نوجوانی هم عالمی داشت...
چند وقتیه که دلم خیلی گرفته...
همه اش دلم زود به زود تنگ میشود. تنگ میشود و کلی دلش اشک می خواهد.آن وقت تا میاید اشکهایم سرازیر شود، بغض آیه را می بینم و اشکهایم را قورت می دهم.
باید اشک هام رو بذارم برای وقتهایی که تنهام...
که اون وقت ها هم هرگز نمی رسه...
دلم می خواد تنهایی برم قدم بزنم، زیر نور ماه...
بشینم روی یه صندلی زیر یه درخت بید مجنون و زل بزنم به ماه اونوقت مثل نوجوانی هام با ماه حرف بزنم ماه می دونه که اشک ها حرفهایی از دلند که به زبان آدم ها ترجمه نمی شوند. برای همین هی به من نمی گه گریه نکن.
چقدر دلم گیر است، چقدر دلم تنگ است برای نوجوانی هام...
نقش زمان 2 ساله شد
بالاخره کار طراحی و تولید سررسید نقش زمان به پایان رسید.

از همه ی کسایی که به من در تولید این سررسید کمک کردند تشکر می کنم(ریحانه، زنبق، رها، معصومه، مریمم، فاطمه سادات، مریم، فاطمه و مامان و خاله جان)
کار طراحی های دستی صفحات و جلد از خودمه و طرح ها از هیچ جایی کپی نشدند.




جلد این سررسید ها از چرم و جیر طبیعی ایرانی تهیه شده و کاملا به صورت دست دوز می باشند.
این سر رسید ها در 8 مدل و در رنگ های مختلف طراحی شدند.
مدل یاس دونه


مدل گلدونه

مدل نارگل

مدل تنگ دل و دل
مدل دکمه ای
مدل دوختی

مدل جاده
قیمیت پشت جلد این سررسید ها با جلد چرم طبیعی و کاملا دست دوز: 15 هزارتومان و طرح یاس دونه با قیمت 16 هزار تومان بفروش می رسد.
فعلا در منطقه میدان انقلاب پخش شده بزودی در شهر کتابها هم عرضه می شود.
تلفن مرکز پخش: 88945736
-----------------------------
بعد نوشت:
دیگری به من گفت : اینکار رو برای کسب درآمد می کنی؟ حقوق معلمی کم بود؟
گفتم: اگر معلمی رو کنار گذاشتم فقط بخاطر رسیدگی به فاطمه بود، من طرح های این دفترها رو از روی نامه هام به شاگردام کشیدم. حتی طرح های جلدهای این تقویم ها همون تصویرهای روی تخته ی کلاس مقدسمه.
در واقع من درست وقتی طراحی و اجرای این تقویم ها رو شروع کردم که به صورت رسمی از مدرسه بیرون اومدم و خودم این طور فکر می کنم که این طرح ها ادامه ی عشق بازی من و مدرسه ست. طرح یاس دونه تصویری بود که همیشه روی تخته ی کلاس مقدس بود، نار دونه هم، ماهی و گل از دیوارهای کلاس مقدس آویزون بود....
من تقویم رو انتخاب کردم برای کار جدیدم.
چون تقویم روزها رو به یاد آدمها میاره.
من طراحی این تقویم ها رو تقدیم می کنم به همه ی همه ی شاگردام، شاگردهایی که از صمیم قلب دوستشون دارم و بهشون از همچنان تا نمی دانم چه وقت، عشق می ورزم.
در این جهانم
این روزها...
از همه ی جهان کم شده ام...
از مدرسه...
از دوستان ...
از رفقا...
از اینترنت ....
از روابط ....
اما
به جایی از جهان اضافه شده ام.
به فاطمه و آیه.
همه ی مسلمانان جهان
![]()
دارم فکر می کنم به
بی گناه کشته شدنِ هزاران زن و مرد و کودک مسلمان در جای جای جهان...
گمانم یکسری احمق فکر می کنند که با کشتن مسلمانها، اسلام تمام می شود؟

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام
* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.
یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:
"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"
یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"
همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.
***
وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.
***
شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.
***
توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.
به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.
مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.
از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.
همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.
اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....
پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.
آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.
عکس برداری و بخیه و این حرفها...
سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.
----------------------
چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90
روزها، روزهای سختیست...
آتش و دود و شلاق... آدم را یاد کرب و بلا می اندازد
نمی دانم چرا شمع ها این روزها این قدر پر سوز و گداز می سوزند... شمعی برای دل خودت روشن کن.
هوالرازق
تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.
سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!
همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.
فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.
با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!
تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!
حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.
یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!
خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!
اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.
احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.
دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...
اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"
راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:


شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

دلم برای مدرسه تنگ است، خیلی هم تنگ:
نه من نه هیچ کس دیگه ای فکر نمی کرد که یک روزی من، خانم حسینیه -که بچه ها اغلب بهم می گفتن "حسینی"،و من تاکید می کردم"حسینیه!"- دست از مدرسه بکشم.
از تصمیمم راضی و خوشحالم.اما حال عمومیم اینو نشون نمی ده، چون خیلی دلتنگ بچه ها و مدرسه می شم.روز پنج شنبه که رفته بودم وسایلم رو جمع کنم کلی با بچه ها دور همی گریه کردیم.
از سر دلتنگی بود نه ناراحتی!
برای همینم نذاشتن من برم با بچه ها خداحافظی کنم. تا شب هر وقت یادم می افتاد اشکهام مثل چک چک بارون می ریخت.
عصر هم مدیرمون زنگ زد یه دل سیر دیگه گریه کردم. از اینکه خداحافظی نکرده بودم دلم خیلی پر بود. دلم می خواست یه دعوای حسابی با یکی بکنم، اگر موبایلم رو جا نذاشته بودم خونه حتما این اتفاق می افتاد!!!!
برای تک تک بچه ها با اسم کوچیکشون نامه نوشتم. یه سری ورق داده بودم چاپ برای اینکه روشون نامه بنویسم دقیقا روزی بدستم رسید که گفتم دیگه مدرسه نمیام. تنها یادگاریم به بچه ها همون ورقه ها و نامه هاش بود.
ای وای یادم رفت به بچه های تئاتر کارت امتیاز بدم!!!! اون کارتها رو هم خودم طراحی و چاپ کرده بودم. تو مدرسه من همیشه دست به کارت بودم، تا بچه ها یه کاری می کردن یه کارت بهشون میدادم.
خیلی معلم پرورشی بودن خوبه! اگر معلم پرورشی می موندم میتونستم معلم خیلی خوبی بشم. البته یه سختی ها و اشکالاتی هم داشت اما من از پسش برمی اومدم.
شاید یه روزی باز رفتم و معلم شدم، اما حتما می رم یه مدرسه نزدیک خونمون، دوری راه تو این تهران مکافاته، عذاب شهر بزرگه که ما بر خودمون نازل کردیم.
دوست عزیز می گفت تو تصمیماتت خیلی عجیبه! اما من به هرچیزی که دل سپردم خدا اونو از من دور کرده.شاید بظاهر من خودم از مدرسه اومدم بیرون ولی در واقع این خداست که هدایت زندگی رو بدست داره و من این وسط "آیینه ی ممتحنم"
من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم، آئینه ی ممتحنم
وقتی در اوجی از خود فرود آی
سلام که نام مقدس خداوند است بر تو
سلام خداوند بر تو
دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم
و آن کلاس مقدسم بود
که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.
دل بریدم از مدرسه...
دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را
اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم
و تو
هرگز نمی دانی این
دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است
به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم
از امروز دیگر مدرسه نمی روم
گفت
بخاطر بی مهری های همیشگی؟
گفتم
پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است
گفت
پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!
مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند
به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم
از امروز دیگر مدرسه نمی روم
گفت
خوشحالی یا ناراحت؟
گفتم
زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم
جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد
بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من
و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.
هرچند که بارها گفته ام
وقتی می میری که فراموش شوی
حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست
چه معلوم شاید پشیمان شدم
یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم
یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم
به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
تئاتر روز عاشورا
چقدر محرم زود داره می گذره
بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....
چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.
یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.
یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.
حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.
من الله توفیق
خورشید
![]()

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...




![]()
![]()

![]()
![]()
خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...
آیا با شکلهای مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض میشود؟
چرا؟
اضافه نوشت:
١- به سوال من جواب بدین.
٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.
٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!
۴- فاطمه داره کم کم باسواد میشه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...
۵- محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.
۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...
٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.
٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمیشنوه؟
٩- خدا این روزها خیی شرمنده میکنه.
١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!
١١- دلم تنگ است.
١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.
١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو میگم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟
١۴- امروز برای یکی از بچهها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:خانوم چه قصههایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!
١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه میزدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...
١۶- چقدر فکر دختر بچههای ١۵- ١۶ ساله صافه...
١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.

فیلمی از داخل خانه خدا:
قبل از اینکه این نوشته رو بروز رسانی کنم یک لینک نظرم رو جلب کرد: "فیلمی از داخل خانه ی خدا"
ماه ذی الحجه رسیده
ماه سپید خداوند که آدمها را بهشتی میکند و بدیها را دست و پا بسته.اگر کسی میخواد توبه کنه این ماه خیلی ماه خوبیه. اگر کسی میخواد کار خوبی رو شروع کنه الان بهترین وقت برای تصمیمهای بزرگه. ماه ذی الحجه سراسر پاکیه.
این ماه باید کارهای بزرگی برای خودم بکنم. یه مدتیه اصلا برای خودم نبودم. از خودم دور افتادم. همهاش تو فکر درسهای فاطمه بودم.
نمیدونم چرا اینقدر حساس هستم روی فاطمه میخوام از همه بهترین باشه.همین باعث میشه بهش سخت بگیرم. دلم براش میسوزه فرصت اشتباه کردنو ازش میگیرم و خیلی مواظبشم. برای همین اشتباهاتش منو زود عصبانی میکنه چون سنگ تموم میزارم براش انتظار اشتباه کردنو ازش ندارم.
تصمیم گرفتم کمی بیخیال این همه حساسیتم بشم. بذارم فاطمه هم مثل همه بچهها اشتباه کنه. نمیدونم این بارچندمه که این تصمیم رو گرفتم اما دفعههای قبل موفق نشدم. فقط بهخاطر نگاه دیگران!
خسته شدم از این همه نگاه که روی من و فاطمه هست.
توی این ماه سفید از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم خودم رو کنترل کنم. خط تحملم بره بالا و از اشتباههای عمدی و غیر عمدی فاطمه چشم بپوشم. این ماه ماه تصمیمهای بزرگه. ماه قربانی کردن نفس در مقابل خدا. ماه سنگ زدن به شیطان درونی خود. ماه سعی در خوبیهاست. ماه طواف دل است دور خانهی خدا، که خانهی خدا اندرون دل آدمهاست.
خدایا پرستوی توام
عید بخشودگی، عید فطر گوارای وجودتان
چه زود گذشت روزهای رجب و شعبان و رمضان.روزهای مغفرت گذشت و نوبت ترک گناه رسیده. اگر بازهم گناه کردیم باز رجبی هست و شعبانی و رمضان دیگری در راه است...
اما آیا ما هم رمضان بعدی را درک خواهیم کرد؟
-----------------------------***٠***----------------------------
باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم
تابستان هم تمام شد. فصل فراغت من بود از کارم.تابستان امسال گرم بود. نه گرمای هوا که گرما گرم زندگی گرمم کرده بود. همیشه اتفاقهای مهمی در تابستان برای من میافتد و این تابستان موسم بازگشت بود. بازگشتی شبیه به بازگشت پرستوها.
پرستوها از خانهشان کوچ میکنند و بعد از سفری طولانی بازمیگردند به خانهشان. تابستان هشت سال پیش پرستوی من کوچ کرده بود و بعد از هشت زمستان در هشتمین بهار بازگشت و تابستان وعدهگاه دیدار ما شد.
الهه که رفت فکر میکردم جان مرا هم میبرد. اما با رفتن او من بزرگ شدم و بزرگتر، رشد کردم و بار گرفتم از زندگی. درخت شدم. درختی تنومند. شاخههایم مامن امن پرندهها شد و سایهسارم آرامش خاطر مسافران، من معلم شدم. یک معلم ساده، معلم سادهای که هیچ نقطه نداشت. دریافتم که رفتن کلاس بزرگ شدن است، کلاس صبر کردن که....
.... الله معالصابرین
لعیا
سلام نام خداوند است. نام مقدس خداوند.
سلام خدا بر تو
سلام لعیا
6 سالیست که از تو خبری نیست
هرچند قبل از آن هم از تو بی خبر بودم. نمیدانم کجای زمین و زمان من و تو بهم گره خوردیم که نه دور شدنمان از هم دست خودمان است و نه نزدیک شدنمان به هم. انگار افتاده ایم داخل یک توپ و این توپ زیر پای دخترک بیطاقتیست که مدام آنرا به این طرف و آنطرف پرتاب میکند.
حالا که نه از تو خبری هست نه از من،، این بی خبری آرامش خوبیست.وقتی بهبینمت نمیدانم باید دوستت داشته باشم یا از تو فراری شوم...باید نامت را بر زبان برانم یا فراموشت کنم؟
واقعیت این است که منتظر آمدنت نیستم.اما اگر از گرد بیابان رسیدی، جلوی آمدنت را نمیگیرم و تو را مخفی نمی کنم.
چه آشناییت غریبی داریم و چه زندگی دوری و چه نقطه اشتراک نزدیکی! کاش میشناختمت...
دل نوشت شعبان ماه خوب توست:
اعیاد شعبانیه شده و دلم چراغان... به امید اینکه پا بذاری تو دل من.
دلم مناجات شعبانیه میخواد. دلم میخواد روبروی در خونهت بشینم و داد بزنم... من به سوی تو گریختهام.....
حالا گیر کردهام اینجا. وسط شهر بزرگ بی قانون و مدام دلم مثل آونگ ساعتهای قدیمی این ور و اون ور میشه، پشت چراغ قرمز میمونه و گاهی بی اجازه رد میشه.
مدام دلم چراغهای سبز رو دنبال میکنه اما گاهی ازشون جا میمونه.
ای خدا...
توی این شهر بزرگ دل من تنها به گریختن خوشه... گریختن از این شهر و آدمهاش. گریختن از خیابانهای بی نشان و تنها بلندترین خیابان این شهر است که من را به تو میرسونه.
همان خیابان بلند که از مسافر پنجشنبههایم شروع میشه و به ایستگاه قطار ختم میشه. یک روز از همین خیابان که ساکنش هستم به ایستگاه قطار میروم و از شهر بزرگ میگریزم.

تصویر را با اندازه بزرگتر ببینید
----------------------
دل نوشت:دلم برای امامزاده صالح تنگ شده. من را یاد برادرش و جمکران میاندازد.
دل نوشت بعد: مشهد یادتون کردم.
دل نوشت آخر: دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ
تصویر نوشت: روزیم نشد زیارت عاشورا رو برای تولدشون تموم کنم. این پوستر رو هم دیر آپلود کردم. انشالله مقبول افتد. با تشکر از مسافر کربلا. هزینه دانلود تصویر هم
یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان.

چه حسرتی از این بالاتر...
ماه مهربان رجب به نیمه رسید. امشب معتکفین خانه ی دوست از آسمان به زمین برمیگردند... چه حسرتی از این بالاتر که من زمینی بودم...
اولین سالی که اعتکاف رفتم آنچنان زیبا بود که نیت کردم هر سال تا آخر عمرم برم اعتکاف. همان سال اول بود که فاطمه را گرفتم از خدا و سال بعد با فاطمه رفتم.
آنقدر این 6 روزی که خانه نشین خدا شده بودم را دوست دارم که هرگز خوشایندی آن را از یاد نمی برم. امسال اصلا نمیدونم چی شد که نرفتم!
حالا می فهمم توفیق نداشن یعنی چی. و چه حسرتی از این بالاتر...
یاد آن لوستر بزرگ و سنگین بخیر که 3 روز بالای سر من با باد کولر تکون میخود و هر وقت سرم را بالا میکردم میدیدم که مرگ همین نزدیکی من نشسته و منتظر که من رو در آغوش بگیره.
یاد آن دختری بخیر که روی هر دو مچ دستش جای بریدگی عمیقی بود... آنقدر عمیق که نفرتش را از زندهگی نشان میداد. راز ماندنش و معتکف شدنش چه بود؟
یاد آن نمازهایی که دسته جمعی میخواندیم و آن سکوت و تفکر روزانه بخیر...
یاد آن شبها و نجواها بخیر...
چه حسرتی از این بالاتر....
السلام علیک یا فاطمه الزهرا
از ٢٨ صفر تا آن روز تلخ چند روز است؟
چند روز درد؟
اردیبهشت
ماه دوستداشتنی اردیبهشتم سلام
به خاطر بهشتت دوستت دارم و به خاطر بهشتم.
اما روزهایی از تو گُـر میگیرم... مثل آفتاب کویر در اردیبهشت.
قربة الی الله
اول هر کار بگو
"قربة الی الله"
اگه جرات کردی انجامش بده.
کاش آن شاخه گل، من بودم
چه بارونی بود.
خیابون رودخونه شده بود. رودخونه هم لابد دریا.
آیه خوابِ خواب بود بغلش کردم و راه افتادم تو بارون... اومدم سمت تو...تو...
چه خلوت بود صحن و سرات. نه که کسی نباشه! بودند آدمهایی که تو به خاطرشون همه جا رو آب و جارو کرده بودی... انگار این جماعت اندک همه دعوتی ِ خاص بودند جز من!
جز من که آیهی لطف خدا رو با خودم برداشته بودم که راهم بدی توی خونهات...
اومدم توی خونهی تو... خیسی بارون از یادم رفته بود، انگار از یاد لباسهایم هم.
آمدم به میهمانی آغوش تو...
و هیچ کس نمیداند آن لحظهها میان من و تو چه حکایتها بود.
السلام علیک یا شمس الشموس مدفون فی الارض طوس
---------------------------------
از جانب همه شما ضریح را در آغوش گرفتم و بوسیدم...
صبح وقت برگشت هنوز بارون مییومد... پسرک گل نرگس میفروخت. دو دسته گل خریدم که هر شاخهاش شد برای یک نفر.
روز آخر وقت خداحافظی گلم را بردم حرم، وقت نشد ببرمش داخل، دادمش به خانومی که از جانب من ببردش داخل. از اون گلها فقط یک شاخه اش رسید دست امام رضا. کاش آن شاخه گل، من بودم.
روزهای خوبیست
گمان میکردم بادی که افتاده در لابلای این درخت، شاید کمرش را خم کند.
اما تنها چند برگ نازک را با خود می برد...
باد میپیچد در لابلای شاخههای تو در تو...
و باز چند برگ نازک دیگر
حالا هم که این باد هی میکوبد ولو یک برگ دیگر را شکار کند!!
درخت انقلابمان بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

----------------------------------------------------------
آیه فکر کرده بود کامپیوتر مامان تشنست یه لیوان آب داده بهش!! هنوز عواقب آب خوردن این بیچاره گریبان گیرمان است!!!
برای یک داستان بی جواب
همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.
سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.
--------------
نمی دونم قصهی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمیدونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بیخبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.
برای آمرزش روحش صلوات.
یا رومی روم یا زنگی زنگ.
خداوندا، خدایا
کمکم کن عمری با عزت داشته باشم و عاقبت به خیر از این دنیا برم. نه چون مردانی که می بی نم عمری با عزت زیستند و یه شبه آتش به اعمالشان زده و دنیا بین شده اند و آخرت خود را به فراموشی سپردند.
مردی را می شناختم که آبادگر روستاها بود، حالا ویرانگر اندیشه شده.
مردی را می شناختم که گاهی حرفهای گنده می زد، حالا منکر امامان شده.
مردی را می شناختم که لباس دین داشت و حالا لباس نفاق پوشیده...
مردان هفت رنگ کم نیستند،مردانی که رنگ کرده اند خود را هم.
خداوندا کمکم کن من بی رنگ باشم.
محرم آمد
نقطهی عطف همبستگی ملت ما محرم است.
قبلترها محرم ماه سوگ بود، از ابتدای آن تا انتهایش، فرقی نمی کرد عید نوروز باشد یا هر مناسبت دیگری. همین که محرم میرسید کوی و برزن سیاه پوش می شد و ماتم گرفته، پایین و بالای شهر هم نداشت. تلوزیون و رادیو هم آهنگ شاد نداشت.
پرچم امام حسین هم یک رنگ بود، آدمهای زیرش هم یک رنگ بودند. فرقی نمیکرد از کدام جناح سیاسی و کدام طبقه اجتماع بودند؛ وقتی میآمدند زیر بیرق امام حسین همه یک رنگ و یک صدا زمزمه می کردند:حسین(ع) و حسین(ع) و حسین(ع).
نمیدانم آدمها عوض شدهاند یا امام حسین؟
۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک رنگ و یک دل است.
۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک شعار میدهد.
و ۱۴۰۰ سال است که همه عاشقان امام حسین فقط زیر پرچم امام حسین جمع میشوند نه پرچم دیگری.
سالهاست که این هیئتها و تکیهها و مراسمهای سوگواری در ماه محرم است که ما مردم را با هر گرایش سیاسی و هر طبقهی اجتماعی، زیر یک پرچم جمع کرده است، و اگر من و تو این پرچم را پاره کنیم و هر کداممان زیر پرچم خودمان سینه بزنیم، پس وای بر ما...
پیروزی از آن خداست:
امروز سرکلاس برای دخترهای 15-16 ساله ام که فکرشان گیر کرده توی سیاسی بازیهای بی سرانجام این روزها از جنگ گفتم...
از مادرهای بی فرزند
از فرزندهای بی پدر
از زنهای تنها
از مردهای سوخته...
من با خودم اندیشه میکردم این دفاع مقدس ما که تمامی ندارد. هنوز مادرهای بی فرزند هستند، هنوز فرزندهای بی پدر، هنوز زنهای تنها و هنوز مردهای سوخته...
حتی اگر روزی بیاید که هیچکدام اینها نباشند،
پیروزی خون بر شمشیر پایانی ندارد.
امروز
سلام امروز من
روزها می گذرند اما تو
همچنان ایستاده ای و هر روز
امروزی.

بزن بارون
چه بارانیست امشب، آسمون می باره و اشک های بی حساب و کتاب هم.
به نیل می گم: آدم یا باید به ظاهر برسه یا به باطن.
نیل می گه: از گناه آدمها در گذر. خدا هم چشم بر گناه ها می بنده.
به نیل میگم:خسته ام، شاید برم سفر.
نیل می گه: دلتو سبک کن، آسمونی شو. مثل بارون غم ها رو بشور و ببر.
به نیل می گم: اینجا هم بارون میاد، از اون بارون ها و این بارون ها. می خوام برم یه جای دور. دور خواهم شد از این خاک غریب.
نیل می گه: بزن باورن....

تصنیف ببار ای بارون با صدای استاد شجریان
توضیح:نیل اوست و یا من.... می شویم نیلیا.
دلم برات تنگ شده

دخترک روستا نشین و ساده دل بود. با گونه های گل انداخته.
یک موبایل آخرین سیستم هم دستش بود - جای النگو و گردنبندش خالی بود-
چشم تو چشم امام رضا بودم.
گفتم: "از کجا اومدی؟"
گفت: "تربت"
گفتم: "خانه ی همه ما عاقبت به تربت می افتد."
--------------------
کنار فرش توی صحن سقا خونه نشستم بودم. نماز داشت شروع می شد. دختری با عجله رسید به من و با لحن تندی گفت: "جا بده می خوام بشینم."
رفتم روی زمین وایستادم و دستهام رو آوردم بغل گوشم که تکبیر بگم. دخترک گفت: "اونجا زمینه! بیا رو فرش"
گفتم: "آدم باید رو عرش نماز بخونه نه فرش."
تولد امام رضا (ع) مبارک
تولد امام رضا برام امسال خاطره انگیزتره:
اول معجزه این که ٨٨/٨/٨ تولد خورشید ٨مه آسمون و زمینه.
و بعد تولد یوسف و برادرش افتاده توی یک روز (یوسف متولد ١١ ذی القعده ست و برادرش ٨ آبان)

-----------------------------------------------
چقدر خوب که داریم نزدیک ماه سفید خدا می شیم....
از الان می شه برای ماه ذی الحجه برنامه ریزی کرد و از همین الان رفت استقبالش. واقعا این ماه رو دوست دارم. امیدوارم لایق درک کردنش باشم.
خدا هیچ وقت از ما آدمها نا امید نمی شه، به هر بهونه ما رو می کشه در خونش و دستمون رو پر از مهربونی و لطف و روزی می کنه. اما ما آدمهای قدر ناشناس راضی نیستیم به روزیمون و لطف و مهربونی خدا رو بد خرج می کنیم.
این روزها عجیب از خودم می ترسم. از آینده ام از اینکه مبادا روزی برسه که چشمهام رو به روی خدا ببندم و به روی شیطان باز کنم. می ترسم که نفهمم حق کدوم وره و برم ور ِ ناحق. می ترسم که مبادا خداوند یک روزی مُهر بزنه رو چشم و گوشم و حقیقت رو گم کنم. یعنی می شه عاقبت به خیر بشم؟؟؟
یک چیزی که من تجربه اش کردم و بهش ایمان دارم اینه: "هر وقت که فکر کنی که شیطان دست از سر تو برداشته و دیگر کاری به کار تو ندارد، بدان که بی شک در قلبت خانه کرده است و تو بی خبری."
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.
غیر از خدا هیچکی نبود.
قصه همینه! همین:
غیر از خدا هیچکی نبود.
نه من نه تو نه اون... همه هیچ.
هوای گریه با من
دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.
من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.
زندگی چقدر پر رمز و رازه
خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.
سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.
آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.
آیه، مهربان
ی و لطف خداوندی بود.
مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.
یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.
امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.
شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.
خداحافظ
خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان....
شهید دکتر مصطفی چمران

امروز رفتم مدرسه قبلیم. برای جمع کردن وسایلم. آخه کلاس کامپیوتر پراز وسایل دوست داشتنی من بود، رومیزی های قدیمی و سنتی گلدون و شمع های کوچیک و بزرگ و قاب عکس فاطمه و هر خورده ریزی که فکرش رو بکنین.
امروز برای آخرین بار تو کلاسم قدم زدم، پنجره کلاس را باز کردم و صدای خیابون رو گوش دادم، برگ درختها و گنجشگ ها رو نگاه کردم. برای آخرین بار دیوار کلاسم رو لمس کردم و به یاد آوردم بهترین لحظات تدریسم را.... برای آخرین بار پشت میزم نشستم و برای آخرین بار تخته کلاس مقدس را خواندم که پر بود از حرفهای من و بچه ها که از اردیبهشت مونده بود رو تخته...
کادر مدرسه توی چشماشون مهری نبود، فقط سعیده بود که حواسش به دل تنگ من بود و همکار قدیمی ای که بی هوا آمده بود تا سری به مدرسه بزند، مثل یک نسیم پی چید در هوای کلاس. اگر سعیده و این همکار عزیز نبودند چه سخت می گذشت.
امروز روز دل کندن بود، مدرسه و کلاسی که آنچنان بهش دل بسته بودم که انگار زنجیرش کرده بودم به خودم را باید می گذاشتم و می رفتم. چیزی مثل مرگ بود که تو می روی و هیچ چیزی تغییر نمی کند. مدرسه پابجاست و کلاس هم. معلمی دیگری می آید و شاگردهای دیگری. تو میمیری و از یادها می روی مثل نسیمی که وزیده می شود خنکت می کند و می رود و دیگر نیست.
به هر چیزی که دل بسته ام یک روز دل کنده ام و هنوز یاد نگرفته ام که دل تنها جای خداست. دل را خالی کن از غیر.
ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره
یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون 
دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)
یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.
باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو خوب باش تا همه خوب باشند...
ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.
-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،
جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش
های آن
ما را می رساند به یک پل.
پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند
و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،
چه حظی می برم از تماشای آن
دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم
و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.
مرداد ماه خوب من است
یوسف ، یوسف .... یاس
یوسف ، یوسف .... یاس
به گوشی؟ دیده بان من، آسودگی خیال من.
زندگی مینوییمان هر سال روشن تر از پارینه می شود و من نمی دانم این همه لطف خداوندی را چطور تاب بیاورم.
برج نشین دلِ من، باز مرداد ماه رسید. مردادِ سخت و شیرین. مردادِ تلخ و شادی آور.
-مرداد ماهِ ماست، ماه رسیدن ها و از دست دادن ها.... در همین ماه گرم زندگی ما گرمایش شروع شد... ده سال پیش بود یا یازده سال پیش؟ چه شیرین گذشت...
یادت هست مرداد آن سالِ سخت که سرمایه زندگی مان رفت؟ یادت هست بریده بودیم از آدمها؟ اما همان سال سخت درست در همان مرداد ماه خداوند فاطمه ی ما را متولد کرد نقطه ثقل زندگی مینوییمان را.
یوسفِ من.. چه رازیست در گرما گرم این مرداد؟ هر سال مرداد که می رسد فکر می کنم به روزهای سختِ من و تو. روزهایی که خداوند برای ما آسایشی در آن قرار داده بود و ما ندیده بودیمش و چه کم صبر بودیم.... درست 2 سال بعد در همان مرداد جواب سختی هایمان را گرفتیم.
هر سال مرداد که می شود دلم گرم و گرم می شود ... دل گرم می شوم به داشتن تو و به داشتن فاطمه و آیه.

برای پیر جبهه، حاج علی اکبر نوری (بابا نوری)
سلام پیر ِ دل نوازم
دلم گرفته... یاد تو افتاده ام.
اون روزها که تو آستین هاتو بالا می زدی و وضو می گرفتی رو خوب یادم میاد. اون کاسه سبز رنگ رو که توش آبگوشت می خوردی رو یادمه. پتو غنیمتیتو هم یادمه!
یادمه همیشه تو حیاط وضو می گرفتی... کنار اون حوض گوشه حیاط.... درخت انجیری رو که کاشته بودیوقتی می خواستن خونه رو بسازن بریدن... بوته یاس گوشه حیاط رو هم.
امشب یاد تو افتادم، دلم برات می طپه. یاد تو می افتم که جزو کهنسال ترین شهدای جبهه بودی، تو با اون سن و سال رفتی جنگیدی تا من که کودکی چند ساله بودم در آرامش بزرگ بشم. تو نجنگیدی که من پولدار بشم و یا خوشی بزنه زیر دلم و بشینم تو خونه خودم زیر کولر، و مردم رو بکشونم تو خیابون.
تو اون وفتها هم توی انقلاب بودی. همون موقع ها که چادر از سر مامان بزرگ کشیده بودند، چه غیرتی شده بودی؟! یادته؟ حالا باید روسری نازک و پـِر پــِری رو به زور رو سر بعضی دخترا نگه داشت. حالا میان تو آلمان مهد تمدن جلو چشم قاضی و پلیس، زن آبستنی رو به خاطر حجاب می کشن. میان تو خیابون ولی عصر (عج) روسری هاشون رو در میارن و می گن می خوایم به خاطر این انقلاب کنیم؟؟؟
بابانوری، تو چرا انقلاب کردی و اینا چرا؟
تو سواد نداشتی، اما قرآن خوندن رو نواب صفوی توی زندان یادت داده بود. تو ماشین آخرین سیستم نداشتی اما سوزن بان راه آهن بودی. تو خونه آن چنانی بالای شهر نداشتی اما خونه کوچیکت مأمن همه ی کسایی بود که میشناختنت.
بابابزرگم، تو انقلاب کردی چون از خوار بودن خسته شده بودی. از ارباب و رعیت بودن و از بی عدالتی.... جنگیدی تا هیچ غریبه دیگه ای جرأت نکنه به مملکت ما چپ نگاه کنه.تو رهبری داشتی که جهان را تکون داد و از خواب غفلت بیدار کرد. تو انگیزه ای داشتی که به خاطرش هم تو عربستان از صیهونیست ها کتک خوردی، هم از ساواکی ها و هم از بعثی ها. اما هیچ وقت ندیدم که شکوه ای کنی یا شکایتی. حتی وقتی ساواکیا کف پاهاتو سوزوندن یا صیهونیست ها دنده هاتو شکستند.
توی اون نمازهایی که می خونی ما رو دعا کن. شهید محراب، تو محراب که وایمیستی رهبرم رو دعا کن. رهبر همه ی مسلمین جهان رو. دلم خیلی تنگ توست و همه اش به خاطر این نوای دل نشینه. من به خون حقی که برای این انقلاب ریخته شده ایمان دارم، ایمان دارم حق پیروز است و باطل شکست می خورد.
----
پی نوشت: تو سرچ پیداش کردم.

حق
چه روزهای سختی گذشت و چه روزهای سخت تری در پیش است.
هر کسی در هر گوشه ای دم میزند که حق با من است. من حق می گویم و دیگران ناحق.
یادم می آید که یک بار عزیزی می گفت: "حواست باشد لقمه شبهه ناک و یا خدای ناکرده حرام سر سفره ات نرود! چون آن وقت است که خط بین حق و باطل را گم می کنی! فکر می کنی حق با توست در حالی که به سمت باطل می روی، و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمک کند، چون گوشهایت بروی حق بسته می شود و چشمانت کور و نمی بی نی و نمی شنوی حق چه می گوید و کجا را نشان می دهد. آن وقت است که راه می افتی دنبال خودت! و هیچ کس را جز خودت بر حق نمی دانی."
شنیده ام که برترین مخلوق خدا می گفته :"حق با علیست و علی(ع) با حق است."
چشمهایم را بروی آدمها و حق هایشان می بندم، دلم می خواهد وقتی چشم باز می کنم شریعت را به بی نم که راه علی(ع) را نشانم دهد.
مرهم دستهایت را می خواهم
-
سلام فاطمه
این روزها آنقدر در لابلای زمانه گم شده ام که نا پیدا
و هیچ کس نیست که مرا پیدا کند، جز توتو کجای جهان به نظاره اطلسی های بهار نشسته ای؟
تو کجای جهان مدهوش آواز قناری ها شده ای؟
تو کجای بودن ها نبود شده ای؟
دلم برای تو تنگ است، انگار سالهاست که تو را ندیده ام
سالهاست که نبوسیده امتفاطمه، فاطمه ی من
و سالهاست که تو را در آغوش نفشرده ام
این روزهای سخت مرا دریاب، مگذار قالب تهی کنم از خویشتن خویش
فاطمه.... فاطمه ی من
من سالهاست که با عطر وجود تو دل خوشی هایم گوش فلک را کر کرده است
حالا این عطر ماندنی ات را از من دریخ نکنفاطمه، من در انتظار دستهای مهربان تو،سالهاست که چشمهایم را بر روی خود بسته ام
دستهای نوازشت را پشت پلکهای خسته ام بگذار، دست های تو از هر گلابی مرهم تر است
تو هیچ می دانی ایزوله یعنی چه؟
یادت هست روزهای ماه رمضان رفته بودم به آخر دنیا؟
جایی که بچه های ایزوله را نگهداری می کردند؟
جایی از جاهای دنیا هست که آدم هایی که آدمها امیدی بهشون ندارند را می فرستند آنجا. آنجا آخر دنیاست. انگار دقیقا در همان نقطه، دنیا کوچک و کوچک شده تا به اندازه ی یک اجتماع کوچک از آدمها در آمده
آدمهایی که از دنیا قیچی شده اند و انگار در یک جزیره در وسط مثلت برمودا زنده گی می کنند. جایی که هیچ بنی بشری نمی داند آنجا کجاست.
یک بار آن هم تنها چند دقیقه بیشتر به آن دنیای ایزوله ی آدم ها وارد نشدم. اما هرگز آن تصاویر مبهم و دل پر پر کن را از یاد نبردم. آذر (همان که همه دوستش دارند) هر هفته به آنجا می رود و با بچه های گنگ کار می کند.

حالا که مدرسه تمام شده و دیگر کلاسی ندارم. می خواهم با آذر بروم و آدمهایی که به قول ما اینترنتی ها از دنیا ایگنور شده اند را در لیستم اد کنم.
در اد لیست من علاوه بر فاطمه هایم (شاگردانم) کسان دیگری هم هستند که هیچ وقت از آنها حرف نزدم. اگر توانستم گاهی اد لیستم را برای شما رو می کنم!!!! آدمهایی در این دنیا زنده گی می کنند که تنها با یک لبخند جان می گیرند و تنها با یک اخم جان می بازند.
در نگاه هایمان تجدید نظر کنیم.
روز معلم مبارک
سلام
این روزهای تنهایی از مدرسه خسته و دل گیر به درون خودم فرو رفته بودم. اما چند روز قبلتر یکی از شاگردهای فارغ التحصیلم نمی دانم از کجای جهان من را پیدا کرده بود. فرصتی شد که حرف های هنوز نا تمامم را برایش بگویم و او گوشِ من بشود و بشود مرهمی برای خستگی من.
حالا امروز روز معلم شده و من خوشحالم که دنیا آنطور ورق خورد که من هم معلم شوم. من آن شاگرد متوسط مدرسه که اغلب سرم به مدرسه گرم بود نه به خیابان و زرق و برقهای چشمگیر دختران نوجوان.
من که دلخوشی هایم در مدرسه شکل می گرفت و تنهایی هایم در مدرسه پر میشد، حالا من آن شاگرد عاشق پیشه که همیشه جای نوشته هایم کنار تخته سیاه کلاس بود.
حالا من آن شاگردِ شروری که گاهی معلم ها از دستم به ستوه می آمدند و گاه گاهی جایم در راهروی جلوی دفتر بود.
حالا من آن شاگردی که زنگ های تفریح دنبال معلم هایم در راهروی مدرسه می دویدم و با سوال های بی سر تهم مانع رفتنشان می شدم تا دمی بیشتر از آن من باشند.
حالامن آن شاگرد مدرسه ای 16 ساله در مدرسه بزرگ شدم و معلم شدم! شغلی که همیشه دوستانم را از آن بر حذر داشتم و هنوز هم دارم.*
آن سال دور از مادر و خانواده تنها دلخوشی من مدرسه بود. حالا هم یکی از بهترین دل خوشی هایم همین مدرسه است که با آن خو گرفته ام.
حالا من هیچ وقت در راهروی مدرسه نمی روم که کسی دنبالم بدود همانطور آرام در کلاسم می نشینم و همه می دانند که هر وقت من مدرسه باشم جایم کجاست.
-----------------------------------------------------------
* معلمی شغل نیست عشق است.
ببخش تا عزت یابی
بخشیدن دیگران خیلی آسونه، فقط باید چشماتو ببندی و همه چیز رو فراموش کنی. به همین راحتی....
پس چرا ما همدیگه رو نمی بخشیم و مدام اشتباهات دیگران رو به رخشون می کشیم؟
برای بهتر زندگی کردن بهتره گاهی چشمامون رو روی اشتباهات همدیگه ببندیم.
شجاع ترین آدم عالم (امام حسین)می فرمایند: "شجاع ترین شما کسی است که عذر دیگران را می پذیرد."
حالا ما هر عذری که برامون میارن اول فکر می کنیم راست میگه یا دروغ،بعد تصمیم می گیریم ببخشیم یا نه.
باد سردی میوزه.... کفش های رفتنم کو؟
برای آذر
افطاری بود، شب تولد کریم اهل بیت –خود امام حسن جور کرده بود.-
آذر افطاری آماده کرده بود برای مجتمع کوچکی در اطراف تهران. این شد که رفتیم به سفر کوتاهی... در راه 2 نفر به جمع ما اضافه شدند.
فرشته هم سفر ما بود، یکی از بچه های ایزوله بهزیستی.
تو هیچ میدانی ایزوله یعنی چه؟
- دلم برای بچه های ایزوله پرپر می زند. وقتی می روی توی مجتمع چشم های منتظر به تو هجوم می آورند.
انگار سالهای پشت فاصله شان با آدمهای بیرون نرده ها و درها، منتظر تو بوده اند، تنها تو.
مهناز دخترک 12 ساله ی معصومی بود که به جور پدر 5 سال دو از همه آدمهای زمین، زندانی اتاقکی شده بود. وقتی آمده بود بهزیستی نه حرف می زد نه کاری می کرد. بی تفاوت از همه ی آدمها فقط نگاهش را دوخته بود به آدمهای دنبال دنیا.
آذر با او حرف زده بود، موهایش را شانه زده بود، لباس برایش خریده بود، دکتر برده بودش، پارک برده بودش و لبخند را به یاد او آورده بود، مهناز کوچک حالا می خندید، با اینکه بین 200 تا آدم مثل خودش، ایزوله زنده گی می کرد.

تا من را دید دوید سمت من، 2 سال بود که ندیده بودمش -یک سالی بود که ایزوله اش کرده بودند.- من غمگینی چشم هایش را شناختم و او نمیدانم چه ی مرا!
دستان مرا گرفت و آنقدر در سالنهای تو در توی مجتمع دویدیم تا رسیدیم به نور حیاط. فرشته هم بود، لبش شکری بود و زخم کوچک روی صورتش -که حالا خیلی بزرگ شده بود و نیمی از صورتش را پوشانده بود- او را ایزوله کرده بود، دور از آدمها با نگاه های ترحم آمیز یا وحشت زده.نه مدرسه نرفته بود و نه آموزش دیده بود، انگار که آن زخم همه ی وجود او را خورده بود و نه تنها صورتش را.
آذر برده بودش دکتر- جراح پلاستیک- 6 روز مانده بود بیمارستان تا فرشته هم مثل من و تو بتواند بینی داشته باشد. –
فرشته هم سفر ما بود –یکی از بچه های ایزوله ی بهزیستی- میگفت اسم خواهرش لیلاست، اسم برادرش جواد و اسم پدرش علی. خیلی از علی برای ما حرف زد، از نیامدنش، از مهربانی هایش برای لیلا، از..... اما یک حرفش روی ذهن من رد انداخت.
فرشته گفت: "علی برای لیلا شلوار لی خریده بود. من خودم دیدم.علی بابای لیلاست. اما برای من آذر شلوار لی خرید. آذر بابای منه."
فرشته گفت: "علی برای لیلاست، آذر برای منه."
آذر را مدتهاست می شناسم.
همه بچه ها دوستش دارند. بچه های بهزیستی....
بچه های فامیل......
بچه های دوست ....
بچه های خودش ...
آذر جای همه ی آدمهای بی احساس با احساسش زنده گی میکند.
فاطمه
یوسف یوسف ............ یاس
یوسف یوسف ............ یاس
سلام همسرم، سایه ی آسودگی خیالم
سلام
یوسف به گوشی......... به پیام من؟
به گوشی، جانِ من؟
باز من و تو، با هم
از برج مینوی تو، از خانه ی من
یک وجب دیگر از آسمان را هدیه گرفتیم.
یک دانه از تسبیح خدا را
یک میوه از بهشت را
باز من و تو لایق عشقی شدیم که در حد تصور دیگران نیست.
باز خدا از بالای آسمان نوری تاباند به
خانه ی مینو ای مان.
دیده بانِ آرزوهای من؛ برج نشین دلِ من،
باز من و تو با هم گفتیم:
"اصل تویی، من چه کسم؟
آئینه ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم
آینه ی ممتحنم."
امتحانمان قبول!
سلام دخترم ....... فاطمه.
همین یک جمله!
هنرمند باشید:
دیدین چه پیش بینی ای کرده بودم!
ایران 2 کره ی شمالی –صفر-
بگذریم... از این بازیا تو زندگی زیاده.
بردهای زیاد و باخت های زیاد، قهر های زیاد و آشتی های زیاد، مرگ های زیاد و تولد های زیاد، بودن های زیاد و نبودن های زیاد... زندگی پر از خوبی ها و بدی هاست و هنرمند اونیه که بتونه زندگی رو مثل موم تو دستش بازی بده و نرم کنه...
زندگی سخته خیلی سخت! اما برای آسون کردن اون زیاد نباید سختی کشید! زندگی رو خیلی راحت میشه آسون کرد. اگه به مشکلات زندگی بها ندین زندگی قشنگ تر میشه...
کاش من این راز رو سالها قبل کشف کرده بودم! سال هایی که خیل دور نیست ولی اونقدر از من دور شده که احساس می کنم به دوران کودکی من می رسه...
من این راز زندگی رو یه کم دیر فهمیدم ولی الان خیلی خوشحالم که این راز رو درک کردم و کشف کردم... احساس می کنم خیلی زندگی راحت تر و قشنگ تر شده. چون دیگه هیچ مشکلی نیست! من راحت دارم زندگی می کنم. مثل یک هنرمند.
شما هم هنرمند باشید به مشکلات زندگی به چشم بچه های مریضی نگاه کنید که بهتون احتاج دارن تا شب تا صبح بالای سرشون بیدار بمونید و اونها رو با مهربونی پا شویه کنید تا حالشون خوب بشه. مشکلات به مهربونیه شما احتیاج دارن تا حل بشن...
یه کم مهربونی امسال بهار تو دلاتون بکارید.
بیاید اینم تخم مهربونی...
لبخند.
هنرمند باشید و خوشبخت.
امروز من 1 سال پیرتر شدم.....
امروز هفتم آذر است. فردا 8 آذر است و زنگ زلزله در تمام مدارس به صدا در می آید، قلب من همین امروز لرزید حتی بدون زنگ زلزله!
امروز در مدرسه ای که بودم CD آموزشی برای مقابله با زلزله آورده بودند و به من دادند تا سر کلاس این CD را برای بچه های نمایش بدهم...... قتی چند دقیقه ای از شروع فیلم گذشت بچه ها شروع کردند به بی جنبه بازی و مسخره بازی در آوردن... فقط یک نفر با قلب پر از دردش به صفحه ی نمایش کامپیوتر خیره بود و لب از لب باز نکرد.
و او دختری بود که تمام اعضای خانواده اش را (پدر،مادر، خواهر، برادر، خاله، دایی و....) را در زلزله ی بم از دست داده بود.
من صبر او را طاقت نیاوردم و از کلاس زدم بیرون و زیر بارون با آسمون دلگیر شهرم هم نوا شدم.

هر که نان از خانه ی او برده بود استاده بود....
بس که نامردی بوَد در این محابا....... سوختم.

خانه مامان گلی:
آمده ام به خانه ی جوان و خسته ی مادر بزرگ....
خانه ی خسته ای که در ابتدای جوانی خوابش می آید.
در پیری ِ ماربزرگ خانه ای نو و وسایلی نو را به او گره زده اند.
اما من همان مامان گلی ِ پیر و خانه ی پیر و درخت انجیر پیر و حوض کوچک و نُقلی ِ پیر و حیاط پر از گل ِ پیر و بوته ی یاس ِ پیر را هنوز در یاد زنده دارم.
جوان ها خانه ی پیر را خراب کردند، حوض را از خاک پر کردند، درختِ انجیری که یادگار پدر بزرگ بود را بریدند و بوته ی یاس را خشکاندند. پنجره هایی که عکس ماه را هر شب قاب می گرفت را شکاندند، خانه ی کفترهای روی پشت بام را خراب کردند و کفترها همه حیرانِ شهر بزرگ و بی در پیکر شدند. ستون های چوبی خانه ی پدر بزرگ را شکستند و خانه ای نو به پا کردند، با ستون های آهنی و پنجره های دودی و دیوارهای سیمانی، با قدی به بلندی....... حتی بلند تر از درخت های همسایه. بدون هیچ درختی و بدون هیچ حوضی و حتی بدون ِ هیچ حیاطی!.....
جای بوته ی یاس انباری ساختند و گور درختِ انجیر را پارکینگ ماشین های بی احساس و دودی کردند...
صفای خانه ی پدر بزرگ شد هیکل نتراشیده ی برجکی که از همه ی خانه های همسایه ها بلندتر است، و چون چشمانِ ناپاکی، مشرف به خانه های قدیمی ِ روبروست.
به زودی خانه های روبرو را هم وراثِ جوان خراب می کنند و هیکل های نتراشیده ی برجک هایی را بنا می کنند که پنجره های همه ی آن ها دودی است و هیچ گاه ماه را قاب نمی گیرد....
دلم برای صفای خراب شده ی شهر بزرگ تنگ است.
-در حسرت خانه ی قدیمی ِ پدر بزرگ و مادر بزرگ.
در خانه ی جدیدِ دایی! که مستاجر آن مادر بزرگ است.
83/3/10
سکوت......... سکوت...........
فریــــــــــــــــاد
......بی سر انجام.
سفر..... پایان.
بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...
توی ماشین تو راه برگشت لباسهای همه حسابی خاکی و داغون شده بود سید عباس در یک اقدام بسیجیانه گفت بچه ها شلواراتون رو بدین من میشورم! اما از اونجا که همه ی اشرار از اون بسیجی تر بودن هیچ کس این کارو نکرد! حتی خود سید عباس هم قید شلوار شوری رو زد. در همان شب تاریخی بود که رهگذر گذرش افتاده بود به خرمشهر و ما ساعت 1 نیمه شب با هم قرار گذاشتیم جلوی مسجد جامع! و رهگذر شبی را با اشرار سر کرد! و داشت کلی شرور میشد که مهلتش تموم شد و برگشت رفت خونشون ! خلاصه تا نزدیکای صبح من و رهگذر داشتیم تو ی راهرو قدم میزدیم و قضای چت های نکرده رو ادا می کردیم.... صبح شد و من که ساعت 1 ظهر به زور از خواب پا می شم ساعت 6-7 بیدار شدم و دوباره یه ورزش حسابی به بر و بچ دادم ....... بعد از خرمشهر راه افتادیم به سمتِ ....
طلائیه نمی دانم چه وقت است. ولی می دانم کجاست! –شاید- اینجا طلائیه ست؛ طلائیه.... خاکِ طلائی ایران
در مسجدی و مکانی نشسته ام که خاک آن آغشته به خون و عشق است.
شاید سرزمینی باشد بی گل و گیاه....اما این ظاهر این زمین است! چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید ........اینجا گلستان است، اینجا پر از بوی بهشت است، خاک اینجا به آسمان فخر می فروشد و آسمان هم از شرم ِ زمین عرق میکند، آسمان اینجا داغ است و عرق کرده –لابد خجالت می کشد-
من نمی دانم اینجا کجاست که از هر گوشه ندای حسین حسین می آید... لابد اینجا کربلاست.
همیشه دلم آسمان شدن می خواست و اینجا خاک شدن.
خدایا پاکم کن... خدایا اینجا خاکم کن.......... (من وقتی این مطالب را مینوشتم هیچ نمیدانستم که خدا صدای مرا شنیده! خاطره ای از من در همان لحظات همانجا در طلائیه خاک شد.... همان ناگهانِ همه ی لحظه های خوبم) ....."
چزابه تنگه ای بود. نه بین ِ دو کوه، بین ِ نیزار و مرداب و جاده ای که روی آب می رفت....
و من هم مثل پیغمبران بر آب راه رفتم.
فکه از فکه نوشتن کار ِ من نیست.....
رَمل..... نیزار ...... 72 تن .... پرچم ... گرما...... آب..... قتل ِگاه
گفتم کجا؟
گفتا به خون.
گفتم که کی؟
گفتا: کنون.
گفتم نرو!
خندید و رفت.....
هویزه عجب حالی داشت! من یه بار قبلن تر ها یعنی آخرای جنگ که هنوز این شهر امنیت کامل نداشت اینجا رفته بودم....صفایی داشت برای خودش عین صفای .. عین صفای..... نمیدونم! عین صفای جایی که تا حالا نرفتی! شبی که هویزه بودیم حال عجیبی داشت... مراسمِ غبار روبی مزار شهدا بود. شهدای هویزه همه توی یک گور دسته جمعی پیدا شده بودن شهدای خیلی کم سن و سال هم در بینشون بود.... خلاصه همه ی این شهدا توی حیاط یه مسجد مزار داشتن که دیدنی بود... اشک و شمع و ناله... فراق و فراق و فراق .... نصفه شب هم در یک اقدام بسیجیانه مراسم چادر شوری به پا بود!
دو کوهه منزل ِ آخر....
وداع سنگین با سرداران... جبهه ... رشادت ها.....
برگشت از معنویت به شهر
بازگشت از عرش به فرش
تنها ماندن خویش در برابر زمین
نگران شدن برای لحظه های مانده.....
فریادی بی انتها به سوی زمین.
پایان.
از برق ِ نگاهت ...... کوری شفا یافت.
سفر یاس خاتون ۴
رفتیم اروند و اونجا از خاطره های والفجر 8 شنیدیم که بچه هایی که توی اردوگاه فرات آموزش دیده بودن اینجا زدن به دل ِ آب.. البت فرق این آب با اون آب تو این بود که این آب با سرعت حرکت می کرد و آب اونجا تقریبا ثابت بود! خاک عراق هم که درست جلومون بود.... یه مسجد صدام توی فاو ساخته (اونور اروند تو خاک عراق) که شبیه کشتیه غرق شدست.... این مسجدقشنگ از این طرف اروند معلومه! داستانهای مختلفی برای این مسجد نقل میکردن یکیش این بود که یه سردار عراقی (اسمش یادم نی) که سردار خوبی بوده! و صدام میفهمه که اون موافق جنگ ایران و عراق نیست رو می کشه و به یاد اون سردار یه مسجد میسازه که شبیه کشتیه در حال غرق شدنه! یه روایت دیگه این بود که توی شب وقتی با دوربین اون مسجد رو نگاه میکردن خطای دید بهشون دست میداده که فکر میکنن دشمن داره با کشتی به طرفشون میاد!
توی اروند نمایشگاه های جالبی بود مخصوصا نمایشگاه تفحص... یک سنگر تدارکاتی بود که وقتی واردش میشدی و فیلم و عکسهای تفحص رو میدیدی با اون شعرهای قشنگ و با معنی... محو میشدی! ... یعنی من که هیچ این چیا سرم نمیشه کلی توی اون عکسها و شعرا شنا کردم!!!
خلاصه از اروند یه سی دی سخنرانی های دکتر شریعتی رو گرفتم و یک سی دیه سخنرانی دکتر الهی قمشه ای به قیمت هر کدام 700 تومان!!
و برای ناهار برگشتیم خرمشهر.
برای نماز ظهر با مهدیه رفتیم مسجد جامع خرمشهر....... این مسجد خیلی حس قشنگی داشت یه حس خیلی نزدیک به حسی که توی مسجد النبی داشتم. آدم دلش میخواست همین جور بشینه توش و در و دیوارو نگاه کنه!!!با مهدیه قرار گذاشتیم که بریم ناهار و بعد از ناهار دوباره برگردیم مسجد جامع اما به خاطر کارهای شرورانمون نشد که نشد دیگه بریم مسجد جامع.....
وقتی داشتیم از مسجد جامع میومدیم بیرون یه پیرمرد با نمک داشت روی مردم گلاب می پاشید به مهدیه گفتم بیا ما هم بریم وایستیم جلوش با اون دستگاش رو ما هم گلاب بپاشه! ولی وقتی ما رسیدیم آقای پیرمردِ با نمک داشت با یه کیسه ور میرفت! ولی من با کمال پر رویی گفتم: میشه روی ما یه کم گلاب بپاشین!.؟ پیرمرد یه نگاه مهربون به ما کرد و میله ی گلاب پاش رو گرفت طرفمون و با لبخند گفت چرا نمیشه... بفرما..... و قطرات ریز و ملایم گلاب نشست روی صورتهای داغ ِ ما. خداییش خیلی چسبید!
بعد از خوردن ناهار که خوراک مرغ با قارچ بود آماده شدیم که بریم شلمچه....
از خود شلمچه چی باید بگم! خودم هم نمیدونم... میدونی... شلمچه رو خیلی دوست دارم خیلی. شاید به خاطر بابانوری...... آخه بابا نوری توی شلمچه شهید شده. (به خاطر اینکه 72 سالش بود و سنش زیاد بود بچه ها بهش میگفتن...بابا...بابا نوری ....)
خلاصه خود شلمچه که یه تیکه بیابونه بی آب و علفه.. یه بیابون که جلوش هم سیم خاردار کشیدن که جلوتر نری! چون هنوز میدون مینه. تو شلمچه یه محلی برای دفن شهدای گمنام درست کردن که خیلی قشنگه... یه گنبد آبی.... مثل گنبد آسمون و زیر این گنبد قبر 5 تا شهید گمنام.
از شلمچه فقط یاداشت کردم: اینجا کربلاست... خاک اینجا تربت شفاست....حسین اینجاست..... فاطمه اینجاست.................................
غروب اینجا خورشید سرخ می میرد. آسمان و خاک سرخ است.
نمیدونم چرا اونروز غروب، خورشید اینقدر سرخ بود.. شاید غروبهای شلمچه، خورشید همیشه سرخه؟ آسمون و خاک همیشه سرخه.....
نماز مغرب و عشاء رو همونجا زیر گنبد آبی خوندیم... چه فرقی میکنه؟ گند آبی آسمون یا گنبد آبی ......
بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...
سفر یاس خاتون - قسمت دوم:
شب رو تو اتوبوس سر کردیم و صبح ساعت 10 رسیدیم به اردوگاه فرات.
عجب جای باحالی بود! دریاچه - نیزار - جنگل - گله - روستا - رود - قورباغه!! - پروانه - درخت بید کنار آب - تاب! - چادرهای اردویی - علفزار - مزرعه - تپه - مرداب و ... جای خیلی قشنگی بود و هوای خنکی داشت. رو به دریاچه خونه هایی از سنگ بود با بالکن هایی که به داخل آب پله داشتند... البته این خونه ها بقایای خونه های اعیانی بود که برای تابستانها در نظر گرفته شده بود. که اونجا من از پله های یکی از بالکن ها رفتم توی آب! البت جرات نکردم که بیشتر از پاهام رو وارد آب کنم... به قدری این آب سرد بود که یخ زدن خونت رو احساس میکردی!! تا ساعت 12 به ما وقت استراحت داده بودند من جای استراحت از تپه سنگی ها مشغول بالا و پایین رفتن بودم! توی حاشیه دریاچه داشتم آب بازی میکردم! روی سنگ وسط آب نشسته بودم و مطلب مینوشتم! دنبال گله ی کوچیک پسر چوپان راه افتادم و رَمِش دادم!! -آخرش هم نتونستم یه بره بگیرم و نازش کنم!- و از این کارها! تا اون لحظه اصلا فکر نکردم که این اردوگاه برای چیه و چرا ساخته شده! تا اینکه ساعت 12 شد و رفتیم جلوی دریاچه جمع شدیم تا هم آقای ریس حرف بزنه هم به خاطرات آقای احمد پور -رزمنده ای که همراه کاروان بود- گوش بدیم. اونجا بود که من فهمیدم اردوگاه فرات محل آموزش نظامی بوده! یک اردوگاه نظامی. آقای احمدپور خاطرات جالبی رو تعریف می کردند مثلا جاهایی از دریاچه گرداب وجود داره و افراد جدید که وارد اردوگاه میشدند جای دقیق گردابها رو نمی دونستد ... یکی از تمرینات نظامی شنا در عرض دریاچه بوده! یکبار یک نفری که از جای گردابها خبر نداشته به ناگاه توی یکی از گردابها می افته و شروع میکنه به دست و پا زدن! و داد کشیدن که همه متوجه ی او میشن یک دفعه ساکت میشه و دیگه دست و پا نمیزنه! گرداب چند بار اون غریق رو می چرخونه و یک دفعه پرتش میکنه چند متر اونور تر! چند نفر شروع میکنن به شنا کردن به سمت غریق و فکر میکنن که بلایی سرش اومده! که یک دفعه غریق شروع می کنه به شنا کردن به سمت ساحل!!! * من اینجا یاد گرفتم که اگه توی گرداب بیافتم نباید تکون بخورم تا طبیعت با من مثل طبیعت رفتار کنه! شما هم یاد بگیرین اگه توی گرداب افتادین دست و پا نزنین چون گرداب قورتتون میده! البته آقای احمدی گفت که افرادی هم توی این گردابها می افتادن و چند روز بعد جسدشون پیدا میشده..... خلاصه خاطرات خیلی جالبی تعریف شد و اینکه با چه سختی ای توی اون اردوگاه به سربازها آموزش آبی خاکی میدادند و توی زمستون شب دریاچه را شنا می کردند!!! برای عملیات والفجر ۸ بچه ها رو توی این ادوگاه آموزش داده بودن. (من اگه بودم از سرما سنگ کوب می کردم!) بعد از اردوگاه فرات راه افتادیم به سمت خرمشهر.... ---- قسمت ۳ (پاک شده بود) اول یه چیز بگم که یادم رفت از اردوگاه فرات بگم و اون هم پیدا کردن یک سنگ بزرگ (تقریبا اندازه ی کف دست) که جای گلوله ی دوشکا روی اون مونده! و سوراخ شده.... خرمشهر توی یه زائر سرا مستقر شدیم که خیلی باحال بود اتاق ما 13 نفر جمعیت داشت و شماره اتاقمون هم 7 بود! تو اول سفر آقای احمد پور برامون یه خاطره از گروه هایی که توی جبهه داشتن تعریف کرد.. گفت که ما یه گروه داشتیم به اسم اشرار یه گروه هم به اسم ابرار. گروه ابرار نماز شب خون بودن و ... اهل دعا و... این حرفا! به اصطلاح نور بالا می زدن! برعکس گروه اشرار... بچه هایی بودن که میگفتن اگه مارو دو دقیقه زود تر از اذون صبح بیدار کنینن خدا لعنتتون کنه! و همه بچه های شر و شوری بودن.... بنده چون از این شر بازی ها خیلی خوشم میومد اسم اتاق شماره ی 7 رو به اتاتق اشرار تغییر دادم و با چند تا از بچه ها حسابی شرور شدیم! از جمله سید قاسم* (من) ،سید عباس* (مهدیه) ، حمیده، سمیه، کتابخونه (یاسین)، سید محمد *(فاطمه!)، سید علی* (حوریه)،جمیله، منیره!، البت اینا زیاد شرور نبودند! اشتباهی تو گروه اشرار اومده بودن ولی راه بازگشت نداشتن!! اکرم، مریم، معلم ریاضی (معصومه) * این اسمهای ما هم قصه داشت! چون هیچکدوممون سید نبودیم و نیخواستیم آرزوی سید بودن رو با خودمون به گور ببریم اسم سید رو انتخاب کردیم! در مورد همه هم توصیح داره-> سید محمد که تو خونه هم محمد صداش میکردن به ما چه! سید عباس ماشالله عباسی بود برا خودش! من هم که اسم علی رو برداشتم به خاطر تناسبش با یاس که حوریه گفت من علی باشم تو قاسم! منم گفتم باشه من قاسم ... و این شد که من هم سید قاسم شدم! خلاصه شب اول با کلی دنگ و فنگ اجازه ی خواب صادر شد و ما 13 نفر ساعت حدودای 3-4 عین ساندویج های لوله شده کنار هم خوابیدم تا صبح شد!!... صبح : اول باید بگم که یک خواهر بسیجی اومده بود و همه ی کفشها رو واکس زده بود ما هم به ذهنمون رسید که فردا شب لباسهامون رو بذاریم دم در تا اونی که کفشها رو واکس میزنه لباسهامونم بشوره! توی اون زائر سرا جز ما بچه های شرور خوانواده هم بود البت قسمت خانومها از آقایون جدا بود و اتاقهای خانوادگی هم بود.. خلاصه در یک اقدام متحیرالعقولانه تصمیم گرفتیم که ورزش کنیم! و طبق معمول من که از همه شر تر بودم شروع کردم به فرمانده بازی! - گروهان به خط...خط! و بچه ها توی راهرو همه به خط شدن - گروهان! بدو... یک .. دو ...سه!........... بگو الله! و بچه ها هم با سر و صدای زیادی شروع به نرمش صبحگاهی کردن!! و بعد از دادهای یک ... دو ... سه ی من با صدای وولوم بالا داد میزدن الله! - گروهان حالا پروانه بزن یک.... دو..... سه!.. الله - بـــــــدو.... بـــــــــدو ... واینستا! وگرنه سینه خیز میدم! (خداییش جو گرفته بودما! خداییـــش!!!) و ورزش صبحگاهی با دادهای من و خنده های همه (و خودم) به پایان رسید! جاتون خالی یه کم بدوونمتون !!! بعد از صبحانه قرار شد که بریم اروند......
هیچ کس به اندازه ی امام حسین شادی نیافرید
عزای شادی آور ترین مرد تاریخ است!
و چقدر دردناک...
اگر ما شهادت حسین را به عزا مینشینیم برای قساوت سنگدلی و بی حرمتی های روا شده است وگرنه کار حسین شادی آور ترین کار هستیست....
جنگیدن و جان دادن بر سر آزادی....
--- این آزادی را با بی بند و باری اشتباه نگیرید! ---
حسین جنگید برای آزاد مردی... آزادگی.... آزادگی روح.... برای اینکه ننشست تا طوق خفت بر گردنش کنند. ایستاد، دستهایش را مشت کرد و فریاد کشید... شمشیر زد و در خون خود غلتید و هزار تکه شد ... اما از ایمان و عقیده اش نگذشت... از دینش نگذشت... از خدایش نگذشت... از خودش نگذشت.
حسین رسم زندگی و آزادگی را به ما آموخت... و راه شادی به دست آوردن را.
- و شادی همان رضایت از خود است -
ایمانتان را به هیچ نفروشید حتی به تکه های بدنتان.
خاطراتِ کوچکِ یک معلم کامپیوتر:
میخوام از کلاسم که شبیه ترین جای دنیا به خونست بنویسم! از شاگردایی که شاید جای بچه های من نباشند! ولی اونقدر دوستشون دارم که احساس میکنم شاید بچه های من بوده اند از اول!
من چند سالیه که توی یک آموزشگاه کوچیک درس میدم و اونقدر این آموزشگاه کوچیک و صمیمی رو دوست دارم که هر کاری که به من پیشنهاد شده رو رد کردم برای همون 4 ساعت آموزشگاهم!
این آموزشگاه یه خونه ی قدیمیه با یه حیاط بزرگ و پر از درخت. با شاگردایی که همشون برای من یه خاطره اند!
این آموزشگاه بچه های راهنمایی رو هم پذیرش میکنه.(یعنی شرط پذیرفتن دانشجو تنها دونستن حروف انگلیسیه.)
کلاس مبانی این ترم رسیدم به درس Dos و دستور DIR واستاده بودم سر کلاس و بلند داشتم میگفتم:"بچه ها بنویسین D I R .....DIR" نگام افتاد به یکی از شاگردام(حدود 35-30 سالشه) که هی اینور و اونور رو نیگا میکرد و جزوش رو ورق میزد!
و یه کلمه ای شبیه به DAB نوشته بود! و قیافش هم عین این آدمهایی که برق میگیردشون شده بود. نگاش کردم اونم نگام کردم گفتم : " بنویس DIR" اونم انگار که داره به یه معلم مریخی نیگا میکنه زل زد به من!
رفتم بالا سرش و گفتم :" عزیزم DIR… D..I..R" دیدم هی داره فاصله میزنه بعد اینتر میزنه! دکمه ی دیلیت میزنه! کنترل میزنه!!! منم گفتم نگا کن ...D …I… R و براش تایپ کردم.. یه دفعه گفت: "این )دستش روی R) بود! شبیه B یه!" تازه اون موقع بود که به شباهت B و R پی بردم!
و اینکه این شاگرد بنده هیچ حروف انگلیسی رو بلد نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم :"بنویس سی دونقطه بَک اِسلش سَمی" و با انگشتم اسم فهرست سَمی رو بهش نشون دادم! طاهره هم عین یه شاگرد زمینی که به یه معلم مریخی نگا میکنه یا عین یه شاگرد مریخی که به یه معلم زمینی نگا میکنه زل زد تو چشای بنده!
تازه دوزاریم افتاد که بـَـــــــــــــــــــــلِه! انگلیسی خانوم تعطیله! اون موقع بود که دیوارای کوچیک خونه ریخت رو سرم!
ولی خودم رو نباختم و دفترش رو گرفتم و نشستم کنارش و براش نوشتم:
Aa ای Bb بی Cc سی ....... Zz زد.
وقتی تموم شد انگار که من به زبون مریخی چیزی نوشتم دفتر رو گرفت و نگا کرد
و گفت :" خانوم! اینا چین؟ فرموله کامپیوتره؟"
با این جملش حالا دیگه من بودم که برق گرفتمو عین یه مریخی نیگاش کردم
و در حالی که نفسم که احساس میکردم آتیشه از دهنم دادم بیرون و گفتم: "نه عزیزم اینا حروف انگلیسیه! شما تا جلسه ی بعد اینا رو بخون یاد بگیر بعد بیا کلاس."
تازه حالا بود که می فهمیدم چرا همش سوالای نامربوط میکنه! و چرا کسی توی کلاس باهاش ارتباط برقرار نمیکنه! راستش من همیشه روز اول کلاس تحصیلات بچه ها رو میپرسم ولی طاهره از نیمه ی کلاس اومد.
خیلی به کامپیوتر علاقه داره... هر جلسه هم می پرسه: "خانوم برای یاد گرفتن اینا باید کامپیوتر بخریم؟" و من هم هر جلسه میگم:"عزیزم. شما میخوای کامپیوتر بخری مشکلی نیست.... فعلا درس ما مبانیه و کامپیوتر احتیاج نداره." یه حسی بهم گفت که به دفتر گزارش نکنم چون عذر طاهره رو میخوان.... سعی میکنم که بهش حتی اگه شده انگلیسی هم یاد بدم! حداقل بتونه انگلیسی بخونه! آخه پس اون همه شوق و ذوقش چی میشه؟ با اون همه علاقه اگه از کلاس برونمش مسئولم! باید سعیم رو بکنم! شما هم منو دعا کنین.
من میدونم طاهره میتونه ! مگه نه؟
پاسخ؟
اینروزها مدام با خودم تکرار میکنم
و راه میروم و حفظ میکنم.... و هی از خودم میپرسم . هی از خودم امتحان میگیرم و هی به خودم نمره میدهم....
این رو زها روزهای سختیست..... روزهایی که من حتی وقت پاسخ دادن ندارم! فقط می پرسم و میروم... و حتی فرصت انتظار جواب را نیز ندارم.....
می پرسم و میروم.... و تو نمیفهمی که چقدر فکر من مشغول سوالهاییست که فکر مرا روزهاست پر کرده.
به دنبال پاسخ....در پشت میزی که شبیه هیچ میزی نیست.
حسرت همیشگی :
حرفهای ما هنوز نا تمام....
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
دکتر قیصر امین پور
تا هنوز دیر نشده... تا ناگزیر وقت رفتن نرسیده....
قدر خود و دوستهامون رو بدونیم...
هر کی که باشی! هر جا که باشی ... هر جور که باشی.....
باز دوستی نیاز توست....
زلزله
زن گفت:
بیدار شدم و بچه م رو شیر دادم
بچه رو خوابوندم کنارم که یه دفعه دیدم باز داره زلزله میاد....
بچه رو بغل کردم که بلند شم
یه دفعه آوار ریخت روم.....
دیگه نتونستم تکون بخورم
شوهرم رو صدا کردم....
3 ساعت طول کشید که منو از زیر آوار بیرون آوردن....
- کاش نمی آوردن-
بچه م توی بغلم خفه شد و مُرد

مسجد شیعیان:
مسجد شیعیان:
تنها جای مدینه که آرامشی دیگر داشت و تنها جایی که احساس غربتت کم میشد. و ما آنجا نماز مغرب و عشا را گذاردیم.... و چه چسبید! دلنشین ترین نماز سفر در خانه ای محقر در عین حال زیبا در مسجدی که هنوز دولت آنرا مسجد نمینامد! بلکه آنرا مصلی میداند. با این حال تنها مسجد شیعیان است و چقدر آنجا مردم مهربان بودند و چقدر آنجا در نگاههای دردمندشان آرامش میدیدی.....
شیعیان مدینه اغلب مسکینان مدینه اند اما دهایی دارند که نام خدا را در آنها حک شده
و تنها یادگار ما از آن خانه ی محقر:
مسجد شجره:
لبَیک، الاهم لبیک. لبیک، لا شریک لک البیک. ان الحمد و نعمة لک و الملک، لاشریک لک لبیک.
آغاز احرام.
یاس شدن.
سفید شدن.
آغاز آدمیتی که خدا از تو میخواهد. اونجاست که دلهره ی شیرین احرام توی دلت روشن میشه.... اونجاست که میخوای خدا رو صدا بزنی..... همه ی شعف و شیرینی کلامت رو جمع میکنی و با صدای بلند میگی : لبیک... خدا هم میگه لبیک عزیز دلم... هیچ وقت نباید فکر کنی که خدا بهت لبیک نمیگه! اونجا خدا به همه ی آدمهایی که حب اهل بیت توی دلشون باشه لبیک میگه....
همه ی آدمها سفیدند عین فرشته ها..... اونجاست که آغاز پاک شدن انسانه، حالا مُحرم شدی به حرم امن الهی انشالله که مَحرم هم بشی. مَحرم به حرم امن الهی.
توی مسجد شجره 100 ها و یا شاید زارها آدم عین خودت سفید پوش و راغب، هست. اونجا عین صحرای محشره که همه فکر خودشونن که درست لبیک بگن، که سنگاشون رو با خدا وا بکنن، که شیطون رو از خودشون دور کنن، همه و همه به فکر خودشونن.
احرام:
در مسجد شجره که لبیک گفتی میشی مُحر ِم. احرام به حرم الهه بستی و مُحرم شدی.... تنها حسی که میبینی سفیدیه و سفیدی.... سفیدی های در هم گم شده.
حال که مُحرمی باید یک سری کار رو نکنی: نباید دستور بدی، به کسی نباید ظلم کنی ...... در یک کلام باید آدم بشی، باید کمی این دنیا و تعلقاتش رو بگذاری کنار، خودت رو بگذاری کنار... حالا خدا آغوش باز کرده وقتی که همه ی تعلقاتت رو کناری گذاشتی... متحیر خدا بشی و بعد بدویی و بپری توی آغوش خدا و بعد باز هم از لطف خدا متحیر بشی.
احرام یعنی اون قسمتی از روح خدا که در تو دمیده شده زنده بشه و تو توی خدا حل بشی. احساس کنی که خدا از رگ گردنت بهت نزدیکتره و حل بشی توی خودت توی رگ گردنت، توی خدا......
اونوقت دوست داری که هی بگی : لبَیک.... و اونقدر بگی که صدای خدا رو بشنوی که میگه: لبَیک عبدی... لبَیک.
مکه:
آرامش.
جایی که آدم احساس آرامشی نزدیک میکنه، انگار که خدای مهربون هست! تازه اونجا میفهمی که خدا میگه من از رگ گردن به تو نزدیک ترم یعنی چی.... مکه خیلی آرومه و خیلی دلنشین، اونجا دیگه احساس غربت نمیکنی. اونجا آدم همچین راحته که انگار خونه شه. مکه عین یک رویای حقیقیه.
اصلاً حس غربت نداری همش آرامشه...همش.
مسجدالحرام:
مسجد الحرام آشنا تر از مسجد النبیست، مسجدالحرم خیلی آرومه اما مسجدالنبی صمیمی تره! مسجد الحرام عین یه مکان مقدسه که تقدیسش باعث دوست داشتنش شده ! اما مسجد النبی عین یک مکان دوست داشتنیه که دوست داشتنش بهش تقدیس داده. هیچ جای سنجیدن با هم نیست!! مرا چه به سنجش!
مسجد الحرام خیلی دوست داشتنیه خصوصا طبقه ی دوم آن، شب جمعه آنجا گرم ترین جای مکه میشه! چون خصومت با شیعیان و دعای کمیلشان باعث خاموشیه پنکه هایی میشه که تنها وسیله ی خنک کننده ی مسجده.
حیاط مسجد الحرام اگه اجازه ی نشستن داشته باشی عین اتاق خودته.... توش همچین آرومی که دست داری بشینی و به رویایی دست نیافتنی فکر کنی.
بین الحرمین:
بین حرم پیامبر و حرم امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام باقر و امام صادق.
غرقابه ای از معنویت، هجوم غم غربت، احساس اشک و تنهایی.
وقتی میشینی توی بین الحرمین احساس میکنی که تنهاترینی..... همچین احساس حزن و اشک میشینه توی دلت که میخوای بلند شی و تمام میله های قساوتمند بقیع رو بشکنی.
شبهای بین الحرمین عین شبهای آخر عمر آدمه... هر چی دلتنگی ِ باید خالی بشه و هر چی خدا توی لحظه هات هست باید اونجا پیداش کنی. اونجا آخر غصه ست.
شبهای بین الحرمین یعنی دعا و مناجات، یعنی اشک و ناله، یعنی تو و دنیایی که دیگه برات ارزشی نداره، دلت میخواد همونجا از غم غربت و تنهایی دق کنی و بمیری.... دوست داری که مدفن تو نزدیک مدفن ائمه باشه.....
بقیع:
السلام علیکم ائمه الهدی، دورود بر شما امامان هدایت؛ السلام علیکم اهل التقوی، درود بر شما اهل تقوی، السلام علیکم ایها الحجج علی اهل الدنیا، درود بر شما ای حجت های اهل دنیا.
بقیع...... بقیع.......
چی بگم از خاک و غبار بقیع؟ از تنهایی قبرهایی که زائر نداره؟ از آفتاب داغ و قبرهای بی محافظ؟ چی بگم از قبرهایی که شبها حتی یک شبپره هم روشنشون نمیکنه. نه شمعی، نه نوری..... چی بگم از قبرهایی که تو شهر خودشون هم غریبند؟ خدایا... خدایا......
بقیع... بقیع یعنی خاک یعنی غبار یعنی غم یعنی تنهایی
یا امام رضا قربون غریبیت برم که تو توی شهری که زادگاهت نیست، توی شهر غربت زائر داری اما پدر بزرگت توی شهر خودش زائر نداره.
امام رضا قربونت برم؛ اینجا سر قبر تو زنها گریه میکنند، اشک زنها اینجا صفای حرم توست. اما سر قبور بقیع زنها اجازه ی حضور ندارند.....
امام رضای من، قبر تو رو هر چند وقت یک بار غبار روبی میکنند، با اینکه دور تا دور قبرت محافظ شیشه ای هست، اما کی میاد و غبار از خاکهای بقیع میگیره؟ کی میاد و قبرهای بقیع رو غبار روبی میکنه ؟ تمیز میکنه؟ کی میاد؟ کی میاد جز منتقم؟
وقتی فکر میکنم که چطور بارگاه ائمه ی بقیع رو خراب کردند و برای اینکه دیگه قبور مطهر ائمه پیدا نشه تمام قبرستان بقیع رو شخم زدند، تمام تنم میلرزه... آخه تا چه حد خصومت؟ تا چه حد ظلم؟
انی سلمٌ لِمَن سالمَکُم، و حَربٌ لِمَن حارَبَکُم، و وَلی لِمَن والاکُم، و عَدوٌ لِمَن عاداکُم.
من در صلحم با هر کسی که با شما در صلح است، و می جنگم با هر کسی که با شما میجنگد، و دوستم با دوستدارانتان، و دشمنم با دشمنانتان.
بیت الزهرا :
خونه ی فاطمه غریبانه ترین....
غریبانه ترین جای دنیا خونه ی فاطمه ست... خونه ای کوچک که دری کوچک دارد با قفلهایی بزرگ!
به در کوچک خونه ی زهرا قفلهایی زده اند به بزرگی کینه و نفرتشان! من هیچ نفهمیدم لزوم آن قفلهای بزرگ چیست! مگر فاطمه در ِ خانه اش را به امت رسول الله بست که حالا به در خانه ی زهرا آن قفلهای بزرگ شایسته باشد؟
وقتی که می ایستی و چشم به در خانه ی زهرا میدوزی انگار حزن 1400 ساله ای روی قلبت می افته وقتی میایستی و مجسم میکنی که یاس ِ خدا اینجا پشت همین در پرپر شده دلت پر میکشه .... وقتی که با خودت میگی اینجا مشهد المحسنه، محسن ِ علی رو اینجا شهید کردند همچین حزنی می افته روی دلت..... وقتی که یادت می افته همینجا ریسمان به گردن علی انداختن و کشیدنش روی زمین و به زور بردنش.... اونوقت... دوست داری وایستی پشت در خونه ی فاطمه و با صدای بلند زیارت عاشورا بخونی و انوقت هی داد بزنی : الهم العَن اوَلَ ظالم ٍ ظَلَمَ حقَ محمد ٍ و آل محمد و اخِرَ تابع ٍ لهُ علی ذلِکَ.....
غریب تر از زهرا در مدینه هیچکس نیست، هیچکس.
پشت در خونه ی فاطمه دوست داری این قسمت از زیارتنامه اش رو با گریه بخونی، یعنی اصلا نمیتونی آروم بمونی همچین حضرت فاطمه صدای مظلومیتش میاد که دوست داری برای غربت و تنهایی فاطمه اشک بریزی :
صل ِ علی البتول، درود بر بتول؛ الطاهرة الصدیقة المعصومة، پاک و راستگو و معصوم؛ التقیة النقیة، باتقوا و نقیه؛ الرضیة المرضیة الزکیة الرشیدة؛ المظلومة المقهورةالمغضوبةحقها، ستمدیده و مقهوره که غصب شده حق او؛ الممنوعة ارثها، ارثش را بردند؛ المکسورة ضِلعُها، دنده اش را شکستند؛ المظلوم بَعلُها، بر شوهرش ستم کردند؛ المقتول ِ ولدُها، فرزندش را کشتند؛ فاطمه بنت رسولِک و بِضعة لَحمِهِ و صمیم ِ قلبهِ و ...، فاطمه دختر رسول خدا ، پاره تن او و سویدایی دل او .....
محراب:
من محراب رو ندیدم.... یعنی هیچ زنی اونجا نمیتونه محراب پیامبر رو ببینه! اما اگه بشینی و گوش بدی صدای نجوای پیامبر میاد که داره به حال امتش گریه میکنه.... هنوز صدای پیامبر توی روضه میاد صداهای نجوای شبانه اش و تکرار همان دعای اجابت نشده....."خدایا در امتم تفرقه و دو دستگی ایجاد مکن...."
منبر:
منبر.... منبر رسول خدا ... و اکنون منبری که جای منبر قدیم ساخته اند. محل خطابه های پیامبر.
راستش همیشه فکر میکردم که من از پیامبر خیلی دورم. همیشه احساس میکردم که شخصیت پیامبر یک شخصیت قابل احترامه، یک شخصیت دور ِ دور. یک شخصیتی که برای دوست داشتن نیست! فقط برای احترام گذاشتنه.
اما...
حالا احساس میکنم پیامبر خیلی به من نزدیکه، مثل یک پدر مهربون برام میمونه. الان احساس میکنم که پیامبر چقدر مهربون و غمخوار مردمه. دیگه پیامبر برام یه شخص دست نیافتنی نیست احساس میکنم که مهربونترینه، و همینجاست! همینجا کنار دلم
مسجد النبی:
مسجد النبی را باید ببینی... وقتی که برای اولین بار قدم به داخل مسجد میگذاری احساس آرامشی به درون قلبت راه پیدا میکنه، احساسی که گمان میکنی 100 ها بار به این مکان آمدی. انگار اینجا قسمتی از قدمگاه روح تو بوده و آنقدر به این مسجد آگاهی که هیچ احساس غریبی نمیکنی.... انگار اینجا قسمتی از قلب تو بوده که بعد از سالها پیدایش کرده ای.....
مسجدی که همه اش سپیدی ست.. همه اش بوی یاس گم شده ای را میده که هنوز هیچ کسی پیداش نکرده.
مسجد النبی برای من عین یاسی بود که یاسی در دل داشت و من تنها نظاره کننده بودم.
روضه:
بهشت.
هیچ کلمه ای نمیتونه معنی روضه رو بیان کنه... روضه النبی... بهشت خدایی که روی زمینه. وقتی که توی روضه می ایستی انگار که خدا جلوی تو نشسته و داره بهت لبخند میزنه، هر وقت توی روضه میشینی، انگار توی دامن خدا نشستی و خدا داره دست مهربون و نوازشگرش رو روی سرت میکشه... روضه تکه ای از بهشته که خدا به زمینی ها عاریه داده. روضه محل حضور ملائکه ی ناب خداست. وقتی میری توی روضه دوست نداری روی زمین پا بگذاری، چو ن میترسی که پات رو بگذاری روی بدن زخمی زهرا .... روی پهلوی شکسته ی زهرا.... روایتها گفته اند که شاید مدفن یاس پیامبر روضه باشد. به الله قسم که جایی شایسته تر از روضه برای نور دیده ی پیامبر نیست.
اونجا میترسی که اگه پات رو بگذاری زمین بال فرشته ای رو زخمی کنی...
روضه محل اصلی مسجدالنبی ست که پیامبر با دست خودش اونجا رو بنا کرده و اونجا نماز خونده. خونه ی حضرت فاطمه هم کنار روضه ست.
مدینه:
مدینه شهر پیغمبر.
مدینه شهر تو.
مدینه شهر غم.
مدینه آشنای غریب.
مدینه.......
اونقدر میشه مدینه رو توصیف کرد که حد نداره. مدینه برای من عین شهرم بود. اما شهری که توش غریبم.... هم من غریبم هم امامان من غریبند...
مدینه برای من یعنی وطن. وقتی که از مدینه رفتم گفتم: خدایا از شهرم بار سفر بستم، سفرم بی بلا کن، من از شهر غریبم مدینه عزیمت کردم و آمدم به این دیار آشنا.
وقتی که آروم اتوبوس وارد مدینه میشه احساس میکنی داری وارد شهری میشی که جای پای امامها و پیامبر توشه... کم کم گلدسته های مسجدالنبی از بین هتلهای سر به فلک کشیده مشخص میشه... هی با چشم میگردی دنبال گلدسته ها ... هی دلت میخواد زودتر اون گنبد سبز رو ببینی... هی گردن میکشی و سرت و این ور و اونور میکنی تا گلدسته ها رو ببینی... بعضی ها هم میرن کنار پنجره و شروع میکنن به اشک ریختن... مدینه شهر اشکه... وقت رفتن از مدینه هم همینه .. عین همون اولش هی گردن میکشی که گنبد خضرا رو ببینی و بگی برمیگردم، قول میدم که برگردم.... وقت اومدن فکر میکنی اومدی که دردلهات رو تقسیم کنی و وقت رفتن روی دردهات یه درد غربت به بزرگی 4 تا قبر غبار روبی نشده، اضافه میشه.... اونقدر این درد بزرگه که اگه زیر این درد کمرت نشکست آدم نیستی! آهنی!
من دلبسته ی مدینه شدم! مجنون مدینه و فرهاد مدینه.
مدینه .... مدینه السلام ای خانه ی عشق....
بی خدا ......... نه!
ساعت عزیمت است!
سه شنبه شب...
ساعت رفتن از خویش
به دنیای مادی و روزمرگی
ساعت 9 به وقت دنیا.
ساعت دلم الان 24 است و ثانیه ای دیگر پایان دنیای من است!
اما...
نه!
من دنیای خویش پیدا کرده ام!
گم کردن راحت نمی باشد.
حتی نمی توانم به عمد آنرا جایی جا بگذارم!
ساعت عزیمت از خانه ی خداست تا خانه خویش.
اما...
خدا هست.
گرچه خانه اش نیست.
به قول آن یار عزیز :
کعبه ای کوچک از برایش در دلم خواهم ساخت.
خدا را می برم به انتهای وجودم و ابتدای قلبم.
به اندرون همه ی لحظه های زیبای زیستن.
دیگر بی خدا زنده نمی مانم.
ساعت عزیمت/ در اتوبوس.
سفید ..... سفید ....... یاس:
مطلب قبلی نمیدونم کجا رفته!
اما من هنوز هستم!!!
سه شنبه انشالله که میریم... رهسپاریم تا خدا....
انشالله که ظهر چهارشنبه در مدینه ایم..... جای همه ی شما کنار ماست! مطمئن باشید به یادتونیم. انشالله.
من رفتم حلالم کنید....... برای کامنتهایی که جواب ندادم برای جوابهای نامربوطم!
برای وبلاگهایی که نخوندم!
برای همه ی یاس نبودنم حلالم کنید...
من رفتم تا رهسپار شوم........
خداحافظ دوستان
یا حق.
یاس میشوم:
روزهای خوب زندگی
روزها می آیند! و میروند!
من تونستم خودم رو از چنگ اون روزمرگی ِ همیشگی رها کنم.
و الان خوشبختم.....
تا توانستم روزمرگی ها را کم کردم و هر روز روزی نو را آغاز میکنم... و هر روز آدم جدیدی هستم!
به زودی به یک آموزشگاه جدید برای تدریس میروم! و شاید حتی در یک مدرسه ی راهنمایی هم مشغول بشم!
اووووووووَه چقدر کار دارم! شاید نتونم که زیاد به دوستای خوبم سر بزنم و یا شاید یکم از قبل بیشتر در تکاپو باشم ، شاید بیشتر بفهمم که زندگی یعنی چی! و شاید با زندگی های بیشتری درگیر بشم! به هر حال دارم زندگی میکنم! ولی هیچ وقت دست از سر این خونه ی مجازیم بر نمیدارم! هر چی باشه اینجا هم خونه و زندگی دارم! نه؟ اینجا هم یه عالمه دوست خوب دارم و یک عالمه دلخوشی.... به هر حال اینجا و بین شماها دارم زندگی میکنم. و این زندگی شیشه ای رو خیلی خیلی دوست دارم.
راستش خیلی ذوق مرگم که میخوام در یک مدرسه راهنمایی مشغول به کار بشم! چون بچه های 12-13 ساله رو خیلی دوست دارم . مخصوصا دختراش رو. همیشه با بچه های این سنی ارتباطات خوبی داشته ام! شاگردهای این سنی ام رو هم خیلی دوست دارم.
وای خدای خوبم! کمکم کن که موفق باشم.
اینو نوشتم که نگند وبلاگ نویسی تعطیله! نه! از این خبرا نیست... یاس بدون خونه که معنی نمیده !! ولی احتمال میدم اینجا کم کمک بشه دفتر خاطرات! عین قدیما...

روزمرّگی
سلام!
باز هم صدای قدمهای احساس می آید.....
و باز هم عقل و عشق رو در رو هستند و دست به یقه!
جنگ این دو هّچگاه پایانی ندارد.
------
به گمانم به زودی درگیر روزمرّگیها می شوم.
راه گریزی نیست که من با پای خود و شاکر از لطف خدا به دامانش میروم.
شاید در همین روزمرّگیهایم آرزوهایم خوابیده باشد.
خدایا روزمرّگیهایم را.....
و نمیدانم چه دعایی برای آن روزمرّگیهایم کنم!
شما مرا دعا کنید.

من فقط دیدم:
در دفتر شعر ِ بچه هایی که فقط خدا را میبینند
من آخرین سطر هستم
مثل نقطه ی بعد از
پایان.
---
نمی دانم چه بگویم! و برای این نگفتنم هم مواخذه شده ام،
سعی میکنم که بگویم:
آری! اتوبوسی بود که روی ابرها ره میپیمود، و در آن بچه هایی بود که دریچه ی افق دیدشان به روی خدا باز می شد، و انوار خدا دلشان روشن می کرد.
آری بچه هایی روشندل که برای دیدن قدرت خدا حس ِ بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و حس ششم داشتند. هر چند که حس بیناییشان نزد خدا به امانت مانده بود.
با این بچه ها یک روز رفتم تا باغ و حش! جایی که همه میروند تا حیوانات را ببینند اما این کودکان رفتند تا حیوانات را حس کنند.
من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک دنیا حس. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه کنجکاوی. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه بو! صدا! حرکت! من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و حسهای درک نشده اشان. آنها بودند و یک دنیای پر از حیوان. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و ...
من آنجا خرگوش را دیدم؛ آنها صدایش را شنیدند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را لمس کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
آنجا من شیر را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من از شیر ترسیدم؛ آنها او را دوست داشتند. من شیر را دیدم؛ آنها صدایش را تقلید کردند. من شیر را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
من فقط اسب را دیدم. آنها لمسش کردند؛ با او بازی کردند؛ سوارش شدند؛ به او خندیدند... من فقط اسب را دیدم. آنها اسب را درک کردند و نوازشش.
من آنجا تنها، دیدم. آنها شنیدند. من دیدم آنها لمس کردند. من دیدم آنها بوییدند. من دیدم آنها درک کردند.
و هنوز من همان نقطه ی بعد از پایانم....
پایان.
-----------------------------------------------------------------------------------
ریحانه گزارش کاملش رو نوشته. برید بخونید.
برای خانم آل طه

۱۲ اردیبهشت یه روز خاطره انگیز برای همه معلمهاست. مخصوصا ... 
یادمه همیشه این روزای سال پر خاطره ترین روزهای سالم بود. یادمه کلاس دوم - سوم راهنمایی که بودیم یه معلم دینی داشتیم که اسمش خانم آل طه بود. من خیلی این معلمم رو دوست داشتم. مخصوصا چشمهای عجیبش رو که پشت یک عینک بزرگ و تیره مخفی میکرد! همیشه دوست داشتم که یه بار از پشت اون شیشه های بزرگ و تیره رنگ چشمهای خاکستری معلمم رو ببینم.
که هیچ وقت میسر نشد !!!!
یادمه یک بار روز معلم برایش یک خودکار هدیه گرفتم. اولش که قبول نمیکرد کلی عز و التماس کردم تا قبول کرد. ۲ روز بعدش اومد در کلاس و صدام کرد!
رفتم دم در کلاس دیدم یک پاکت داد بهم و گفت : «این برای تو!» و سریع رفت. حتی فرصت نگاه کردن به چشمهایش رو نداشتم.
رفتم سر کلاس و نامه رو باز کردم. یه کاغذ ابر و باد بود که برام توش نوشته بود: «عزیزم. از هدیه ات بسیار ممنونم.»
نمیدونید چقدر خوشحال شدم. انگار که بهترین هدیه زندگی ام رو گرفته بودم!هیچ وقت سابقه نداشته بود که معلمم به من هدیه بدهد. (البته این هدیه را با جایزه اشتباه نگیرید.) اونقدر خوشحال شدم که به همه بچه های کلاس نشونش دادم و کلی هم پز دادم که نگاه کنید خانم آل طه به من کارت داده.
اون شور و شعفی که اون موقع از دریافت اون هدیه بهم دست داد رو هنوز خوب حس میکنم. هر وقت روز معلم میشه بی اختیار یاد این کار خانوم آل طه می افتم. و اونقدر این رفتارش روی من تاثیر داشته که همیشه سعی میکنم به شاگردهایم هدیه بدهم. مخصوصا در ازای هدیه شان.
گاهی بعضی ها رفتارهایی میکنند که جز عادات روزمرگیشان هست ولی برای دیگران این رفتارها غیر منتظره و گاه خوشایند و گاه هم ناخوشاینده. و همین رفتارها روی رفتار دیگران اثر میذاره.
کاش سعی کنیم که همیشه روی دیگران اثر مثبت بگذاریم.
از همینجا دست خانم آل طه رو میبوسم که مهربانی را یادم داد.

هدیه سال نو!
تماسی از دیده بان برج مینو :
آشنا آشنا........ یوسف
آشنا آشنا........ یوسف
آشنای عزیزم سلام.
اینبار می خواهم از این برج زیبایم از زیبایی تو بگویم.
که زیبایی برجم نیز از توست!
تو ای یار آشنای همیشگی ام....
آشنای زیبایم .......
تویی تمام حاصل احساسم!
بهترین تصمیم من!
زیبای غرورانگیزم!
تو را می بینم که بر گردِ من بال می سوزانی و من جز اشک برایت ندارم که
به پای ریزم!
می سوزم و دمی نمی سازم!
با زیباییت دنیا و آخرتم زیبا می بینم.
مست چشم توام و هوشیار از مهر تو.
زیبایی تو مرا غرق لذت می کند و می برد مرا تا اوج آسمان.......
از بلندای برج هم بالاتر! ... در اوج آسمان.
زیبای آشنایم تویی که مرا کامل می کنی در این تنهایی و باز به بلندای کمال
می رسانی...
یاد نیکی خلق توست که مرا می سازد به بلندای برج!
رایحه عطر دل افشانت سرمست همیشگی ام می سازد.
دیگر ندارم که بگویم از برایت جز همان اشک...
زیبای آشنایم لبریز نمی شوم از زیباییت!
هرگز!
همسرم!
سال نو مبارک!

سال نو آغاز شد!
و جنگی خانمان سوز فریاد بر آورد
و باز چشمهای نگران، خیس شدند.
بادهای وحشت موهای کودکان را مشوش کرد.
اشک داغ مادران و همسران بدرقه راه مردان شد.
باز هم جنگی در تدارک یورشی نابرابر و بی امان است.
امان از بی پناهان و آوارگان.....
الامان!
سالتان پیروز باد و مستدام.
دلیل ویرایش آب
هو الخالق العباس
شب تاسوعاست و شب عباس
و آبی را که او 1400 سال پیش ننوشید
امشب آسمان میگرید.
بارانی بهاری میبارد
و من در عجب این تناسب مانده ام.
تناسب آب و عباس را
به گمانم که عباس دلیل ویرایش آب بود.
و عباس بهانه آفرینش دریا.
بی گمان وجود عباس بود که رود را آفرید
و عباس بود که آب آور کاروان خورشید بود
بی گمان خدای من
بخاطر رفع تشنگی عباس
آب را در سرلوحه ی هستی
تحریر کرد
و آنرا دلیل زنده بودنمان قرار داد (آب را).
بی گمان اگر عباس سقای تشنه لب کربلا نبود
هیچ موجودی برای تقسیم آب
در این هستی ابراز وجود نمیکرد.
و این کره خاکی تنها یک سقای تشنه دارد
همان دلیل ویرایش آب........... عباس.
من زنده شدم.
هو حی
من آمده ام تا برای زیستن مقابله کنم با نفس.
من زاده شده ام برای زندگی ای زیبا. برای رسیدن به همه خواستن ها....
آرزوها را دور ریخته ام و خیال پردازی ها را رها کرده ام آمده ام که با زندگی دست آشتی دهم.
میخواهم از برای بودن بال بگشایم.
اما نه در آسمان آمال و خیالها بلکه در آسمان واقعیت ذهنم.
ذهن من از آن آرزو و خیال نیست بلکه از آن طبیعت و جهان است. آمده ام تا جهانی شوم.
من جهانی شدن را برای بار اول است که میخواهم تجربه کنم. تا کنون در همه خیالها و آرزوهایم بودم و چشم بر جهان بسته .
من اکنون چشم باز کرده ام و همه آرزوهایم را پشت سر نهاده ام تازه فهمیدم که آسمان آبیست و پرنده پرواز میداند. تازه دست در گریبان عشق انداخته ام. تازه فهمیدم که برای بودن تنها کافیست که باشی! تازه فهمیدم که زندگی آنی نیست که در آرزوها می آید. تازه فهمیدم که مردی که بالای برج است تنها شده است. انگار که تازه متولد شده ام.....
من دیگر آرزویی ندارم! من تنها میخواهم که زندگی کنم... به بهترین شکل موجود. بدون هیچ آرزو و خیالی و دوست داشتنی.
برای زندگی کردن تنها باید بخواهی که زنده شوی ..... که آرزو و خیال زنده شدن هیچ است.
من آموزش دیده ام برای زنده شدن... ذهنم را فعال کرده ام و جهان فعالتر از همیشه است.
شاید بگویی آموزشت ناقص است. که براستی اینگونه است! اما میروم به دنبال جهان دیدن.
میروم به دنبال خود آموزی. به دیده تمسخر به یک زنده نگاه نکن که تو خود مرده ای! و من امروز به مرگ خود واقف شدم و خواستم تا زنده شوم. به مرگ خود واقف شو تا زنده شوی.
میخواهم زنده شوم. این است تمام ذهن من:
------» زنده بودن «------
و اکنون من زنده ام چون ذهنم زنده است و همه ماهیت این جهان. چون طبیعت زنده است و خدا زنده است.
یا حیُ یا قیوم.
میخواستم خورشید را در پاکت بگذارم، باور کن...
بهانه ی شادی، امروز مرا برد به شفق سرخ خورشید.
و بودند همه کسانی که قلمشان جاری بود، فکر میکردند و مینوشتند.
100 تا آدم، 200 تا... 300 تا.... شاید هم 400 تا آدم.
بودند همه کسانی که میخواستند خورشید را در پاکت بگذارند...
اما در پاکتها جز پولهای پَست چیزی نگذاشتند.
راستی مگر خورشید خریدنیست؟ مگر میشود خورشید را خرید؟ چرا همه در پاکتهایشان جای خورشید پول گذاشتند؟
نمیدانم! شاید فکر کردند که خورشید خریدنست. یا شاید فکر کردند شادی، محبت، همدلی خریدنیست!
غمگینی آن همه کودکِ در ویترین غمگینم کرد. کاش این بچه ها را در ویترین نمیگذاشتند. دلم گرفت!
من نرفتم ببوسمشان! و یا حتی نوازشی....
دوست داشتم آن کودکِ تنها برایم یک ابر نقاشی کند. ولی.....
نمیدانم!
ایستادم نزدیکشان... دلم پر زد برای آن نقاشی ابر. اما تا آمدم دفترم را به دستش بسپارم 100 چشم و یا شاید 400 چشم گفتند: نه!
من ماندم و دفتر خالی ای که هیچگاه ابری بر روی کاغذهای سفید آن نقاشی نشد!
من ماندم و حسرت یک ابر.
اما بودند آدمهایی که بجای خریدن خورشید... مهربان بودند با آن بچه ها.
من تنها حسرت یک نوازش را داشتم بر سر کودکی بی نوازش
و اکنون من ماندم و دستی خالی از نوازش و حسرت یک ابر.
و باز هم اما بودند آدمهایی که دیدمشان.....
کاش کمی با خود رو راست تر بودم!
امروز به بهانه گذاشتن خورشید در پاکت، رفتم تا خورشید را با پول بخرم، نه با محبت....
در عوض بودند آدمهایی که....
16/11/81
منتظرم
من همچنان منتظرم و منتظری دیگر....
این اتاق را برای انتظار ساخته اند! و منتظر ماندن. هر آنکه در آن است منتظر است و هنگام خروج خدا کند که ارزش انتظارش در دستش باشد.
اینجا مثل دنیاست، همه می آیند و میروند. همه منتظرند.
منتظر ِ یک پدیده....
انتظار از سر بیکاری نیست!
هر چند آدمی در انتظارش بیکار باشد!!
انتظار آداب میخواهد
هر چند که منتظر ادبی را نباموخته باشد
انتظار ... نگاه میخواهد.
هر چند که منتظر چشمی برای دیدن دنیا نداشته باشد.
انتظار احساس میخواهد
کاش منتظران همه احساس مهر و مهرورزی داشته باشند
آنگاه انتظار شیرین است.

16/11/81 -- نوشته شده توسط منتظری در اتاق ِ انتظار!!
در قطار....
سر و صدای اطراف میخواهد از یاد تو بکاهد! اما نمیتواند
هیاهوی قطار... خنده های دوستان .... و حتی مناظر دونده ی روبروم و آن خانه گِلی و لبخند ملیح کودکان.
همه و همه میخواهند از یاد تو در ذهن من بکاهند. ولی هرگز نخواهند توانست.
همه ی مناظر میدوند، جز آن کوه.
روبرویم ایستاده : صبور؛ آرام.
گویی دشت در حال دویدن است و من و کوه در مقابل هم، ساکت اما پر از حرف.
کوه برایم حرفهایی دارد : صلابت؛ ایمان.
و من تنها شنونده ام! که برای کوه حرفی در چنته ندارم.
قطار مشتاقانه از جلوی خانه های گِلی میدود و دشت برایم پیام : گذشتن. میدهد. دشت بزرگ است و وسیع اما در گذر است مثل لحظه لحظه های من: وسیع اما رونده.
هیاهوی قطار آرام میگیرد......... وحشتی از دیر رسیدن در رگهایم میجوشد و غمی به نگاهم مینشیند.
روستای کوچک و فقیریست! در جوار تو !! ..... پس کرمت کو؟ « دل این خانه های گِلی را شاد کن ... آمین»
هوس پیاده شدن در نگاههایم است و سوار شدن به چرخ و فلک کوچک روستا؛ و وارد شدن به خانه های با صفای روستائیان و هم لقمه شدن و نشستن بر سر سفره ی مهرشان.
......
دلم هوای گریه کردن را دارد برای تو! دوستی آمد به دنبالم برای برگشتنم...
دلم تنهایی میخواست و اشک و یاد تو. چه کنم؟
نمه اشکی در چشمم جمع است اما جرات چکیدن ندارد!
یاریم کن. اشکم را روان.....
دلم میخواهد هیچکس نباشد. من باشم و تو باشی و اشکم.....
دلم گریه کردن را میخواهد برای تو!
23/11/81
خونه
زیبایی خونه در پاکیزگی
شرافت خونه در دوستی
سعادت خونه در خدا پرستی
ثروت خونه در شادی
حرارت خونه در عشق
است.
جلسه آخر
امروز آخرین جلسه کلاسهام بود....... دیگه تموم شد و رفت تا بعد از عید یا شاید هم تابستون.
توی این آخرین جلسه 2 تا رفتار از شاگردهام دیدم که تا حالا ندیده بودم.....
خدایا منو ببخش.......
العفو.........
جلسه آخر بود و طبق رسم و رسوم، امتحان پایان ترم. داشتم از مولود (یکی از شاگردام) سوال میپرسیدم. یکی دوتا سوال کردم که بلد نبود گفتم: خب بعدی....
یه دفعه مولود با لحن ملتمسانه ای گفت : «خانوم تو رو خدا رحم کنید..... من اون هفته امتحان داشتم.»
بچه ها گفتند آخی خانوم نگا چه التماسی میکنه و بهش خندیدند .......
یک دفعه صدای بغض مولود توی تمام رگهام پیچید......
-------------
در آخر جلسه هم برای اینکه یک مقدار نمره های بچه ها بیاد بالا گفتم یک سوال ارفاقی میپرسم. هر کسی که جواب داد ۳نمره ارفاقی علاوه بر نمره اش میگیره...
یکی از بچه ها (سمانه) که ۱۰۰ شده بود و احتیاجی به نمره ارفاقی نداشت به بچه های دیگه تقلب رسوند. از بدشانسیش اونقدر بد تقلب رسونده بود که بچه ها به جای نوشتن logo.sys به فارسی نوشته بودند داک سیسی- لوگا سیستم!! و ...
من هم عصبانی شدم و گفتم این ۳ نمره ارفاقی رو به هیچ کس نمیدم و از سمانه همون ۳نمره رو کم میکنم که اونم یاد بگیره که تقلب نرسونه!!!
هرچی بچه ها گفتند که خانوم از ما نمره کم کنید از سمانه نکنید من زیر بار نرفتم و نمره نهایی سمانه رو نوشتم ۹۷ یک دفعه سمانه زانو زد روی زمین و لباس منو گرفت و گفت : «خانوم تو رو خدا ... خانوم التماس میکنم .... »
اون بغض شکسته شده مولود و اون نگاه ملتمس سمانه و دستش که به لباسم بود..........
خدایا مرا چه میشود؟ چطور به اینجا رسیدم....... خدایا نکنه که با من قهری؟
همه نفسهایم انگار که برای خفه کردنم هجوم آوردند. چه میتوانم بنویسم؟
هیچ.................
نه! نه! نـــــــــــــــــــــــــــه!
میخواهم فریاد بزنم:
برای خودم متاسفم.......
برای پیدا کردن خود باید از غرور بی وزن هوا گذشت.
شما در حق من دعا کنید شاید بخشیده بشم...............
یکشنبه 4/12/1381
لحظه های من....
از لحظه لحظه های گذشته زندگیتون درس بگیرین
و برای لحظه لحظه های آینده زندگیتون معلم باشین.
لحظه لحظه های زندگی من مثل فرزندانم هستند.....
دوستشون دارم و بهشون احترام میذارم و وقتی از دست دادمشون به حال خودم تآسف میخورم که لیاقت نگهداری از اونها رو نداشتم.
سلام لحظه های من ........

در ضمن امیر قافله یک متن قشنگ گذاشته برین بخونین از دستتتون نره!


