خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

قاعده نفی سبیل

حسبی الله

توی یه مدرسه‌ایی که 70درصد دانش آموزانش سنی مذهبِ افغان بودند، دین و زنده‌گی و خلاقیت درس می‌دادم.بعد از 7 ماه ازم خواستند که دیگه مدرسه نرم، به این دلیل که هدفم از تدریس دراین مدرسه "تجهیز مسلمانان علیه کفار*" است.

و این هدف از نظر آقای "الف" غلط بود! از نظر ایشان یک معلم نباید به هیچ سوال غیر درسی‌ای جواب بدهد، مثلا اگر بچه ها از یک معلم محجبه بپرسند "چرا باید حجاب داشته باشیم"، باید بگوید "نمیدانم!" و نباید از کرامت انسانی و حجاب درونی برای بچه ها توضیح بدهد.

و وقتی از ایشان سوال کردم "واقعا آموزش‌های شما در این مدرسه مبتنی بر دین اسلام است؟" جواب داد که "مبتنی بر دین اسلامی که من می‌گم هست" یعنی کاملا برداشت شخصی از دین را به بچه ها منتقل کردن، آن هم به این دلیل که این بچه ها دغدغه‌های مهمتری از دین دارند!! مثلا یکی‌شان از خانه فرار کرده یا دیگری را به زور می‌خواهند شوهر بدهند.

البته اگر آموزش‌های صحیح مبتنی بر اسلام واقعی به بچه ها تعلیم داده می‌شد، هیچوقت شاهد از خانه فرار کردن بچه‌ها نبودیم.

وقتی اغلب بچه‌های مدرسه از من در مورد جایگاه زن در خانواده و جامعه سوال کردند، که چرا اینقدر زن در اسلام بی‌اهمیت و کم ارزش است، تصمیم گرفتم که جایگاه واقعی‌ای که اسلام واقعی از زن نشان داده را به آنها نشان بدم که فرصتش مهیا نشد. اما کاملا مشخص بود که نه در عرصه خانواده و نه مدرسه به سوالات آنها جواب داده نشده بود  و این احساس کم ارزش بودن بدجوری در روحیه‌ی آنها اثر گذاشته بود.

 

 

"تجهیز مسلمانان علیه کفار"

با توجه به قاعده نفی سبیل، برای من به عنوان یک معلم اصلا فرقی نداشت که بچه‌هایی که به آنها درس می‌دهم شیعه هستند یا سنی. قاعده‌ی نفی سبیل از اصول اسلام و قاعده‌ای برای همه مسلمان‌هاست، در این قاعده هرگونه تسط کفار بر مسلمانان را در هر زمینه‌ای از جمله سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی، رد می‌شود، وقتی اسارت افغان‌ها در دست آمریکایی‌ها و گروهک‌های زیر دستشان را می‌بی‌نم، بر خودم واجب می‌دانم که اگر کاری از دستم برمی‌آید برای آن‌ها انجام بدهم.

البته این روزها شاهد انقلاب فکری مسلمانان و بیداری اسلامی در مشرق زمین هستیم، به امید روزی که مسلمانان بر کفار پیروز بشوند.

 

آیه مربوط به قاعده‌ی نفی سبیل:

الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَإِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ۚ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۗ وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا

همان منافقان که در انتظار فرصتند تا اگر فتحی از ناحیه خدا نصیب شما شود خود را از شما دانسته، می گویند: مگر مابا شما نبودیم و اگر نصیب کافران شود به آنان می گویند: مگر نبود که ما رهنمودهای خود را به شما قبولاندیم و نمی گذاشتیم به دین مؤمنین بگروید، ولی خدا در قیامت بین شما حکم خواهد کرد و خدا تا ابد اجازه نداده که کافران کمترین تسلطی بر مومنان داشته باشند

 

 

پ.ن: از آقا سید علی‌، روحی فداه یاد گرفتم: "در جمهوری اسلامی در هر جا قرار گرفتید همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

نذر برای شهید:

حسبی الله

یه چند وقت قبل یکی از دوستام اومد و گفت بیا یه خط تولید چادر نماز برای بچه های دبستانی بزنیم، نشستیم چادر طراحی کردیم و پارچه خریدیم و کلی و کلی کار و کار و کار کردیم.

دوتا چادر طراحی کردم که لباس نماز بود، یعنی به تنهایی کفایت می کرد برای نماز خوندن، آخه وقتی میدیدم فاطمه می خواد نماز بخونه با این چادرهای معمولی سختشه، حجاب لازم و کافی رو نداره. با توجه به همه شرایط قبولی نماز چادرها رو طراحی و تولید کردیم. اما متاسفانه چون بازاریاب نداشتیم طرح چادر نمازها ورشکست شد و تموم شد رفت.

تا اینکه یه روز تو مدرسه‌* داشتم واسه خودم راه می‌رفتم که یکی از مسئولین مدرسه به صورت کاملا خودجوش! ازم پرسید که چادر نماز برای بچه ها جایی سراغ دارم بدوزه یا نه!

بنده هم کلی ذوق زده و خوشحال شدم و گفتم خودم میدوزم! یکی از دوستان هم که انسان خیر و مهربونی هستند یک مقدار هزینه در اختیار من گذاشته بودند که با اون برای بچه‌ها برنامه‌های فرهنگی داشته باشیم. از ایشون اجازه گرفتم و وسایل مورد نیاز دوخت چادر برای 21 نفر رو فراهم کردم و با توکل به خدا شروع کردیم.

8نفر آدم خیر و مهربون دیگه هم کمک کردند، اسم مهربونها رو بنویسم که بمونه یادگاری، آخه این وبلاگِ «خونه» دفتر خاطرات و خلاصه‌ی زنده‌گی منه (حفیظه و مهتاب و شهره -از همسفرهای کربلا-، ساغر و معصومه -از بچه های جامعه مجازی پلاس-،الناز و زهرا -از شاگردهای دوره دبیرستان عترت- فاطمه سادات -وردست محترم بنده!-)و کار تموم شد و به لطف خدا چادرها خیلی قشنگ شد.

یکی از بچه‌ها که اومد توی دوخت و دوز کمک کرد، با یه شهید خیلی دوسته، بعد به اون شهید بزرگوار گفته بود که من برای این بچه ها چادر میدوزم تو نیت کن که یه نیت خوب داشته باشه، بعد در همون حین دوخت و دوز چادرها رفته بود دیدن مادر شهید. همون شب که از دیدن مادر شهید برگشته بود خواب دیده بود که توی یه صحرای بزرگ که آدمها همه خاکستری‌اند چند تا دختر بچه با چادرهای سفید ایستادن و دارن قامت می‌بندن که نماز بخونند، همون شهید هم ایستاده و یک خانومی با دست روی شونه ی شهید میزنه و با مهربونی میگند که : «این چادرها رو تو دوختی.» بعد اشاره میکنند به همون شهید و به بقیه می‌گند: «این چادرها رو این دوخته»

از دیدن این خواب خیلی خوشحال شدم. از اون جهت که ممکنه کاری کرده باشم که مورد قبول خداوند قرار گرفته باشه.

و همینطور از این خوشحال شدم که شهدا هم با ما توی دوخت و دوز این چادرها سهیم بودند.

ارتباط با شهدا تجربه‌ی فوق العاده‌ایه که هرکس تجربه‌اش کرده باشه، دست ازش برنمی‌داره.

 

* مدرسه‌مون توی منطقه محرومه، یه جایی در نزدیکی ته دنیا کنار کوره‌های آجر پزی. بچه‌هاش خیلی با صفان، خیلی ماه‌اند، اصلا یه چیز می‌گم یه چیز می‌شنوید. دعا کنید بتونم تا آخرین روزی که در این عالم خاکی نفس می‌کشم در حال خدمت به بچه‌های محروم باشم.

 

اینم عکس چادر و جانماز و کیف بچه ها :-)

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢

اندکی محل

حسبی الله

نمیدونم چرا از وقتی خیلی بچه‌تر بودم از دکتر رفتن می‌ترسیدم. اونقدر که حاضر بودم و هستم کلی درد و سختی رو تحمل کنم اما دکتر نرم.

یادمه اولین باری که خیلی خود جوش رفتم دکتر و به جناب دکتر پیشنهاد نسخه‌ی تزریقی دادم، واسه خاطر این بود که حتما باید برای رفتن به مدرسه حالم خوب می‌شد، به ذهن شفاف و محترمتون خطور نکنه که بنده آن موقعها شاگرد بودم ها! نه. یک عدد معلم فداکار بودم که نمی خواستم شاگردهام بی معلم بمونند مبادا مدرسه رو از خوشی بترکونند.

یادمه که وقتی رفتم که آمپول نازنین را نوش جان بکنم چقدر دلم برای خودم سوخته بود چون تا قبل از اون همیشه وقت آمپول زدن مامان جان عزیزم پیشم بود و دستم را میگرفت. قبلترهاش هم مامان بنده خدام رو گاز میگرفتم ! البته وقتی خیلی فسقلی بودم! و نمی‌دونم این خاطره‌ی عجیب چطور یادم مونده.

خلاصه که چقدر از آمپول می‌ترسیدم و هنوز هم دل‌ِ خوشی ازش ندارم اما خوب مسالمت آمیزتر باهاش کنار میام.

الان هم یک چند وقتیه که دچارم و دکتر رفتن برام مثل کندن کوه قافه! با این حال چندبار رفتم دکتر و نتیجه‌ی خاصی نداشته، دیشب هم رفتم دکتر تا توی سالن انتظار هم رفتم اما باز مثل قدیم ندیما ترسیدم و جیم فنگ شدم و سریع برگشتم خونه!

با این حال هر جور شده باید برم یه متخصص دقیق، تا بلکم بعد از 5 ماه یکی بفهمه دردم از چیه، با اینکه شبانه روز تکرار می‌کنم:


دردم از یار است و درمان نیز هم، دل فدای او شد و جان نیز هم


این یارجان‌م محلم نمی‌ده که دردم درمان بشه! ای بابا «یار جان»جان، اندکی محل! همین.


 

 

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

تئاتر عاشورا و بچه‌های من

حسبی الله

یکی از کلاس هایی که دارم کلاس تئاتر است.
موضوع تئاتر اول: واقعه روز عاشورا
تعداد بازیگران :11 نفر
تعداد دانش آموزان اهل تشیع: 3 نفر (در نقش حضرت زینب سلام الله علیها، خولی و سنان)

*یک صحنه از تقسیم نقشها بین بازیگران:*
دو نقش باقی مانده  یکی نقش امام حسین (ع) و یکی نقش سنان
یک بازیگر شیعه، یک بازیگر سنی
بازیگر سنی گریه میکند که من نقش امام حسین را می خواهم، اما قد و هیکلش کوچک است، آخرش هم زیر بار نمیرود که نقش سنان را بگیرد، قرعه که کشیدیم برای نقش امام اسمش در آمد، خوشحال می شود که امام انتخابش کرده است.
لبخندش خیلی راضی و عمیق است.

*یک صحنه قبل از شروع جلسه اول تمرین:*
بچه ها یک حلقه‌ی فشرده و منسجم زده اند دور من ، قسمت سلام زیارت عاشورا خوانده میشود، همه گوش میدهند، مخصوصا بازیگر نقش حضرت علی اکبر علیه السلام، که وقتی فهمید حضرت علی اکبر شبیه ترین فرد به پیامبر صلوات الله علیه ست، در گرفتن این نقش شک نکرده است.

*یک صحنه از جلسه اول تمرین:*
من در حال بازیگردانی سپاه دشمن هستم و  بازیگر نقش حضرت زینب(س) دارد گوشه‌ی محل تمرین به بازیگر نقش امام حسین علیه السلام نماز اهل تشیع را یاد می دهد و او همه ی حواسش جمع یاد گرفتن نماز اهل تشیع است.

*یک توضیح در مورد کلاس تئاتر:*
به بچه ها گفته ام قبل از کلاس وضو بگیرند، قبل از شروع کلاس یک توسل کوتاه به امام حسین علیه السلام می کنیم، وقتهایی که داستان عاشورا را تعریف می کنم حرفهایم بی اختیار روضه می‌شود  و دور همی گریه می کنیم، به سوالات عمیق بچه های اهل تسنن در مورد واقعه کربلا جواب میدهم، در کل کلاس معارف عاشورا شده این کلاس تا کلاس تئاتر.


دعا کنید به لطف صاحب امر، حق مطلب ادا شود.
اگر کسی پیشنهادی برای این کلاس خاص دارد و یا راهنمایی‌ای، حرفی، حدیثی که بتواند کمکم کند دریغ نکند!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢

این... ! یک معلم است.

حسبی الله

چندتا عروسک برده بودم سر کلاس که چندتا کار نمایشی با بچه‌ها انجام بدم، یکی از بچه‌های شیطون یکی از عروسکها رو گرفته بود و هی می‌انداخت بالا و پایین و اصلا متوجه نگاه تیز آقای مدیر از پشت عینکش نشد! آقای مدیر هم کنار کلاس ِ بی‌در وایستاده بود و زل زده بود به اون بچه.

منم روی میز نشسته بودم و داشتم به تئاتر سه تا از بچه‌ها که اومده بودن جلوی تخته می‌خندیدم و کل کلاس روی هوا بود!

یک هو آقای مدیر خطاب به اون دانش آموز گفت: "تو دوباره اذیتات رو شروع کردی؟!"

یعد دستش رو سمت من آورد و گفت: "این کیه؟! این نوکر شماست....؟؟؟! این معلم بدبخت! از راه دور اومده به شما درس بده"

 

مرسی جناب مدیر! اگه همیشه مدیرا همینطوری پشت معلم‌ها در بیان دیگه هیچ بچه‌ای معلمِ نوکر و بدبختشو اذیت نمی‌کنه. :دی

به حق نوکر بچه ها هستم اما بدبخت نه!

 

   + یاس حسینیه - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

مدرسه ی جدید من

حسبی الله

از درب ورودی که وارد شدم، صاف توی دفتر مدیر بودم

سمت راست یک کامپیوتر و یک کتابخانه که پشت میز جای مدیر مدرسه بود، و بقیه ی دفتر حدودا 7-8 متری را صندلی های معلم ها پوشانده بود. البته معلم حاضر تنها من بودم و آقای آ. که هم معلم بود هم ناظم.

کل مدرسه پارکینگ یک مجتمع بود که خیلی هم بزرگ نبود و عبارت بود از 5 تا کلاس، یک دفتر، یک حیاط چند متری سرپوشیده یک عدد آبسرد کن، یک شیر آب و یک دستشویی. اکثر این فضاها بوسیله‌ی تخته سه‌لایی و بست‌های فلزی از هم جدا شده‌ بودند.

یکی از کلاس‌های من در نداشت و در آن یکی کلاس پرده بود. دیوارهای گچی مدرسه  نقاشی های تازه و قشنگی داشت و حیاط سرپوشیده‌اش را رنگ کرده بودند و در کل فضای مدرسه با بدو بدوهای شیطونک‌های کوچیک و صدای خنده‌های دخترانه لطیف و شاد بود.

 

پ.ن: از این نماز غافل نشید.

 

   + یاس حسینیه - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢

مهر

حسبی الله

- یکی از مهمترین کارهایی که فکر میکنم تا حالا به عهده‌ام محول شده، تدریس کتاب "دین و زندگی" سال اول دبیرستانه.

اونقدر از شنیدن این پیشنهاد هول شدم که حواسم نبود روز تدریس با روز کلاس‌های آقای جاودان تداخل داره، خیلی بد شد! دیگه هم روم نمی‌شه که روزهامو عوض کنم، چون وقتی، روز چهارشنبه رو به من پیشنهاد دادن و قبول کردم به قدری خوشحال و خندان شدن که دیگه دلم نمیاد دلشون رو بشکونم.

- من بعد باید کلاس های آقای جاودان، رو اینترنتی ادامه بدم.

- ماه مهر شروع شد و دوباره پر از کار و دغدغه شدم. امسال دوباره تدریس دارم، این یک سالی که با بچه ها سر و کله نزدم خودم رفتم دنبال درس و مشق، حالا امسال هم درس می‌خونم هم درس می‌دم! و این خیلی باید سخت‌تر باشه.

- دیروز هم آیه جشن شروع پیش دبستانی داشت، البته تا 15 مهر کلاسهاشون شروع نمی‌شه.

- پاییز امسال رو با یک سرماخورده‌گی سخت شروع کردم! خدا زمستون رو بخیر کنه.

   + یاس حسینیه - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

نقش زمان 2 ساله شد

حسبی الله

بالاخره کار طراحی و تولید سررسید نقش زمان به پایان رسید.

از همه ی کسایی که به من در تولید این سررسید کمک کردند تشکر می کنم(ریحانه، زنبق، رها، معصومه، مریمم، فاطمه سادات، مریم، فاطمه و مامان و خاله جان)

کار طراحی های دستی صفحات و جلد  از خودمه و طرح ها از هیچ جایی کپی نشدند.

جلد این سررسید ها از چرم و جیر طبیعی ایرانی تهیه شده و کاملا به صورت دست دوز می باشند.

این سر رسید ها در 8 مدل و در رنگ های مختلف طراحی شدند.

مدل یاس دونه

مدل گلدونه

مدل نارگل

مدل تنگ دل و دل

مدل دکمه ای

مدل دوختی

مدل جاده

 

قیمیت پشت جلد این سررسید ها با جلد چرم طبیعی و کاملا دست دوز: 15 هزارتومان و طرح یاس دونه با قیمت 16 هزار تومان بفروش می رسد.

فعلا در منطقه میدان انقلاب پخش شده بزودی در شهر کتابها هم عرضه می شود.

تلفن مرکز پخش: 88945736

-----------------------------

بعد نوشت:

دیگری به من گفت : اینکار رو برای کسب درآمد می کنی؟ حقوق معلمی کم بود؟

گفتم: اگر معلمی رو کنار گذاشتم فقط بخاطر رسیدگی به فاطمه بود، من طرح های این دفترها رو از روی نامه هام به شاگردام کشیدم. حتی طرح های جلدهای این تقویم ها همون تصویرهای روی تخته ی کلاس مقدسمه.

در واقع من درست وقتی طراحی و اجرای این تقویم ها رو شروع کردم که به صورت رسمی از مدرسه بیرون اومدم و خودم این طور فکر می کنم که این طرح ها ادامه ی عشق بازی من و مدرسه ست. طرح یاس دونه تصویری بود که همیشه روی تخته ی کلاس مقدس بود، نار دونه هم، ماهی و گل از دیوارهای کلاس مقدس آویزون بود....

من تقویم رو انتخاب کردم برای کار جدیدم.

چون تقویم روزها رو به یاد آدمها میاره.

من طراحی این تقویم ها رو تقدیم می کنم به همه ی همه ی شاگردام، شاگردهایی که از صمیم قلب دوستشون دارم و بهشون از همچنان تا نمی دانم چه وقت، عشق می ورزم.

   + یاس حسینیه - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

سال نمای 91

حسبی الله

- این روزها کار طراحی صفحات تقویم 91 تموم شده، و منتظرم که یکی پیداش بشه ببرتش برا مجوز....

- برای کار جلدهای تقویم هنوز کارم رو شروع نکردم! یعنی می رسه یک ماهه تموم بشه...

- از آذر ماه توی مدرسه فاطمه معلم خلاقیت بچه های دوم شدم. اینم یه لحظه از کلاسم!

- امروز فاطمه با یک نفر دعواش شده بود و حرف بد بهش زده بود، من که رفتم سر کلاس پانیذ گفت: "خانم همه ی بچه ها از دختر شما شکایت دارند!!! چون حرف بد زده."

من گفتم: "بچه ها خیلی بده که یک دختر حرف بد بزنه، شما دخترید...." هنوز کلام بنده منعقد نشده بود که پانیذ گفت: "خانوم اینا رو به دختر خودتون یاد بدین!!" تو دلم گفتم یادش دادم! اما امان از این مدرسه. هنوز به دقیقه نگذشته بود که پانیذ با یکی دعواش شد و شروع کرد به حرف های نامربوط زدن.

پانیذ رو کشیدم کنار و بهش گفتم: "حرف بد بده، چه برای دختر من ، چه برای تو و چه برای من."

- فاطمه هم داره روز به روز بزرگتر می شه...

- امروز سوار تاکسی مهربون ترین راننده تاکسی تهران شدم. در موردشون شنیده بودم و خونده بودم، حالا هم از نزدیک دیدم، تجربه خوبی بود.

- امروز بچه های کلاس عکس منو کشیدن! می تونید شما هم ببینید.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

دلم برای مدرسه تنگ است، خیلی هم تنگ:

حسبی الله

نه من نه هیچ کس دیگه ای فکر نمی کرد که یک روزی من، خانم حسینیه -که بچه ها اغلب بهم می گفتن "حسینی"،و من تاکید می کردم"حسینیه!"- دست از مدرسه بکشم.

از تصمیمم راضی و خوشحالم.اما حال عمومیم اینو نشون نمی ده، چون خیلی دلتنگ بچه ها و مدرسه می شم.روز پنج شنبه که رفته بودم وسایلم رو جمع کنم کلی با بچه ها دور همی گریه کردیم.

از سر دلتنگی بود نه ناراحتی!

برای همینم نذاشتن من برم با بچه ها خداحافظی کنم. تا شب هر وقت یادم می افتاد اشکهام مثل چک چک بارون می ریخت.

عصر هم مدیرمون زنگ زد یه دل سیر دیگه گریه کردم. از اینکه خداحافظی نکرده بودم دلم خیلی پر بود. دلم می خواست یه دعوای حسابی با یکی بکنم، اگر موبایلم رو جا نذاشته بودم خونه حتما این اتفاق می افتاد!!!!

برای تک تک بچه ها با اسم کوچیکشون نامه نوشتم. یه سری ورق داده بودم چاپ برای اینکه روشون نامه بنویسم دقیقا روزی بدستم رسید که گفتم دیگه مدرسه نمیام. تنها یادگاریم به بچه ها همون ورقه ها و نامه هاش بود.

ای وای یادم رفت به بچه های تئاتر کارت امتیاز بدم!!!! اون کارتها رو هم خودم طراحی و چاپ کرده بودم. تو مدرسه من همیشه دست به کارت بودم، تا بچه ها یه کاری می کردن یه کارت بهشون میدادم.

خیلی معلم پرورشی بودن خوبه! اگر معلم پرورشی می موندم میتونستم معلم خیلی خوبی بشم. البته یه سختی ها و اشکالاتی هم داشت اما من از پسش برمی اومدم.

شاید یه روزی باز رفتم و معلم شدم، اما حتما می رم یه مدرسه نزدیک خونمون، دوری راه تو این تهران مکافاته، عذاب شهر بزرگه که ما بر خودمون نازل کردیم.

دوست عزیز می گفت تو تصمیماتت خیلی عجیبه! اما من به هرچیزی که دل سپردم خدا اونو از من دور کرده.شاید بظاهر من خودم از مدرسه اومدم بیرون ولی در واقع این خداست که هدایت زندگی رو بدست داره و من این وسط "آیینه ی ممتحنم"

من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم، آئینه ی ممتحنم

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

وقتی در اوجی از خود فرود آی

حسبی الله

سلام که نام مقدس خداوند است بر تو

سلام خداوند بر تو

 

 دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم

و آن کلاس مقدسم بود

که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.

دل بریدم از مدرسه...

دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را

اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم

و تو

هرگز نمی دانی این

دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است

به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

بخاطر بی مهری های همیشگی؟

گفتم

پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است

گفت

پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!

مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند

به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

خوشحالی یا ناراحت؟

گفتم

زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم

 

جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد

بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من

و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.

هرچند که بارها گفته ام

وقتی می میری که فراموش شوی

 

حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست

چه معلوم شاید پشیمان شدم

یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم

یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم

 

به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها

 خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

تئاتر روز عاشورا

حسبی الله

چقدر محرم زود داره می گذره

بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....

چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.

یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.

یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.

حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.

من الله توفیق

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

خورشید

حسبی الله

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...

خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...

آیا با شکل‌های مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض می‌شود؟

چرا؟

اضافه نوشت:

١- به سوال من جواب بدین.

٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.

٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!

۴- فاطمه داره کم کم باسواد می‌شه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...

۵-  محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.

۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...

٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمی‌شنوه؟

٩- خدا این روزها خیی شرمنده می‌کنه.

١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!

١١- دلم تنگ است.

١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.

١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو می‌گم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟

١۴- امروز برای یکی از بچه‌ها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:‌خانوم چه قصه‌هایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!

١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه می‌زدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...

١۶- چقدر فکر دختر بچه‌های ١۵- ١۶ ساله صافه...

١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.

   + یاس حسینیه - ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

مشق‌های ناتمام

حسبی الله

مهرماه هم شروع شد.بایک عالمه کارها بزرگ و کوچیک و متوسط.

مربی پرورشی شدم. -مسئول مناسبتها و تبلیغات مدرسه- اردوها و قسمتهای علمی و ورزشی قسمت من نشد. همین هفته اول کلی برنامه بود. هفته دفاع مقدس خودش کلی جای کارداره. در و دیوار مدرسه یک طرف و فکر و روح بچه ها هم یک طرف, هماهنگ کردن کارها با بچه ها با کادر مدرسه هم یک طرف !

منم وسط باید هوای همه ی طرفها رو داشته باشم.

اگر کسی ایده ای؛ نظری؛ حرفی در رابطه با کارهای تربیتی تو مدرسه داره در حد المپیک استقبال میکنم.

این روزها مشغله های ذهنی‌ام خیلی یاد شده. مشق نوشتن فاطمه هم دردسر بزرگی شده. باید بشینم بالاسرش و با صبوری و متانت همراهیش کنم. اما فکر کنید یک معلم دبیرستانی باشی و بچه‌های مردم یر دستت فرت فرت کاراشون رو انجام بدن. اونوقت من چطوری برای فاطمه‌ی ریزه میزه‌ام اینقدر حوصله کنم. گاهی وسط حرص و جوش‌های من فارغ از همه ی دنیا فاطمه بلند میشه و می‌ره سراغ توپ بازی!!! راستی کسی پیشنهادی برای ترک توپ بازی نداره؟؟؟؟؟

 

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩

ماه مدرسه

حسبی الله

مهر داره میاد مثل هزاران مهر و مهربونی که آمده اند و نرفته اند. همیشه موقع مدرسه ها که میشه دل‌شوره دارم. یک دفعه دلم هری می‌ریزه پایین وقتی یاد بچه‌ها و مدرسه و کلاس مقدسم می‌افتم.

امسال اما با همیشه فرق داره! آخه فاطمه هم می‌ره کلاس اول.

چهارشنبه جشن شکوفه‌ها داره. هنوز مانتو و کیفش آماده نیست. خیاط مدرسه گفته از بس فاطمه کوچیکه نمیتونه اندازه قدش مانتو بدوزه و من باید خودم اینکارو بکنم.

امسال هم معلم پرورشی میشم (نیمه وقت) یعنی همه باهم برای شکوفایی مدرسه معلم پرورشی میشیم!!! خلاصه اینکه سرم حسابی شلوغه و تو دلم حسابی رختشورخونه راه افتاده.

دلم برای مدرسه تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

اردی‌بهشت

حسبی الله

ماه دوست‌داشتنی اردی‌بهشتم سلام

به خاطر بهشتت دوستت دارم و به خاطر بهشتم.

اما روزهایی از تو گُـر می‌گیرم... مثل آفتاب کویر در اردی‌بهشت.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

اندکی صبر...

حسبی الله

اندک اندک جمع مستان می‌رسید

----------------------

دلمو گره زدم به پنجره‌ات دارم میام.

وقتی یهو دعوت می‌شی به جایی که همیشه دوست داری بری خیلی دلچسبه.

--------------------------

این روزها تو مود اینترنت نیستم.

-------------------------

از دست دعواهای این دوتا حوصله‌ام سر رفته! معلوم نیست می‌خوان با هم زندگی کنن یا نه!

------------------------

امسال دوباره بعد از ۵ سال با مدرسه می‌رم اردو مشهد.

-----------------------

بالاخره فهمید من قابلیت‌های زیادی دارم!

----------------------

قراره کلاس نقد و نویسندگی برای بچه‌های سوم انسانی بذارم. آخه به کامپیوتر علاقه ندارن.

---------------------

عید داره میاد. هنوز آماده نیستم.

--------------------

وصف حالی بی حال!

   + یاس حسینیه - ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

پیروزی از آن خداست:

حسبی الله

امروز سرکلاس برای دخترهای 15-16 ساله ام  که فکرشان گیر کرده توی سیاسی بازی‌های بی سرانجام این روزها از جنگ گفتم...

از مادرهای بی فرزند 

از فرزندهای بی پدر

از زن‌های تنها 

از مردهای سوخته...


من با خودم اندیشه می‌کردم این دفاع مقدس ما که تمامی ندارد. هنوز مادرهای بی فرزند هستند، هنوز فرزندهای بی پدر، هنوز زن‌های تنها و هنوز مردهای سوخته...

حتی اگر روزی بیاید که هیچکدام اینها نباشند،

پیروزی خون بر شمشیر پایانی ندارد.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

دخترا روزتون مبارک

حسبی الله

امروز روز دختر است. تولد حضرت فاطمه ی معصومه (صلوات الله علیه) بر همه دخترا و دختردارها مبارک!        ---همین روزها داداشم رفت که مجاور حضرت معصومه بشه---

امروز مدرسه جشنه و من و دخترام هم دعوتیم! مدرسه امسال در زمینه های گشت و گذار و جشن و مراسم خیلی فعاله. یک هفته در میون کوهنوردی. هر مناسبت یه برنامه خوب و خلاصه رسیدگی به اوضاع پرورشی و تربیتی بچه ها.

اسم وزارت خونه مربوط به ما معلم ها وزارت آموزش و پرورشه، اما همه مدرسه رو مرکز آموزشی می دونند و خیلی خیلی به ندرت پیش میاد که به قسمت پرورش بچه ها توجه درست و حسابی بشه. اما مدرسه امسالم تو این زمینه فعالیت های خوبی داره.

همیشه از اینکه به قسمت پرورش بچه ها توجه نمی شه رنج بردم، اصولا از اون دسته از معلم هایی هستم که اخلاق بچه ها برام مهمتر از درس و مشقشونه و همیشه هم سرکلاس می گم که وجود ما در کنار همدیگه فرصتی برای یاد گرفتن اخلاقه.

بین شاگردام گاه گاهی یکی پیدا می شه که در نگاه اول احساس می کنم که خیلی دوستش دارم و انگار اومدنم به اینجای دنیا دلیل بزرگی مثل اون شاگرد بوده.

امسال هم یک شاگرد خوب پیدا کردم! نه که بقیه بچه ها اونطور برام دلکش نیستند. اما وجود اون دختر برام دلگرمیه. دلگرمیه بزرگی که هیچ وقت منو از معلمی کردن خسته نمی کنه. هنوز شاگرهایی دارم که بعد از گذشت سالها باهاشون ارتباط دارم و خیلی هاشون نمی دونند که این عشق من به اونها تا چه اندازه بزرگه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

هوای گریه با من

حسبی الله

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

بوی ماه مهر ماه مدرسه:

حسبی الله

دوباره اول مهر نزدیک شد و یه استرس عجیب و شیرین افتاد توی دلم.

هر سال مثل بچه های کلاس اولی دلشوره دارم! مثل دلشوره ی انتظار برای دیدن یه دوست. یادم که می افته می خوام برم مدرسه دلم هُری می ریزه پایین. انگار که از برج میلاد سقوط آزاد کردم!!!

 

اولین بار که وارد هر کلاس می شم انگار دارم دوستان قدیمیمو می بینم که سالها ازشون بی خبر بودم،‌می گردم توی چشم های بچه ها دنبال یه رد آشنا. بعضی وقتها تو چشمهاشون خودمو پیدا می کنم و گاهی هم تو دستاشون نشانی خدا رو می بی نم.

مدرسه برای من همیشه کلاس آموزشیه. هیچ وقت فکر نکردم که من از بچه ها بزرگترم یا مهمترم همیشه خودم رو مثل اونها می دونم که فقط شاید وزنم به اندازه ی چند جلد کتاب بیشتر باشه. بچه ها چیزهای خوبی به آدم یاد می دن.

امسال ٢ تا مدرسه خوب می رم و از مدرسه قدیمیم خبری نیست. البته تو این مدارس که می رم دوستان خوبی دارم. از دوستای قدیمی تا آشناهای اینترنتی!

قضیه من و مدرسه رفتنم امسال داستان شیرینی داشت. البته من اینجا دچار خود سانسوری شدم! اونم به خاطر اینکه بعضیا میان وبلاگم رو می خونن که من و دوستانم رو می شناسند و ممکنه نوشته های من براشون سوتفاهم ایجاد کنه. برای همین نمی تونم داستانم رو تعریف کنم!

اما یه چیز خوب یاد گرفتم و لمس کردم:

اگر آدمها یکی رو بزنن زمین، خدا دستش رو دراز می کنه و دست بنده ی ضعیفش رو می گیره و اونو بلند می کنه. نمی دونی چه شیرینه وقتی که خدا برای دلجویی بنده ی ضعیفش رو تو بغلش فشار بده.... حتی اگر دردت بگیره و اشکت دربیاد، لذت و حظی که می بری با هیچ چیز توی این دنیا قابل مقایسه نیست.

حالا خدا منو بغل کرده.

   + یاس حسینیه - ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸

پدیده ای به نام استخر و سالن ورزشی

حسبی الله

ماه دلچسب رمضان به کام دلتان.

این مدت که راه پیدا کردم به دنیای ایزوله ی کودکان ابدی، چند باری از بچه ها شنیده بودم که از استخر یا سالن ورزشی برگشتن. همیشه مشتاق بودم که این دو جا رو به بی نم اما به خاطر مسائل خاصی که وجود داره میسر نشده بود تا امروز.

چشمتون محرومیت نه بی نه! که دیدم سو استفاده ار فقر فهم و درک بچه های ایزوله باعث شده مسئولین در این زمینه کوتاهی هایی انجام بدهند. دلم نمی خواست این جمله رو بگم ولی واقعیت بزرگی از جامعه کوچک انسانیست.

وسط محوطه ی ساختمانهای تو در توی پاویون های مختلف بچه ها، یک دیوار کوتاه ایرانتی آبی رنگ وجود داشت که بچه ها به داخلش می گفتن استخر!! امروز چون مینا(بچه ای که آذر روی آن کار می کند) به استخر رفته بود من و آذر تونستیم یک سرکی به داخل استخر بزنیم.

پدیده استخر تشکیل شده بود از یک حوضچه به اندازه زمین والبیال به عمق نیم متر و چند پرده ی تکه پاره در گوشه آن به عنوان رخت کن. البته این استخر چون رو باز بود آبی بسیار دلچسب داشت به طوری که هر کسی بیرون می آمد برگهای درختان به دلش می چسبید! ولی نمی دونم چرا آبش سبز بود! انشالله که به رنگ سبز این روزها ربطی نداشته باشه! نه دوشی نه اتاقکی نه کمدی برای لباسها.... حتی بچه ها لباسهایشان را همانجا روز زمین پشت پرده ها می گذاشتند.

پدیه ی سالن روزشی یک سالن 120-100 متری که سقف 2/5 متری داشت. فرض کنید که بخواهید یک توپ بالا بندازید! چند دستگاه دوچرخه ثابت که فکر کنم خودِ خود دقیانوس باهاش رکاب می زده !! البت یه دوچرخه ثابت 2006 هم بود + چند دستگاه دوچرخه و دو میز پینگ پونگ. حالا شما تصور کنید در این چای کوچک دو نفر بخوان دوچرخه سواری کنند و دو نفر بخوان توپ بازی کنند. یکی بخواد بدوه و یکی بخواد!!! بی خیال اونجا با هوای خفه ای که داشت هیچ کسی دلش نمی خواد کاری کنه!

-------------------

برای ثبت خاطراتم: 23تا از شاگردهای فارغ التحصیلم مهمونی آمدن خونه یاس و یوسف

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸

خداحافظ

حسبی الله

خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان....

شهید دکتر مصطفی چمران

امروز رفتم مدرسه قبلیم. برای جمع کردن وسایلم. آخه کلاس کامپیوتر پراز وسایل دوست داشتنی من بود، رومیزی های قدیمی و سنتی گلدون و شمع های کوچیک و بزرگ و قاب عکس فاطمه و هر خورده ریزی که فکرش رو بکنین.

امروز برای آخرین بار تو کلاسم قدم زدم، پنجره کلاس را باز کردم و صدای خیابون رو گوش دادم، برگ درختها و گنجشگ ها رو نگاه کردم. برای آخرین بار دیوار کلاسم رو لمس کردم و به یاد آوردم بهترین لحظات تدریسم را.... برای آخرین بار پشت میزم نشستم و برای آخرین بار تخته کلاس مقدس را خواندم که پر بود از حرفهای من و بچه ها که از اردیبهشت مونده بود رو تخته...

کادر مدرسه توی چشماشون مهری نبود، فقط سعیده بود که حواسش به دل تنگ من بود و همکار قدیمی ای که بی هوا آمده بود تا سری به مدرسه بزند، مثل یک نسیم پی چید در هوای کلاس. اگر سعیده و این همکار عزیز نبودند چه سخت می گذشت.

امروز روز دل کندن بود، مدرسه و کلاسی که آنچنان بهش دل بسته بودم که انگار زنجیرش کرده بودم به خودم را باید می گذاشتم و می رفتم. چیزی مثل مرگ بود که تو می روی و هیچ چیزی تغییر نمی کند. مدرسه پابجاست و کلاس هم. معلمی دیگری می آید و شاگردهای دیگری. تو میمیری و از یادها می روی مثل نسیمی که وزیده می شود خنکت می کند و می رود و دیگر نیست.

به هر چیزی که دل بسته ام یک روز دل کنده ام و هنوز یاد نگرفته ام که دل تنها جای خداست. دل را خالی کن از غیر.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸

ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره

حسبی الله

یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون نیشخند

دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)

یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.

باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو  خوب باش تا همه خوب باشند...

ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،

جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش

های آن

ما را می رساند به یک پل.

پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند

و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،

چه حظی می برم از تماشای آن

دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم

و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

معلمی شغل نیست، عشقه

حسبی الله

دلم می خواد بگم سلام!

از اینکه این همه با من همدردی کردید ممنونم! یه جورایی خیلی احتیاج داشتم که یکی بهم بگه بی خیال! دنیای معلمی توی یه مدرسه خلاصه نمیشه. عالم مدرسه خداست و همه آدمها معلم اخلاق همدیگه اند، مواظب باش دیگران چی از تو یاد می گیرند.

امروز رفتم یه مدرسه جدید، نظرشون مثبت بود فردا هم یکجای دیگه قرار دارم! اگه خدا بخواد بازم معلم می مونم، و این آرزوی منه. اگر هم جور نشد کارم رو تو بهزیستی ادامه می دم، بالاخره خدا منو بیکار نمی زاره. البته با دو تا بچه مثل فاطمه و آیه مگه می شه بیکار موند!؟!!!!

همیشه هر چیزی که یاد می گیرم عهد می کنم به یک نفر یادش بدم تا خمس علمم رو پرداخت کرده باشم حالا هم یه درس جدید گرفتم:

آدم کارگر خدا باشه خیلی بهتره تا رئیس مردم باشه.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه،که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

روز معلم مبارک

حسبی الله

سلام

این روزهای تنهایی از مدرسه خسته و دل گیر به درون خودم فرو رفته بودم. اما چند روز قبلتر یکی از شاگردهای فارغ التحصیلم نمی دانم از کجای جهان من را پیدا کرده بود. فرصتی شد که حرف های هنوز نا تمامم را برایش بگویم و او گوشِ من بشود و بشود مرهمی برای خستگی من.

حالا امروز روز معلم شده و من خوشحالم که دنیا آنطور ورق خورد که من هم معلم شوم. من آن شاگرد متوسط مدرسه که اغلب سرم به مدرسه گرم بود نه به خیابان و زرق و برقهای چشمگیر دختران نوجوان.

من که دلخوشی هایم در مدرسه شکل می گرفت و تنهایی هایم در مدرسه پر میشد، حالا من آن شاگرد عاشق پیشه که همیشه جای نوشته هایم کنار تخته سیاه کلاس بود.

حالا من آن شاگردِ شروری که گاهی معلم ها از دستم به ستوه می آمدند و گاه گاهی جایم در راهروی جلوی دفتر بود.

حالا من آن شاگردی که زنگ های تفریح دنبال معلم هایم در راهروی مدرسه می دویدم و با سوال های بی سر تهم مانع رفتنشان می شدم تا دمی بیشتر از آن من باشند.

حالامن آن شاگرد مدرسه ای 16 ساله در مدرسه بزرگ شدم و معلم شدم! شغلی که همیشه دوستانم را از آن بر حذر داشتم و هنوز هم دارم.*

آن سال دور از مادر و خانواده تنها دلخوشی من مدرسه بود. حالا هم یکی از بهترین دل خوشی هایم همین مدرسه است که با آن خو گرفته ام.

حالا من هیچ وقت در راهروی مدرسه نمی روم که کسی دنبالم بدود همانطور آرام در کلاسم می نشینم و همه می دانند که هر وقت من مدرسه باشم جایم کجاست.

-----------------------------------------------------------

* معلمی شغل نیست عشق است.

 

   + یاس حسینیه - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

معلمی عشق است:

حسبی الله

این روزها پرم از شوق مدرسه و بچه ها.

آنقدر در بچه ها گم که کسی پیدایم نمی کند!

آنقدر در بچه ها پیدا که نبودنم سوالی می شود از ابتدای مدرسه تا انتهای ذهن بچه ها.....

 

امسال مدرسه با همه ی سالهای مدرسه ام فرق داشت:

امسال مدرسه سخت تر بود و من بیشتر زیر ذره بین،

                        راضی بودم و ساخته شدم.

                        ضربه های پتک هر چه محکمتر باشد آهن صیقلی تر می شود.

امسال مدرسه بیشتر از پارسال بود

                        روزهای غیرکاری ام هم مدرسه رفتم.

                        راضی بودم و خوشحال.

                        می پرسیدند کلاس نداری! مدرسه چه کار می کنی؟

                        و من بین بچه ها زندگی را ورق می زدم.

امسال مدرسه، مدرسه تر از پارسال بود

                        درس هایی را به بچه ها یاد دادم که از کامپیوتر هم جدید تر بود.

                        درس هایی که کتاب و جزوه اش را خدا نوشته است!!

امسال مدرسه دوست تر از پارسال بود.

دوستی را پیدا کردم که نزدیک است.

                           نزدیک دلم.....

دوستانی بسیار پیدا کردم

محبت هایی زیادی را درک کردم

عشق هایی را لمس کردم که فقط خوشبخت ترین آدم دنیا

                                            آنها را درک می کند.

امسال مدرسه، شاگرد تر از پارسال بود

مدرسه به من آداب زندگی آموخت.

بچه ها امسال چیزهایی یادم دادند که امتحانش را خدا می گیرد.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

نمره

حسبی الله

این مدت که بچه ها امتحان داشتند سخت گذشت....

مراقت وایستادن سر جلسه خیلی سخته!

حالا ترم اول دیگه تموم شد! چند ماه دیگه هم سال تموم می شه و همه ی بچه ها می رن دنبال زندگیشون فقط معلمها میمونن منتظر بچه های دیگه که زندگی رو یادشون بدن!

خدا کنه بچه ها زندگیِ خوب رو یاد گرفته باشن و سر جلسه ی امتحان خدا اونها مراقب ما معلم ها باشن !

   + یاس حسینیه - ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤

(1/5 ماهه که دستم وبالم شده !!!)

حسبی الله

وقتی یه معلم دستش بشکنه چی می شه:
1- نمی تونه رو تخته راحت بنویسه! البت بنده با این خط خرچنگ قورباغه ام تخته رو از رو بردم!!!
2- وقتی بچه ها رو حاضر و غایب می کنه نمی شه درست جلو اسم بچه ها حاضر بزنه!
3- برای نوشتن نمره بچه ها باید یکیشون رو اجیر کنه!!!
4- برای خیلی حرفها که باید بنویسه باید یه mp3 یا یه ضبط کوچیک بخره!! البت بنده حرفام رو توی گوشیم ضبط می کنم!!!!!!
5- باید دست خط، دست چپش رو تقویت کنه!
6- باید اونقدر امضاش رو تمرین کنه که بتونه با هر دو دست درست امضا کنه!!! امضای آدم کلاس ِ آدمه!!

 

 

گچ دستِ یه معلم به چه درد میخوره:

1- بچه ها روش یادگاری بنویسن!!
نکته ی انحرافی: من فکر کردم مگه یه بچه چند بار دستِ معلمش می شکنه که بتونه روش یادگاری بنویسه!!! برا همین اجازه دادم بچه ها رو دستم بنویسن!!

 

حرفایی که بچه ها رو دست معلم ِ دست شکسته ممکنه بنویسن:

- دوستت دارم: مینا
- ای شیطون: ندا !
- جیـــــــــــــــــگر
- خانوم خدا بد نده : نرگس
- V.H (مخفف وحید هاشمیان!!!) :راحله
- یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم: نازگل
- سیه چشمی به کار عشق استاد/به من درس محبت یاد می داد/مرا از یاد برد آخر ولی من/به جز او عالمی را بردم از یاد/ خانم دوستتان دارم :محدثه
- خوبرویان عالم رحم ندارد دلشان/باید از جان گذشت هر که شود عاشقشان/روز اول که سرشتند از گل پیکرشان/سنگی اندر گلشان بود، همان شد دلشان: زهره
- بیا تا برایت بگویم که تنهایی من به چه اندازه بزرگ است: مریم
- .....پیش تو مثل یه برگم / برا تو راضی به مرگم (همه ترانه رو لطف کرده بودن)!
- تولدم مبارک 1 /9 : هاله
- S : روزیتا (معلوم نی این آقای S کی بید!)

 

 

و هزار و یکی حرف دیگه.................. بعضی ها هم امضاشون رو تمرین کرده بودن

 

من خودم اولین نفر رو دستم نوشتم:
یاس! دستت شکسته! خدا رو شکر کن دلت نشکسته
"یا لطیف اِرحَم ضعفَ بَدنی و رقَة الجلدی" (مهربان!! به ضعیف بودنِ من و نازکی پوستم رحم کن)
تو رو گچ دستِ من چی می نویسی؟

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤

ماجرای یک روز کلوپ و یک معلم جانباز! فداکار! شهید!!! گمنام و آشپز

حسبی الله

و  کلی لقبهایی که عِرقِ ملی (لطفا نخونیدعَرَقِ!!!ملی!!!!) را بر می انگیزد.

عارضم به حضور انورتان که من سرکار خانم یاس بانو معروف به یاسی!! طی  یک اقدام شاگرد دوستانه و مهربانانه و بسیار عشقولانه اقدام به راه اندازی یک عدد کلوپ کامپیوتر نمودم!

وایستین وایستین شناسنامه هاتون رو نگیرین دستتون و راه بیافتین بیایین ثبت نام! این کلوپ در دبیرستان محل تدریسم و مخصوص دخترای دبیرستانیه نه شماها که بعضی هاتون ماشاالله الی ماشاالله سیبله که از بناگوشتون در رفته! خلاصه می گفتم! طی یک اقدام فناکارانه یک کلوپ راه اندازی شد که هر کسی که دوست داره یه روزایی مدرسه بمونه تا هر چی دوست داره یاد بگیره هر کاری دوست داره انجام بده! از کافی نت و گیم نت مدرسه استفاده کنه و غیره.

من نشستم با خودم مشورت کردم و گفتم از هر کسی 1000 تومن پول میگیرم تا با پولش برای کارگاه کامپبوتر cd بخرم.

امروز اولین روز کلوپ بود و من هم چون می دونستم که تا ساعت 5-4 مدرسه ام برای خودم یه کم غذا بردم مدرسه. بچه های مشتاق! و درسخوان 8 نفر موندن که 2 تاشون اومدن از من پول قرض کردن و یه پیتزا خریدن و نوش جان فرمودند و اصلا بی خیال کلوپ نشستند روزنامه دیواری ساختند!!! یکی شون هم که هر کار دلش خواست کرد! موند 5 تاشون که  خواستند اینترنت و Upload کردن یاد بگیرن. کارت نت که ساعت 3:30 رسید دستمون بعدش هم که فهمیدیم  تلفن کارگاه قطعه! فکرشو بکنین بنده برای امروز کلوپ و .... یک عدد laptop رو انداختم رو دوشم و که برو که رفتی مدرسه! آخرشم که اینجوری!‌وقتی رسیدم خونه از خستگی مثل خرچنگ راه میرفتم! 

آخر کلاس من موندم و یه ظرف فسقلی غذا و 5 تا آدم گرسنه!! خب چکار کردم!؟ یه ملتی رو از دست چندتا شاگرد خلاص کردم!!! همه با هم غذای منو خوردیم! من که هیچی بعدِ این همه مدت عادت کردم به غذاهام ولی احتمالا فردا 5 نفر غایبن !!!

-----

راستی دلیل فداکاریم رو نگفتم که با بچه ها والیبال بازی کردم و توی 5-6 تا تیم بازی کردم که دل بچه ها نشکنه! آخرش دستِ خودم شکست! الان 1 ماه می گذره ولی هنوز انگشت شستم درد می کنه!!!!

----

راستی یادم رفت بگم بقیه معلم ها که انجمن زدن 15 هزار تومن پول از بچه ها گرفتن نه به بچه ها غذا می دن!!!! نه باهاشون والیبال بازی می کنن!!! اما من به بچه ها در ساعتهای کلوپ مجانی درس می دم. بعضی ها می گن که بچه ها ارزش این کارا رو ندارن!!! با اینکه بعضی وقتها اذیت می شم اما من واقعا بچه ها رو دوست دارم. به نظر من بچه ها ارزش این همه وقت گذاشتن رو دارن! من براشون شعر می نویسم، نقاشی می کشم، نامه می نویسم و گاهی پاش بیافته بهشون هدیه هم می دم. کارایی که همیشه آرزو داشتم که معلم هام برام انجام بدن. همیشه سعی کردم برای بچه ها معلمی باشم که همیشه آرزو داشتم اون معلم رو داشته باشم.

امیدوارم خدا کمکم کنه

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤

 

حسبی الله

امروز چشمهای فاطمه ام خیره و من خیره تر!

امروز چقدر فضا عطراگین بود.

---

اگر ۱۰ بار دیگه هم به این دنیا برگردم باز هم معلم می شوم

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤

خونه دوم:

حسبی الله

مزد یک سال کار را امروز که اولین روز بازگشایی مدرسه ها بود گرفتم.

از همان بچه هایی که خیلی دوستشان دارم.

امروز که شوق راضیه را در اشکش هایی که در چشمش مخفی شده بود دیدم.

امروز که فاطمه سر صف نگاهم می کرد و با چشم هایش برایم حرف می زد.

امروز که مرجان مرا غرق بوسه هایش کرده بود.

امروز که زینب و مریم وقتشان را با من گذراندند.

امروز که نگار و مریم دستهای مرا با مهر فشردند.

امروز که من از شوق دیدن بچه ها خانه را تاب نیاوردم.

همین امروز نمی دانی چقدر من خوشحال بودم!

مگر من از این دنیا دیگر چه می خواهم؟

همین خدمت؛ همین مفید بودن کافیست.

   + یاس حسینیه - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳۸٤

تنها ماندم- تنها با دل برجا ماندم:

حسبی الله

فکرشو بکنین! آدم توی یک آموزشگاه رنگین، 2 تا مجله ی وزین، 3 تا مدرسه ی سنگین کار کنه! تازه کلاس خصوصی هم داشته باشه و تازه تر اینکه مجله شون براشون کلاس های ضمن خدمت!!!!! هم گذاشته باشه! و تازه ترتر اینکه اساتید محترم هم هی مشق و کارگاه کتاب خوانی راه بندارن! اون وقت آدم وقت می کنه که وبلاگ بنویسه؟ یا حتی ایمیلاش یا آف لایناش رو چک کنه؟ آخه این انصافه که از من انتظارهای فوق بشری داشته باشین؟

اونم توی این شرایط حاد و بحرانی!! وقتی حاد و بحرانی بودن یک مسئله بق رنج (یا شایدم بغ رنج!!!! به هر حال صفحه کلید من حروف فارسی نداره!! البته ضعیف بودن املا فکر نمی کنم به فارسی بودن یا نبودن صفحه کلید ربطی داشته باشه.) رو هی به رخ میکشم یعنی خیلی خسته شدم.

این روزا یوسف نیست! و من پر شدم از یکنواختی و دلتنگی. با این همه کار که سرم ریخته و خیلی مشغولم همه فکر می کنن که نبودن یوسف چندان تاثیری روی من نداره! اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنم!!!!! با این همه کارای جورواجور دیگه هوس هنرپیشه شدن ندارم!

دلم تنگ شده! آخه من با این دل تنگ و باریک چطوری میتونم 1 ماه دیگه نبودن یوسف رو تحمل کنم؟ این روزا اصلا دل و دماغ برام نمونده! از هر چی مهمونی و سر و صداست خسته ام و فرار میکنم. بعضیا کاش شرایط رو درک می کردن!!! این روزها روزهای تنهایی و دلتنگیست....... خیلی تنها موندم......

 وقتی یوسف نیست انگار هیچ کس نیست.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

هفته ی معلم - هفته ی وداع:

حسبی الله

سال تحصیلی چقدر زود میگذره... برای من مثل یک شبانه روز بود و فقط چند دقیقه تا سحر مونده.

نمیدانی چقدر دلتنگ بچه ها می شوم، و هنوز نرفته دلم نگرانم و دل تنگ!

این ماه ها که بهترین ساعات عمرم را می گذراندم نه خود دانستم که چه موهبتی دارم و نه شاگردانم...

و حالا که سال تمام میشود ما دلتنگ هم می شویم و چقدر دیر.....

گذشت روز هایی که من و شاگردهایم در کلاس مقدسی دور هم جمع می شدیم.. می خندیدیم... حرف می زدیم ... گوش می دادیم و گاهی هم، همدیگر را می رنجاندیم.

سال های بعد می آید و من و شاگردانم باز (انشالله) دور هم جمع می شویم اما بعید می دانم که باز هم قدر همدیگر را بدانیم.

رسم آدمیزاد این است!

ناگهان چقدر زود دیر میشود.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

معلمی عشق است.

حسبی الله

معلمی عشق است.

امروز روز کاریم نبود.

کلاس فوق العاده داشتم با کلاس گل شقایق.

فقط 45 دقیقه.

بعدش باید می رفتم اداره ی بیمه.

 بچه ها داشتند توی حیاط 2 نفری بسکتبال بازی می کردن.

دلم لک زد برای دوییدن دنبال توپ نارنجی بسکتبال.

با یه بهونه رفتم تو حیاط.

بچه ها اومدن ازم سوال کامپیوتری بپرسن!!

زدم تو خال! من و شبنم شروع کردیم به بسکتبال بازی!

کم کم شادی اومد تو تیم من فاطمه تو تیم شبنم.

 پریدم از شبنم توپ رو قاپ بزنم. شبنم گفت خانوم شما معلم کامپیوتری!

گفتم که چی؟؟؟

بعدش منیر اومد پیش من و شادی. فاطمه و شبنم هم به التماس یک یار دیگه دست و پا کردند.

نیم ساعت بازی کردیم.

گل که می زدیم همو بغل می کردیم و می چرخیدیم!

بازیکن های تیم حریف هم جو زده می شدن و ما رو بغل می کردن!!!

عجب حالی داد.

کلی از هیجانات نهفته ی درونم آزاد شد.

شادی رفت تو دفتر تا ناظم ها رو هم بیاره بازی.

نیومدند.

شادی با شادی گفته بود که خانوم کامپیوتر داره با ما بازی می کنه.

وقتی بازی تموم شد خبرنگار کلاس نظر منو پرسید.

نقطه ضعفِ حریفُ گفتم: "‌گروهی کار نمی کردن. تک روی زیاد بود. می خواستن فقط شخص خودشون پیروز باشن."

نه کسی برد نه کسی باخت.

بازی، دوستانه بود، تو زمین حریف.

من وارد زمین حریف شدم

 تاختم

هنوز زمین نخوردم

 باید مواظب باشم!

زمین حریف خیلی فریبندست! ‌نه؟

   + یاس حسینیه - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳

گل شقایق:

حسبی الله

امسال یک کلاس داشتم به اسم گل شقایق. بچه های این کلاس خیلی هماهنگ بودند تا کاری کنند که منو از دور خارج کنند!!!! انگار با من یک جور لجبازی درونی داشتند! شاید به خاطر اینکه در سال های قبل ساعت کامپیوتر برایشان حکم ساعت بازی را داشت و امسال حکم ساعت درس. من هم که کوتاه نمی آمدم همش بالا منبر تشریف داشتم و هی پند و هی اندرز که بچه باید این جور باشد و آن جور و خلاصه درسم را پیش می بردم.

یک بار در طی یک جلسه ی 2 ساعته من چند بار رفتم بالا منبر و هی پند و هی نصیحت. دیدم نه بابا انگار که عین خیالشون نیست!! من هم گفتم "باید یه تصمیم دیگه ای برای کلاس شما بگیرم. شاید دیگه سر کلاستون نیام. چون من دوست ندارم که شما رو مجبور به درس خوندن کنم! درس کامپیوتر دوست ندارید مرا به خیر و شما رو به سلامت!!!!!!!"

دور از چشم بچه ها برنامه ی من به هم خورد و دو ساعت از ساعت تدریس اون مدرسم کم شد و از بخت خوش یا بد دقیقا همون کلاس گل شقایق از برنامه ی من رفت کنار! جلسه ی بعد من نرفتم سر کلاسشون و معلم دیگه ای رفت بچه های شلوغ کلاس آومدند پیش من و گفتند چرا دیگه نمیآین سر کلاسمون ؟ من هم گفتم که بهتون گفتم که دیگه نمیام!! و همین مساله باعث شد که بچه ها خودشون و یا معلم های دیگه رو برای پا درمیونی بفرستن سراغ و من و هی معذرت خواهی کنند! اما از بخت بد من به هیچ عنوان ساعتم جور در نمی آمد که برگردم....

این شد که تا این هفته که فکر کنم 5-6 جلسه از درسشون گذشته من نرفتم سر کلاسشون و اون ها هم 3-4 هفته هی اومدن معذرت خواهی. اما چه کنم! که به خاطر اینکه  تنبیه بشوند  نباید بخشیده می شدند.حالا به خاطر عوض شدن برنامه ی یکی از معلم ها برنامه ی من جور شد تا دوباره برم سرکلاسشون.

این هفته پنج شنبه من با کلاس گل شقایق دوباره کلاس دارم! و وقتی مسئول آموزش اینو بهم گفت حسی بهم دست داد که انگار خبر ملاقات عزیزی رو به من دادند. خودم فکر نمی کردم این موضوع که دوباره برمی گردم کلاس گل شقایق اینقدر روم تاثیر بذاره...... هر روز بارها پیش میاد که به این موضوع فکر کنم که حالا که این اتفاق افتاده و من طی یک سری اتفاقاتی که خودم هیچ دخالتی توی اون نداشتم با اجبار با یک کلاس قهر کردم و حالا باید آشتی کنم، چه باید کرد؟

دل تو دلم نیست دوست دارم زودتر پنج شنبه برسه! اما دلشوره ی عجیبی دارم.... یه جورایی می ترسم، می ترسم که شاید توی دل بچه ها هیچ وقت بخشیده نشم....... می ترسم که نتونم اون ارتباطی که تو همه ی کلاس هام با بچه ها برقرار کردم رو توی کلاس گل شقایق برقرار کنم. می ترسم که مجبور باشم سر کلاس رفتاری کنم که با روحیات من جور نباشه.... اون وقت این کلاس برام می شه کلاس درد، کلاس اجبار. دوست ندارم با اجبار سر هیچ کلاسی برم! تا عشق نباشه درس دادن معنی نمی ده.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳

امروز من 1 سال پیرتر شدم.....

حسبی الله

امروز هفتم آذر است. فردا 8 آذر است و زنگ زلزله در تمام مدارس به صدا در می آید، قلب من همین امروز لرزید حتی بدون زنگ زلزله!

امروز در مدرسه ای که بودم CD آموزشی برای مقابله با زلزله آورده بودند و به من دادند تا سر کلاس این CD   را برای بچه های نمایش بدهم...... قتی چند دقیقه ای از شروع فیلم گذشت بچه ها شروع کردند به بی جنبه بازی و مسخره بازی در آوردن... فقط یک نفر با قلب پر از دردش به صفحه ی نمایش کامپیوتر خیره بود و لب از لب باز نکرد.

و او دختری بود که تمام اعضای خانواده اش را (پدر،مادر، خواهر، برادر، خاله، دایی و....) را در زلزله ی بم از دست داده بود.

من صبر او را طاقت نیاوردم و از کلاس زدم بیرون و زیر بارون با آسمون دلگیر شهرم هم نوا شدم.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳

من سرما خوردم + آمپول! بیاین بریم تنگه واشی.

حسبی الله

دوشنبه سرما خوردگی بدی داشتم و حالم خیلی بد بود. مامانم اومده بود یه سری به من بزنه و برام سوپ بپزه که چشمتون روز بد نبینه.... بنده ی خدا رفت توی آشپز خونه و سُر خورد افتاد زمین. خیلی بد افتاد زمین. من خوابیده بودم از صدای افتادنش یه دفعه بیدار شدم و خیلی هول کردم و ترسیدم. تا چند دقیقه اصلا مامانم نمی تونست از جاش تکون بخوره، فکر کردم حتما استخوناش خورد شده. نمیدونستم که چه کار باید بکنم فقط داشتم گریه می کردم. چند دقیقه خوابید بعد هم بلند شد و گفت که چیزیش نشده و می خواد بره خونه منم باید می رفتم کلاس.

خلاصه رفتم آموزشگاه یکی از همکارام ازم پرسید حال مامانت چطوره معده ش درد می کرد؟ گفتم خوبه و یه دفعه زدم زیر گریه!!! گفتم که اومده بود خونه ی ما کمک من که سُر خورد افتاد زمین، خیلی ناراحتم براش نمیدونم چش شده.... همکارم هم هول کرده بود (همونجا که من درس میدم مامانم هم درس میده-تریپ خانواده فرهنگیه دیگه)

با چشمای قرمز باد کرده رفتم سر کلاس و قیافم حسابی تابلو بود که گریه کردم. فاطمه پرسید خانوم چیزی شده؟ گفتم نه! زهرا گفت خانوم اگه مشکلی پیش اومده و میشه کمکی کرد ..... گفتم نه چیزی نیست. مشکلا هیچ وقت با من وارد کلاس نمی شن. مشکلا بیرون کلاس می مونن و من وارد میشم. خلاصه شروع کردم به درس دادن و سعی کردم دیگه به مامانم فکر نکنم. بچه ها هم مرام گذاشتن و هیچی سوال نپرسیدن!!! منم کلی بیشتر از همیشه درس دادم.

به محض اینکه از کلاس اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه دوباره زدم زیر گریه و تا خونه داشتم گریه می کردم. به مامانم هم که زنگ زدم هی الکی می گفت چیزی نشده چیزی نشده....

(استخونای مامانم خدا رو شکر نشکسته بود اما کوفتگی پیدا کرده بود و هنوز هم درد می کنه دعا کنید زودتر خوب بشه. انشالله)

اردوی قبلی که با مدرسه رفتم اونقدر از گل وسبزه و درخت بالا و پایین رفتم و با بچه ها بازی کردم و دویدم که دیگه برای هیچ اردویی از بنده دعوت نکردن که خدمت برسم!!  امروز هم آخرین اردو بود، یعنی اردوی اختتامیه و خانوم پرورشی دیگه سراغی از من نگرفت.... گمونم با اون همه شیطنتی که من کردم اردو که هیچ! سال دیگه اصلا مدرسه هم راهم ندن!!!

آخه یه بار خانوم مدیر داشت در مورد یکی از معلمهایی که عذرش رو خواسته بودن می گفت که با بچه ها دست به یکی می کرده و در کلاس رو  قفل می کرده و کارهایی از این قبیل. اما بنده از این کارا نمی کنم! کلاس درس جای خودش رو داره و اردوی تفریحی هم جای خودشو. ()خلاصه امروز که گذشت و اردوی مدرسه بی اردوی مدرسه! انشالله جمعه اردوی دسته جمعی وبلاگی ها خوب میچسبه ها! اونم کجــــــــــــــا؟؟ تنگه واشی.

منتظر حضور سبز و زرد و کرم و قهوه ای و قرمز شما هستم!

 

راستی یادم رفت بگم !‌ هر خانومی که  پایه ی گیم نته! یه میل بزنه به banoo_2003@yahoo.com یه قرار بزاریم با هم بریم . چیه جرا اینجوری نیگا می کنی؟‌مگه به من نمیاد برم گیم نت کانتر بازی کنم؟  خلاصه طرف حسابم با خانوماست بیاین یه گروه بانوان گیم نتی را بندازیم.(رو کم کنی آقایون )

   + یاس حسینیه - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳

معلم های ۲۰۰۴ :

حسبی الله

 حدیثی هست که میگه : زکات علم آموختنه! اما الان دیگه آموختن جای زکات علم شده حساب و کتاب و دو دوتا چارتا......

من خودم از اون دسته آدمایی هستم که هر چی برای یاد گرفتن خرج کنم خسیسیم نمیاد و بازم خرج میکنم و عقیده دارم که ثروت باید از پول تبدیل بشه به علم.

در واقع همه ی آدما معلمند. ولی بعضی از آدما یاد دادن رو کار و پیشه ی خودشون قرار دادن و در اصطلاح فقط به اونا می گن معلم.

معلم وظیفشه که به کسی که علم آموزه درس بده. بدون چشم داشت هیچ پاداشی.

این روزها تنها پاداش پوله.

معلما هم برای گذران زندگی مجبورند که پاداش قبول کنند!!!

اما! پاداش 4 ساعت تدریس با حقوق یک ماه یک کارگر ساده باید برابری کنه؟؟؟

همه ی معلما هدفشون آموزش دادنه؟؟؟

من شک دارم.

می دونم با این حرفا خودم و شغل معلمی شاید زیر سوال بره... اما خوب این سوال برام مطرح شد! و من ترسیدم که شاید هدفم عوض شده باشه!! مثلا از آموزش دادن رفته باشه روی کسب در آمد..... این سوال وقتی پیش اومد که یکی از آشنایان مطرح کرد که قیمتی که برای 2 ساعت تدریس خصوصی دریافت می کنه تقریبا دو برابر قیمت کل کلاسهاییه  که در محل آموزشگاه ما از بچه ها برای یک ترم کامل (15 ساعت آموزشی –هر ساعت آموزشی 45 دقیقه است-) دریافت میشه!!!!! و درست در همون لحظه مخم هنگ کرد.

از قدیم الایام معلم ها همیشه زندگی ساده داشتن و هیچ وقت چشم به مال دنیا ندوختن. البته این مساله برای معلمای لِو ِلِ پایین(low Level) بوده! معلمهای 2004 مدلشون تغییر کرده لِو ِلِشون رفته بالا(High Level) ! و فکر کنم که دیگه من هم Game Over شدم..... .... ... .. . از بازی Out شدم بیرون!

<<< خدا رو شکر >>>

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳

یک روز خوب، یک اردوی به یاد ماندنی:

حسبی الله

کلاس 4 شنبه ی آموزشگاهم رو در یک حرکت متحیر العقول دودر کردم و از زیر نگاههای مسئول آموزش با یک لبخند ملیح که حدودا تا بنا گوشم میرسید! در رفتم!!!

خلاصه 4 شنبه صفا با بچه های مدرسه! جای شما خالی... خیلی هم خالی! اولِ سفر بچه ها رو تقسیم کردند و به هر معلمی که اومده بود 4 تا بچه رسید! قبل از تقسیم من گفتم بچه های شلوغ مالِ من!! خلاصه بچه های گروه من شدند : ساجده، هنگامه، مریم و نازنین زهرا. هنوز نرسیده به اردوگاه تا پامون رسید به چمن های تر و تازه گفتم بچه بریم وسایلُ بذاریم بالا تو ویلا و بیایم یه مسابقه ی دو بدیم! بچه های من هم که از خدا خواسته کلی ذوق وَرَک شدن. خلاصه هنوز ندویده در اولین اقدام تالاپ! افتادم زمین، و چمن های تازه یک مهر گنده ی سبز روی شلوار کرمم حک کردند.

در اقدام بعدی 3 عدد گل محمدی که بچه ها زحمت چیده شدنشون رو کشیده بودن بالای نقاب آفتاب گیر من چمک می زد. هنوز چیزی نگذشته من و مریم روی تاب رکابی داشتیم تو آسمون سیر میکردیم. بعدش مراسم هندونه خوری شد! با معلم ها و بچه های دیگه نشستیم روی موکت و نفری یه فال هندونه خوردیم. کم کم ساعت 5/12شد و موقع ناهار، رفتیم سمت غذا خوری و یه جوجه ی حسابی نوش جان فرمودیم. ساعت 5/1 شد و 5/2 هم وقت استخر بود اون مدت نرسیدم زیاد شیطنت کنم! آخه وقت نماز بود و من هم یه سری رفتم تو ویلا که ببینم چه خبر! و وقتی اومدم تو محوطه و داشتم بچه ها رو جمع می کردم برای بازی عمو زنجیر باف* وقت استخر شد.

بعد از استخر هم که این بچه ها دیگه حال شیطنت نداشتن! اما من دست از سرشون برنداشتم  با معلمها و چند تا از بچه ها یه کم عمو زنجیر باف بازی کردیم اما چون هیچ کدوممون یادمون نبود چطوری باید گره رو باز کنیم بازی به هم خورد! بعدش با بچه ها دختره اینجا نشسته* رو بازی کردیم، و همش من جر زنی می کردم و بچه ها رو مینداختم جلو تا دختره بگیردشون! که البته دوبار هم بچه ها این بلا رو سر من آوردن و من دختره شدم! و یه کم کتک هم خوردم و دو بار هم طبق معمول تالاپ! خوردم زمین بعدش هم حیف! ساعت 5 شد و وقت حرکت.

                

                             


عمو زنجیر باف: بچه ها دست هم رو میگیرن و به صورت گرد دور هم می چرخن. یکی بابا می شه و با صدای بلند میگه: عمو زنجیر باف بچه ها می گن: بله – زنجیر من و بافتی؟- بله – پشت کوه انداختی؟ - بله – بابا اومده- چی چی آورده؟ - نخود و کشمش، بخور و بیا -  با صدای چی؟ - با صدای گربه – میو میو میو میـــو میــــــو بعدش نمی دونم روی چه اساسی!! زنجیر از یه جا پاره میشه و بچه ها از زیر دست یک نفر (اونم نمیدونم چه اساسی داره) رد میشن و اون یک نفر گره می خوره!

دختره اینجا نشسته* بچه ها دست هم رو میگیرن و دور دختری که وسط حلقه نشسته و چشماش رو بستن می چرخن و می خونن: دختره، اینجا نشسته... گریه می کنه... زاری می کنه... به افتخار من ... از برای من... پرتغالِ من... یکی رو بزن، یکی رو نزن بعد بچه ها می رن و یواش می زنن توی سر دختره! بعد دختره بلند میشه و با چشمای بسته باید یکی رو بگیره تا اون بشه دختره!

 

   + یاس حسینیه - ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۳

دلم برای بچه ها تنگ شده:

حسبی الله

امتحان طاهره برگزار شد! و .... طاهر گفت که تا مهر دیگه نمیاد کلاس، قرار شد که تابستون بره کلاس زبان – من که چشمم آب نمی خوره- و مهر بیاد از اول کلاس ویندوز رو بگذرونه. شاید هم تا اون موقع زورش به شوهرش برسه و یه کامپیوتر بخره!

دوره ی طاهره هم تموم شد و گذشت! خدا کنه که خاطره ی بدی تو ذهنش نمونه.

این کلاس ها هر کدوم برای من یه کلاس درسه، یه کلاس درسی که من از بچه ها درس میگیرم.... و بعضی وقت ها خودم از خودم تعجب می کنم! یه جورایی اون وجه های نا شناخته ی خودم رو می شناسم. مثلا دو هفته ی پیش تو سه راه جمهوری داشتم می رفتم،کلاس داشتم و خیلی هم دیرم شده بود.توی ذهنم داشتم به بچه های مدرسه فکر می کردم، یه دفعه یکی از شاگردامو دیدم که داره از روبرو با مامانش و باباش و داداش کوچیکش میاد! یه دفعه دلم هری ریخت پایین! انگار که کسی که همیشه منتظرش بودم رو دیدم. یه لحظه احساس کردم که دیگه قلبم نمیزنه! -البته اون شاگردم منو ندید و گذشت- فامیلش رو یادم اومد پورجبار. یه لحظه فکر کردم که برگردم و نگاش کنم شاید پور جبار نباشه! اما ترسیدم که شاید واقعا اون نباشه!! و ترجیح دادم که برنگردم و نگاش نکنم!

همون موقع احساس کردم که چقدر دلم برای شاگردام تنگ شده... خیلی خیلی هم تنگ شده بود. یه 20 روزی بود که بچه ها رو ندیده بودم. اون هفته رفتم مدرسه ببینم چه خبر! خانوم ناظم هم منو برای اردوی تابستونی دعوت کرد! خیلی دوست دارم برم که بچه ها رو ببینم. اما کلاس دارم! باید یه جوری این کلاسم رو دودر کنم و برم اردو!

نظر شما چیه؟

   + یاس حسینیه - ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳

طاهره درس نخون :

حسبی الله

دوباره می خوام از کلاسم که شبیه ترین جای دنیا به یک خونست بنویسم... و از شاگردام که مثل بچه های یک خونه اند.

از طاهره براتون نوشته بودم! یادتونه؟ همونی که حروف انگلیسی رو نمی شناخت. 13245435 بار بهش گفتم: "برو کلاس انگلیسی همون ترم اول رو هم بری کافیه!" ولی نرفت... حالا هم ترم windows رو تموم کرده ولی من می دونم که هیچ چیز جالبی از کلاس یاد نگرفته. راستش تازه متوجه شدم که قدرت درک تصاویر براش مشکله.... هر جلسه کلی وامیستم بالا سرش و تنهایی بهش یاد میدم... فکر کنم بقیه بچه های کلاس از دست من و اون حسابی کفری شدن! از دست من برای اینکه هنوز هم مصمم بهش یاد می دم و از دست اون برای اینکه یاد نمیگیره.

یک ترم ِ تمام، هر جلسه طرز گرفتن موس رو بهش یاد دادم و یک ترمِ تمام همه ی اجزای پنجره رو دوباره براش توضیح دادم! اما دریغ از یاد گرفتن. اصلا طاهره حتی همت نمی کنه که توی خونه از روی جزوه بخونه! و هر جلسه ازش می پرسم که کلاس زبان انگلیسی رفته یا نه ولی هیچ وقت اهمیت نمی ده..... البته فکر می کنم که شاید خجالت می کشه بره کلاس زبان و بشینه ترم اول، آخه 35 – 30 سالش هست و بچه های ترم اولِ زبان، دبستان و راهنمایی هستند....

راستش گاهی ازش دلسرد میشم... خیلی معلم بدیم. آخه چند جلسه اصلا حوصلش رو نداشتم ، سعی می کردم زیاد طرفش نرم! می ترسیدم یه چیزی بهش بگم که ناراحت بشه یا یه وقت با لحن بدی باهاش حرف بزنم. یکی از بچه های قوی کلاس رو نشوندم پیشش که جور منو به دوش بکشه. اما....

 

حالا فردا امتحان داره... نمیدونم چکار کنم! احتمالا می افته! تا حالا هیچ شاگردی نداشتم که بیافته! یعنی میگین بندازمش؟؟؟

 نمی دونم  بیاد ادامه کلاس windows رو یا نیاد... می خوام براش شرط بزارم که باید حتما کلاس زبان انگلیسی بره بعد بیاد کامپیوتر...

 

نمیدونم! مغزم دیگه قفل کرده. از خودم دارم نا امید می شم..... البته شاید هم باید از طاهره نا امید بشم. اگه طاهره یک کم بیشتر اهمیت میداد .. اگه حداقل از روی جزوه ی فارسی می خوند، اگه اسم ِ تسک بار (taskbar) و دسک تاپ (desktop) رو یاد می گرفت.. اگه... نمی دونم.. شاید هم اگه من یه کم بیشتر حوصله داشتم، اگه خودم بهش زبان رو یاد می دادم، اگه باهاش خصوصی کار می کردم......

ای بابا همش که شد اگه! مامانم همیشه میگه: "اگه رو که بکاری مگه در میاد!"

 

خلاصه که از دست این معلم بد و طاهره ی درس نخون حسابی مخم قفله!

 

یک کم همفکری کنید ببینم باید با این طاهره چه کنم؟ خواهشا یک نظراتی بدین که قابل اجرا باشه!

از کلیه معلمین محترم  طلب یاری می نمایم!!!

 از غیر معلمین هم همین جور!

کمــــــــــک!!S.O.S      

کمــــــــــکS.O.S     !!

کمــــــــــک!!S.O.S      

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳

زیبایی یا جلب توجه؟

حسبی الله

جلساتِ آخر ِ درس Windows آموزش نصب و نگهداری از ویندوز و نصب ِ برنامه های مختلفه!

یه شاگرد قدیمی دارم به اسم زینب که مدتها بود ندیده بودمش. یه شب زنگ زده بودم بهش برای احوال پرسی صحبتا کشیده شد سر کلاسهای الان و همین جلساتِ آخر.

زینب گفت : "یاسی جون میشه من هم این جلسات ِ آخر رو بیام؟ چون خوب بلد نیستم که برنامه ها رو نصب کنم! و دلم هم برات تنگ شده می خوام ببینمت!"

منم گفتم: "بیا!"

فرداش زینب هم از خدا خواسته اومد کلاس...

 

اولش که دیدمش اصلا نشناختمش! خودش رو شکل این سرخ پوستا آرایش کرده بود صورت برونزه و لباهای اندازه ی لنگه کفش! راستش رو بخواین اومد که بوسم کنه کلم رو کشیدم عقب! آخه دلم جیری ویری میرفت! با اون قیافش!!!!!!!!!!! منم که اصلا راغب نبودم ببوسمش!

خلاصه سر کلاس هم هی زل زده بود به من! منم هی نیگام رو ازش بر میداشتم و مینداختم روی بقیه بچه های کلاس!

از شانس من! راه برگشتمون هم یکی بود وقتی داشتیم با هم بر میگشتیم خودش گفت که مامانش نمیذاشته بیاد کلاس و بهش میگفته می خوای بری عروسی یا کلاس ِ کامپیوتر! و اونم با کلی دعوا اومده بود کلاس.

منم اگه میدونستم این جوری میخواد بیاد کلاس اصلا دعوتش نمیکردم که بیاد! آخه بعضی ها حدود رو نمیشناسن ! نمیدونن شان کلاش با شان عروسی با شان خیابون گردی فرق داره! آدمی که میره کلاس چیز یاد بگیره که تیپ این دخترای خیابون گرد رو نمیزنه! منم بهش گفتم: "زینب میدونی! همه ی مشکلهایی که توی خونه داری (همیشه از مشکلاتش با من حرف میزنه) به خاطر حس ِ جلب توجه کردن بیش از حد توئه! مثلا توی خونه برای اینکه کسی بهت اهمیت نمیده گیر میدی به این و اون و دعوا راه میندازی! توی خیابون هم که دیگه خودت بهتر میدونی! دست به هر کاری میزنی که جلب توجه کنی! و به مادرت هم هیچ اهمیت نمیدی! " بهش گفتم که: "تو توی خیابون همی حواست به اطرافته! جای اینکه جلوی پات رو نگا کنی ببینی زیر پات چاه نباشه، داری مردم رو نگاه میکنی... برای همینه که خیلی می افتی توی چاه." یه کم دیگه هم حرفهای خصوصی تر! زدم که هیچ دخلی نداره اینجا بنویسم!

خلاصه اونروز کلی توی خیابون خجالت کشیدم چون همه ی عالم و آدم داشتن ما رو نیگا میکردن! نه به تیپ ساده ی من و نه به تیپ جنگولک اون! هیچ تناسبی با هم نداشتیم! منم از خجالت کل مسیر سرم پایین بود!

وقتی رسیدیم در خونشون برای خداحافظی که اومدم بوسش کنم نگاش کردم دیدم که ...... صورتش دیگه برونزه نیست و لباش هم.... !

با خنده بوسیدمش و دستش رو نگاه کردم.......

   + یاس حسینیه - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢

بچه های بی جنبه و معلم عصبانی:

حسبی الله

جلسات اول تدریسم توی مدرسه ی راهنمایی بود و من هم پر از اشتیاق معلمی و جذبه !!!!

آخـــــــــــــــی یادش بخیر که اون اولا چقدر جذبه داشتم!

بچه های کلاس 2/3 رو برده بودم کارگاه و داشتم هی هوار میزدم و درس میدادم! اما انگار توی اون کلاس تنها چیزی که مهم نبود اربده های جان گداز خانوم معلم بود! چون هیچ کسی اصلا هیچ توجهی به من نداشت! بچه ها که انگار از قحطی کامپیوتر اومده بودن، یورش برده بودن به کامپیوترها و بازی میکردن و هر چی هم داد و بی داد میکردم که ســــــــاکت!!!!! کسی گوش نمیداد.

من هم چون تو این زمینه هیچ تجربه ای نداشتم! (آخه توی آموزشگاه شاگردا عین بچه ی آدم میشینند و گوش میدن! نه مثل  توی مدرسه که بچه ها از در و دیوار بالا میرن!) شروع کردم به درس دادن و فقط یکی از بچه ها گوش میداد و منم درسم رو به اون یه نفر دادم! و اون هم نوشت بقیه هم توی عالم خودشون بودن..... بی خبر از اینکه چقدر من عصبانی شده بودم و چقدر گریم گرفته !!!! اعصابم به کل تعطیل شده بود و سرم گیج میرفت وقتی که درسم تموم شد بلند شدم رفتم نشستم توی دفتر. به دفتردار که زل زل به من نگاه میکرد گفتم:" بچه ها حرفم رو گوش ندادن منم از کلاس اومدم بیرون!!!!!"

البته وقتی این حرف رو زدم خودم پشیمون شدم که چرا بچه ها رو ول کردم که با خیال راحت هر غلطی میخوان توی کارگاه بکنن! منم عصبانی بلند شدم و رفتم تو کارگاه و یه دادِ گنده سر بچه ها کشیدم؛ همه یه دفعه خفه خون گرفتن! دلم میخواست هر چی از دهنم درمیاد بهشون بگم! ولی خیلی مودب عین خانوم معلمهای گل گفتم: "من دیگه نمیام سرکلاستون شما جنبه ی کارگاه رو ندارین! مگه اینکه اتفاق خاصی بیافته و من بیام سر کلاستون!!!" و در یک حرکت متحرالعقول همه ی کامپیوترها رو از برق کشیدم و داد زدم: "بیـــــــــــرون!!!!!" و همه بچه ها رو از کارگاه ریختم بیرون! دلم یه کم اولش خنک شد!! این اولین باری بود که دلم میخواست سر به تن شاگردام نباشه....ولی بعدش اونقده دلم گرفت که نگــــو.... عین این مامانا که بچه هاشون رو میزنن!! و بعد پشیمون میشن!!!! ولی دو سوت بعد دیگه هیچکدوم از شاگردا عین خیالشون نبود که چه خونی به جیگـــــر معلم گناهیشون کردن!!!! وقتی از مدرسه رفتم بیرون دلم میخواست هق هق بزنم زیر گریه.... و البته همین کار رو هم کردم! ولی هق هق نه!!!! نصف راه رو گریه کردم.... دلم برای خودم و شاگردام سوخت!

البته بیشتر دلم برای شاگردام سوخت که یه ذره فهم ندارن و نمیفهمن که معلمی که وایستاده بهشون درس میده/ یه آدمه که عاشق اونهاست...

 

البته ناگفته نمونه که دیگه از این جذبه ها هیچ وقت به خرج ندادم! و خیلی هم بی خیال اذیت بچه ها شدم! آخه اینجوری خودم فقط اعصابم خورد میشه .... شاگردا که عین خیالشون نیست! فقط به اذیت کردن میپردازن.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ دی ۱۳۸٢

مدیرهای خالی بند!

حسبی الله

سلام! امروز من یه چند قدمی توی بارون قدم زدم! انگار که قلم خشک شده ام روی کله ی خیسم بود!! چون قلمم تر شده و باز نوشتنم گرفته:

خلاصه بگم براتون از مدیرهای خالی بندی که هر صبح سر صف شاگردها رو به صداقت و راستگویی دعوت میکنند..........

یکشنبه ی هفته ی پیش بود که یکی از دوستای خواهرم زنگ زد و بعدِ احوال پرسی گفت : "یاسی! یکی از دوستام مدیر مدرسست. معلم کارگاه ندارند میای بری معلم شی اونجا؟" گفتم: "مدرسش چیه؟" گفت: "دبیرستان" چون من هم بدم نمیومد که تو دبیرستان هم یه کل کلی با بچه ها بکنم گفتم باشه و شماره گرفتم و 3 شنبه صبح زنگ زدم مدرسه.

خانوم مدیر با کلی دنگ و فنگ اومد پای گوشی و شروع کرد با من صحبت کردن در مورد مدرسه و کلاس. اولا که اصلا معلم نمیخواستن! ایشون متصدی کارگاه میخواست! منم با اینکه زیاد دل خوشی از متصدی نداشتم گفتم عیب نداره! آخه این شیطونه نشسته بود توی کلم و میگفت: "یاسی!! دبیرستانه ها! برو ببین چه خبره اگه خوشت نیومد کار رو بده به هما (هما یکی از دوستامه که در به در دنبال کاره)" با همفکری شیطون خان گفتم باشه میام. آدرس رو پرسیدم گفت: " منطقه 18 - یافت آباد!!!" اومدم بگم نه که باز شیطون خان پرید وسط و وساطت کرد. خانوم مدیر گفت:"همین الان بیا سر کار!!! چون مسئول قبلی کارگاه هست شما رو توجیه کنه" منم کلی کار داشتم و بدون برنامه ریزی نمیتونستم برم. خانوم مدیر گفت عیب نداره شنبه بیا. خلاصه با کلی دل به شکی قبول کردم که برم. با خانوم مدیر هم همه ی حرفها زده شد و حتی اینکه گفت ما سرویس هم داریم و میتونی شنبه صبح که اومدی مدرسه از همکارها بپرسی که کجاها وامیسته....

خلاصه شنبه صبح شد و کلاس دکتر قیصر! ولی من به خانوم مدیر قول داده بودم که برم! و حتی خانوم مدیر گفته بود که شنبه کلاس هم دارم!! خلاصه اومدم که برم یافت آباد.....

ای بابا امان از نابلدی راه! از جلیلی تا آذری رو گز کردم تا رسیدم به مدرسه ی فوق! چشمتون روز بد نبینه بعد از منتظر موندن برای تشرف مدیر خان! بنده که با کلی عطر و اتو خدمت رسیده بودم! سکه ی یک پول شدم!

مدیر خالی بند تا فهمید بنده همان بنده! هستم گفت خانوم کی به شما گفت که بیای مدرسه !!!! و رو کرد به ناظم محترمه و گفت:"سه شنبه مگه خانوم ِ (3 نقطه) نیومد اینجا و برای کارگاه توجیه نشد؟ دیگه به این خانوم که نیازی نیست!!" و رو کرد به من و با کمال خالی بندی فرمود: " من بهتون گفتم که با شما تماس میگیرم!!! من نگفتم که شما بیاین اینجا!!!" البته پر واضحه که این خانوم بی صفا! با من 8 صبح شنبه قرار گذاشته بود ولی انگار که کار رو داده بود به یکی دیگه! خلاصه من از نامردی این خانومی که فامیلش صفا داشت و خودش نداشت دلم گرفت! و کلی عصبانی شدم که چقدر وقت تلف کردم تا رسیدم به مدرسه و بعد از کلی انتظار تازه خانوم اومده خالی میبنده!

اما بهتر بعدش رفتم سر کلاسهای دکتر قیصر و با خودم شرط بستم که دیگه با شیطون همفکری نکنم و برای شنبه هام که کلاس دارم برنامه نریزم!

 

   + یاس حسینیه - ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢

معلم راستکی شدم!‌ِ D:

حسبی الله

این روزها اونقدر سرم شلوغه که هیچ جای اینترنت نمیمونه! منم شرمنده ی همه ی دوستان شدم. هنوز بازدید سفر پس نداده ام.

از 3 مهر میرم مدرسه و اولین  روز اردو داریم... و من دلواپسی عجیبی دارم! یک کمی هم بگی نگی میترسم. دوست دارم که معلم خوبی باشم. اولین باره که به این گروه سنی درس میدم اونم کلاس 23-24 نفری! کنار اومدن با بچه های توی این سن کمی سخته. خدا کنه که از عهدش بر بیام.

الان بزرگترین دل نگرانیم همینه!

خلاصه! از دل مشغولی که بگذرم روز 3 شنبه شورای معلمین مدرسه بود من هم رفتم مدرسه! از همه اونجا کوچیکتر من بودم! یکی از معلمها با لبخندی به من نگاه میکرد انگار که من دانش آموزم! هی منم این پا و اون پا میکردم که قدم بلندتر بشه و هی حلقه ام ر به رخ معلمه میکشیدم که فکر نکنه که من بچم ... ولی نمیدونین چه نگاهی به من میکرد! دلم واسه خودم سوخت.

یک دختر دیگه هم اونجا مشغوله که 24- 25 به نظر میاد ولی چون خیلی توی بحثا شرکت میکرد و از کارکنان قدیمی مدرسه اس کسی چپ بهش نیگا نمیکردش. خلاصه ما رفتیم مدرسه و با معلمها دمخور شدیم!

 

به هر حال درس دادن توی مدرسه از درس دادن توی آموزشگاه خیلی سخت تره! برم ببینم چی به چیه! شاید معلم خوبی شدم.. خدا عالمه! شاید هم ماه دیگه حکم اخراج زیر بغلم راهی همون آموزشگاه قدیمی شدم!

 

 


دست به قلم شدم تا از سفرم بنویسم... سفری که باید رفت گفتن از این سفر سخت است و به همان اندازه شیرین.

 

 

سفرنامه نوشتن را نمیدانم! تنها توصیفاتیست از همه ی آنچه که دیدم و میتوانم بگویم نه از آنچه که حس کردم و گفتنی نیست......

 


از دفعه ی بعد، بعد از هر مطلب انشالله یک قسمت از توصیفاتم از سفر حجم رو  مینویسم!‌منتظر باشید

   + یاس حسینیه - ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٢

خاطره نویسی !

حسبی الله

امروز کلاسهام بعد از ۵-۴ ماه  دوباره شروع شد!

عالی بود!

یه کلاس ۹ نفره! که فقط ۳ تا از شاگردام از خودم کوچیکترن! بقیه شون جای مادر بزرگ بنده هستن از شاگرد ۱۳ ساله دارم تا ۳۸ ساله.

امروز که رفتم آموزشگاه همه ی همکارا از دیدن بنده بعد از این مدت طولانی به وجد اومده و حسابی ذوق مرگ شده بودن. از معاون آموزشگاه تا مامان آموزشگاه همه با اینجانب دیده بوسی نمودند  و کلی بنده را تحویلیدند!


 

 

راستی بگم که نگین نگفتی ها!!! از این به بعد میخوام اینجا فقط خاطرات بنویسم! گفته بودم که؟ دیگه از متن ادبی و این حرفا خبری نیست. متنهای ادبیم رو توی وبلاگ ادبیم مینویسم. اینجوری طبقه بندی شدست. اگه حوصله خاطرات خوندن ندارین دیگه نیاین ؛ خونه ؛  اینجا دوباره میشه عین همون خونه قدیمیه! وبلاگ خوبی میشه! باور ندارین از آرامش بپرسین که قبلنا وبلاگم چه قدر خوب  بوده؟‌چطور بوده؟ چون آرامش از اون دوستای خیلی خیلی قدیمیه! همیشه هم به بنده لطف داشته و سر میزده.

راستش بازم دوباره میخواستم که نظر خواهی اینجا رو بردارم! آخه خاطرات که نظر نداره! ‌ولی باید اعتراف کنم که از بعضی از دوستان گلم جرات نکردم! هنوز جای کتکهایی که اونبار به من زدن مونده!


راستی! اون گلای بالای صفحه رو هم تقدیم میکنم به : همسر مهربونم  

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢

روزهای خوب زندگی

حسبی الله

روزها می آیند! و میروند!
من تونستم خودم رو از چنگ اون روزمرگی ِ همیشگی رها کنم.
و الان خوشبختم.....
تا توانستم روزمرگی ها را کم کردم و هر روز روزی نو را آغاز میکنم... و هر روز آدم جدیدی هستم!



به زودی به یک آموزشگاه جدید برای تدریس میروم! و شاید حتی در یک مدرسه ی راهنمایی هم مشغول بشم!
اووووووووَه چقدر کار دارم! شاید نتونم که زیاد به دوستای خوبم سر بزنم و یا شاید یکم از قبل بیشتر در تکاپو باشم ، شاید بیشتر بفهمم که زندگی یعنی چی! و شاید با زندگی های بیشتری درگیر بشم! به هر حال دارم زندگی میکنم! ولی هیچ وقت دست از سر این خونه ی مجازیم بر نمیدارم! هر چی باشه اینجا هم خونه و زندگی دارم! نه؟ اینجا هم یه عالمه دوست خوب دارم و یک عالمه دلخوشی.... به هر حال اینجا و بین شماها دارم زندگی میکنم. و این زندگی شیشه ای رو خیلی خیلی دوست دارم.
راستش خیلی ذوق مرگم که میخوام در یک مدرسه راهنمایی مشغول به کار بشم! چون بچه های 12-13 ساله رو خیلی دوست دارم . مخصوصا دختراش رو. همیشه با بچه های این سنی ارتباطات خوبی داشته ام! شاگردهای این سنی ام رو هم خیلی دوست دارم.
وای خدای خوبم! کمکم کن که موفق باشم.
اینو نوشتم که نگند وبلاگ نویسی تعطیله! نه! از این خبرا نیست... یاس بدون خونه که معنی نمیده !! ولی احتمال میدم اینجا کم کمک بشه دفتر خاطرات! عین قدیما...

 

   + یاس حسینیه - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢

برای خانم آل طه

حسبی الله


۱۲ اردیبهشت یه روز خاطره انگیز برای همه معلمهاست. مخصوصا ...
یادمه همیشه این روزای سال پر خاطره ترین روزهای سالم بود. یادمه کلاس دوم - سوم راهنمایی که بودیم یه معلم دینی داشتیم که اسمش خانم آل طه بود. من خیلی این معلمم رو دوست داشتم. مخصوصا چشمهای عجیبش رو که پشت یک عینک بزرگ و تیره مخفی میکرد! همیشه دوست داشتم که یه بار از پشت اون شیشه های بزرگ و تیره رنگ چشمهای خاکستری معلمم رو ببینم.
که هیچ وقت میسر نشد !!!!
یادمه یک بار روز معلم برایش یک خودکار هدیه گرفتم. اولش که قبول نمیکرد کلی عز و التماس کردم تا قبول کرد. ۲ روز بعدش اومد در کلاس و صدام کرد!
رفتم دم در کلاس دیدم یک پاکت داد بهم و گفت : «این برای تو!» و سریع رفت. حتی فرصت نگاه کردن به چشمهایش رو نداشتم.
رفتم سر کلاس و نامه رو باز کردم. یه کاغذ ابر و باد بود که برام توش نوشته بود: «عزیزم. از هدیه ات بسیار ممنونم.»
نمیدونید چقدر خوشحال شدم. انگار که بهترین هدیه زندگی ام رو گرفته بودم!‌هیچ وقت سابقه نداشته بود که معلمم به من هدیه بدهد. (البته این هدیه را با جایزه اشتباه نگیرید.) اونقدر خوشحال شدم که به همه بچه های کلاس نشونش دادم و کلی هم پز دادم که نگاه کنید خانم آل طه به من کارت داده.
اون شور و شعفی که اون موقع از دریافت اون هدیه بهم دست داد رو هنوز خوب حس میکنم. هر وقت روز معلم میشه بی اختیار یاد این کار خانوم آل طه می افتم. و اونقدر این رفتارش روی من تاثیر داشته که همیشه سعی میکنم به شاگردهایم هدیه بدهم. مخصوصا در ازای هدیه شان.
گاهی بعضی ها رفتارهایی میکنند که جز عادات روزمرگیشان هست ولی برای دیگران این رفتارها غیر منتظره و گاه خوشایند و گاه هم ناخوشاینده. و همین رفتارها روی رفتار دیگران اثر میذاره.
کاش سعی کنیم که همیشه روی دیگران اثر مثبت بگذاریم.

از همینجا دست خانم آل طه رو میبوسم که مهربانی را یادم داد.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢

جلسه آخر

حسبی الله

امروز آخرین جلسه کلاسهام بود....... دیگه تموم شد و رفت تا بعد از عید یا شاید هم تابستون.
توی این آخرین جلسه 2 تا رفتار از شاگردهام دیدم که تا حالا ندیده بودم.....

خدایا منو ببخش.......

 

العفو.........


جلسه آخر بود و طبق رسم و رسوم، امتحان پایان ترم. داشتم از مولود (یکی از شاگردام) سوال میپرسیدم. یکی دوتا سوال کردم که بلد نبود گفتم: خب بعدی....
یه دفعه مولود با لحن ملتمسانه ای گفت : «خانوم تو رو خدا رحم کنید..... من اون هفته امتحان داشتم.»
بچه ها گفتند آخی خانوم نگا چه التماسی میکنه و بهش خندیدند .......
یک دفعه صدای بغض مولود توی تمام رگهام پیچید......
-------------
در آخر جلسه هم برای اینکه یک مقدار نمره های بچه ها بیاد بالا گفتم یک سوال ارفاقی میپرسم. هر کسی که جواب داد ۳نمره ارفاقی علاوه بر نمره اش میگیره...
یکی از بچه ها (سمانه) که ۱۰۰ شده بود و احتیاجی به نمره ارفاقی نداشت به بچه های دیگه تقلب رسوند. از بدشانسیش اونقدر بد تقلب رسونده بود که بچه ها به جای نوشتن logo.sys به فارسی نوشته بودند داک سیسی- لوگا سیستم!! و ...
من هم عصبانی شدم و گفتم این ۳ نمره ارفاقی رو به هیچ کس نمیدم و از سمانه همون ۳نمره رو کم میکنم که اونم یاد بگیره که تقلب نرسونه!!!
هرچی بچه ها گفتند که خانوم از ما نمره کم کنید از سمانه نکنید من زیر بار نرفتم و نمره نهایی سمانه رو نوشتم ۹۷ یک دفعه سمانه زانو زد روی زمین و لباس منو گرفت و گفت : «خانوم تو رو خدا ... خانوم التماس میکنم .... »

اون بغض شکسته شده مولود و اون نگاه ملتمس سمانه و دستش که به لباسم بود..........
خدایا مرا چه میشود؟ چطور به اینجا رسیدم....... خدایا نکنه که با من قهری؟
همه نفسهایم انگار که برای خفه کردنم هجوم آوردند. چه میتوانم بنویسم؟

هیچ.................


میخواهم فریاد بزنم:

نه! نه! نـــــــــــــــــــــــــــه!

برای خودم متاسفم.......


شما در حق من دعا کنید شاید بخشیده بشم...............

برای پیدا کردن خود باید از غرور بی وزن هوا گذشت.



یکشنبه 4/12/1381

   + یاس حسینیه - ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱