خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

آدم‌های به بی‌نهایت نزدیک شده

حسبی الله

یک آدم‌هایی هستند که به بی‌نهایت وصل شده‌اند، مثل رودی که به دریا می‌ریزد و بعد حتی اگر همان جلوی جلوی جلوی محل اتصال رود و دریا باشید هم نمی‌فهمید کدام قسمت آب رود است کدام قسمت آب دریا. رودی دیگر وجود ندارد.

این آدم‌های بی‌نهایت به دریایی وصل شده‌اند که نهایت‌شان دیگر معلوم نیست کجای عالم است.

یک زمانی فکر می‌کردم بی‌نهایت شدن باید خیلی آسان باشد. اما حالا که یک کمی بزرگتر شده‌ام فهمیده‌ام که آسانی و سختی در این راه معنی‌ای نمی‌دهد! هر وقت توانستی خودت نباشی و بی‌نهایت باشی، آن‌وقت بی‌نهایتی!

یک آدمهایی هستند که خیلی بزرگند یک امتی و ملتی را به دنبال خود می‌کشند، اما باز هم بی‌نهایت نیستند، فقط بزرگند! همین. مثل همین آقای داداش و برادر آریاییمان جناب هیتلر و نادر شاه و مثلهم. آدمهای بزرگی بودند که قدرت طلبی‌شان خیلی بزرگشان کرد، اما خودمانیم هیچ کدام بی نهایت نشدند! اشکال کارشان هم این بود که هدفش و آرمانشان بی‌نهایت نبوده که بی‌نهایت بشوند.

اما یک آدمی مثل امام خمینی یک جورهایی مثل آدم‌های بی‌نهایت است، دلیل و هدف و آرمانش بی‌نهایت بوده و به بی‌نهایت نزدیک شده. نه لشگر داشت و نه قدرت و نه مال و منال اما آدمها را تکان داد، چون به بی‌نهایت فکر می‌کرد نه به نهایت یک هدف یا ایده و چقدر هم هدفِ بی‌نهایتش، آدم‌های به بی‌نهایت نزدیک، آفرید.

آدم‌هایی که همه‌شان نهایت داشتند اما به بی‌نهایت رسیدند. یعنی به کُنه واقعیت وجودیشان به کمالِ انسانی‌شان.

آدم‌های بی‌نهایت شاید به ظاهر مثل آدم‌های بزرگ نباشند، مثلا یک جوان 20 ساله‌ی لاغر که نه جاه و جلال داشت نه قدرت و شوکت، اما همین جوان ساده‌ آنچنان بزرگوار می‌شود که خداوند به دوستی و همنشینی خودش انتخابش می‌کند و به بی‌نهایت شدن نزدیکش می‌کند.

چقدر این آدم‌های به بی‌نهایت نزدیک شده، را دوست دارم. کاش یک زمانی ما هم به بی‌نهایت کمی نزدیک شویم...

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢

طُفیلی حق

حسبی الله

مقدمه : گاهی وقت‌هاست که انگار کسی یا چیزی، مثلا چیزی شبیه به یک حس کنجکاوی از درک و شناخت، دعوتت می کند که بنویسی و بنویسی...

و مهم این است که سمت و سو می‌دهد به نوشتنت، راه و سلوک می‌دهدستت و می‌گوید در این باره بنویس، در این مورد بنویس، این جور بنویس بعد حس می آید به قلم، از دریچه‌ی عقل و قلب می‌گذرد و نوشتن باز آغاز می شود.

 

قبل نوشت: می‌دانم تو که دعوتم می‌کنی به نوشتن، قبلترها صادق‌انه آمده بودی به خانه‌ام و حالا کمی خودت را برده‌ای عقب‌تر. شاید برای‌اینکه پا بگذاری روی یک سری عادت‌ها و انتظارها... بگذریم!

دعوت از تو نوشتن از من.

 

امر نوشت:

تاریکی طُفیلی وجود نور است، هر کجا نور نباشد لاجرم تاریک است، خداوند نور را خلق کرد، تاریکی درست شد....

خداوند خیر را آفرید، مردم شر را به‌وجود آوردند...

استاد میفرماید: باطل اصالت ندارد، طُفیلی وجود حق است، چون حق آنجا نیست باطل است.

شر آفریده‌ی مستقلی نیست.

   + یاس حسینیه - ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

دل ِ بیدار، دلِ ذاکر

حسبی الله

استاد می‌آید.

روی لبش همیشه سلام است، حتی اگر لبش نخندد، چشمهایش خندان است.

می‌ایستد مقابل من می‌گوید:

“تو راز خنده‌ها را می‌فهمی، من راز شیدایی را”

می‌گویم راز شیدایی را از که تعلیم گرفته‌اید، استاد؟

می‌گوید از پیامبرم محمد صلوات اله علیه که می‌فرمود: “چشم هم که بخوابد

این دلِ شیدا

از تو غافل نمی‌شود

مدام تو را خواب می‌بیند.” *

باز با نفوذ چشم‌هایش به رویم می‌خندد و می‌گوید:

“یاد بگیر ذکر خدا را،

نه به زبان که زبانت خاموش شود و باز مانی از ذکر، به وجود ذکر خدا بگو، با جان ذکر بگو.

 آن وقت، وقتی هم که خوابی، در حال عبادتی،

از خدا غافل نیستی.”

 این را می گوید و دستهایش را گره می کند پشتش و همانطور آرام که آمده بود، می‌رود.

  و من با خودم فکر می کنم:

یعنی می شود، یکروز تمام وجودم، یکپارچه ذکر خدا شود؟

 

* پیامبرم محمد صلوات اله علیه می‌فرماید: “یَنامُ عینی و لایَنامُ قلبی، چشمهایم می‌خوابد ولی دلم بیدار است.”

   + یاس حسینیه - ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱