خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

شه‌ناز 2

حسبی الله

قسمت اول را اینجا بخوانید.

اشاره: شهید مدد خانی

نوجوان بود، اما به جای فوتبال بازی کردن توی کوچه‌ها رفت جبهه، همانجا دو تا همدم همیشگی پیدا کرد: سردرد شدید ناشی از موج گرفتگی و کمی خردل ناشی از شیمیایی.

جوان که شد؛ هنوز دست از مبارزه برنداشته بود. جنگ تمام شده بود و جهاد نه! آرام و قرار نداشت می‌گفت ما باید از خون شهدا و رفقایمان پاسداری کنیم، باید فساد را ریشه کن کنیم. در این راه هم ثابت قدم بود و ثابت قدم ماند. عشقی داشت که همان عشق تا لحظات آخر مونس و همدم و چراغ راهش بود، و آن عشق چیزی نوبد جز عشق به ولایتِ مولای خودش «سید علی» روحی فداه. همیشه اسم آقا که می‌آمد بعدش می‌گفت روحی فداه، هر وقت که در تلوزیون سخنرانی‌های ایشان را نشان می‌داد از ابتدا تا انتهای برنامه را اشک می‌ریخت و خیره به عکس مولایش می‌شد. با این حال اگر در آن شرایط کسی وارد خانه می‌شد کانال را عوض می‌کرد، می‌گفت: "من نمی‌خواهم چیزی را به کسی تحمیل کنم، وظیفه‌ی من تنها معرفی‌ست، اجبار نیست. من فقط وظیفه دارم دیگران را امر به معروف کنم، همین." سر همین اعتقادش هم ماند. در همان جوانی‌هایش در سال 1374 طی مأموریت و در حین انجام همین اعتقاد امر به معروف و نهی از منکر با اراذل و اوباش منطقه فلاح تهران، در ساختمان در حال احداث درگیر شده بود و پس از سقوط از ارتفاع 16 متری دچار ضایعه نخاعی شد. یک عمل سنگین انجام داد و در ستون فقراتش یک میله پلاتینی قرار دادند.

هنوز مسعود سرپا بود! و هنوز جهاد ادامه داشت، در درگیری‌های تیرماه سال 78 و کوی دانشگاه بود که،‌ ارازل و اوباش مسعود و دوستش را از موتور پیاده کرده بودند و مورد ضرب و شتم شدید قرارشان داده  بودند و موتورشان را هم به آتش کشیده بودند. آن حمله‌ی اوباش باعث شد که میله‌ی پلاتینی بشکند و در گوشت بدن فرو برود. همین موقع‌ها بود که سومین همدم مسعود که درد وحشتناک کمر بود به همدم‌های زمان جنگش اضافه شد. تا سه سال بعد از آن هم به خاطر مشکلات مالی نشد که او را عمل کنند.

مسعود اهل آرام نشستن نبود، می‌گفت تا وقتی فساد هست باید با آن مبارزه کرد، حتی در همین خانه‌نشینی‌اش دست از جهاد نکشید و با حرف‌هایش خطاب به مسئولین فریضه‌اش را انجام می‌داد.

همان سال 78 با همان وضعیت وخیم دردهای جسمی مسعود ازدواج کرد،‌آن روزها مسعود 30 ساله و شهناز 27 ساله بودند. و از همان سال بود که جهاد دیگری شروع شد.

همیشه جهاد و رشادت‌ها مال مردها نیست، گاهی یک زن را می‌بینیم که رشادت‌هایش در جهاد راه خدا، از یک مرد چیزی کم ندارد و قابل الگو برداری برای همه‌ی زن‌هاست. یک جهاد را آن مرد کرد با مجاهدت در راه خدا،‌یک جهاد اکبر هم این زن کرد و پاداش جهاد مرد را با جهاد اکبر خودش داد.

 

-          به نظر شما جهاد یعنی چه؟

جهاد یعنی کار برای خدا

-          چطوری ازدواج کردید؟

یکی از دوستان شهید مرا به ایشان معرفی کرد و باعث این ازدواج شد.

-          خانواده‌تان با این ازدواج موافق بودند؟

خانواده‌ام به شدت مخالف بودند، مادرم حرفی نداشت، اما برادرهایم مانع ازدواج بودند، آنها می‌گفتند که زندگی با کسی که ضایعه‌ی نخاعی دارد سخت است، من می‌گفتم سختی‌اش برای من است و من تحمل می‌کنم اما آنها مخالفت می‌کردند، بخاطر همین مخالفت‌ها جریان خواستگاری تا ازدواج ما 5 سال طول کشید. خانواده‌ام شرایط سختی برای مسعود گذاشتند و مهریه‌ی بالایی گفتند تا او پشیمان شود. به مسعود گفتم نگران مهریه نباش اما او دستش را گذاشت روی زمین و گفت وقتی یا علی گفتم یعنی تا آخرش هستم و قبول کرد. و سر همین حرفش هم وقت عقد خانواده‌ام کمی نرم شدند و مهریه را تا 250 سکه کم کردند. به مسعود گفتم من همین را هم به تو می‌بخشم اما مسعود گفت بگذار همین مهر در سند بماند.

-          مراسم ازدواج‌تان چطور بود؟

یک عقد ساده گرفتیم، خیلی ساده. یک انگشتر من برای او خریدم و یک انگشتر هم او برای من، خرید عروسیمان همین بود. مهمانهایمان هم فقط خواهر و برادرهایمان و پدر و مادرمان بودند.

-          شرایط زندگیتان چطور بود؟

مسعود اغلب مواقع درد داشت؛ هم سردردهای وحشناک هم کمر درد، اما هیچ‌وقت از درد شکایت نمی‌کرد و داروی مسکن مصرف نمی‌کرد.  زمان‌هایی که درد به اوج خودش می‌رسید فقط یک استامینوفن می‌خورد و می‌گفت به خودم تلقین می‌کنم که همین قرص درد مرا کم می‌کند. دکترش گفته بود که بهتر است از داروی مخدر با پروتکل استفاده کند تا دردش ساگن شود. اما مسعود می‌گفت من به خاطر امر به معروف و مواد مخدر و حجاب به این وضع افتادم! حالا بیایم خودم مواد مخدر مصرف کنم؟! شرایط زندگی ما سخت بود،‌اغلب مواقع با کمبود هزینه‌های مالی روبرو بودیم، خرج دکتر و درمان مسعود از یک طرف و خرج اجاره منزل و خورد و خوراک هم از یک طرف به ما فشار می‌آورد. بارها پیش آمد که حتی برای گذران روزمره‌مان دچار سختی می‌شدیم. مسعود مشکلاتش را به دیگری نمی‌گفت، همیشه توی خودش می‌ریخت، صبرش خیلی زیاد بود و همیشه خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: «خدایا بگذر از من، ممنون خدا که محتاج دیگران نشدم» همیشه سختی‌هایش را با سکوت می‌گذراند. هر چه به او می‌گفتم بگذار برای درمانت کمک بگیریم، اما اجازه نمی‌داد، من هم تحت تاثیر صبر او صبور شده بودم و از شرایط زندگی‌ام راضی بودم. مسعود می‌گفت که ما آمده‌ایم که انتقام سیلی زهرا سلام‌الله‌علیها رو بگیریم ما کسی نیستیم که بخوایم به خودمون غره بشیم،‌ سال 91 یک عمل جراحی دیگر از ناحیه‌ی پهلو انجام داد هر وقت ایشان را می‌شستم ناله میکرد و می‌گفت: «آی آی چقدر درد می‌کنه نفسم بالا نمیاد، ببین حضرت زهرا چی کشید...»

-          شرایط زندگی‌تان خیلی سخت بوده چه چیزی باعث می‌شد این زندگی را تاب بیاورید؟

صبری بود که خود خدا قرار داد، من هیچ موقع از این شرایط شکایت نکردم، خدا را شاهد میگیرم هیچ وقت در این 15 سال پیش نیامد که به مسعود بگویم کاش من این رو داشتم؛ کاش من فلان لباس را می‌پوشیدم؛ کاش این را می‌خریدم؛ کاش مسافرت می‌رفتم؛ در این سالها ما فقط راه دکتر و بیمارستان را رفتیم، هیچ‌کجا نرفتیم،‌ خیلی دوست داشت که به امام زاده صالح برویم اما هیچ‌وقت نشد، دوستش می‌گفت: «آقا مسعود بیام دنبالت ببرمت شاه‌عبدالعظیم بعدش هم بیا خونه ما،‌نزدیکه.» مسعود می‌گفت: «باشه، بذار شرایط فراهم بشه میام.» هیچ‌وقت شرایط براش مهیا نشد که بخواهد راحت باشد و جایی بره، می‌گفت: «آدم یک جایی میره که براش لذت مادی یا معنوی فراهم بشه، بتونه از محیطش لذت ببره، چطور برم جایی وقتی همیشه درد دارم، چطور بنشینم وقتی درد دارم.» در این سالها هیچ مراسمی از خانواده را شرکت نکردم، دیگران هم می‌خواستند به خانه ی ما بیایند باید شرایط را می‌سنجیدیم، حداکثر زمانی که مهمانها میتوانستند بمانند 40 دقیقه تا یک ساعت بیشتر نمیشد.

-          هیچ وقت خسته نشدید؟

خود مسعود از من می‌پرسید خسته نشدی؟ میگفتم: «دشمن خسته‌است.» او هم می‌گفت: «الله اکبر!» و من جواب می‌دادم «جانم فدای رهبر» خیلی ازین جواب من خوشش می‌آمد. ما خیلی هم را دوست داشتیم با هم دیگر خوشحال بودیم، به من می‌گفت وقتی می‌بینمت قلبم می‌تپد، هیچ وقت نمی‌فهمم که خانواده‌های دیگر چطور می‌گویند ما با هم تفاهیم نداریم و بینشان بحث یا دعواست، از این چیزها در خانه‌ی ما نبود و یکی از کارهایی که می‌کردم این بود که همیشه غسل حضرت زینب سلام‌الله علیها می‌کردم، میگفتم خدایا صبرمو زیاد کن که هیچ وقت نگم خسته شدم.

 

-          اعتقاداتشون چطور بود؟

هیچ وقت از مواضع خودش عقب نشینی نکرد؛ ثابت قدم بود. آن اوایل که سرپا بود و میتوانست گاهی از خانه بیرون برود چفیه‌اش را می انداخت، دوستانش به او می‌گفتند: «تیپت خفن میشه! چفیه ننداز» مسعود می‌گفت: «شما چرا چفیه‌هاتون را برداشتید؟» دوستانش می‌گفتند: «ما اگر خودمان هم بخواهیم زن‌هامون نمی‌ذارند. تو اگر خانه نشین نمی‌شدی حتما شهید می‌شدی.» مسعود همه چیزش فرق می‌کرد،‌خیلی دلسوز و مهربان بود، تنگ دست بود ولی از همان مال اندکش به دیگران کمک می‌کرد، خیلی دقیق و روی نظم کار می‌کرد.

-          شما مخالف فعالیت‌ها و کاری ایشان نبودید؟

نه، او به این راه عشق داشت، وقتی عشق در کاری باشه نمی‌شه جلوی اون رو گرفت. می‌گفت کار جداٰ خانواده جدا. خیلی غصه‌ی دیگران را می‌خورد یک بار یکی از سرداران سپاه به منزل ما آمدند چند تا از دوستانشون مشکلاتشان را گفته بودند که مسعود منعکس کند، مسعود همینطور که حرف می‌زد آن سرداد به ایشان گفت: «آقا مسعود یکم از خودت بگو، همش که حرف این و آن را گفتی.» مسعود گفت: «دغده‌ی ما دیگران بودند نه خودمان، ما برای خودمان نرفتیم اینطوری بشویم که، برای دیگران رفتیم.» این روحیه‌ی او را خیلی دوست داشتم. غصه‌ی خودش را کمتر می‌خورد.

-          قبل از ازدواج چطور فکر می‌کردید؟‌آیا هیچ وقت همچین شرایط سختی رو برای زندگیتون متصور بودید؟ یا فکر می‌کردید یک شاهزاده با اسب سفید میاد خواستگاریتون و زندگی خوب و خوشی دارید؟ وضعیت زندگی‌تان چطور بود؟

همچین شرایطی که رو نه تصور نمی‌کردم، اما منتظر یه شاهزاده هم نبودم. مسعود می‌گفت باید زندگی‌مان بسیجی‌وار باشد، باید زندگی ما آینه‌ی زندگی بسیجی باشه، بسیجی این نیست که چفیه بندازیم و ریش بذاریم و لباسمون رو روی شلوار بندازیم،‌بسیجی باید زندگی‌ش هم بسیجی باشد. ما اصلا درگیر تجملات نبودیم و زندگی‌مان خیلی ساده بود.

-          تا حالا چه چیزی بوده که خیلی دوست داشته باشید به آن برسید ولی به خاطر شرایط همسرتان نتوانسته باشید به آن برسید؟

حسرت هیچ چیز را نخوردم، من هیچ موقع مسعود را تنها نگذاشتم، تنها بیرون رفتن هایم از خانه مربوط به خرید مایحتاج و دارو بود، حتی برای سر زدن به اقوام و خانواده هم مسعود رو تنها نذاشتم؛ پدرم دی ماه به رحمت خدا رفتند دو سه باری برای مراسم‌های ایشان مجبور به ترک خانه شدم و آن هم پسر خواهرش آمد مراقب مسعود بود، وقتی به خانه بر می‌گشتم مسعود گریه می‌کرد و می‌گفت دلم در همین یکی دو ساعت برایت تنگ شده.

در مناسبت‌های مختلف مثل تولدم، روز زن، سالگرد عقدمان و ... به من پول می‌داد و می‌گفت من نمی‌تونم برم برایت هدیه بخرم، برو از طرف من هر چی دوست داری برای خودت بخر.

-          ناتوانی جسمی همسرتان شما رو تحت تإثیر نذاشت؟ همیشه زن‌ها دوست دارند که همسرانشان قهرمان‌هایی شکست ناپذیر باشند.

مسعود قهرمان بود، با همین وضعیت و شرایط وقتی نگاهش می‌کردم یک مرد قوی می‌دیدم؛ اصلا ضعیف نبود. روحیه‌اش اخلاقش و منشش جوری بود که هرگز فکر نکردم که او ناتوان است.

-          تعریفتان از خوشبختی چیست؟

به نظر من خوشبختی در زندگی ساده است، در دوست داشتن است. هر چقدر وارد تجملات بشیم کمتر خوشبختی رو میشه حس کرد. آرامش در سادگی زندگی‌ست.

-          خوشبخت بودید؟

بله، ما همدیگر را دوست داشتیم و با شرایطمان کنار می آمدیم.

-          اگر یک بار دیگر به شما فرصت زندگی کردن بدهند آیا همین همسر و همین راه را انتخاب می‌کنید؟

بله، مسعود و راه او انتخاب من بود، هست و باقی می‌ماند.

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳

روح‌الله وقتی زندگی می‌کرد

حسبی الله

وقتی نام رهبر سیاسی و دینی یک جامعه به میان می‌آید، همه‌ی نظرها به سمت شخصیت سیاسی او و اخلاق اجتماعی و رفتارهای سیاسی‌اش او جلب می‌شود، کمتر کسی به این فکر می‌کند که این رهبر در خانه‌ی‌ خود و در خلوت خودش چطور آدمی است و چه شخصیتی دارد. در کل وجهه‌ی اجتماعی افرادِ بزرگ؛ شاخص‌تر از رفتارهای شخصی‌شان است.

اما ما مسلمین بر این اعتقادیم که انسان باید صدیق باشد، و انسان صدیق، انسانی است که در گفتار و رفتارش ذره‌ای تناقض با روح دین وجود نداشته باشد.

امام خمینی رحمت‌الله‌علیه، رهبر سیاسی مسلمین جهان و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، آنچنان سیره‌ی صدیق و روشنی در زندگی خود داشتند که کمتر کسی هست که ایشان را از نزدیک بشناسد و متوجه حسن رفتارشان (چه در محیط خانواده و جمع دوستان و چه در مجامع عمومی) نشده باشد و تحت تاثیر شگرف ایمان روح‌الله در زندگی قرار نگرفته باشد.

به راستی که «روح‌الله» روح خدایی‌ای داشت که توانست، در کالبد زمانه‌ای که حیات اسلامی دستخوش تجملات و هرزه‌گی‌های غربی شده بود فریاد خداخواهی و اسلام طلبی سر دهد و جامعه‌ای  که به سرعت به سمت قهقرای تمدن پوشالی این عصر می‌رفت را بیدار کند. روح‌الله قبل از اینکه یک رهبر سیاسی باشد؛ انسان وارسته‌ای بود که احکام الهی و رفتارهای مبتنی بر  دین را در زندگی شخصی خود پیاده کرده بود، و این رمز جاودانه‌گی‌ایست که خداوند در قرآن کریم به آن وعده داده است.

بر آنیم که ابعاد مختلف زندگی شخصی این انسان بزرگوار را به نمایش بگذاریم تا با شیوه‌ی عملی سبک زندگی دینی آشنا شویم. سبک زندگی یک رهبر دینی می‌تواند الگوی مناسبی برای ما  باشد.

امیدوارم توفیق مطالعه و ذکر شیوه‌ی زندگی آن بزرگ مردِ عصر خود را داشته باشیم، منتظر مقالات بعدی  در شماره‌های آتی نشریه با عنوان «روح‌الله،‌وقتی زندگی میکرد» باشید.

 

\اسوه\ شماره16 \ ویژه نامه ی خرداد ماه\

   + یاس حسینیه - ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳

|آن بعدازظهرِ خون و گلاب|

حسبی الله

 چند دقیقه عِطر گلاب و اشک

همراه با مادر شهید اکبر احمدوند، صغری کاظمی

 

اشاره: حاج خانم «صغری کاظمی» خودش جانباز است، هم همسر شهید است و هم مادر شهید، در خانه‌ی کوچکش شهیدستان دارد؛ زینب‌یست برای خودش، در شهیدستانش هم علی اصغر دارد و هم حبیب ابن مظاهر و هم علی اکبر را.

27 سال پیش 12 بهمن ماه، یک بمب خوشه‌ای آمد و پیش چشم مادر، اکبر را پرپر کرد، هم حاج محمد را برد و هم محمدجواد کوچک را. نه که فقط همین داغ‌ها را دیده باشد، حاج خانم داغ شقایق زیاد دیده است.

می گویم: «حاج خانم برایم دعا کن»، می‌گوید: « الهی داغ بچه‌ت رو نبینی مادر»، آن بعدازظهرِ زمستانی داغ نبود، اما رسم داغ زدن را خوب بلد بود، آن بعدازظهر که آجرها در هم شکستند و زمین و زمان زیرو رو شد، از شیشه‌های گلاب کنار حیاط چیزی نمانده بود جز عِطر گلاب و خون و خاک که در هم پیچیده بود، دیگر نه حیاطی معلوم بود نه درخت گیلاسی و نه حتی آن گلها و باغچه ای که حاج خانم با دقت و ظرافت گلهایش را یک به یک هرس می‌کرد، آن بعدازظهر بوی گلاب تمام محله را پر کرده بود، کسی چه می‌دانست که این عِطر «گلابهای عزیز» است یا عِطر «شهدا»ست یا عِطر «بهمن و شکوفه های امید» و یا عِطر «مادرم زهرا سلام الله علیها»، شب شهادت بانو بود که بعد از 14 ساعت آوار برداری توانستند بدن رنجور و مجروح مادر و شهدا را از زیر آوار بیرون بیاورند، اما انگار که آن بمب خوشه‌ای را ساخته بودند برای تکرار عاشورا و اکبری اِرباً اربا، که داستان «لیلا» را تکرار کند، که یادمان نرود هر چه داریم همه از عاشوراست و باز داستان بدن تکه تکه‌ی پسری پیش چشم مادری نقش ببندد.

بعد از آن بمباران به یک چشم بر هم زدنی همه چیز از بین رفته بود، نه! حتی مادر چشم بر هم نزده بود همان‌طور خیره چشم دوخته بود به اکبر و محمدجواد که در آغوش دایی‌اش می‌خندید و حاج محمد که کمی آنطرف‌تر بود، انگار آن لحظات اصلا مادر چشم بر هم نزده بود و تمام لحظاتی که خاک و خون و اکبر و بوی گلاب به هم پیچیده بود در ذهن روشنش  ثبت شده بود.

 

-          حاج خانم از شهید «اکبر احمدوند» برایمان بگویید.

هیچ کس مثل حاج اکبر نمی‌شود، چهارمین فرزندم بود و خیلی آرام و مهربان و خوش‌اخلاق بود، در بعد ازظهر اولین روز خرداد به دنیا آمد سال 42، پنجشنبه بود و تا روز جمعه اصلا گریه نکرد، آنقدر بچه‌ام آرام بود که مادرم فرستاد دنبال قابله که بیاید و ببیند این بچه سالم است یا نه. همیشه آرام و متین بود، هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد، احترام من و پدرش را خیلی داشت، از همه دستگیری می‌کرد، مهربانی‌ و دلسوز بودنش زبانزد همه دوستان و اقوام بود، سوگلی بچه‌هایم بود، هر وقت از جبهه می‌آمد حاج محمد -پدر شهید- برایش سنگ تمام می‌گذاشت، هر چه اکبر دوست داشت را برایش تهیه می‌کرد، آخر اکبر زیاد به خانه سر نمی زد. هر چند ماه یکبار چند روزی می‌آمد و زود می‌رفت.

 

-          مگر مسئولیتی در جبهه داشتند؟

ما همه فکر می‌کردیم که در جبهه یک بسیجی ساده است، اما بعد از شهادتش فهمیدیم که معاون لشگر 43 امام علی (ع) کرمانشاه بود و این اواخر هم معاون قرارگاه نجف اشرف شده بود. هیچ وقت در خانه نمی‌گفت که در جبهه چکار می‌کند، از جبهه که از او سوال می‌کردیم از خاطرات شهدا و دوستانش می‌گفت، یک آلبوم داشت که عکس‌های جبهه‌اش توی آن بود آن را ورق می‌زد و عکس دوستان شهیدش را نگاه می‌کرد. اکبر زیاد نمی‌آمد مرخصی و ما بعدا فهمیدیم به خاطر مسئولیتش در جبهه‌ بوده‌است. هروقت هم که به اصرار خانواده می‌آمد مرخصی، دوستانش فرصت نمی‌دادند، می‌آمدند دنبال ایشان که با او به جبهه باز گردند. با این‌حال هروقت می‌آمد به حاج محمد در کارهای باغداری کمک می‌کرد. حاج اکبر زیاد اهل حرف زدن نبود.

 

-          پس ایشان حج هم مشرف شده بودند.

حاج اکبر قبل از شهادتش اسم مرا برای حج نوشته بود، بعد از بمباران اسمم در آمد و به حج رفتم، جای ترکش‌ها و زخم‌هایم کاملا خوب نشده بود، هنوز هم پشت گردنم و در قسمت پهلو و کمرم چند ترکش مانده است. آن سال من حج را رفتم، با همان شرایط و سختی‌ای که بود، در جبهه به اکبر بخاطر اخلاق خوبش حاج اکبر می‌گفتند از بس مهربان و مردم دار بود. بعد از شهادتش دوستانش می‌آمدند و می‌گفتند اکبر کارهایشان را راه انداخته و یا پولی بهشان قرض داده و می‌خواستند که قرضشان را ادا کنند. می‌گفتم من این پول‌ها را می‌خواهم چه کنم؟ آنها هم به اصرار می‌گفتند این پول گردن ماست و باید پرداخت شود. برای خرج عروسی دوستش، ساخت خانه‌ی عمه‌اش و چند نفر دیگر کمک کرده بود و به ما هم نگفته بود. همیشه هر کاری از دستش برمی‌آمد برای دیگران انجام می‌داد و هیچ‌وقت هم به رویشان نمی‌آورد، اصلا به کسی نمی‌گفت که چه کاری را برای چه کسی انجام داده، همیشه حواسش به همه بود و تا می‌توانست کار دیگران را راه می‌انداخت.

 

-          حاج خانم روز بمباران را یادتان هست؟

مگر می‌شود یادم برود، صدام تازه همدان و پایگاه نوژه را بمباران کرده بود، می‌گفتند از خانه‌هایتان خارج شوید ممکن است اینجا هم بمباران شود، اما من فکرش را هم نمی‌کردم که اینجا هم بمباران شود، ما از همدان دور بودیم. بعد از مدتها حاج اکبر آمده بود و قول داده بود این دفعه بیشترمی‌ماند، چون همیشه خیلی زود به جبهه بر می‌گشت. به اکبر گفته بودم که دلم برایت خیلی تنگ میشود، این بار بیشتر بمان و حاج اکبر هم قول داده بود که بماند و گفته بود وقتی قرآن را ختم کنی می‌آیم و مدتی می‌مانم. یک دور قرآن را ختم کرده بودم، در آن روزهای زمستان برایش یک لباس بافته بودم و خیلی منتظر آمدنش بودم.

روز 12 بهمن بود، ایام فاطمیه هم بود و کوچه‌ها چراغانی و سیاه پوش بود، حاج اکبر همان روز صبح رفته بود برای خودش جوراب خریده بود و من هم دخترها و خانواده را دعوت کرده بودم، هروقت حاج اکبر می‌آمد حاج محمد دوست داشت که همه بچه‌ها را دور هم جمع کند، هوا سرد بود و توی اتاق کرسی گذاشته بودیم، اکبر آن‌طرف کرسی نشسته بود و من این‌طرف از نگاه کردن به‌اش سیر نمی‌شدم، اکبر داشت با محمدجواد پسر دخترم، بازی می‌کرد،  دوساله بود و تازه زبان باز کرده بود و خیلی شیرین‌زبانی میکرد. حاج اکبر خیلی محمدجواد را دوست داشت، چشم‌های درشت و قشنگی داشت و خنده‌های شیرین و معصومانه‌. تمام آن لحظات را به یاد دارم بازی بازی‌های محمدجواد و لبخند حاج اکبر و حتی آن جوراب‌هایی که صبح خریده بود و گذاشته بود روی پشتیِ پشت سرش را هم یادم هست و نگاه‌های حاج محمد که بوی خداحافظی داشت را. محمدجواد بازی‌اش گرفته بود هی می‌آمد بغل من و می‌رفت بغل اکبر و می‌خندید، غرق در شادی و خنده بودیم که صدای سوت موشک و خرد شدن شیشه ها و خنده‌های اکبر و محمدجواد و بعد یک صدای مهیب و رد آخرین نگاه‌های اکبر و آخرین نگاه حاج محمد که انگار می‌دانست این آخرین نگاهش است و آخرین نگاه و خنده های محمد جواد همه و همه در یک آن از جلوی چشمهایم رد شد و همه چیز ناگهان تاریک و ساکت شد. زیر آوار که به هوش آمدم همه فکرم دنبال اکبر و محمد جواد بود. وقتی مردم از زیر آوار بیرون آوردندم، همه‌اش سراغشان را می‌گرفتم اما کسی درست جوابم را نمیداد، تا اینکه فهمیدم بچه‌ها شهید شده‌اند. چند روز بعدش هم حاج محمد به خاطر شدت جراحات شهید شد.

آن روز در شهر ما 72 شهید عاشورایی را تشییع کردند، پیکر هم‌رزمان شهیدِ حاج اکبر هم از جبهه‌ها آمده بود، وقتی تابوتها را می‌بردند جلودار کاروان شهدا، «محمدجواد»، علی اصغر کاروان بود، عاشورایی شده بود آن روز، 72 شهید روی دست‌ها می‌رفت. با خواهش و التماس وقت خاکسپاری خواستم اکبرم را برای آخرین‌بار ببینم، اما چه دیدنی؟ من و کیسه‌ای و بدن تکه‌تکه‌ای . . .

 

توضیح: در بمب‌باران 12 بهمن 65، تمام خاطرات و عکس‌ها و نامه‌های حاج اکبر زیر آورهای خانه دفن شد و همه از بین رفت، و این 27 سال حاج خانم تنها یک عکس از حاج اکبر داشت، عکسی که تنها یادگار از پسر شهیدش بود. بعد از 25 سال یکی از نزدیکان ایشان از طریق بنیاد حفظ آثار عکس‌هایی از حاج اکبر به دست آورده بودند اما به خاطر مراعات حال حاج خانم تا به حال آن عکس‌ها به ایشان نشان داده نشده بود و قرعه‌ به نام بنده افتاد که این عکس‌ها را به ایشان تقدیم کنم. وقتی بعد از سالها دوری و انتظار نشانی از بی‌نشانت برسد، لحظاتی سخت و شیرین است، لحظاتی که جز اشک هیچ کلام دیگری یارای تفسیر آن را ندارد.

تقدیم به سردار اکبر احمدوند:

من مانده ام و شهر و سکوت و  شنیدنت
داغی نهاده بر  دل من این ندیدنت
باری به روی شانه ی احساس من نشست
سنگین تر از تمامی وزن نبودنت
ردّ غریب خاطره هایت مرا کشاند
تا لحظه ی قشنگ ز دنیا بریدنت
من مانده ام و تکه لباسی که بعد تو؛
یک یادگاری است ز شوق پریدنت
باران شدی و مثل کویری که گر گرفت؛
من چشم به راه لحظه ی خوب چکیدنت
اینجا کنار شیشه خالی عطر تو
بوی بهشت می دهد حسّ وزیدنت
بوی تو گل، نگاه تو گل...خنده هات گل
حتی خدا هم عاشق قدری فشردنت
جسم تو را خدای تو از لاله آفرید
«حسن سلیقه داشت سر برگزیدنت»
|شاعر: حنیف منتظرالقائم|

 

|اسوه|شماره 13|صفحه 6و7|

 

 

   + یاس حسینیه - ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

فضل‌الله فناء فی الله

حسبی الله

چند ساعت زندگی به سبک «شهید فضل‌الله همت»

در کنار دختر و همسر شهید (بتول همت و طاهره همت)

 

-          اشاره: «فضل‌الله» از آن آدم‌هایی‌ست که جبهه برایش سکوی پرواز بود، نه که برای بقیه این‌طور نبود! نه! اما «فضل‌الله» را مانده که بشناسیم، قبل از اینکه دوره‌ی خلبانی‌اش تمام شود پروازِ آسمانی‌اش تمام شد و جبهه و شهادت و مفقودالاثری و گمنامی و جاویدالاثری همه و همه در انتظار آمدنش هشت سال صبر کرده‌ بودند. تنها چندماه مانده بود به قطعنامه، که بالاخره آرزوی هشت ساله‌اش او را به دور از چشم مادر تا  شلمچه‌ی عراق کشاند و دیگر هرگز برنگشت. خونین پر و بال به دیدار اربابش سید الشهدا علیه‌السلام شتافت، «فضل‌الله» همه چیزش را برای حسین علیه السلام داد جسم، روح، جان ، نام و نشان را هم داد، «فضل‌الله» فناء فی الله شد و هیچ چیز از او باقی نماند، جز یادش که همیشه عجین است با یا خدا. محال است که جایی نامی و یادی ازو باشد و این نام و یاد ما را پرواز ندهد تا خدا.

«فضل‌الله» در این 24 سال زندگی پر برکتش به اندازه‌ای به مولایمان علی علیه السلام نزدیک شده بود که بردن نامش با دستگیری از محرومان و دست نوازش بر سر کودکان کشیدن یادآور می‌شود، هر کس که او را می‌شناسد، می‌داند که علی‌وار زندگی کرد و چون مادرش زهرا سلام‌الله‌علیها بی‌نشان از این دنیا سفر کرد، و نشان او نه قبر است و نه صحن و سرا، بلکه سرایی‌ست که در دل‌ها با نام علی علیه‌السلام روشن شده است.

 

 

«طاهره» پدر را خوب یادش است، با اینکه فقط 5 سال او را درک کرده اما همان 5 سال به اندازه‌ی همه‌ی عمرش از پدر سبک زندگی آموخته است، از «طاهره» که پرسیدم: «چطور با آن سن کم با شهادت پدرت کنار آمدی؟» گفت: «من و برادرم روز شمار داشتیم، هر روز می‌پرسیدیم: «مامان، بابا چند روز دیگر به خانه می‌آید؟» از سال 67 تا 69 خیلی به ما سخت گذشت، خبری از پدرمان نداشتیم، با برادرم «جواد» کارمان این شده بود که هر روز سرهایمان را به هم می زدیم و بلند بلند گریه می کردیم. 17 سال بعد از شهادت پدرم، «سپاه» در حسینیه‌ی «عاشقان ثارالله» - شیراز- مراسمی گرفت و آب پاکی را روی دستمان ریخت و تمامی مفقودین را شهید گمنام اعلام کردند و گفتند که دیگر منتظر نباشید...»

اما مگر می‌شود که منتظر نبود؟! هنوز و همچنان مادر شهید ««فضل‌الله»» منتظر بهترین پسر و سوگلی فرزندانش است و قصه‌ی شهادت او را باور نکرده است، «طاهره» می‌گوید: «من همیشه فکر می کنم که علت گمنامی پدر شهیدم، کم طاقتی مادرشان است. آخر مادربزرگم طاقت ندارند که بشنوند بهترین فرزند و سوگلی‌شان شهید شده، فکر می‌کنم حداقل تا زمانی که مادربزرگم سایه‌شان بالای سرماست پدرم مفقودالاثر باقی بمانند، آن دو سال اول که ما هم از شهادت پدر خبر نداشتیم  اصلا مادر بزرگم خبر نداشتند که بابا به جبهه رفته است.»

«بتول همت» همسر شهید می‌گوید: ««فضل‌الله» خیلی زیاد دوست داشت به جبهه برود ولی مادرش رضایت نمی‌داد. «فضل‌الله» احترام بسیار زیادی به پدر و مادرش می‌گذاشت، اصلا پدر و مادر را مقدس می‌دانست و هیچ‌وقت هم روی حرفشان حرف نزد، در تمام این هشت سال هروقت دلش می‌گرفت به دارالرحمه شیراز می‌رفت. هر پنج‌شنبه با هم می‌رفتیم دارالرحمه، تشییع شهدا هرطور شده خودش را به جلو تشییع کنندگان می‌رساند و داخل قبر می‌شد و شهدا را با دست خودش به خاک می‌سپرد، می‌گفت: «خون، زمانی که بماند بو می‌گیرد ولی وقتی شهدا را که می‌آوردند بو نمی‌دهند.»، خیلی شب‌ها رو به آسمان می‌کرد و با خدا حرف می‌زد. با آرزوی شهادت زنده‌گی می‌کرد اما روی حرف مادرش حرف نمی‌زد، بالاخره بعد از هفت سال دیگر طاقت نیاورد سال 66 استخدام نیرو هوایی سپاه شد، برای خلبانی امتحان داد و قبول شد، به تهران رفت و دوره دید و از همان تهران هم اعزام شد به جبهه که مادرش بویی نبرد. خودش و برادرش همزمان با هم به جبهه می‌رفتند و اوایل خرداد شصت و هفت هم همزمان، با هم در جبهه ناپدید شدند، دو سال از هر دوشان بی خبر بودیم تا خبر رسید که «فضل‌الله» مفقود الاثر شده و برادرش هم اسیر شده است.»

-          خانم همت، بارزترین اخلاق شهید «فضل‌الله» چه بود؟

هنوز بعد از این همه سال که از شهادت «فضل‌الله» گذشته است هر وقت در فامیل حرف می‌شود، همه می‌گویند: «اگر «فضل‌الله» بود الان وضع فامیل این‌طور نبود، همیشه ذکر خیرش هست، خیلی به صله رحم اعتقاد داشت، اهل سر زدن به فامیل بود. در همین سر زدن ها به مشکلاتشان رسیدگی هم می کرد.با یک تیر دو نشان می زد، هم به صله رحم می رفت و هم دستگیری می کرد.

دو برادرم با هم شریک بودند و ریخته‌گری داشتند برای حساب و کتاب‌هایشان به مشکل که می‌خوردند، «فضل‌الله» بین آنها قضاوت می‌کرد.بعد از شهادت همسرم مشکل بینشان دیگر حل نشد. یک خاله‌ای داشت که وضع مالیش خوب نبود، همیشه دست پر به خانه‌اش سر می‌زد یا زمانی که خاله‌اش به شیراز می آمد خاله را که می‌بوسید دست در جیبش می‌کرد و می‌گفت‌: «خاله توی جیبت چی داری؟ بگذار دست داخل جیبت کنم.» در همین حین پول توی جیبش می‌گذاشت. این‌ها را ما بعد از شهادت «فضل‌الله» فهمیدیم. هنوز هم هر زمانی که خاله مشکلی دارد «فضل‌الله» به خوابش می‌رود به او آدرس دقیق می‌دهد تا بیاید و از من چیزی بگیرد. او همیشه معتقد بود فقیر را نباید دست خالی رد کرد.

-          در رابطه با شما و فرزندانشان هم همینطور بودند؟ خیلی وقت‌ها می‌شنویم که بعضی‌ها مردم‌دار هستند اما در خانه خوش‌اخلاق نیستند، شهید همت اخلاق‎شان با شما و بچه‌ها چطور بود؟

مهربان‌تر از «فضل‌الله» تا حالا ندیده‌ام، حاصل ازدواج ما 3 فرزند است. سر فرزند سوممان باردار بودم که «فضل‌الله» شهید شد. «فضل‌الله» تا قبل از سال 66 کار آزاد می کرد، گاهی ریخته گری، گاهی بنایی، زمان به دنیا آمدن «طاهره» سر کار بود و هنوز به خانه نیامده بود وقتی از بیمارستان شوشتری به خانه برگشتم، «فضل‌الله» از ذوق نمی دانست چکار کند با دست کثیفش جلو آمده بود ولی از خوشحالی نمیتوانست کاری بکند. خیلی بچه دوست و با حوصله بود، ساعتها با بچه‌ها حرف می‌زد و با آنها بازی می‌کرد و بچه‌ها را به پارک می‌برد.

 «طاهره» دختر ارشد شهید ادامه داد: «بابا خیلی مهربان بود، همیشه برای ما وقت می‌گذاشت، اصلا برایش مهم نبود که سرکار چقدر خسته شده، هروقت و هرطور که به خانه می‌آمد برای ما حوصله داشت، یادم است یک بار وقتی از سر کار آمد آنقدر خسته بود که همان گوشه‌ی هال دراز کشید، من و برادرم رفتیم سراغ بابا که با او بازی کنیم و بابا با مهربانی گفتند: «ببینم کدومتون زودتر جوراب بابارو در میارید.» و من و برادرم با خوشحالی شروع کردیم به در آوردن جوراب بابا.

یکی از اخلاقهای بابا این بود که همیشه قبل از اینکه برای ما چیزی بگیرند اول رویای شیرینِ داشتن آن چیز را به ما هدیه میدادند، یک بار به من و برادرم گفتند که: «می‌خوام براتون دوچرخه بگیرم، توی سبد جلوی دوچرخه را هم پر از لواشک و آبنبات چوبی و قره‌قوروت میکنم براتون بعد سوار دوچرخه میشید میرید تا ته کوچه و...» هر دفعه یک ساعت قصه دوچرخه داشتن ما رو تعریف می‌کردند و من و «جواد» با شور و شوق بهشان گوش می‌دادیم، البته بابا فرصت خریدن این دوچرخه‌ها رو پیدا نکردند، ولی قبل از اقدام به خرید اونا ما رو به رویای شیرینی می بردند.»

 بتول همت ادامه داد: «حالا هر کدام از بچه هایم خصلتی از اورا به یادگار گرفتنه اند. «طاهره» صله ی رحم او را به ارث برده است، پسرم «جواد» چهره‌اش خیلی به پدرش شباهت دارد و دختر آخرم «معصومه» مقید به درس خواندن بودنش را از پدرش به ارث برده است.»

 -          از خصوصیات اخلاقی شهید و سبک زندگی‌شان بیشتر برایمان بگویید.

«فضل‌الله» خیلی ساده پوش بود. به تمیزی ومرتب بودن لباسش اهمیت می‌داد، لباس رنگ روشن را خیلی دوست داشت و تنها یک پیراهن مشکی داشت. علاقه بسیار زیادی به عطر تیروز داشت، مقید بود با لباس های تمیز، اتو شده، عطر خورده، کفش واکس زده شده، موهای شانه شده بیرون برود. عید که می شد لباس نمی خرید. می گفت هر موقع که لازم داریم  باید لباس بخریم.

هرزمانی که حقوق می گرفت به پدر ش ومادرش و خواهرهایش مقداری از درآمدش را می داد البته سهم من هم جدا بود، من مادرم را در کودکی از دست دادم، «فضل‌الله» هم برایم مادری می کرد هم معلمی، واقعا همسری نمونه و مهربان بود، هر وقت در کارهایم نیاز به راهنمایی داشتم با نهایت مهربانی این‌کار را می‌کرد. همیشه به من می گفت: «بدی را با بدی جواب نده.» من هم می گفتم: «اینجوری فکر می کنند که نفهمیدیم!» جوابم می داد: «شما بزرگی خودت را نشان بده و از حرف ها بر داشت خوب کن.»

از کودکی خودش کار می کرد و خرج خانواده و تحصیل خودش را در می آورد. زمانی که ازدواج کردیم هم درس می‌خواند. روزها سر کار می رفت شب ها به مدرسه شبانه. من از روی دفتر دوستش برایش جزوه‌هایش را می نوشتم که زمان امتحان ها جزوه داشته باشد.

مراسم های محرم همیشه صف اول بود. علاقه زیادی به زنجیر زنی داشت و زنجیر زنی می رفت.خیلی ساده و بی ریا بود. زمانی که بین خواهرهایش یا بین من و مادر شوهرم بحث می‌شد، جلویمان قضاوت نمی کرد، جدا جدا با ما صحبت می کرد و با مهربانی مسئله را حل می کرد.

خیلی مقید به محرم و نامحرم بود واهل تفریح و گردش دسته جمعی بود، بچه ها را کول می کرد و به کوه می رفتیم، به یاد دارم آخرین13بدری که بود می خواستیم به پار ک برویم و وسیله‌ی نقلیه‌مان تنها یک موتور بود برای اینکه با بزرگترها بیرون باشیم و دور هم جمع شویم «فضل‌الله» 11 مرتبه با موتور مسیر بین پارک تا خانه را طی کرد و همه‌ی مسیر با شوق و ذوق و خنده این کار را می‌کرد.

همه چیزش سر جای خودش بود. کار و خانواده و تفریح و عبادتش. یک کتاب دعای کوچک داشت که همیشه همراهش بود، زمانی که می توانست به مسجد برود بچه ها را هم همراه خودش می برد. ماه رمضان که می‌شد، خودش امام جماعتمان می شد و همه با هم نماز جماعت می خواندیم.

مقید بود یکشنبه شب ها به زیارت آستانه برود همیشه با وضو و طهارت می رفت، موتور داشتیم با موتور به زیارت می رفتیم هر موقع که می رفتیم نوبتی یکی از خواهر هایش را می بردیم. یک بارتا به آستانه رسیدیم هر کدام از بچه ها بهانه چیزی را گرفتند، یکی‌شان بستنی، یکی‌شان بادکنک، خلاصه «فضل‌الله» دوتا بچه هایمان را بغل کرد من هم رفتم دست خواهر کوچکش را گرفتم تند راه می‌رفتم تا به در ورودی آستانه رسیدیم، «فضل‌الله» دست من را گرفت و گفت از این جا به بعد باید آهسته راه رفت اینجا جای بزرگی‌ست....

اهل ورزش بود میله بارفیکس جلوی اتاقمان وصل کرده بود، عصرها تا می آمد بارفیکس می زد و من برایش می‌شمردم، کوهنوردی را دوست داشت و زیاد کوه می‌رفت. والیبال هم خوب بازی می کرد.

 

طاهره همت اضافه می‌کند که : ما با مادربزرگم و عمه‌هایم زندگی می‌کردیم، هروقت با عمه‌هایم که نوجوان بودند با هم جایی بودیم، پدرم در محبت کردن بین ما بچه‌ها با هم فرقی نمی‌گذاشت با همه‌ی ما یک‌جور برخورد می‌کرد و به بهترین نحو این زندگی دسته جمعی را مدیریت می‌کرد، به یاد دارم که وقتی برای عید به خرید رفته بودیم برای همه‌ی ما روسری‌های یک شکل خرید.

 -          خاطره‌ای از حضور شهید در زنده‌گیتان دارید؟

حضورش را در زندگیمان زیاد احساس می کنیم. حتی «معصومه» با وجودی که او را ندیده است، خیلی بودن او را حس می‌کند. سر «معصومه» که  باردار بودم همسرم شهید شد. «معصومه» حتی پدرش را ندید. یک‌بار «معصومه» سه روز تب کرد، حالش خیلی بدبود. هر چه دکتر بردمش خوب نشده بود، خسته شده بودم بهش دارو دادم و خودم کنارش خوابیدم. در خواب و بیداری بودم که دیدم «فضل‌الله» آمد دولا شد چشم تو چشم هم شدیم بعد پیشانی «معصومه» را بوسید رفت. به خودم آمدم دیدم «معصومه» از خواب بیدار شد و گفت: «مامان آب می خواهم.» بهش آب دادم  دیدم دیگر از تب و مریضی خبری نیست. شد مصداق آیه: «ولا تقولو لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیا ولکن لاتشعرون - به آن ها که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده اند ولی شما نمی فهمید.»  (آیه154 سوره بقره)

یک زمانی بود زیاد گلایه می کردم که چطور شهید شده‌ای؟ قبرت کجاست؟ اصلا شاید اسیر شده‌ای، شب خوابش را دیدم  توی خواب به من گفت: «همانطور که خانم حضرت زهرا سلام اله علیه قبر ندارد منم قبری ندارم. شما بدان که ما در شلمچه شهید شده‌ایم. روی یک بلندی بودیم، یک گودالی  را نشانم داد و گفت ما اینجاییم. چطور بیاییم؟» منم پرسیدم: «تو کجا هستی؟» انگشتش را از خاک بیرون آورد و نشانم داد و گفت: «دیگر انتظارم را نکشید ولی همیشه با شماها هستم.»

 

اسوه|شماره14|صفحه 6و7

#شهید #فضل‌الله #همت #بتول_همت #طاهره_همت #مصاحبه #همسر_شهید #دختر_شهید #شهدای_استان_فارس #شیراز

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳

ام البنین‌ها هنوز هم زنده‌اند

حسبی الله

مادری آرام بود، انگار بارها به تعداد تک‌تک موهای یک‌دست سفیدش خاطرات پسرانش را یک به یک مرور کرده باشد.
بغض‌هایش فقط لحن صدایش را تغییر می‌داد و وقتی این بغض‌ها بیشتر شد، شروع کرد به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد. آخر «محمدرضا»یش وصیت کرده بود که بر مصائب حسین جان و خواهرش فقط گریه کند و خودش یک چنین محمدرضاهایی را پرورش داده بود.
مادر پنج پسر، که چهارشیر پسرش به سپاه حسینِ زمان خود پیوسته‌اند و سه‌تایشان سر و جان در راه حسین داده‌‌اند. این اتفاق می‌تواند از «ماه‌منظر» یک «ام‌البنین» بسازد، ام‌البنینی که مربیِ جان‌برکفانِ ولایت است.
از همان روزهای اول انقلاب که صدای الله‌اکبرهایش پیچید به صدای الله‌اکبرهای پسرانش و تا اوج آسمان بالا رفت، روح مبارزه و شهادت‌طلبی را در دل این پسران زنده کرد و این شد که هر سه پسر برای به حسین پیوستن، ارباً اربا شدن را انتخاب کردند.
روی سخنم با «ماه منظر عیوض محمدی» مادر شهیدان «حسین، محمدرضا و علی خانه‌عنقا» است.

 

آدرس را از مادر شهدا گرفتم، در دفترم یادداشت کردم و وقت رفتن با تلفن همراهم از آن عکس انداختم که دیگر دفترم را با خودم نبرم و آدرس همراهم باشد. حدود خیابان‌های محل سکونت «ماه‌منظر» خانم را می‌شناختم، از خانه که زدم بیرون و سوار ماشین شدم برای دیدن آدرس دست به جیب بردم و دیدم که بله! تلفن همراهم را جا گذاشته‌ام؛ ساعت از 10 هم گذشته بود و قرار ما رأس ساعت 10 بود، دلم را زدم به دریا و گفتم اگر رسیدنی باشم خود شُهدا من را به خانه‌شان می‌رسانند؛ آن‌ها هم مرا رساندند به درب منزلشان، بدون آدرس و تلفن! به همین راحتی.
خانه‌ی نقلی ماه‌منظر آرام و صمیمی بود و این صمیمیت در تک‌تک کلمات و حتی در تک‌تک آجرهای خانه موج می‌زد، آرامش و لبخندهای عمیقش روح آدم را جلا می‌داد و احساس سبکی و آرامش را منتقل می‌کرد.
«ماه منظر» سه پسرش را در راه اسلام و انقلاب هدیه کرده بود و حالا که برف ِ زندگی، موهایش را یکدست سفید کرده بود در خانه‌اش تنها زندگی می‌کرد.

 

-  حاج خانم چرا تنهایید؟ مگر جز این سه شهید، بچه‌های دیگری ندارید؟
چرا دو پسر و یک دختر دارم که مدام به من می‌گویند بروم با آن‌ها زندگی کنم، اما من نمی‌روم! بچه‌ها(منظورشان شهدایشان است) آدرس خانه‌ی آن‌ها را ندارند و اگر بروم دیگر من را پیدا نمی‌کنند که بیایند و به من سر بزنند.
- از شهدایتان بگویید.
حسین زودتر از همه شهید شد؛ اوایل انقلاب منافقین با یک تصادف ساختگی او را شهید کردند، سال بعدش محمدرضا در طلائیه مفقودالاثر شد و هفت سال قبل هم علی در مأموریت تصادف کرد و از دنیا رفت.
هر سه تایشان در سپاه مشغول بودند؛ حسین و محمدرضا بعد از انقلاب به سپاه پیوستند، همیشه می‌گفتند ما هم دیپلم گرفتیم، هم شاه را بیرون کردیم. سال61 بود؛ حسین یک موتور داشت که با آن هر روز به سرکار می‎رفت و برمی‌گشت، اما یکبار رفت و دیگر برنگشت.
-  اون موقع‌ها توی همین منزل بودید؟
بله، همین‌جا بودیم؛ فقط قدیمی بود. حسین و کبری دو قلو بودند، حسین زودتر به دنیا آمده بود، پسر کوچکترم مهدی شیطنت می‌کرد و گاهی نمی‌گذاشت بچه‌ها درس بخوانند، یک‌بار دیدم محمدرضا از جا لباسی آویزانش کرده، گفتم چرا بچه را آنجا گذاشتید، گفت که نمی‌گذاشت ما درس بخوانیم، من هم آویزانش کردم!
- بچه‌ها شیطنت می‌کردند؟
زمان انقلاب یک‌بار محمدرضا با سنگ زده بود قاب عکس شاه و چند شیشه را شکسته بود، آقای شیرازی مدیر مدرسه من را خواست مدرسه و گفت که مواظب بچه‌ها باشم -پسر همین آقای مدیر هم بعدها در جنگ مفقودالاثر شد-، بعد آقای مدیر به من گفت: «محمدرضا مثل طوفان است، چندتا از این طوفان‌ها در خانه داری؟» گفتم: «پنج تا» گفت: «مواظبشان باش، گیر نیافتند.»
- زمان انقلاب بچه‌ها چکار می‌کردند؟ شما هم آن موقع‌ها به اصطلاح جزو انقلابی‌ها بودید؟ روش تربیتی‌تان چطور بود که بچه‌ها اینطور انقلابی و شهادت‌طلب بودند؟
بچه‌ها زمان انقلاب در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردند، من هم که دلم آرام نمی‌گرفت دنبال سرشان می‌رفتم، شب‌ها که روی پشت بام‌ها الله‌اکبر می‌گفتند من هم بودم؛ بچه‌های محل می‌گفتند خوش به حالتان! مادرهای ما اجازه نمی‌دهند توی کوچه بیاییم، اما مادر شما همراهتان می‌آید!
محمدرضا و حسین، روزها تایرها را جمع می‌کردند توی حیاط و شب‌ها در کوچه‌ها آتش می‌زدند. دوران انقلاب من هم هم‌پای بچه‌ها در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردم، نمی‌توانستم تنهایشان بگذارم. وقتی محمدرضا به جبهه می‌رفت به او گفتم من طاقت رفتنت را ندارم، اگر بروی و مثل حسین شهید بشوی می‌آیم توی کوچه و داد می‌کشم که من مادر شهید خانه‌عنقا هستم، یک نگاهی به من انداخت که هنوز یادم هست و گفت تو این‌کار را نمی‌کنی از حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) خجالت می‌کشی.
محمدرضا می‌خواست من را هم ببرد منطقه برای کمک به بسیجی‌ها، که لباس‌ها را بشورم و پشت جبهه کمک کنم، اما چون بچه‌ی کوچک داشتم نرفتم. بهش گفتم که تو برو من هم برای خودم اینجا جبهه‌ای دارم.
- مثل اینکه شما شهید محمدرضا را از همه بیشتر دوست دارید؟
مگر برای مادر، بچه‌ها فرقی هم می‌کنند؟ نه! اما گاهی یکی از بچه‌ها خودشان را می‌چسبانند به آدم، خودشان را برای مادر شیرین می‌کنند، محمدرضا از آن بچه‌ها بود.
-         از محمدرضا برایمان بیشتر حرف بزنید.
حاج خانم وصیت‌نامه محمدرضا را به من نشان می‌دهد و می‌گوید بلند بلند برایش بخوانم:
«...خواهرانم نگذارید دشمن شاد شود؛ هیچ فرصتی به آن‌ها ندهید که بخواهند از شما سوءاستفاده کنند و سعی کنید بر نفستان غلبه کنید... خواهش می‌کنم اگر جسمم آمد مرا حتماً در کنار حسین خاک کنید تا روحم شاد شود و اگر جسمم نیامد بدانید که بیشتر روحم شاد و شادتر است، چون جسم را هم در راه خدا داده‌ام...»
-         رابطه‌تان الان با شهدا چطور است؟!
روز هفتمی بود که خبر شهادت محمدرضا را برایم آورده بودند، از شدت ناراحتی از هوش رفتم و دیدم محمدرضا کنارم نشسته، با آرنجم محکم زدم بهش، گفت: «اِ...! مامان چرا می‌زنی؟» گفتم: «تو اینجایی، من فکر کردم شهید شدی!» گفت: «من زنده‌ام! آره همین‌جا کنار توام». چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم نیست، اما آرامشی به قلبم وارد شد که تاب تحمل نبودنش را به من داد.
-         تا حالا اتفاقی افتاده که حضور شهدایتان را حس کنید؟
بله! بارها انگشتر محمدرضا شکسته بود، آخرین باری که داشت می‌رفت جبهه آن انگشتر را به من داد تا مواظبش باشم که وقتی برگشت بدهد لحیمش کنند. بعد از آن محمدرضا دیگر برنگشت و خبر شهادتش را آوردند، خودش وصیت کرده بود که وسایلش هرکدام به جایی بخشیده شود و فقط چند یادگار کوچک از او مانده بود که یکی‌ همین انگشتر شکسته بود که در جانماز گذاشته بودمش، قبل از نماز نگاهش می‌کردم، دستم می‌کردم و زود درش می‌آوردم، آخه به انگشتم خیلی بزرگ بود و می‌ترسیدم گم شود. چند سال پیش مشرّف شدم به کربلا و خیلی از خداوند خواستم که نشانی‌ای از محمدرضا به من بدهد، وقتی برگشتم و رفتم سراغ جانمازم دیدم انگشتر درست شده و دقیقاً اندازه‌ی دستم است، به همسرم گفتم: «کِی این انگشتر را درست کردی؟ مگر اندازه‌ی انگشت من را می‌دانستی؟» همسرم با ناباوری گفت: «این کار محمدرضاست!» گفتم: «چطور؟!» ایشان گفتند: «وقتی که کربلا بودی یک شب خواب دیدم محمدرضا با دوتا از دوستانش آمدند خانه و رفتند توی اتاق صدای حرف‌زدنشان را می‌شنیدم، وقتی از اتاق آمدند بیرون یکی از دوستانش به محمدرضا گفت: «پدرت را بیدار نمی‌کنی که ببیندت؟» محمدرضا گفت: «نه! من را ببیند نمی‌گذارد که بروم، اما برایشان یک چیزی گذاشتم که بفهمند من آمده‌ام.» و حالا که انگشتر درست شده معلوم شد که برایمان چی گذاشته بود.
بعد ما آن انگشتر را به چند نفر از علما و انگشترسازها نشان دادیم؛ گفتند این انگشتر لحیم‌کاری نشده و از ابتدا رکابش همین‌طور بوده است؛ الان هم انگشتر در موزه شهداست.
-         حاج خانم اگر دوباره زمان برگردد عقب و بچه‌هایتان پیشتان باشند، به شهادتشان راضی هستید؟
آن‌ها خودشان راهشان را انتخاب کردند و اگر بارها هم زنده شوند، همین راه را می‌روند. خدا ازشان راضی باشد.
- با توجه به اینکه شهید محمدرضا جاویدالاثر است، آیا هنوز منتظر برگشتنش هستید؟
اینجای حرف‌ که می‌رسد، نگاه ماه‌منظر خانم بر‌می‌گردد سمت در خانه و می‌گوید:
وقتی محمدرضا سرباز بود، تا از پادگان به خانه برسد، شب از نیمه می‌گذشت و همیشه صدای زنگ‌زدن نیمه شب برای من آمدن محمدرضا بود؛ بارها اتفاق افتاد که نیمه‌شب‌ها با صدای زنگ تا در خانه دویدم، یک بار یکی از اقوام که اتفاقاً اسمش هم محمد بود از ابهر آمده بود و نیمه‌شب رسید؛ وقتی زنگ زد از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره پرسیدم «کیه؟!»، گفت: «منم محمد!» آنچنان حول کردم که نفهمیدم چندبار به زمین خوردم تا خودم را رساندم دم در...
 
ماه منظر شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب(سلام‌الله‌‌علیها) و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کند.

- از شهید محمدرضا برایمان بیشتر حرف بزنید.
حاج خانم وصیت‌نامه محمدرضا را به من نشان می‌دهد و می‌گوید بلند بلند برایش بخوانم:
«...خواهرانم نگذارید دشمن شاد شود؛ هیچ فرصتی به آن‌ها ندهید که بخواهند از شما سوءاستفاده کنند و سعی کنید بر نفستان غلبه کنید... خواهش می‌کنم اگر جسمم آمد مرا حتماً در کنار حسین خاک کنید تا روحم شاد شود و اگر جسمم نیامد بدانید که بیشتر روحم شاد و شادتر است، چون جسم را هم در راه خدا داده‌ام...»
- رابطه‌تان الان با شهدا چطور است؟!
روز هفتمی بود که خبر شهادت محمدرضا را برایم آورده بودند، از شدت ناراحتی از هوش رفتم و دیدم محمدرضا کنارم نشسته، با آرنجم محکم زدم بهش، گفت: «اِ...! مامان چرا می‌زنی؟» گفتم: «تو اینجایی، من فکر کردم شهید شدی!» گفت: «من زنده‌ام! آره همین‌جا کنار توام». چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم نیست، اما آرامشی به قلبم وارد شد که تاب تحمل نبودنش را به من داد.
- تا حالا اتفاقی افتاده که حضور شهدایتان را حس کنید؟
بله! بارها انگشتر محمدرضا شکسته بود، آخرین باری که داشت می‌رفت جبهه آن انگشتر را به من داد تا مواظبش باشم که وقتی برگشت بدهد لحیمش کنند. بعد از آن محمدرضا دیگر برنگشت و خبر شهادتش را آوردند، خودش وصیت کرده بود که وسایلش هرکدام به جایی بخشیده شود و فقط چند یادگار کوچک از او مانده بود که یکی‌ همین انگشتر شکسته بود که در جانماز گذاشته بودمش، قبل از نماز نگاهش می‌کردم، دستم می‌کردم و زود درش می‌آوردم، آخه به انگشتم خیلی بزرگ بود و می‌ترسیدم گم شود. چند سال پیش مشرّف شدم به کربلا و خیلی از خداوند خواستم که نشانی‌ای از محمدرضا به من بدهد، وقتی برگشتم و رفتم سراغ جانمازم دیدم انگشتر درست شده و دقیقاً اندازه‌ی دستم است، به همسرم گفتم: «کِی این انگشتر را درست کردی؟ مگر اندازه‌ی انگشت من را می‌دانستی؟» همسرم با ناباوری گفت: «این کار محمدرضاست!» گفتم: «چطور؟!» ایشان گفتند: «وقتی که کربلا بودی یک شب خواب دیدم محمدرضا با دوتا از دوستانش آمدند خانه و رفتند توی اتاق صدای حرف‌زدنشان را می‌شنیدم، وقتی از اتاق آمدند بیرون یکی از دوستانش به محمدرضا گفت: «پدرت را بیدار نمی‌کنی که ببیندت؟» محمدرضا گفت: «نه! من را ببیند نمی‌گذارد که بروم، اما برایشان یک چیزی گذاشتم که بفهمند من آمده‌ام.» و حالا که انگشتر درست شده معلوم شد که برایمان چی گذاشته بود. بعد ما آن انگشتر را به چند نفر از علما و انگشترسازها نشان دادیم؛ گفتند این انگشتر لحیم‌کاری نشده و از ابتدا رکابش همین‌طور بوده است؛ الان هم انگشتر در موزه شهداست.
- حاج خانم اگر دوباره زمان برگردد عقب و بچه‌هایتان پیشتان باشند، به شهادتشان راضی هستید؟
آن‌ها خودشان راهشان را انتخاب کردند و اگر بارها هم زنده شوند، همین راه را می‌روند. خدا ازشان راضی باشد.
- با توجه به اینکه محمدرضا جاویدالاثر است، هنوز منتظر برگشتنش هستید؟
اینجای حرف‌ که می‌رسد، نگاه ماه‌منظر خانم بر‌می‌گردد سمت در خانه و می‌گوید:
وقتی محمدرضا سرباز بود، تا از پادگان به خانه برسد، شب از نیمه می‌گذشت و همیشه صدای زنگ‌زدن نیمه شب برای من صدای آمدن محمدرضا بود؛ بارها اتفاق افتاد که نیمه‌شب‌ها با صدای زنگ تا در خانه دویدم، یک بار یکی از اقوام که اتفاقاً اسمش هم محمد بود از ابهر آمده بود و نیمه‌شب رسید؛ وقتی زنگ زد از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره پرسیدم «کیه؟!»، گفت: «منم محمد!» آنچنان حول کردم که نفهمیدم چندبار به زمین خوردم تا خودم را رساندم دم در...
 
ماه منظر شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب(سلام‌الله‌‌علیها) و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کند.

 

|اسوه|شماره12|صفحه 6و 7|

#شهید #مصاحبه #محمدرضا_خانه_عنقا #خانه_عنقا #حسین_خانه_عنقا #ماه_منظر_عیوض_محمدی #مادر_شهدا #تربیت_شهید #مادر_شهید

 

   + یاس حسینیه - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢

اجابت ارباب

حسبی الله

بسم رب‌الشهدا و الصدیقین

شهید «محمدرضا نادری» از شهدای کربلای سال61هجری ا‌ست که از قافله‌ی امام‌حسین(ع) جا نماند و لبیک‌گویان به دعوت «هل من ناصر ینصرنی» حضرت، به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در روز عاشورای 63شمسی، علی‌اکبروار و عباس‌وار در کربلای طلائیه‌ی ایران به کاروان شهیدان کربلا پیوست.

در مورد این شهید با همرزم او «سیدحسن» به گفت‌وگو نشستیم.

در مورد سن و سال شهید بفرمایید.

-          «محمدرضا» متولد سال43 بود، هم‌سن و سال خودم و رفیق یار و غارم بود. 19سالش که بود شهید شد، در عاشورای سال63 و در طلائیه.

شهید  «محمدرضا» اهل کجا بودند؟

-          از تهران اعزام شده بود، اما اصلیت آن‌ها طالقانی بود.

از خصوصیات اخلاقی ایشان می‌خواهم بدانم، از خلقیات و عادت‌ها و کارهایی که مداومت داشتند.

-          ورزشکار بود و مثل همه پهلوان‌ها، لوطی‌مسلک و همیشه تسبیح به دست. راه که می‌رفت، پاشنه کفشش را می‌خواباند و صدای کِرش کِرش کفشش همیشه آمدنش را خبر می‌داد.  محمدرضا با آن صدای گرفته و حزینش همیشه در سلام‌کردن سبقت می‌گرفت و خیلی با حال نماز می‌خواند، البته به خاطر رفتار لوطی‌مسلکش ‎خیلی از رفقا فکر می‌کردند اصلاً نمازخوان نیست و بعضی از هم‌محلی‌ها هم توی تهران تهمت‌هایی به ایشان زده بودند، گفته بودند لات و حتی عرق‌خور... محمدرضا همه رنگ و بویی داشت، الّا شهادت.

خیلی وقت‌ها می‌آمد پیش من و درد دل می‌کرد.

داستان شهادت ایشان را بفرمایید.

-          محمدرضا می‌خواست گمنام باشد. می‌گفت دوست دارم بی‌سر باشم چون اربابم حسین(ع). می‌گفت دوست دارم، دستانم در بدن نباشد چون اربابم عباس(ع). می‌گفت دوست دارم ارباً اربا باشم چون علی‌اکبر حسین(ع)... .

خمپاره که آمد و کنارش به زمین خورد، دست راستش را با خود برد، صورتش را که برگرداند گفت: «سید! دستم!» و بعد خندید. قیامتی به پا کرده بود پاتک دشمن، منطقه طلائیه، روز تاسوعای63؛ آسمان یکپارچه آتش بود و دود، باران خمپاره و گلوله‌های خمسه خمسه، امان را بریده بود، تیرهای دوشکا آنی قطع نمی‌شد، سر را که بلند می‌کردی، ده‌ها گلوله پیدایت می‌کردند، انگار تمامی‌شان آن‌طرف سنگر منتظرت بودند تا به استقبالت بیایند، گویی آهنرباست این سر!! زوزه خمپاره120 گوش‌ها را کر می‌کرد. وقتی می‌خورد داخل هر سنگر، چیزی باقی نمی‌گذاشت از بدن‌های بچه‌ها. عراقی‌ها آنقدر سلاح با خود داشتند که برای هر نفر یک گلوله مستقیم تانک می‌فرستادند. گاهی اوقات آرزو می‌کردم اگر نصف گلوله‌های آن‌ها مال ما بود چه خوب بود. بعد می‌گفتم نه یک‌دهم آن‌هم بود، عالی بود. آخر تیر کلاشینکف کجا و گلوله تانک تی72 کجا!!؟ بعد با خودم می‌گفتم، مهم آن «رمیت اذ رمیت» است...

که یکباره دیدم سنگر محمدرضا پر از دود و آتش شد. خمپاره شصت نشسته بود در جان سنگر. موج انفجار محمد را که پرتاب کرد بیرون، دیدم دست چپش نیز قطع شده است. سینه‌خیز به مانند دیوانه‌ها می‌رفتم به سمتش، شهید «لعل» داد زد «سید، دیوونه! کجا می‌ری، برگرد» و من بی‌توجه به حرف فرمانده، فقط خودم را می‌کشاندم و دریغ از یک گلوله که به من اصابت کند و یا حتی بخواهد خراشم دهد. انگار همه‌شان مشقی شده بودند؛ اثرشان از بین رفته بود. برگشتم نیم‌نگاهی به صورت شهید لعل انداختم، دهانش از تعجب باز مانده بود. لبخندی زدم و تندوتند رفتم به سمت محمدرضا. افتاده بود جلوی سنگر، در تیررس مستقیم گلوله‌ها، دیگر صدای زوزه گلوله‌های دوشکا را هم نمی‌شنیدم، اصلاً دیگر فکر نمی‌کردم که شهادت یعنی چه؟ خون، تمامی ‌بدن محمدرضا را گرفته بود، فوران می‌زد به سمت آسمان. با صورت، افتاده بود روی خاک‌ها. هرچه تقلا می‌کرد نمی‌توانست برگردد، جگرم سوخت، به هر زحمتی بود، بر گرداندمش، هیکلش دوبرابر من بود. صدوبیست کیلو وزن داشت، آخه ورزشکار بود، کشتی می‌گرفت، پهلوانی بود برای خودش در محل. برش که گرداندم، لبخندی زد، گفت «سید، دست‌هایم!...». هنوز عصب دستهایش را می‌توانستی لابه‌لای خون‌ریزی شدیدی که داشت ببینی، ترکش‌ها آش‌ولاش کرده بودند دست‌هایش را، دیوانه شده بودم به معنای مطلقش، رفیق صمیمی‌ام، یار و غار زندگانی‌ام را می‌دیدم. نمی‌دانستم گریه کنم یا به لبخندهای ملیحش پاسخ بدهم. گفتم: «رضاجان، درد هم داری!؟» گفت: «سید هنوز راضی نشده‌ام، خواهشی دارم!» گفتم:«بگو عزیز دل حسن»، گفت:«سید! روضه‌ی آن هنگامی ‌که آقایم عباس از نهر علقمه برمی‌گشت را می‌توانی برایم بخوانی؟» و من...

انگار یک‌باره همه چیز ایستاد، توقفی طولانی، سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنیدم. تنها نخل‌های سر به فلک کشیده کنار علقمه را می‌دیدم، صدای سم اسبی را می‌شنیدم که به تاخت می‌رفت به سمت خیمه‌ها، علمی ‌را بر دست گرفته بود و شمشیری بر دست دیگرش و مشکی پر از آب را بر روی دوشش و...

داشتم هنوز روضه می‌خواندم که نخل‌ها رفت، عباس رفت، علقمه رفت، صدای شنی‌های تانک‌ها بسیار نزدیک شده بود، محمدرضا گفت: «سید می‌توانی مرا بنشانی تکیه بدهم رو به میدان جنگ؟»

تا خواستم بلندش کنم، خون از قسمت قطع‌شده دستانش فوران زد روی صورتم، عجب بوی عطری داشت این خون. با چفیه‌ام خون‌هایش را که روی صورتم پاشیده بود پاک کردم، بوی جنون گرفته بودم، فریاد می‌زدم «خدایا این دیگر چه امتحانی است». هیچ‌کس نبود، گردان یک‌باره عقب نشسته بود و در آن صحنه تنها من بودم و محمدرضا. نمی‌دانستم دیگر چه کنم؛ نه می‌توانستم رهایش کنم و بروم و نه دیگر توان ماندن داشتم، بی‌رمق افتادم کنار محمدرضا، دستانم را انداختم دور گردنش، بی‌تأمل می‌بوسیدمش و حلالیت می‌گرفتم، که گفت: «سید، تو باید مرا حلا ل کنی، خیلی زحمتت دادم! حالا یک خواهشی دارم»، گفتم: «بگو رضاجان»، گفت: «تشنه‌ام، کمی‌ آب برایم می‌آوری؟». قمقمه‌ام سوراخ‌سوراخ شده بود. به محمدرضا گفتم: «رضاجان آب ندارم، قمقمه‌ات کجاست؟» با سر اشاره کرد و گفت: «آنجا». جایی را که نشان داد حدود سی‌متر عقب‌تر بود، گفت: «دبه آبی آورده بودم داخل سنگر، برو بیاور». من به سرعت رفتم سمت سنگر، دو سه قدم بیشتر نمانده بود که به سنگرش برسم که ناگهان صدای انفجار مهیبی را شنیدم، گلوله مستقیم تانک بود، خورده بود همانجا که رضا را نشانده بودم؛ دیگر دیوانه‌ی دیوانه بودم، داد می‌زدم، گریه می‌کردم، احساس کردم گلویم پاره شد، خون از گلویم بیرون زد، به زمین می‌خوردم، بلند می‌شدم، می‌دویدم به سمت رضایم، خدایا این چه چیزی است که می‌بینم، بدنش تکه تکه شده بود و بی‌سر افتاده بود به پشت، خودم را می‌زدم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم، افتاده بودم روی بدن ارباً اربایش...، آیا تو رضای من هستی؟ آیا تو رفیق من هستی؟ گفته بودی سید! دوست دارم چون مولایم عباس، دست بر بدن نداشته باشم، دستانت چون او قطع شد، گفته بودی سید! می‌خواهم چون جدت حسین سر بر بدن نداشته باشم، سر از بدنت جدا شد، گفته بودی سید! می‌خواهم چون علی‌اکبرِ جدت، بدنم تکه‌تکه شود، بدنت تکه‌تکه شد؛ تکه‌ای از آن را بردند به کربلا، تکه‌ای دیگر را بردند به خانه سوخته از کین شیاطین و تکه‌ای دیگر را بردند به سدره‌المنتهی به نزد مادرم زهرا...

و کلام آخر...

برگشتم به سنگرِ محمدرضا، دبه آبی آنجا نبود!

والسلام

 

 

|اسوه|شماره 9|صفحه 6|

 #شهید #مصاحبه #محمدرضا نادری #شهید_روز_عاشورا

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢