تکیه گاه امن من:
بهش گفتم: "میگن قراره جنگ بشه."
از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و به کارش ادامه داد انگار نه انگار اسم جنگ رو شنیده بود. داشت اخبار بحرین رو می خوند. زیر لب گفت: "نچ نچ نچ... بی وجدانا"
گفتم: "چی شده؟"
گفت: "این و ها بی های بی وجدان مردم رو به خاک و خون کشیدن..."
انگار که به یه کشف جدید رسیده باشم با هیجان گفتم: "آره دیگه! همینه!!! میگن عربستان می خواد به ایران حمله کنه!!!"
صدای خنده اش بلند شد و گفت: "کی؟ عربستان!!! آمریکا با اون عظمتش نمی تونه هیچ غلطی کنه چه برسه به عربستان...."
نمی دونم چرا اما اعتمادش و استحکام حرفش منو یاد امام خمینی انداخت.
-----
"سربازان من در گهواره ها هستند." این جمله مدام در ذهنم تداعی می شود...
14 خرداد 21 سال پیش:
صبح بیدار که شدم یه حس گنگ و نامفهومی داشتم. مادرم بیدارم نکرده بود. تو خونه هیچ سر و صدایی نبود مامان و بابام نبودن، داداش کوچیکا هم خواب بودن. خواهرم رو صدا کردم و با عجله لباس پوشیدم. جامدادی مامان دوزم رو گرفتم دستم و ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا برسم مدرسه، هفت و نیم امتحان شروع میشد.
وقتی رسیدم تو حیاط مدسه هیچ کس نبود. رفتم توی راهرو، چندتا از مادرها اومده بودن مدرسه. چند نفر با ناباوری به هم نگاه می کردن صدای گریه هم از توی دفتر میومد.
پیچیدم تو کلاس سوم الف. دشتی داشت زیر گوش یکی از بچهها یه چیزی میگفت. یکی از بچهها -اسمش یادم نیست- با غرور خاصی گفت: "دیشب به بابام خبر دادن. بابام گفت امروز نیامها ولی من اومدم ترسیدم امتحان ریاضی بگیرن." بعدش هم انگار متکلم وحده کلاسه رفت روی سکوی کلاس و با غرور شروع کرد به حرف زدن: "بابای من یکی از فامیلاشون تو بیمارستان امام کار میکنه..."

من گنگ و سر در گم نشستم کنار دشتی و گفتم: "امروز چه خبره؟ چقدر همه چیز یه جوریه؟؟" دشتی نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: "میگه نمیدونی؟" گفتم: "چیو؟" دهنش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: "به کسی نگیها!! اما امام فوت کرده."
گفتم: " حرف دهنتو بفهم!" یک دفعه خانم ساعتچی اومدم تو کلاس. صورتش سرخ سرخ بود و چشمهاش بی اختیار اشک میریخت. با صدای بغضآلودی گفت: "بچهها برید خونه. امروز امتحان تعطیله." چندتا از بچهها با خوشحالی از کلاس رفتن بیرون.
رفتم کنار خانم ساعتچی و گفتم: "خانوم چی شده؟ چرا گریه میکنید؟" دست مهربونش رو گذاشت روی شونم و گفت: "مگر نفهمیدی امام..... " یه دفعه بغضش ترکید.
با نا باوری مانتوی خانوم و کشیدم و گفتم : "امام... امام چی؟؟؟؟؟ " تو رو خدا بگید.
خانوم ساعتچی خم شد و بغلم کرد و گفت: "امام رفت -حسینیه-، امام رفت...."
داستان کوتاه

به معجزه عشق ایمان بیاور... کائنات از ما آمها عاشق ترند.
ماهی دلتنگ:
بیدار که شدم دیدم تنگ ماهیم شکسته و ماهی قرمز کوچولوم مرده.
نیمه شب با تهران تماس گرفته بودم خبرهای خوشی نبود.
تلفن رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن:0...2... رادیوی بغل دستم رو روشن کردم؛ 1...
«روح بلند و ملکوتی پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست.»
بی اختیار گوشی از دستم افتاد روی خردههای تنگ ماهی.
------------××××××××------------
کبوترهای عاشق:
"سه تا کفتر از ممدآقا بابت حقوق بعد از عیدم گرفته بودم.
چه حالی میکردم باهاشون؛ اول صبح قبل از رفتن به مغازه میرفتم و کلی باهاشون حرف میزدم وسط روز هم یه جوری جیم میشدم میرفتم یه سری بهشون میزدم تا بعداز ظهر که ممد آقا کرکره مغازشو میکشید پایین و من میدوییدم سمت خونه کفترام."
چند روزه تو تلوزیون میگه برا امام دعا کنید. ننه با اون چادر گل گلی سفید و مشکیش نشسته جلو تلویزیون و هی تسبیح میندازه. یک روز گفت: "باقر نذر کردم که امام خوب شد برم امامزاده قاسم، منو میبری؟"
گفتم: "ننه. از صبح راه بیافتیم شب میرسیم خونه، کفترامو چکار کنم؟ از دلتنگی من میمیرن." دلم میخواست بگم من از دلتنگی کفترام میمیرم اما روم نشد.
ننه گفت: خب کفتراتو بیار، الهی بمیرم آقام تو صحن و سراش کفتر نداره. دلم یه جوری شد، لرزید. به ننه گفتم: "ننه کفترامو نذر خوب شدن امام کردم. میارم امام زاده قاسم ولشون میکنم."
××××
هنوز امام خوب نشده. ننه دیگه طاقت نداره، بهم گفت:فردا صبح زود بریم امامزاده قاسم.
صبح بعد از صبحانه رفتم سراغ خونه کفترا. صدای زنگ در اومد، ننه داشت میرفت سمت در. در لونه کفترا رو که باز کردم صدای گریه زن همسایه رو شنیدم. سرم رو کردم تو لونه کفترا...
صدای نالهی ننه مییومد... با اشک پایین اومدم گفتم:" چی شده ننه"
ننه دستش رو زده بود به کمرش و تکیه داده بود به دیوار. با چادر گل گلی سفید و مشکیش اشکاش پاک کرد و گفت: "امام رفت باقر، امام رفت..." و هقی زد زر گریه.
جنازه کفترا رو آوردم بالا و گفتم: "حتی اینام طاقت نیاوردن بی امام سر کنن... انگار زودتر از ما فهمیدن و دق کردن."
-------------××××××---------------
این مطلب به دعوت دوستان خوبم از وبلاگ <به رنگ خدا> در راستای پیوستن به موج وبلاگی ۱۴ خرداد ۸۹ وبلاگ نویسان نوشته شده است.
به رسم این موج وبلاگی دوستانم را برای پیوستن به امواج این دریا دعوت میکنم:
حریم دل ، بشری ، الهدی ، آسمانه ، دغدغههای یک مادر ، مبادا روی لالهها پا گذاریم


