خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دو نکته

حسبی الله

45 دقیقه، دیگر وقت رفتن من است!
اینها نامه‌های خداحافظی شاگردهای کلاس چهارم و پنجمم است :-)
اونقدر باصفا و ساده هستند که دل آدم میره پیش بچه های دهه‌ی شصت. البته نه اونهایی که دهه شصت به دنیا اومدن! اونهایی که دهه شصت بزرگ شدن. یه چیز تو مایه های بچه گی های خودم.
انگار که سی و اِن سال برگشتم عقب.

پ.ن: بچه های من، بچه های منطقه محروم هستند، بچه‌های کپر نشین حتی. این پاکت نامه ها رو خودشون با ورق‌های دفترشون درست کردند، اونقدر ماه‌اند که آدم حض می‌کند. قبلتر در مناطق بالا و مدارس بچه های متمول بودم، الان خوشحالم که از اون‌طرف دنیا، خدا دعوتم کرده پای سفره محرومان.

 

پرنده‌ای که مقصد را در کوچ می‌بیند از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد : شهید سید اهل قلم
وقت کوچ که باشد هر چه کم‌بارتر بهتر
کیف و کفش، همان کیف و کفش اربعین پارسال است ، تنها کمی کهنه‌تر شده و تمیز‌تر! من هم همان آدم پا به سن گذاشته‌ی پارسالم آیا!!

حلال کنید، رفتار های غیر وبلاگی‌ام را! :-)

به نیابت از هرکسی که گذرش افتاده است اینجا، ولو یک بار، قدمی به سمت حرم مولا بر می‌دارم.

 

   + یاس حسینیه - ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢

لطف اربابی

حسبی الله

پارسال در مسیر رفتن به کربلا، حالم خوش نبود. هنوز چند کیلومتری از تهران دور نشده بودیم که درد خفیفی در پهلویم احساس می‌کردم که کم و کم  زیاد شد. گویا آپاندیسم مشکل داشت
خیلی به روی خودم نمی آوردم که مبادا برم گردانند، شب که رسیدیم دم مرز درد به قدری شدید شد که به یوسف  گفتم و او هم به دکتر کاروان گفت خانمم دلش درد می‌کند، ایشان هم گفتند آب به آب شدم و نبات داغ تجویز کردند!! خلاصه یک جوری  آن شب را با درد خوابیدم.
صبح مسیر مرز تا نجف که تقریبا 15 ساعت طول کشید (به علت ترافیک) هم یک جوری این درد را تحمل کردم، باز اینجا خیالم راحتتر بود که برگردانده نمیشوم  ولی بین راه  تجهیزات خاص پزشکی‌ای وجود نداشت.
به محض رسیدن به نجف با یوسف رفتیم پیش دکتر هتل، ایشان هم چند بار با دقت، معاینه ام کردند و گفتند امشب باید بستری شوم بیمارستان احتمالا نیاز به عمل جراحی آپاندیس هست.
بنده هم گفتم میروم  وسایلم را بگذارم داخل اتاق و بیایم!
دلم یک جور خاصی شکست... وسایل را که گذاشتیم بالا، با یوسف راه افتادیم که برویم سمت حرم امیر المومنین، دردی که داشتم در حد پیچیدن به خود بود اما نمی دانم چطور آن موقع توان تحملش را خدا به من داده بود، اگر در شرایط قبلی و توی خانه یا شهر خودم بودم بی شک یک لحظه هم آن درد را تحمل نمی کردم و راهی بیمارستان میشدم.
فکر می‌کردم که رفتن به حرم مولا خیلی سخته، احساس می کردم دارم پیش پادشاهی میروم که اونقدر بالاست که اصلا من را نمی بیند، یک حس دور و غریبی از حضرت داشتم. وارد حرم که شدم داشتم پیش خودم فکر می کردم الان باید اونقدر رواق و صحن را رد کنم تا برسم روبروی ضریح، به این فکر می کردم که اصلا نروم سمت ضریح، هم جراتش را نمی کردم هم به خاطر درد شدیدم فکر کردم اگر بین جمعیت گیر کنم حتما آپاندیسم می ترکد و همین که تا الان هم نترکیده و فقط درد میکند جای تعجب داشت برایم. توی همین فکرها بودم که وارد اولین رواق شدم، سرم پایین بود یک لحظه سرم را که بالا آوردم دیدم ضریح آقا درست روبرویم است! و جمعیت من را برد تا ضریح. زبانم بند آمده بود، فکر نمی کردم که حرم مولا اینقدر حس مهربان و لطیفی داشته باشد، یک جورهایی نگاهم همیشه به هیبت و کراری حیدر بود به قتال العرب بودنش و نقاشی‌هایی که همیشه مولا را با شمشیر در دست نشان می‌داد. مهربانی آقا را تا آن لحظات لمس نکرده بودم.
وقتی رسیدم به ضریح جسم بیمار را سپردم به دست طبیب الاطباء ، گفتم مولا جان این همه راه آمده ام اینجا که بروم پیش پسرت نه بیمارستان، بیمارستان را بگذار برای تهران اینجا بگذار پیاده باشم، عازم باشم . . .
پهلویم را زدم به ضریح و انگار آبی خنک ریخته شد روی دردهایم، مولا  شفایم داد.
برگشتم هتل و دیگر هم پیش دکتر نرفتم.

 

   + یاس حسینیه - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

کیف من

حسبی الله

همیشه توی شرایط خیلی سخت! نوشتنم می‌گیره !!!

مثل امشب!

تا صبح علی الطلوع باید هم مطلب "نوجوان" مجله رو تحویل بدم، که همه‌اش قلم زدنه!! و هم یه بنر بزرگ بزرگ بزرگ!!! اصلا نمی‌دونم چرا هر چی کاره دقیقا روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه که سرم شلوغه میاد سراغ من!!!

اما خب نوشتنم گرفته!؟! اونم نوشتن در مورد کیفم!

کیف! نه کِیف ! هر چند بنده با کیفم یه جورایی کِیف می‌کنم!

خواهرم چند وقت پیش یک سری کیف خریده بود برای خیریه‌اش که از نظر مدل قشنگ بود اما خب چون روش عکس یه دختر بود و نوشته های انگلیسی من خوشم نیومد که برای خودم بگیرم، هر چی هم خواهر محترمه گفت یاس بیا یکی از این کیفها بردار من زیر بار نرفتم.

تا اینکه کیف های بزرگم همه به عالم سوت و ناسوت سیر کردند و نابود شدند، من هم چندتا کلاس داشتم که باید با خودم وسیله بر می‌داشتم و کیفهای باقی مانده کوچیک بودند. خلاصه من که از اون کیف‌ها نخریده بودم امام خواهرجان یکی‌ش رو برای خودش خریده بود، یک روز سوار ماشینش بودم و داشت از حوالی خونه ما می‌گذشت و نزدیک روز تولد من بود و خواهرجان کیف مذکور رو با خودش آورده بود بهش گفتم: "ریحانه جان تو نمی خوای هدیه تولد بهم بدی؟!" گفت: "چرا میخوام برم برات یه چیزی بگیرم چی می‌خوای؟"

گفتم: "همین کیفت رو!!!" با تعجب گفت: "باشـــــ.." هنوز کلامش منعقد نشده بود و حرف "ه"ی باشه رو نگفته بود که همه ی وسایل کیفش رو خالی کردم توی یه پلاستیک دادم دستش و همون موقع هم رسیدیم جلوی خونه مون و من از ماشین پیاده شدم!

فکر کنم تا  چند ساعت ریحانه هنوز توی شوک حرکت آکروباتیک من بود!!!

روی کیف به انگلیسی نوشته بود" یانگو دختر مهربونیه، اون قهرمان منه، من عاشق اونم" و عکس یه دختر گلدوزی شده بود. یک کم فکر کردم که خب قهرمان من کیه؟! و شروع به کار کردم، با یک تکه چرم و نوار توری و چند تا سنگ و رنگ آکرلیک کیفم این شکلی شد.

 این روزها اکثر کیف‌ها یا لباس‌ها پر از عبارتهای انگلیسی و بعضا بی مفهوم یا با معانی نامناسب هستند خصوصا در لباس‌ها و کیف‌های بچه‌گانه و این واقعا یک استحاله ی فرهنگیه که ما به جای تبلیغ شعائر اسلامی و ایرانی به ترویج فرهنگ بی‌مایه‌ی غرب دست می‌زنیم.

کیف، کفش و یا لباس توی کشور خودمون و به دست مردم خودمون تولید میشه، اما با القای فرهنگ غربی و این واقعا تاسف باره. امیدوارم کم کم از خوابی که ما رو به قهقرا می کشونه بیدار شیم، وگرنه یک روز به خودمون میایم و می‌بی‌نیم چیزی از هویت اسلامی، ایرانیمون نمونده.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢

تئاتر عاشورا و بچه‌های من

حسبی الله

یکی از کلاس هایی که دارم کلاس تئاتر است.
موضوع تئاتر اول: واقعه روز عاشورا
تعداد بازیگران :11 نفر
تعداد دانش آموزان اهل تشیع: 3 نفر (در نقش حضرت زینب سلام الله علیها، خولی و سنان)

*یک صحنه از تقسیم نقشها بین بازیگران:*
دو نقش باقی مانده  یکی نقش امام حسین (ع) و یکی نقش سنان
یک بازیگر شیعه، یک بازیگر سنی
بازیگر سنی گریه میکند که من نقش امام حسین را می خواهم، اما قد و هیکلش کوچک است، آخرش هم زیر بار نمیرود که نقش سنان را بگیرد، قرعه که کشیدیم برای نقش امام اسمش در آمد، خوشحال می شود که امام انتخابش کرده است.
لبخندش خیلی راضی و عمیق است.

*یک صحنه قبل از شروع جلسه اول تمرین:*
بچه ها یک حلقه‌ی فشرده و منسجم زده اند دور من ، قسمت سلام زیارت عاشورا خوانده میشود، همه گوش میدهند، مخصوصا بازیگر نقش حضرت علی اکبر علیه السلام، که وقتی فهمید حضرت علی اکبر شبیه ترین فرد به پیامبر صلوات الله علیه ست، در گرفتن این نقش شک نکرده است.

*یک صحنه از جلسه اول تمرین:*
من در حال بازیگردانی سپاه دشمن هستم و  بازیگر نقش حضرت زینب(س) دارد گوشه‌ی محل تمرین به بازیگر نقش امام حسین علیه السلام نماز اهل تشیع را یاد می دهد و او همه ی حواسش جمع یاد گرفتن نماز اهل تشیع است.

*یک توضیح در مورد کلاس تئاتر:*
به بچه ها گفته ام قبل از کلاس وضو بگیرند، قبل از شروع کلاس یک توسل کوتاه به امام حسین علیه السلام می کنیم، وقتهایی که داستان عاشورا را تعریف می کنم حرفهایم بی اختیار روضه می‌شود  و دور همی گریه می کنیم، به سوالات عمیق بچه های اهل تسنن در مورد واقعه کربلا جواب میدهم، در کل کلاس معارف عاشورا شده این کلاس تا کلاس تئاتر.


دعا کنید به لطف صاحب امر، حق مطلب ادا شود.
اگر کسی پیشنهادی برای این کلاس خاص دارد و یا راهنمایی‌ای، حرفی، حدیثی که بتواند کمکم کند دریغ نکند!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢

مسجد کوفه

حسبی الله

به راستی کجای عالم این چنین عظمتی دارد جز بیت الله؟!

دلم برای مسجد کوفه سخت تنگ شده است. برای جلال و جبروت بی مثالش و آن محراب لطیف و دوست داشتنی اش سخت دلتنگم...

دخیلک یا علی علیه السلام

دخیلکک یا مهدی عجل الله فرجه

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢

داستان یک معجزه:

حسبی الله

روایتی حق است، بخوانید:

گفت:

به واسطه ی کاری که کرده بودم شرایط گناهی فراهم شد که از آن گناه اجتناب کردم، به فکر فرو رفتم که اگر مرتکب آن گناه میشدم مستلزم چه عذابی بودم و تصمیم گرفتم خودم را تنبیه کنم.

قاشقی را روی آتش گذاشتم تا خوب گداخته شد تا حدی که رنگش به سیاهی میزد. قاشق گداخته را روی دستم گذاشتم، سوزشی حس کردم و قاشق را برداشتم، اتفاق خاصی نیافتاد فکر کردم شاید قاشق خوب گداخته نشده باشد دوباره قاشق را روی آتش گذاشتم و صبر کردم تا سرخی ای در آن فلز گداخته نمایان شود. مجدد قاشق را روی دستم گذاشتم. صدای سوختن و جیزجیز پوستم را که شنیدم قاشق را برداشتم، سوزشی ایجاد شد اما هیچ اتفاق دیگری نیافتاد، فکر می کردم با آن داغی ای که قاشق دارد لابد باید پوست دستم را می کند. با خودم فکر کردم که شاید قاشق خوب داغ نشده باشد، قاشق را در لیوان آب فرو بردم صدای بخار شدن و جلیز و ولیز کردن آب به حدی بود که مطمئن هستم اگر فلزی به آن داغی با پوست دست برخورد میکرد حتما مقداری از پوست را میکند.

نیت کرده بودم که طعمی از آتش جهنم را بچشم پس دوباره قاشق را روی آتش گذاشتم تا دقایق بیشتری بماند، قاشق دیگر رنگ برنجی خود را از دست داده بود و کاملا تیره و سرخ شده بود، از زدن آن جسم داغ به دستم هراسناک بودم اما با خودم گفتم اگر یک بار بسوزم طعم این سوختگی هشداری برای آینده من خواهد بود. پس قاشق را به دستم زدم، سوزش عمیقی ایجاد شد اما باز هم اتفاق خاصی برای دست من نیافتاد، دوباره و سه باره  و بارها و بارها قاشق را به دستم زدم و دیدم باز هم جز سوزش اتفاق دیگری نمی افتد، قاشق را روی پوستم گذاشتم، شدت سوزش آنقدر زیاد بود که استخوان دستم داغ شده بود و تیر می کشید، قاشق را برداشتم و جز سرخی اندکی در پوست اتفاق دیگری را مشاهده نکردم. انتظار داشتم مثل سوختگی هایی که قبلا داشتم پوست دستم ور می آمد یا حداقل یک تاول می‌زد.

نماز شبم را خواندم و شرمگین از خودم و خدای خودم خوابیدم، صبح که بیدار شدم، سوزش اندکی در دستم بود، هنوز سردرگم بودم از این اتفاق که چطور این همه من خودم را سوزاندم و نسوختم. به ناگاه به یاد آوردم مولایم امام حسین علیه السلام را که گفته اند هر کس به زیارت ایشان برود در آتش جهنم سوزانده نمی شود و من تازه از سفر کربلا بازگشته بودم.

 

در واقع اگر دستم به وضع فجیعی می سوخت و تاول می زد و زخم میشد به حتم سوزشش کمتر از سوز دلی بود که حالا دارم.

به ابی و انت و امی یا حسین...

این حسین کیست....

   + یاس حسینیه - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱