خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام

* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.

یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:

"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"

یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"

همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.

***

وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم  با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.

***

شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.

***

توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.

به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.

مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.

از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.

همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.

اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....

پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.

آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.

عکس برداری و بخیه و این حرفها...

سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.

----------------------

چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90

   + یاس حسینیه - ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

کاش آن شاخه گل، من بودم

چه بارونی بود.

خیابون رودخونه شده بود. رودخونه هم لابد دریا.

آیه خوابِ خواب بود بغلش کردم و راه افتادم تو بارون... اومدم سمت تو...تو...

چه خلوت بود صحن و سرات. نه که کسی نباشه! بودند آدمهایی که تو به خاطرشون همه جا رو آب و جارو کرده بودی... انگار این جماعت اندک همه دعوتی ِ خاص بودند جز من!

جز من که آیه‌ی لطف خدا رو با خودم برداشته بودم که راهم بدی توی خونه‌ات...

اومدم توی خونه‌ی تو... خیسی بارون از یادم رفته بود، انگار از یاد لباس‌هایم هم.

آمدم به میهمانی آغوش تو...

و هیچ کس نمی‌داند آن لحظه‌ها میان من و تو چه حکایت‌ها بود.

السلام علیک یا شمس الشموس مدفون فی الارض طوس

---------------------------------

از جانب همه شما ضریح را در آغوش گرفتم و بوسیدم...

صبح وقت برگشت هنوز بارون می‌یومد... پسرک گل نرگس می‌فروخت. دو دسته گل خریدم که هر شاخه‌اش شد برای یک نفر.

روز آخر وقت خداحافظی گلم را بردم حرم، وقت نشد ببرمش داخل، دادمش به خانومی که از جانب من ببردش داخل. از اون گل‌ها فقط یک شاخه اش رسید دست امام رضا. کاش آن شاخه گل، من بودم.

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

اندکی صبر...

اندک اندک جمع مستان می‌رسید

----------------------

دلمو گره زدم به پنجره‌ات دارم میام.

وقتی یهو دعوت می‌شی به جایی که همیشه دوست داری بری خیلی دلچسبه.

--------------------------

این روزها تو مود اینترنت نیستم.

-------------------------

از دست دعواهای این دوتا حوصله‌ام سر رفته! معلوم نیست می‌خوان با هم زندگی کنن یا نه!

------------------------

امسال دوباره بعد از ۵ سال با مدرسه می‌رم اردو مشهد.

-----------------------

بالاخره فهمید من قابلیت‌های زیادی دارم!

----------------------

قراره کلاس نقد و نویسندگی برای بچه‌های سوم انسانی بذارم. آخه به کامپیوتر علاقه ندارن.

---------------------

عید داره میاد. هنوز آماده نیستم.

--------------------

وصف حالی بی حال!

   + یاس حسینیه - ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

دلم برات تنگ شده

تصویر بزرگتر

دخترک روستا نشین و ساده دل بود. با گونه های گل انداخته.

یک موبایل آخرین سیستم هم دستش بود - جای النگو و گردنبندش خالی بود-

چشم تو چشم امام رضا بودم.

گفتم: "از کجا اومدی؟"

گفت: "تربت"

گفتم: "خانه ی همه ما عاقبت به تربت می افتد."

--------------------

کنار فرش توی صحن سقا خونه نشستم بودم. نماز داشت شروع می شد. دختری با عجله رسید به من و با لحن تندی گفت: "جا بده می خوام بشینم."

رفتم روی زمین وایستادم و دستهام رو آوردم بغل گوشم که تکبیر بگم. دخترک گفت: "اونجا زمینه! بیا رو فرش"

گفتم: "آدم باید رو عرش نماز بخونه نه فرش."

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

تولد امام رضا (ع) مبارک

تولد امام رضا برام امسال خاطره انگیزتره:

اول معجزه این که ٨٨/٨/٨ تولد خورشید ٨مه آسمون و زمینه.

و بعد تولد یوسف و برادرش افتاده توی یک روز (یوسف متولد ١١ ذی القعده ست و برادرش ٨ آبان)

-----------------------------------------------

چقدر خوب که داریم نزدیک ماه سفید خدا می شیم....

از الان می شه برای ماه ذی الحجه برنامه ریزی کرد و از  همین الان رفت استقبالش. واقعا این ماه رو دوست دارم. امیدوارم لایق درک کردنش باشم.

خدا هیچ وقت از ما آدمها نا امید نمی شه، به هر بهونه ما رو می کشه در خونش و دستمون رو پر از مهربونی و لطف و روزی می کنه. اما ما آدمهای قدر ناشناس راضی نیستیم به روزیمون و لطف و مهربونی خدا رو بد خرج می کنیم.

این روزها عجیب از خودم می ترسم. از آینده ام  از اینکه مبادا روزی برسه که چشمهام رو به روی خدا ببندم و به روی شیطان باز کنم. می ترسم که نفهمم حق کدوم وره و برم ور ِ ناحق. می ترسم که مبادا خداوند یک روزی مُهر بزنه رو چشم و گوشم و حقیقت رو گم کنم. یعنی می شه عاقبت به خیر بشم؟؟؟

یک چیزی که من تجربه اش کردم و بهش ایمان دارم اینه: "هر وقت که فکر کنی که شیطان دست از سر تو برداشته و دیگر کاری به کار تو ندارد، بدان که بی شک در قلبت خانه کرده است و تو بی خبری."

   + یاس حسینیه - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

حدیث

حضرت علی (ع):

هان! دنیا خانه‌ای است که از گزند آن ایمنی نیست، مگر هم در آن خانه ، کاری کنند که توشه آخرت است نه به کار دنیا پردازند. چه آن مایه حسرت است. مردم به دنیا مبتلایند، و به بوته آزمایش در آیند. پس آنچه برای دنیا گرفته اند، حساب آن بکشند، واز آنان بستانند؛ و آنچه برای جز دنیا به دست آورده‌اند، بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنیا در دیده صاحب خردان، چون سایه‌ی پس از زوال است، که گسترده ناشده در هم رود، و افزون نشده کاهش یابد.



 حضرت علی (ع):

- هر که خود را پیشواى مردم خواهد ، باید که پیش از ادب کردن دیگران به ادب کردن خود پردازد و باید که ادب کردن دیگران به کردار باشد ، نه به گفتار . کسى که آموزگار و ادب کننده خویش است ، سزاوارتر به تعظیم است ، از آنکه آموزگار و ادب کننده مردم است

   + یاس حسینیه - ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

سلام امام رضا

چند سال پیش که سال اول بود توی این مدرسه کارم رو شروع کردم یک اردوی مشهد برگزار شد که بنده هم با شور و شوق همراه بچه ها راهی شدم مشهد.

9 تا دختر شدند بچه های من، من با دلخواه خودم توی یک هتل آپارتمان با بچه ها هم اتاق شدم (در صورتی که بقیه مربی ها در هتل آپارتمان مخصوص مربی ها متمرکز بودند.) خیلی گروه هماهنگ و یک دستی داشتیم هر جا و همه جا با هم بودیم زیارتها و گردشها و حتی وقتی که می تونستم تنهایی برای خودم داشته باشم رو با بچه ها گذروندم، یکبار هم همگی رفتیم بستنی خوردیم!! روز آخر هم همه لباس یک رنگ خریدیم و یک جشن برگزار کردیم و همه رو دعوت کردیم.

خلاصه تو این سفر من خیلی به بچه ها نزدیک شدم و تونستم حرفهای خوبی به بچه ها یاد بدم و خودم هم خیلی چیزا از بچه ها یاد گرفتم. سفر ما از نظر معنوی و اخلاقی و انضباطی هیچی کم نداشت. اما دیگه مدیر مدرسه حاضر نشد من رو با بچه ها به سفر ببره جز در صورتی که مسئولیت کسی به عهده من نباشه.

هیچ وقت نفهمیدم چرا!!!!

من خیلی دلم شکست از این برخورد و دیگه هیچ وقت با بچه ها به اردوی مشهد نرفتم. چند سالی گذشت و مدیر مدرسه و مربی پرورشی عوض شد تا شد امسال! مربی پرورشی دو هفته پیش به من گفت که با ما بیا اردو. من خیلی خوشحال شدم دوست داشتم با بچه هایی که 4 ساله معلمشونم و سال دیگه همشون میرن و دیگه یادی از معلم هاشون نمی کنند، برم مشهد.

اما 3-2 روز بعد که به ناظم مدرسه گفتم منم میام مشهد....

گفت: با دوتا بچه نمیشه! نمی دونم اون موقع که اینو گفت می دونست دلِ من چقدر نازکه یا نه. اما اون رفته بود و اصلا ندید که دل من چطور شکست و فرو ریخت.

به معلم پرورشی گفتم: وقتی خودم میگم می تونم مسئولیت 8 نفر رو قبول کنم، یعنی میتونم. جواب داد: منم قبلا از این حرفها می زدم! میدونم که نمیتونی.

اما اون نمیدونست که من از حضرت علی یاد گرفتم که هیچ وقت آستینام رو برای کاری که نمیتونم بالا نزنم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧

یا امام رضا

یا ابالحسن یا علی ابن موسی ایها الرضا
یا بن الرسول الله ، یا حجت الله علی خلقه
یا سیدنا و مولینا ، انا توجهنا واستشفعنا
و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا
یا وجیه عندالله اشفعلنا عند الله.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٢

در قطار....

سر و صدای اطراف میخواهد از یاد تو بکاهد! اما نمیتواند
هیاهوی قطار... خنده های دوستان .... و حتی مناظر دونده ی روبروم و آن خانه گِلی و لبخند ملیح کودکان.
همه و همه میخواهند از یاد تو در ذهن من بکاهند. ولی هرگز نخواهند توانست.
همه ی مناظر میدوند، جز آن کوه.
روبرویم ایستاده : صبور؛ آرام.
گویی دشت در حال دویدن است و من و کوه در مقابل هم، ساکت اما پر از حرف.
کوه برایم حرفهایی دارد : صلابت؛ ایمان.
و من تنها شنونده ام! که برای کوه حرفی در چنته ندارم.
قطار مشتاقانه از جلوی خانه های گِلی میدود و دشت برایم پیام : گذشتن. میدهد. دشت بزرگ است و وسیع اما در گذر است مثل لحظه لحظه های من: وسیع اما رونده.
هیاهوی قطار آرام میگیرد......... وحشتی از دیر رسیدن در رگهایم میجوشد و غمی به نگاهم مینشیند.
روستای کوچک و فقیریست! در جوار تو !! ..... پس کرمت کو؟ « دل این خانه های گِلی را شاد کن ... آمین»
هوس پیاده شدن در نگاههایم است و سوار شدن به چرخ و فلک کوچک روستا؛ و وارد شدن به خانه های با صفای روستائیان و هم لقمه شدن و نشستن بر سر سفره ی مهرشان.
......
دلم هوای گریه کردن را دارد برای تو! دوستی آمد به دنبالم برای برگشتنم...
دلم تنهایی میخواست و اشک و یاد تو. چه کنم؟
نمه اشکی در چشمم جمع است اما جرات چکیدن ندارد!
یاریم کن. اشکم را روان.....
دلم میخواهد هیچکس نباشد. من باشم و تو باشی و اشکم.....
دلم گریه کردن را میخواهد برای تو!
23/11/81

   + یاس حسینیه - ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۱