چشم‌های فاطمه می‌شوم تا بقیع را از پایین پله‌ها و از پشت دیوارها ببیند. بوی عطر ام‌البنین هم می‌آید. فاطمه بقیع را دید. من و فاطمه دست در دست هم در بین‌الحرمین راه می‌رویم. من حرف می‌زدم و فاطمه گوش می‌داد. صدای گریه‌های بی‌امانش را می‌شنوم. دیگر نمی‌گذارند در بین‌الحرمین بنشینیم. ما هم هی راه ‌رفتیم و خدا ما را نگاه می‌کرد.

 

   + یاس حسینیه - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤

یاس در کنار یاس

حسبی الله

هرچه نوشتم و پاک کردم...

موقع رفتن سفارش کرد که اینجا مطلبی بنویسم و خدا حافظی کنم.

فکر کردم شاید حافظ حرف بهتری برای گفتن داشته باشه.

فقط این چند بیت از حافظ:

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز                پیشتر زانکه شود کاسه سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است            حالیـا غلغـله در گنـبد افـلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دورست             بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

...

(یوسف)

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤

امروز من 1 سال پیرتر شدم.....

حسبی الله

امروز هفتم آذر است. فردا 8 آذر است و زنگ زلزله در تمام مدارس به صدا در می آید، قلب من همین امروز لرزید حتی بدون زنگ زلزله!

امروز در مدرسه ای که بودم CD آموزشی برای مقابله با زلزله آورده بودند و به من دادند تا سر کلاس این CD   را برای بچه های نمایش بدهم...... قتی چند دقیقه ای از شروع فیلم گذشت بچه ها شروع کردند به بی جنبه بازی و مسخره بازی در آوردن... فقط یک نفر با قلب پر از دردش به صفحه ی نمایش کامپیوتر خیره بود و لب از لب باز نکرد.

و او دختری بود که تمام اعضای خانواده اش را (پدر،مادر، خواهر، برادر، خاله، دایی و....) را در زلزله ی بم از دست داده بود.

من صبر او را طاقت نیاوردم و از کلاس زدم بیرون و زیر بارون با آسمون دلگیر شهرم هم نوا شدم.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳

فاطمه:

حسبی الله

سلام:

بر فاطمه

بر فاطمه و پدرش

بر فاطمه و پدرش و شوهرش

بر فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش

و بر فاطمه ... بر فاطمه.....

   + یاس حسینیه - ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٢