خاطرهای ریزه میزه
عمق فاجعه
فاطمه داشت یواشکی با عمه اش اختلاط می کرد، از توی آشپزخونه داشتم میشنیدم چی می گن.
فاطمه پرسید: "عمه! اگر کلاس دوم بودی و تا آخر سال بدترین بچه ی مدرسه بودی
و همه رو اذیت می کردی چی می شد؟"
عمه گفت: "من همیشه دختر خوبی بودم."
فاطمه گفت: "اگر مثل من بودی چی؟؟؟"
حیف که مجبور بودم به روی خودم نیارم که شنیدم! وگه نه دو دستی می کوبیدم تو کله ی مبارک خودم!
-----
کمک به سالمندان 
مامانم اومده بود خونمون و کلی تو کارا کمکم کرده بود، خسته و کوفته نشسته بود که یوسف اومد خونه، آیه دوید جلوی باباش و خودش رو لوس کرد و انداخت تو بغل باباش و گفت: "بابا من امروز ظرفها رو شستم، مامان بزرگ هم کمکم کرد!"
سال نمای 91
- این روزها کار طراحی صفحات تقویم 91 تموم شده، و منتظرم که یکی پیداش بشه ببرتش برا مجوز....
- برای کار جلدهای تقویم هنوز کارم رو شروع نکردم! یعنی می رسه یک ماهه تموم بشه...
- از آذر ماه توی مدرسه فاطمه معلم خلاقیت بچه های دوم شدم. اینم یه لحظه از کلاسم!

- امروز فاطمه با یک نفر دعواش شده بود و حرف بد بهش زده بود، من که رفتم سر کلاس پانیذ گفت: "خانم همه ی بچه ها از دختر شما شکایت دارند!!! چون حرف بد زده."
من گفتم: "بچه ها خیلی بده که یک دختر حرف بد بزنه، شما دخترید...." هنوز کلام بنده منعقد نشده بود که پانیذ گفت: "خانوم اینا رو به دختر خودتون یاد بدین!!" تو دلم گفتم یادش دادم! اما امان از این مدرسه. هنوز به دقیقه نگذشته بود که پانیذ با یکی دعواش شد و شروع کرد به حرف های نامربوط زدن.
پانیذ رو کشیدم کنار و بهش گفتم: "حرف بد بده، چه برای دختر من ، چه برای تو و چه برای من."
- فاطمه هم داره روز به روز بزرگتر می شه...
- امروز سوار تاکسی مهربون ترین راننده تاکسی تهران شدم. در موردشون شنیده بودم و خونده بودم، حالا هم از نزدیک دیدم، تجربه خوبی بود.
- امروز بچه های کلاس عکس منو کشیدن! می تونید شما هم ببینید.

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام
* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.
یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:
"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"
یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"
همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.
***
وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.
***
شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.
***
توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.
به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.
مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.
از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.
همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.
اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....
پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.
آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.
عکس برداری و بخیه و این حرفها...
سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.
----------------------
چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90
پدیده ای به نام فاطمه!
دلم برای همه ی اونهایی که تازه مامان شدن یا قبلا مامان شدن یا بالاخره یه روزی مامان می شن بدجوری می سوزه!
بیچاره ها نمی دونن بچه شون یه روزی میره کلاس اول.
خلاصه فاطمه ی من هم رفت کلاس اول، با اون قد ریزه میزه ش و حرفهایی که ٢ ساعت هم گوش کنی نمیفهمی سر قصه کجا بود و تهش کجا.
فاطمه ماشالله آخر آتیش سوزوندن و بلا بازی در آوردنه، البته شاید از دید خیلی ها آروم باشه اما از دید من که خودم یه آدم آروم و بی صدا هستم خارق العاده به نظر می رسه. تو مدرسه یک نفر پیدا نمی شه که تا حالا فاطمه به فیض نرسونده باشدش. یه چند وقتی اونقدر دیر می رفتم دنبالش که دیگه هیچ مامان یا بچه ای تو مدرسه نباشه تا با سرعت بیاد سمت من و شروع کنه: "خانوم حسینیه این دختر شما موی دختر منو کشیده!"
خانوم حسینیه این دختر شما خط کش دختر منو شکسته.
خانوم! فاطمه مدادم رو پرت کرده وسط کلاس.
خانوم! فاطمه بر می گرده عقب روی دفتر منو نگاه می کنه!!!!! (نمیدونم این کجاش ایراد داره)
خانوم!!! این فاطمه پاکن منو بر میداره.
مامان فاطمه! فاطمه منو اذیت می کنه.....
بعد تازه سر درد و دل خانوم ناظم هاش باز می شه:
خانوم به دخترتون بگید مقنعه اش رو مرتب کنه.
خانوم عزیز بچه ی شما مدام توی مدرسه می دووه! اگه افتاد صد تا صاحب پیدا نکنه؟!!!
خانوم دختر شما همیشه جلو در دفتره! بگید بچه ها رو اذیت نکنه.
خلاصه یه مدرسه ست و یه فاطمه که از در و دیوارش میره بالا و میاد پایین. سه شنبه توی جلسه مادران شرکت کردم . خدا هیچ وقت نا امیدتون نکنه!!!
خانوم معلم دوتا دفتر رو برای نمونه آورده بود که به همه نشون بده: بهترین دفتر و بدترین دفتر کلاس. وقتی دستش رو برد بالا تا مشقهای یکی درمیون فاطمه رو نشون بده، دلم میخواست که فاطمه اونجا بود تا گوشش رو حسابی می کشیدم! معلمش هرچی تونست از شیطنت و بازیگوشی بچه ها تعریف کرد! من فکر می کنم کل جلسه در مورد فاطمه حرف می زد:
بعضی از بچه ها وقتی من روی تخته می نویسم می شینند بقیه رو نگاه می کنند، همه می نویسند ولی صاحب این دفتر وقتی می خوام تخته رو پاک کنم می گه خانو ما ننوشتیم و یک کلاس رو معطل می کنه که بنویسه!!!
بعضی از بچه ها اونقدر رو دست دوستاشون رو نگاه می کنند که من می فرستمشون ته کلاس! مثل صاحب این دفتر.
بعضی از بچه ها اونقدر بدخط می نویسند که صحیح کردن املاشون یک ساعت وقت می بره، مثل صاحب این دفتر! نگاه کنید چقدر بد خط و نا مرتب نوشته. بعد هم هی تند تند مشق های فاطمه رو نشون میداد.
معلم ورزش اومد و شروع کرد به گله گذاری می گفت:"بعضی از بچه ها هستن که از اول سال تا حالا نه کفش ورزشی پوشیدن نه شلوارشو و ..." من خیالم راحت بود که معلم ورزش از فاطمه بسیار خرسند و خوشحاله چون هر سه شنبه فاطمه با لباس ورزشی صورتی خوشگلش میره مدرسه و زنگ های ورزش فاطمه و توپ مدرسه حسابی حال میکنند. فقط خدا به داد شیشه ها برسه.
توی همین فکرهای رضایت بخش بودم که از حرف های دوتا از مادرها فهمیدم که ای بابا! برنامه ی کلاسی که به ما دادند غلطه! روزهای چهارشنبه ورزش دارند نه سه شنبه! همین یک نفری که فکر می کردم از دست فاطمه راضیه هم بر باد رفت.
فرداش که فاطمه رفته بود مدرسه همه ی بچه ها براش دست زده بودند !! چون برای اولین بار شلوار و کفش ورزشی پوشیده بود.

هوالرازق
تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.
سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!
همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.
فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.
با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!
تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!
حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.
یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!
خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!
اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.
احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.
دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...
اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"
راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:


شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

دیوانگی
وقتی میگم مدرسه نمی رم همه آدم و عالم فکر می کنند که من بیکار نشستم تو خونه و دارم وظیفه ی اصلی زندگیم که رتق و فتق خونه ست رو انجام میدم!
اما باید به اطلاع برسانم که خیر! بنده تنها مدرسه نمی رم! تدریس خصوصی و مجله و شرکت سرجاشه!
درضمن این روزها درگیر اساسی هستم برای تهیه و چاپ یک سررسید و دفتر یادداشت، که با طرح های خودم صفحه بندی شده. انشالله آماده شد فروش آن لاین هم داره.
--------- جواب سوال بهار که خیلی دوست داشت بفهمه دیوونه ها می فهمند دارن دیوونه می شند یا نه!؟؟؟------
یه روزی یه دیونه ای رفت جلوی آینه و از خودش پرسید: هی دیوونه! تو خودت می دونی دیوونه ای؟
خودش جواب داد: هی دیوونه، خودت دیوونه ای من دیوونه نیستم.
نتیجه ی اخلاقی: دیوونه ها نمی فهمند دیوونه اند، ما از بس بقیه بهشون گفتن دیوونه فکر می کنند شاید دیوونه باشند.
نتیجه ی اخلاقی تر: دیونه ها وقتی دارن دیوونه میشند نمی فهمند که دارن دیوونه می شند، پس وقتی فهمیدی داری دیوونه می شی هنوز متاسفانه یا خوشبختانه عاقلی.
وقتی در اوجی از خود فرود آی
سلام که نام مقدس خداوند است بر تو
سلام خداوند بر تو
دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم
و آن کلاس مقدسم بود
که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.
دل بریدم از مدرسه...
دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را
اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم
و تو
هرگز نمی دانی این
دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است
به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم
از امروز دیگر مدرسه نمی روم
گفت
بخاطر بی مهری های همیشگی؟
گفتم
پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است
گفت
پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!
مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند
به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم
از امروز دیگر مدرسه نمی روم
گفت
خوشحالی یا ناراحت؟
گفتم
زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم
جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد
بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من
و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.
هرچند که بارها گفته ام
وقتی می میری که فراموش شوی
حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست
چه معلوم شاید پشیمان شدم
یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم
یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم
به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
تئاتر روز عاشورا
چقدر محرم زود داره می گذره
بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....
چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.
یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.
یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.
حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.
من الله توفیق
مشقهای ناتمام
مهرماه هم شروع شد.بایک عالمه کارها بزرگ و کوچیک و متوسط.
مربی پرورشی شدم. -مسئول مناسبتها و تبلیغات مدرسه- اردوها و قسمتهای علمی و ورزشی قسمت من نشد. همین هفته اول کلی برنامه بود. هفته دفاع مقدس خودش کلی جای کارداره. در و دیوار مدرسه یک طرف و فکر و روح بچه ها هم یک طرف, هماهنگ کردن کارها با بچه ها با کادر مدرسه هم یک طرف !
منم وسط باید هوای همه ی طرفها رو داشته باشم.
اگر کسی ایده ای؛ نظری؛ حرفی در رابطه با کارهای تربیتی تو مدرسه داره در حد المپیک استقبال میکنم.
این روزها مشغله های ذهنیام خیلی یاد شده. مشق نوشتن فاطمه هم دردسر بزرگی شده. باید بشینم بالاسرش و با صبوری و متانت همراهیش کنم. اما فکر کنید یک معلم دبیرستانی باشی و بچههای مردم یر دستت فرت فرت کاراشون رو انجام بدن. اونوقت من چطوری برای فاطمهی ریزه میزهام اینقدر حوصله کنم. گاهی وسط حرص و جوشهای من فارغ از همه ی دنیا فاطمه بلند میشه و میره سراغ توپ بازی!!! راستی کسی پیشنهادی برای ترک توپ بازی نداره؟؟؟؟؟
چه حسرتی از این بالاتر...
ماه مهربان رجب به نیمه رسید. امشب معتکفین خانه ی دوست از آسمان به زمین برمیگردند... چه حسرتی از این بالاتر که من زمینی بودم...
اولین سالی که اعتکاف رفتم آنچنان زیبا بود که نیت کردم هر سال تا آخر عمرم برم اعتکاف. همان سال اول بود که فاطمه را گرفتم از خدا و سال بعد با فاطمه رفتم.
آنقدر این 6 روزی که خانه نشین خدا شده بودم را دوست دارم که هرگز خوشایندی آن را از یاد نمی برم. امسال اصلا نمیدونم چی شد که نرفتم!
حالا می فهمم توفیق نداشن یعنی چی. و چه حسرتی از این بالاتر...
یاد آن لوستر بزرگ و سنگین بخیر که 3 روز بالای سر من با باد کولر تکون میخود و هر وقت سرم را بالا میکردم میدیدم که مرگ همین نزدیکی من نشسته و منتظر که من رو در آغوش بگیره.
یاد آن دختری بخیر که روی هر دو مچ دستش جای بریدگی عمیقی بود... آنقدر عمیق که نفرتش را از زندهگی نشان میداد. راز ماندنش و معتکف شدنش چه بود؟
یاد آن نمازهایی که دسته جمعی میخواندیم و آن سکوت و تفکر روزانه بخیر...
یاد آن شبها و نجواها بخیر...
چه حسرتی از این بالاتر....
14 خرداد 21 سال پیش:
صبح بیدار که شدم یه حس گنگ و نامفهومی داشتم. مادرم بیدارم نکرده بود. تو خونه هیچ سر و صدایی نبود مامان و بابام نبودن، داداش کوچیکا هم خواب بودن. خواهرم رو صدا کردم و با عجله لباس پوشیدم. جامدادی مامان دوزم رو گرفتم دستم و ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا برسم مدرسه، هفت و نیم امتحان شروع میشد.
وقتی رسیدم تو حیاط مدسه هیچ کس نبود. رفتم توی راهرو، چندتا از مادرها اومده بودن مدرسه. چند نفر با ناباوری به هم نگاه می کردن صدای گریه هم از توی دفتر میومد.
پیچیدم تو کلاس سوم الف. دشتی داشت زیر گوش یکی از بچهها یه چیزی میگفت. یکی از بچهها -اسمش یادم نیست- با غرور خاصی گفت: "دیشب به بابام خبر دادن. بابام گفت امروز نیامها ولی من اومدم ترسیدم امتحان ریاضی بگیرن." بعدش هم انگار متکلم وحده کلاسه رفت روی سکوی کلاس و با غرور شروع کرد به حرف زدن: "بابای من یکی از فامیلاشون تو بیمارستان امام کار میکنه..."

من گنگ و سر در گم نشستم کنار دشتی و گفتم: "امروز چه خبره؟ چقدر همه چیز یه جوریه؟؟" دشتی نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: "میگه نمیدونی؟" گفتم: "چیو؟" دهنش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: "به کسی نگیها!! اما امام فوت کرده."
گفتم: " حرف دهنتو بفهم!" یک دفعه خانم ساعتچی اومدم تو کلاس. صورتش سرخ سرخ بود و چشمهاش بی اختیار اشک میریخت. با صدای بغضآلودی گفت: "بچهها برید خونه. امروز امتحان تعطیله." چندتا از بچهها با خوشحالی از کلاس رفتن بیرون.
رفتم کنار خانم ساعتچی و گفتم: "خانوم چی شده؟ چرا گریه میکنید؟" دست مهربونش رو گذاشت روی شونم و گفت: "مگر نفهمیدی امام..... " یه دفعه بغضش ترکید.
با نا باوری مانتوی خانوم و کشیدم و گفتم : "امام... امام چی؟؟؟؟؟ " تو رو خدا بگید.
خانوم ساعتچی خم شد و بغلم کرد و گفت: "امام رفت -حسینیه-، امام رفت...."
فالِ من
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند.
9 صبح پس فردا برای سیاُمین بار قرعه فال به نام من ِ دیوانه در میاد.
این دیوانگی و شیدایی که آسمان تحملش نکرد و انسان متحمل شد. دلیل انسانیت است.
و عشق در چهره آدم متجلی شد.
کاش آن شاخه گل، من بودم
چه بارونی بود.
خیابون رودخونه شده بود. رودخونه هم لابد دریا.
آیه خوابِ خواب بود بغلش کردم و راه افتادم تو بارون... اومدم سمت تو...تو...
چه خلوت بود صحن و سرات. نه که کسی نباشه! بودند آدمهایی که تو به خاطرشون همه جا رو آب و جارو کرده بودی... انگار این جماعت اندک همه دعوتی ِ خاص بودند جز من!
جز من که آیهی لطف خدا رو با خودم برداشته بودم که راهم بدی توی خونهات...
اومدم توی خونهی تو... خیسی بارون از یادم رفته بود، انگار از یاد لباسهایم هم.
آمدم به میهمانی آغوش تو...
و هیچ کس نمیداند آن لحظهها میان من و تو چه حکایتها بود.
السلام علیک یا شمس الشموس مدفون فی الارض طوس
---------------------------------
از جانب همه شما ضریح را در آغوش گرفتم و بوسیدم...
صبح وقت برگشت هنوز بارون مییومد... پسرک گل نرگس میفروخت. دو دسته گل خریدم که هر شاخهاش شد برای یک نفر.
روز آخر وقت خداحافظی گلم را بردم حرم، وقت نشد ببرمش داخل، دادمش به خانومی که از جانب من ببردش داخل. از اون گلها فقط یک شاخه اش رسید دست امام رضا. کاش آن شاخه گل، من بودم.
اندکی صبر...
اندک اندک جمع مستان میرسید
----------------------
دلمو گره زدم به پنجرهات دارم میام.
وقتی یهو دعوت میشی به جایی که همیشه دوست داری بری خیلی دلچسبه.
--------------------------
این روزها تو مود اینترنت نیستم.
-------------------------
از دست دعواهای این دوتا حوصلهام سر رفته! معلوم نیست میخوان با هم زندگی کنن یا نه!
------------------------
امسال دوباره بعد از ۵ سال با مدرسه میرم اردو مشهد.
-----------------------
بالاخره فهمید من قابلیتهای زیادی دارم!
----------------------
قراره کلاس نقد و نویسندگی برای بچههای سوم انسانی بذارم. آخه به کامپیوتر علاقه ندارن.
---------------------
عید داره میاد. هنوز آماده نیستم.
--------------------
وصف حالی بی حال!
روزهای خوبیست
گمان میکردم بادی که افتاده در لابلای این درخت، شاید کمرش را خم کند.
اما تنها چند برگ نازک را با خود می برد...
باد میپیچد در لابلای شاخههای تو در تو...
و باز چند برگ نازک دیگر
حالا هم که این باد هی میکوبد ولو یک برگ دیگر را شکار کند!!
درخت انقلابمان بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

----------------------------------------------------------
آیه فکر کرده بود کامپیوتر مامان تشنست یه لیوان آب داده بهش!! هنوز عواقب آب خوردن این بیچاره گریبان گیرمان است!!!
برای یک داستان بی جواب
همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.
سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.
--------------
نمی دونم قصهی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمیدونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بیخبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.
برای آمرزش روحش صلوات.
اللهم ارحم ضعف بدنی و رقه جلدی
بخاری با شعله ی زیاد میسوخت و من ایستاده بودم کنارش. پام خورد به بخاری، بیاختیار دستم را کشیدم روی جای سوختگی پوستم جمع شد و کنده شد.
اولش داغ بودم و دردی احساس نمی کردم فقط احساس سوختگی میکردم. اما چند دقیقه که گذشت انگار که یک میله ی آهنی گداخته رو توی پام فرو کردند.
نگاه کردم به زخم کوچکی که اینطور من را بهم ریخت.
یادم میافتد به تحمل، تاولهای شیمیایی

و یادم افتاد به جهنم، این سوختگی اندک جان آدم را می گیرد. وای به وقتی که جانت را بسوزانند.
خدایا به بدن ضعیفم و پوست نازکم رحم کن. چطور آتش بزرگ تو را تاب بیاورم؟ چطور این درد جانکاه را به جانم میاندازی؟ جانی که خودِ تو میدانی تحمل این همه درد را ندارد.
رحمی بنما و از من درگذر.

