خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

نوجوانی هم عالمی داشت...

چند وقتیه که دلم خیلی گرفته...

همه اش دلم زود به زود تنگ میشود. تنگ میشود و کلی دلش اشک می خواهد.آن وقت تا میاید اشکهایم سرازیر شود، بغض آیه را می بینم و اشکهایم را قورت می دهم.

باید اشک هام رو بذارم برای وقتهایی که تنهام...

که اون وقت ها هم هرگز نمی رسه...

دلم می خواد تنهایی برم قدم بزنم، زیر نور ماه...

بشینم روی یه صندلی زیر یه درخت بید مجنون و زل بزنم به ماه اونوقت مثل نوجوانی هام با ماه حرف بزنم ماه می دونه که اشک ها حرفهایی از دلند که به زبان آدم ها ترجمه نمی شوند. برای همین هی به من نمی گه گریه نکن.

چقدر دلم گیر است، چقدر دلم تنگ است برای نوجوانی هام...

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

در این جهانم

این روزها...

از همه ی جهان کم شده ام...

از مدرسه...

از دوستان ...

از رفقا...

از اینترنت ....

از روابط ....

اما

به جایی از جهان اضافه شده ام.

به فاطمه و آیه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام

* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.

یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:

"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"

یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"

همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.

***

وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم  با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.

***

شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.

***

توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.

به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.

مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.

از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.

همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.

اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....

پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.

آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.

عکس برداری و بخیه و این حرفها...

سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.

----------------------

چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90

   + یاس حسینیه - ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

هوالرازق

تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که  چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.

سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!

همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش  حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و  بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.

فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.

با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!

تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!

حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.

یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!

خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!

اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.

احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.

دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...

اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"

راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:

شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

 

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

دیوانگی

وقتی میگم مدرسه نمی رم همه آدم و عالم فکر می کنند که من بیکار نشستم تو خونه و دارم وظیفه ی اصلی زندگیم که رتق و فتق خونه ست رو انجام میدم!

اما باید به اطلاع برسانم که خیر! بنده تنها مدرسه نمی رم! تدریس خصوصی و مجله و شرکت سرجاشه!

درضمن این روزها درگیر اساسی هستم برای تهیه و چاپ یک سررسید و دفتر یادداشت، که با طرح های خودم صفحه بندی شده. انشالله آماده شد فروش آن لاین هم داره.

---------  جواب سوال بهار که خیلی دوست داشت بفهمه دیوونه ها می فهمند دارن دیوونه می شند یا نه!؟؟؟------

یه روزی یه دیونه ای رفت جلوی آینه و از خودش پرسید: هی دیوونه! تو خودت می دونی دیوونه ای؟
خودش جواب داد: هی دیوونه، خودت دیوونه ای من دیوونه نیستم.

نتیجه ی اخلاقی: دیوونه ها نمی فهمند دیوونه اند، ما از بس بقیه بهشون گفتن دیوونه فکر می کنند شاید دیوونه باشند.

نتیجه ی اخلاقی تر: دیونه ها وقتی دارن دیوونه میشند نمی فهمند که دارن دیوونه می شند، پس وقتی فهمیدی داری دیوونه می شی هنوز متاسفانه یا خوشبختانه  عاقلی.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

دلم برای مدرسه تنگ است، خیلی هم تنگ:

نه من نه هیچ کس دیگه ای فکر نمی کرد که یک روزی من، خانم حسینیه -که بچه ها اغلب بهم می گفتن "حسینی"،و من تاکید می کردم"حسینیه!"- دست از مدرسه بکشم.

از تصمیمم راضی و خوشحالم.اما حال عمومیم اینو نشون نمی ده، چون خیلی دلتنگ بچه ها و مدرسه می شم.روز پنج شنبه که رفته بودم وسایلم رو جمع کنم کلی با بچه ها دور همی گریه کردیم.

از سر دلتنگی بود نه ناراحتی!

برای همینم نذاشتن من برم با بچه ها خداحافظی کنم. تا شب هر وقت یادم می افتاد اشکهام مثل چک چک بارون می ریخت.

عصر هم مدیرمون زنگ زد یه دل سیر دیگه گریه کردم. از اینکه خداحافظی نکرده بودم دلم خیلی پر بود. دلم می خواست یه دعوای حسابی با یکی بکنم، اگر موبایلم رو جا نذاشته بودم خونه حتما این اتفاق می افتاد!!!!

برای تک تک بچه ها با اسم کوچیکشون نامه نوشتم. یه سری ورق داده بودم چاپ برای اینکه روشون نامه بنویسم دقیقا روزی بدستم رسید که گفتم دیگه مدرسه نمیام. تنها یادگاریم به بچه ها همون ورقه ها و نامه هاش بود.

ای وای یادم رفت به بچه های تئاتر کارت امتیاز بدم!!!! اون کارتها رو هم خودم طراحی و چاپ کرده بودم. تو مدرسه من همیشه دست به کارت بودم، تا بچه ها یه کاری می کردن یه کارت بهشون میدادم.

خیلی معلم پرورشی بودن خوبه! اگر معلم پرورشی می موندم میتونستم معلم خیلی خوبی بشم. البته یه سختی ها و اشکالاتی هم داشت اما من از پسش برمی اومدم.

شاید یه روزی باز رفتم و معلم شدم، اما حتما می رم یه مدرسه نزدیک خونمون، دوری راه تو این تهران مکافاته، عذاب شهر بزرگه که ما بر خودمون نازل کردیم.

دوست عزیز می گفت تو تصمیماتت خیلی عجیبه! اما من به هرچیزی که دل سپردم خدا اونو از من دور کرده.شاید بظاهر من خودم از مدرسه اومدم بیرون ولی در واقع این خداست که هدایت زندگی رو بدست داره و من این وسط "آیینه ی ممتحنم"

من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم، آئینه ی ممتحنم

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

وقتی در اوجی از خود فرود آی

سلام که نام مقدس خداوند است بر تو

سلام خداوند بر تو

 

 دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم

و آن کلاس مقدسم بود

که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.

دل بریدم از مدرسه...

دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را

اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم

و تو

هرگز نمی دانی این

دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است

به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

بخاطر بی مهری های همیشگی؟

گفتم

پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است

گفت

پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!

مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند

به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

خوشحالی یا ناراحت؟

گفتم

زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم

 

جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد

بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من

و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.

هرچند که بارها گفته ام

وقتی می میری که فراموش شوی

 

حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست

چه معلوم شاید پشیمان شدم

یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم

یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم

 

به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها

 خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

تئاتر روز عاشورا

چقدر محرم زود داره می گذره

بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....

چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.

یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.

یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.

حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.

من الله توفیق

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

خورشید

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...

خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...

آیا با شکل‌های مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض می‌شود؟

چرا؟

اضافه نوشت:

١- به سوال من جواب بدین.

٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.

٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!

۴- فاطمه داره کم کم باسواد می‌شه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...

۵-  محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.

۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...

٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمی‌شنوه؟

٩- خدا این روزها خیی شرمنده می‌کنه.

١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!

١١- دلم تنگ است.

١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.

١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو می‌گم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟

١۴- امروز برای یکی از بچه‌ها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:‌خانوم چه قصه‌هایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!

١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه می‌زدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...

١۶- چقدر فکر دختر بچه‌های ١۵- ١۶ ساله صافه...

١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.

   + یاس حسینیه - ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

فیلمی از داخل خانه خدا:

قبل از اینکه این نوشته رو بروز رسانی کنم یک لینک نظرم رو جلب کرد: "فیلمی از داخل خانه ی خدا" 

ماه ذی الحجه رسیده

ماه سپید خداوند که آدمها را بهشتی میکند و بدی‌ها را دست و پا بسته.اگر کسی می‌خواد توبه کنه این ماه خیلی ماه خوبیه. اگر کسی می‌خواد کار خوبی رو شروع کنه الان بهترین وقت برای تصمیم‌های بزرگه. ماه ذی الحجه سراسر پاکیه.

این ماه باید کارهای بزرگی برای خودم بکنم. یه مدتیه اصلا برای خودم نبودم. از خودم دور افتادم. همه‌اش تو فکر درس‌های فاطمه بودم.

نمیدونم چرا اینقدر حساس هستم روی فاطمه می‌خوام از همه بهترین باشه.همین باعث می‌شه بهش سخت بگیرم. دلم براش می‌سوزه فرصت اشتباه کردنو ازش می‌گیرم و خیلی مواظبشم. برای همین اشتباهاتش منو زود عصبانی می‌کنه چون سنگ تموم می‌زارم براش انتظار اشتباه کردنو ازش ندارم.

تصمیم گرفتم کمی بی‌خیال این همه حساسیتم بشم. بذارم فاطمه هم مثل همه بچه‌ها اشتباه کنه. نمی‌دونم این بارچندمه که این تصمیم رو گرفتم اما دفعه‌های قبل موفق نشدم. فقط به‌خاطر نگاه دیگران!

خسته شدم از این همه نگاه که روی من و فاطمه هست.

توی این ماه سفید از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم خودم رو کنترل کنم. خط تحملم بره بالا و از اشتباه‌های عمدی و غیر عمدی فاطمه چشم بپوشم. این ماه ماه تصمیم‌های بزرگه. ماه قربانی کردن نفس در مقابل خدا. ماه سنگ زدن به شیطان درونی خود. ماه سعی در خوبی‌هاست. ماه طواف دل است دور خانه‌ی خدا، که خانه‌ی خدا اندرون دل آدم‌هاست.

 

   + یاس حسینیه - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩

ماه مدرسه

مهر داره میاد مثل هزاران مهر و مهربونی که آمده اند و نرفته اند. همیشه موقع مدرسه ها که میشه دل‌شوره دارم. یک دفعه دلم هری می‌ریزه پایین وقتی یاد بچه‌ها و مدرسه و کلاس مقدسم می‌افتم.

امسال اما با همیشه فرق داره! آخه فاطمه هم می‌ره کلاس اول.

چهارشنبه جشن شکوفه‌ها داره. هنوز مانتو و کیفش آماده نیست. خیاط مدرسه گفته از بس فاطمه کوچیکه نمیتونه اندازه قدش مانتو بدوزه و من باید خودم اینکارو بکنم.

امسال هم معلم پرورشی میشم (نیمه وقت) یعنی همه باهم برای شکوفایی مدرسه معلم پرورشی میشیم!!! خلاصه اینکه سرم حسابی شلوغه و تو دلم حسابی رختشورخونه راه افتاده.

دلم برای مدرسه تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

خدایا پرستوی توام

عید بخشودگی، عید فطر گوارای وجودتان

چه زود گذشت روزهای رجب و شعبان و رمضان.روزهای مغفرت گذشت و نوبت ترک گناه رسیده. اگر بازهم گناه کردیم باز رجبی هست و شعبانی و رمضان دیگری در راه است...

اما آیا ما هم رمضان بعدی را درک خواهیم کرد؟

-----------------------------***٠***----------------------------

باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم

تابستان هم تمام شد. فصل فراغت من بود از کارم.تابستان امسال گرم بود. نه گرمای هوا که گرما گرم زندگی گرمم کرده بود. همیشه اتفاقهای مهمی در تابستان برای من می‌افتد و این تابستان موسم بازگشت بود. بازگشتی شبیه به بازگشت پرستوها.

پرستوها از خانه‌شان کوچ میکنند و بعد از سفری طولانی بازمی‌گردند به خانه‌شان. تابستان هشت سال پیش پرستوی من کوچ کرده بود و بعد از هشت زمستان در هشتمین بهار بازگشت و تابستان وعده‌گاه دیدار ما شد.

الهه که رفت فکر می‌کردم جان مرا هم می‌برد. اما با رفتن او من بزرگ شدم و بزرگتر، رشد کردم و بار گرفتم از زندگی. درخت شدم. درختی تنومند. شاخه‌هایم مامن امن پرنده‌ها شد و سایه‌سارم آرامش خاطر مسافران، من معلم شدم. یک معلم ساده، معلم ساده‌ای که هیچ نقطه نداشت. دریافتم که رفتن کلاس بزرگ شدن است، کلاس صبر کردن که....

.... الله مع‌الصابرین

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

لعیا

سلام نام خداوند است. نام مقدس خداوند.

سلام  خدا بر تو

سلام لعیا

6 سالیست که از تو خبری نیست

هرچند قبل از آن هم از تو بی خبر بودم. نمی‌دانم کجای زمین و زمان من و تو بهم گره خوردیم که نه دور شدنمان از هم دست خودمان است و نه نزدیک شدنمان به هم. انگار افتاده ایم داخل یک توپ و این توپ زیر پای دخترک بی‌طاقتیست که مدام آن‌را به این ‌طرف و آن‌‌طرف پرتاب میکند.

حالا که نه از تو خبری هست نه از من،، این بی خبری آرامش خوبیست.وقتی به‌بی‌نمت نمیدانم باید دوستت داشته باشم یا از تو فراری شوم...باید نامت را بر زبان برانم یا فراموشت کنم؟

واقعیت این است که منتظر آمدنت نیستم.اما اگر از گرد بیابان رسیدی، جلوی آمدنت را نمی‌گیرم و تو را مخفی نمی کنم.

چه آشناییت  غریبی داریم و چه زندگی دوری و چه نقطه اشتراک نزدیکی! کاش می‌شناختمت...

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

دل نوشت شعبان ماه خوب توست:

اعیاد شعبانیه شده و دلم چراغان... به امید اینکه پا بذاری تو دل من.

دلم مناجات شعبانیه می‌خواد. دلم می‌خواد روبروی در خونه‌ت بشینم و داد بزنم... من به سوی تو گریخته‌ام.....

حالا گیر کرده‌ام اینجا. وسط شهر بزرگ بی قانون و مدام دلم مثل آونگ ساعت‌های قدیمی این ور و اون ور می‌شه، پشت چراغ قرمز می‌مونه و گاهی بی اجازه رد می‌شه.

مدام دلم چراغ‌های سبز رو دنبال می‌کنه اما گاهی ازشون جا می‌مونه.

ای خدا...

توی این شهر بزرگ دل من تنها به گریختن خوشه... گریختن از این شهر و آدم‌هاش. گریختن از خیابانها‌ی بی نشان و تنها بلندترین خیابان این شهر است که من را به تو می‌رسونه.

همان خیابان بلند که از مسافر پنج‌شنبه‌هایم شروع می‌شه و به ایستگاه قطار ختم میشه. یک روز از همین خیابان که ساکنش هستم به ایستگاه قطار می‌روم و از شهر بزرگ می‌گریزم.

تصویر را با اندازه بزرگتر ببینید

----------------------

دل نوشت:‌دلم برای امام‌زاده صالح تنگ شده. من را یاد برادرش و جمکران می‌اندازد.

دل نوشت بعد: مشهد یادتون کردم.

دل نوشت آخر: دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ

تصویر نوشت:  روزیم نشد زیارت عاشورا رو برای تولدشون تموم کنم. این پوستر رو هم دیر آپلود کردم. انشالله مقبول افتد. با تشکر از مسافر کربلا. هزینه دانلود تصویر هم

یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان.

   + یاس حسینیه - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

فالِ من

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند.

 

9 صبح پس فردا برای سی‌اُمین بار قرعه فال به نام من ِ دیوانه در میاد.

این دیوانگی و شیدایی که آسمان تحملش نکرد و انسان متحمل شد. دلیل انسانیت است.

و عشق در چهره آدم متجلی شد.

 

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

اردی‌بهشت

ماه دوست‌داشتنی اردی‌بهشتم سلام

به خاطر بهشتت دوستت دارم و به خاطر بهشتم.

اما روزهایی از تو گُـر می‌گیرم... مثل آفتاب کویر در اردی‌بهشت.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

قربة الی الله

اول هر کار بگو

"قربة الی الله"

اگه جرات کردی انجامش بده.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

اندکی صبر...

اندک اندک جمع مستان می‌رسید

----------------------

دلمو گره زدم به پنجره‌ات دارم میام.

وقتی یهو دعوت می‌شی به جایی که همیشه دوست داری بری خیلی دلچسبه.

--------------------------

این روزها تو مود اینترنت نیستم.

-------------------------

از دست دعواهای این دوتا حوصله‌ام سر رفته! معلوم نیست می‌خوان با هم زندگی کنن یا نه!

------------------------

امسال دوباره بعد از ۵ سال با مدرسه می‌رم اردو مشهد.

-----------------------

بالاخره فهمید من قابلیت‌های زیادی دارم!

----------------------

قراره کلاس نقد و نویسندگی برای بچه‌های سوم انسانی بذارم. آخه به کامپیوتر علاقه ندارن.

---------------------

عید داره میاد. هنوز آماده نیستم.

--------------------

وصف حالی بی حال!

   + یاس حسینیه - ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

برای یک داستان بی جواب

همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.

سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.

--------------

نمی دونم قصه‌ی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمی‌دونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بی‌خبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.

برای آمرزش روحش صلوات.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

یا رومی روم یا زنگی زنگ.

خداوندا، خدایا

کمکم کن عمری با عزت داشته باشم و عاقبت به خیر از این دنیا برم. نه چون مردانی که می بی نم عمری با عزت زیستند و یه شبه آتش به اعمالشان زده و دنیا بین شده اند و آخرت خود را به فراموشی سپردند.

مردی را می شناختم که آبادگر روستاها بود، حالا ویرانگر اندیشه شده.

مردی را می شناختم که گاهی حرفهای گنده می زد، حالا منکر امامان شده.

مردی را می شناختم که لباس دین داشت و حالا لباس نفاق پوشیده...

مردان هفت رنگ کم نیستند،مردانی که رنگ کرده اند خود را هم.

خداوندا کمکم کن من بی رنگ باشم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

محرم آمد

نقطه‌ی عطف همبستگی ملت ما محرم است.

قبلترها محرم ماه سوگ بود، از ابتدای آن تا انتهایش، فرقی نمی کرد عید نوروز باشد یا  هر مناسبت دیگری. همین که محرم می‌رسید کوی و برزن سیاه پوش می شد و ماتم گرفته، پایین و بالای شهر هم نداشت. تلوزیون و رادیو هم آهنگ شاد نداشت.
پرچم امام حسین هم یک رنگ بود، آدمهای زیرش هم یک رنگ بودند. فرقی نمی‌کرد از کدام جناح سیاسی و کدام طبقه اجتماع بودند؛ وقتی می‌آمدند زیر بیرق امام حسین همه یک رنگ و یک صدا زمزمه می کردند:‌حسین(ع) و حسین(ع) و حسین(ع).‌
نمی‌دانم آدمها عوض شده‌اند یا امام حسین؟

۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک رنگ و یک دل است.
۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک شعار می‌دهد.
و ۱۴۰۰ سال است که همه عاشقان امام حسین فقط زیر پرچم امام حسین جمع می‌شوند نه پرچم دیگری.

سال‌هاست که این هیئت‌ها و تکیه‌ها و مراسم‌های سوگواری در ماه محرم است که ما مردم را با هر گرایش سیاسی و هر طبقه‌ی اجتماعی، زیر یک پرچم جمع کرده است، و اگر من و تو این پرچم را پاره کنیم و هر کداممان زیر پرچم خودمان سینه بزنیم، پس وای بر ما...

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

عید قربان مبارک.

درست روز بعد از عید قربان پارسال بود که برای اول ذی الحجه امسال برنامه ریزی کردم. نه که یادم بره. مدام با خودم تکرارش کردم و آرزوش کردم برای خودم.

حالا آروزی یک ساله‌ام همچین بار نگرفت. انشالله فردا تو عرفه بار بگیره.

خداوند نمی زاره امید بنده هاش نا امید بشه. هر وقت موقعیتی از دست بره و حسرتش رو بخوری موقعیت بهتری پیش میاد. انشالله که این بار حسرت نخورم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸

ما تحمل ِ, تحمل آدمها رو نداریم!

 

یه ٣ هفته ای هست که مریض شدم و هنوز که هنوزه خوب نشدم. یعنی مریضیم در کل خوب شده، اما سرفه هام به خاطر آلودگی هوا هنوز ادامه داره.

گاهی اونقدر سرفه می کنم که حالم بد می شه و دنیا تیره و تار.

چند روز پیش تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم سرفه ام گرفت، از اون سرفه ها! بند نمی یومد که... یه پیرمردی نشسته بود همون حوالی، گفت: "زهر مار" با هر زور و سختی که بود زهر مار نوش جان کردم و سرفه هام رو قورت دادم.

اطرافیانم از سرفه هام خسته شدند.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

پول در آوردن به شیوه ی 2009

امروز فاطمه گیر داده بود که فلان چیزو می خواد! منم داشتم بلند بلند با خدا اختلاط می کردم گفتم خدایا یه پولی چیزی از آسمون نازل کن!!

فاطمه گفت: مامان بگم از کجا پول در بیاری؟

گفتم: بگو عزیز جون.

گفت: نزدیک مهد کودک من یه چیزی هست، همه می رن از توش پول در میارن! خوب تو هم برو از توش پول در بیار!

گفتم: جلل خالق اینجا که تو می گی کجاست؟

گفت: نزدیک مهد کودکم! همونجایی که همیشه از توش پول در میاری ها!!!

یه کم فکر کردم دیدم بچه راست می گه یه عابر بانک نزدیک مهد کودکشه که از توش می شه پول در آورد!!!!


فرهنگ لغاتِ یاس دخترون:

-فاطمه:    مُرمُرمُرغ--> تخم مرغ

                لیلی --> خیلی

                اُنتُرو --> کنترل

                آلا --> کانال!

                امام رضا --> مسجد

آیه :         آ لا دِ --> I love you

               تا تا نی نای نای --> تاب تاب عباسی

               آ اِ --> آیه

               اَ آ --> زهرا

               دَ س ِ س ِ --> دوستت دارم

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

دخترا روزتون مبارک

امروز روز دختر است. تولد حضرت فاطمه ی معصومه (صلوات الله علیه) بر همه دخترا و دختردارها مبارک!        ---همین روزها داداشم رفت که مجاور حضرت معصومه بشه---

امروز مدرسه جشنه و من و دخترام هم دعوتیم! مدرسه امسال در زمینه های گشت و گذار و جشن و مراسم خیلی فعاله. یک هفته در میون کوهنوردی. هر مناسبت یه برنامه خوب و خلاصه رسیدگی به اوضاع پرورشی و تربیتی بچه ها.

اسم وزارت خونه مربوط به ما معلم ها وزارت آموزش و پرورشه، اما همه مدرسه رو مرکز آموزشی می دونند و خیلی خیلی به ندرت پیش میاد که به قسمت پرورش بچه ها توجه درست و حسابی بشه. اما مدرسه امسالم تو این زمینه فعالیت های خوبی داره.

همیشه از اینکه به قسمت پرورش بچه ها توجه نمی شه رنج بردم، اصولا از اون دسته از معلم هایی هستم که اخلاق بچه ها برام مهمتر از درس و مشقشونه و همیشه هم سرکلاس می گم که وجود ما در کنار همدیگه فرصتی برای یاد گرفتن اخلاقه.

بین شاگردام گاه گاهی یکی پیدا می شه که در نگاه اول احساس می کنم که خیلی دوستش دارم و انگار اومدنم به اینجای دنیا دلیل بزرگی مثل اون شاگرد بوده.

امسال هم یک شاگرد خوب پیدا کردم! نه که بقیه بچه ها اونطور برام دلکش نیستند. اما وجود اون دختر برام دلگرمیه. دلگرمیه بزرگی که هیچ وقت منو از معلمی کردن خسته نمی کنه. هنوز شاگرهایی دارم که بعد از گذشت سالها باهاشون ارتباط دارم و خیلی هاشون نمی دونند که این عشق من به اونها تا چه اندازه بزرگه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.

غیر از خدا هیچکی نبود.

قصه همینه! همین:

                          غیر از خدا هیچکی نبود.

نه من نه تو نه اون... همه هیچ.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

هوای گریه با من

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره

یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون نیشخند

دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)

یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.

باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو  خوب باش تا همه خوب باشند...

ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،

جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش

های آن

ما را می رساند به یک پل.

پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند

و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،

چه حظی می برم از تماشای آن

دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم

و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

الهم عجل لولیک الفرج

نیمه شعبان ٧-۶ سال پیش بود که برای اولین بار جمعی از دوستان وبلاگی رو دیدیم. همان موقع ها که یوسف کمرش شکسته بود و بعد از ١ ماه استراحت مطلق تازه برای اولین بارها راه می رفت...

چه جمع خوبی شکل گرفت و چه دوستی های خوبتری.... حالا سالها می گذرد و همه ی آن بچه های وبلاگی که آخر هفته ها می آمدند "خونه یاس و یوسف" برای خودشان خانه و زندگی ساخته اند و سرشان رفته توی کار و زندگی شان.

دوستی هایی  که شکل گرفت هنوز که هنوز هست ادامه دارد و گاه گاهی همکاری و گاه گاهی مهمانی دادن های کوچک و ساده مانده است.

اغراق نمی کنم که بهترین درس های زندگی ام را از آدم های مجازی که بعدتر برایم واقعی شدند یاد گرفتم. و بهترین دوستانم کسانی هستند که با نوشته ها و درونیاتم با من دوست شدند. حالا دوباره نیمه شعبان شده.....

نیمه شعبان مبارک!! با همه ی آدم های خوب و همه ی آدم های ناب که گاه گاهی مجازی اند و گاه گاهی واقعی... این نیمه شعبان واقعی مبارک.

   + یاس حسینیه - ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

مرداد ماه خوب من است

یوسف ، یوسف .... یاس

یوسف ، یوسف .... یاس

به گوشی؟ دیده بان من، آسودگی خیال من.

زندگی مینوییمان هر سال روشن تر از پارینه می شود و من نمی دانم این همه لطف خداوندی را چطور تاب بیاورم.

برج نشین دلِ من، باز مرداد ماه  رسید. مردادِ سخت و شیرین. مردادِ تلخ و شادی آور.

-مرداد ماهِ ماست، ماه رسیدن ها و از دست دادن ها.... در همین ماه گرم زندگی ما گرمایش شروع شد... ده سال پیش بود یا یازده سال پیش؟ چه شیرین گذشت...

یادت هست مرداد آن سالِ سخت که سرمایه زندگی مان رفت؟ یادت هست بریده بودیم از آدمها؟ اما همان سال سخت درست در همان مرداد ماه خداوند فاطمه ی ما را متولد کرد نقطه ثقل زندگی مینوییمان را.

یوسفِ من.. چه رازیست در گرما گرم این مرداد؟ هر سال مرداد که می رسد فکر می کنم به روزهای سختِ من و تو. روزهایی که خداوند برای ما آسایشی در آن قرار داده بود و ما ندیده بودیمش و چه کم صبر بودیم.... درست 2 سال بعد در همان مرداد جواب سختی هایمان را گرفتیم.

هر سال مرداد که می شود دلم گرم و گرم می شود ... دل گرم می شوم به داشتن تو و به داشتن فاطمه و آیه.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

کلاس مقدس من تمامی ندارد

ماه پر برکت شعبان مبارک

دیروز خیلی روز خوبی برای من بود . با دعای خیر دوستان یک عیدی خوب از امام حسین گرفتم. یک مدرسه خوب مذهبی منو دعوت به کار کرد. خیلی برای خانوم مدیرش احترام قائلم. خیلی متین بود و واقعا معلوم بود از اون مدیرهای دلسوزه که بچه ها باید قدرش رو بدونن.

-این 10 روز که معلم نبودم خیلی بهم سخت گذشت.-

 

راستی در مورد روز بهزیستی می خواستم بنویسم که عقب افتاد. روز بهزیستی تو مرکز ایزوله بودم از یکی از کارخونه های ماشین سازی اومده بودن برای بچه ها جشن برپا کرده بود. 3-4 تا آقا و 1 خانوم، همه هیچ کاره بودند جز نوازنده که ارگ می زد و می خوند و آخر برنامه دیگه صداش در نمی یومد و آقای عکاس که هی عکس پشت عکس از بچه ها می گرفت. بقیه با نگاهی خشک به بچه ها و شادی ظاهریشون چشم دوخته بودند.

به یوسف پیشنهاد کرده بودم بیاد از این بچه ها فیلم بسازه اما وقتی جشن دردناک روز بهزیستی رو دیدم پشیمون شدم.

شادی بچه ها فقط خلاصه بود در ضرباهنگ تند و تکانهای بی اراده ی دست ها و خنده های بی دلیل. همین.

یک مسابقه هم برگزار شد اما مسئولین بهزیستی اجازه ندادند که هدیه به بچه ها داده بشه و جای جایزه به بچه ها آب میوه دادند. جایزه ها زو گذاشتن برای فروشگاه خیریه و پولش به جیب کی بره خدا می دونه.

خیلی دلم گرفت از این کار!

تنها نقط دلگرم کننده جشن سرود زیبای بچه های بهزیستی بود. ادارات برای اینکه در رزومه کاریشون کارهای خیر خواهانه داشته باشند. گاهی دست به همچین کارهایی می زنند.

راستی از آقای عکاس خواستم از من با بچه ها عکس بگیره! چون اونجا اجازه نمی دن که از بچه ها عکس بگیریم اگه بشه عکس بچه ها رو می ذارم تو وبلاگم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

معلمی شغل نیست، عشقه

دلم می خواد بگم سلام!

از اینکه این همه با من همدردی کردید ممنونم! یه جورایی خیلی احتیاج داشتم که یکی بهم بگه بی خیال! دنیای معلمی توی یه مدرسه خلاصه نمیشه. عالم مدرسه خداست و همه آدمها معلم اخلاق همدیگه اند، مواظب باش دیگران چی از تو یاد می گیرند.

امروز رفتم یه مدرسه جدید، نظرشون مثبت بود فردا هم یکجای دیگه قرار دارم! اگه خدا بخواد بازم معلم می مونم، و این آرزوی منه. اگر هم جور نشد کارم رو تو بهزیستی ادامه می دم، بالاخره خدا منو بیکار نمی زاره. البته با دو تا بچه مثل فاطمه و آیه مگه می شه بیکار موند!؟!!!!

همیشه هر چیزی که یاد می گیرم عهد می کنم به یک نفر یادش بدم تا خمس علمم رو پرداخت کرده باشم حالا هم یه درس جدید گرفتم:

آدم کارگر خدا باشه خیلی بهتره تا رئیس مردم باشه.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه،که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

برای پیر جبهه، حاج علی اکبر نوری (بابا نوری)

سلام پیر ِ دل نوازم

دلم گرفته... یاد تو افتاده ام.

اون روزها که تو آستین هاتو بالا می زدی و وضو می گرفتی رو خوب یادم میاد. اون کاسه سبز رنگ رو که توش آبگوشت می خوردی رو یادمه. پتو غنیمتیتو هم یادمه!

یادمه همیشه تو حیاط وضو می گرفتی... کنار اون حوض گوشه حیاط.... درخت انجیری رو که کاشته بودیوقتی می خواستن خونه رو بسازن بریدن... بوته یاس گوشه حیاط رو هم.

امشب یاد تو افتادم، دلم برات می طپه. یاد تو می افتم که جزو کهنسال ترین شهدای جبهه بودی، تو با اون سن و سال رفتی جنگیدی تا من که کودکی چند ساله بودم در آرامش بزرگ بشم. تو نجنگیدی که من پولدار بشم و یا خوشی بزنه زیر دلم و بشینم تو خونه خودم زیر کولر، و مردم رو بکشونم تو خیابون.

تو اون وفتها هم توی انقلاب بودی. همون موقع ها که چادر از سر مامان بزرگ کشیده بودند، چه غیرتی شده بودی؟! یادته؟ حالا باید روسری نازک و پـِر پــِری رو به زور رو سر بعضی دخترا نگه داشت. حالا میان تو آلمان مهد تمدن جلو چشم قاضی و پلیس، زن آبستنی رو به خاطر حجاب می کشن. میان تو خیابون ولی عصر (عج) روسری هاشون رو در میارن و می گن می خوایم به خاطر این انقلاب کنیم؟؟؟

بابانوری، تو چرا انقلاب کردی و اینا چرا؟

تو سواد نداشتی، اما قرآن خوندن رو نواب صفوی توی زندان یادت داده بود. تو ماشین آخرین سیستم نداشتی اما سوزن بان راه آهن بودی. تو خونه آن چنانی بالای شهر نداشتی اما خونه کوچیکت مأمن همه ی کسایی بود که میشناختنت.

بابابزرگم، تو انقلاب کردی چون از خوار بودن خسته شده بودی. از ارباب و رعیت بودن و از بی عدالتی.... جنگیدی تا هیچ غریبه دیگه ای جرأت نکنه به مملکت ما چپ نگاه کنه.تو رهبری داشتی که جهان را تکون داد و از خواب غفلت بیدار کرد. تو انگیزه ای داشتی که به خاطرش هم تو عربستان از صیهونیست ها کتک خوردی، هم از ساواکی ها و هم از بعثی ها. اما هیچ وقت ندیدم که شکوه ای کنی یا شکایتی. حتی وقتی ساواکیا کف پاهاتو سوزوندن یا صیهونیست ها دنده هاتو شکستند.

توی اون نمازهایی که می خونی ما رو دعا کن. شهید محراب، تو محراب که وایمیستی رهبرم رو دعا کن. رهبر همه ی مسلمین جهان رو. دلم خیلی تنگ توست و همه اش به خاطر این نوای دل نشینه. من به خون حقی که برای این انقلاب ریخته شده ایمان دارم، ایمان دارم حق پیروز است و باطل شکست می خورد.

----

پی نوشت: تو سرچ پیداش کردم.

   + یاس حسینیه - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

چشم قربونی

خالم اسباب کشی کرده بود و من و خواهرم رفته بودیم کمکش تا وسایلشو بچینه. از نکته ها و حرفها و حدیث های که ممکنه وقتی ۵ تا بچه ١ تا ١٠ ساله با هم دیگه داشته باشن کلافهفاکتور میگیرم و می رم سر اصل مطلب یعنی چشم قربونی*هیپنوتیزم.

  *چشم قربونی: در زمانها گذشته و یا شاید هم حال!بعضی از مردم  وقتی گوسفندی رو قربونی می کنند چشم هاشو نگه می دارن و خشک می کنن بعد دورش پارچه های قشنگ می پی چن و از لباس بچه هاشون آویزون می کنن تا چشم نخورن! سبز

حالا داشته باشید یه چشم قربونی که مال پسر خالم بود. البته پسر خالم الان ٣۶-٣۵ سالشه. فکرشو بکنین اون پارچه قشنگ بعد از این همه عمر باید چه شکلی شده باشه.سبز اولین باری که بنده با پدیده چشم قربونی آشنا شدم پارسال خونه خاله بود. همه فامیل جمع بودن و من مثل یک مادمازل مژهنشسته بودم که خاله خانوم گفت : "بیا اینو بگیر ببند به آیه(دختر کوچیکم)" منم دیدم یه چیز گرد و سیاه دستشه گرفتم ازش و گفتم: "این چیه؟" فرمودند: "چشم قربونی." گفتم :"یعنی چی؟" باز فرمودند: "چشم گوسف....نده" هنوز حرف خالم تموم نشده بود که مادمازل قصه انگار سوسک دیده یک جیغ بنفش کشید و یک متر پرید هوا! و چشم قربونی رو پرت کردم وسط مهمونا، بعدشم که نگاه های چپ چپ و خنده های دیگران.دلقک

٣شنبه خونه خاله داشتم نوشت افزارها رو مرتب می کردم. خاله هم جلوی من نشسته بود و وسایل رو میذاشت تو کشو. دیدم یه خمیر بازی چرک و کثیف افتاده تو وسایل برش داشتم که بندازم دور که چشمتون روز بد نبینه!!! دیده چشم قربونیه!آخ شروع کردم به جیغ کشیدن! اونم چه جیغ هایی! خالم هم که فکر کرده بود من مارمولکی عقربی چیزی دیدم شروع کرد به دویدن و جیغ زدن! من وسط جیغام گفتم چشم قربونی!!!!! چشم قربونی!!!! شیطاناسترس

ریحانه (خواهرم) از اون ور خونه اومده بود و دستش رو گذاشته بود رو دلش و می خندید و می گفت:"هر بار که این چشم قربونی رو خاله در میاره تو باید یه دستی بهش بزنی" خندهمنم دویدم رفتم دستمو شستم. مامان گلی که گوشاش سنگینه تو اتاق بود فکر کرده بود که جونوری چیزی دیدیم. چادرش رو مچاله کرد تو دستش و گفت الان می برم بیرون می تکونمش! نترسین جونور که ترس نداره!گاوچران

گفتم مامان گلی چشم قربونی بود! ولی مگه می فهمید؟ با خاله جون بالاخره فهموندیم به مامان گلی که جونور نبوده . مامان گلی هم چادرش رو بی خیال شد و اومد نشست و به خالم گفت: "تو چشم قربونی داری؟" گفت آره . مامان گلی گفت: "خب چرا دنبال سر بچه ها نمی کنی؟‌بده آیه!!!"خنده

دیگه جیغ هام تبدیل شده بود به خنده! انگار که مامان گلی ندیده بود من چقدر از چشم قربونی می ترسم! نگرانکلافهریحانه گفت:‌"خاله، چشم قربونی مال خودته؟" مامان گلی جواب داده:‌"نه چشم گوسفنده!" اینجا بود که ما از خنده دیگه ترکیده بودیم!! قهقههقهقههقهقهه

   + یاس حسینیه - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

حق

چه روزهای سختی گذشت و چه روزهای سخت تری در پیش است.

هر کسی در هر گوشه ای دم میزند که حق با من است. من حق می گویم و دیگران ناحق.

یادم می آید که یک بار عزیزی می گفت: "حواست باشد لقمه شبهه ناک و یا خدای ناکرده حرام سر سفره ات نرود! چون آن وقت است که خط بین حق و باطل را گم می کنی! فکر می کنی حق با توست در حالی که به سمت باطل می روی، و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمک کند، چون گوشهایت بروی حق بسته می شود و چشمانت کور و نمی بی نی و نمی شنوی حق چه می گوید و کجا را نشان می دهد. آن وقت است که راه می افتی دنبال خودت! و هیچ کس را جز خودت بر حق نمی دانی."

شنیده ام که برترین مخلوق خدا می گفته :"حق با علیست و علی(ع) با حق است."

چشمهایم را بروی آدمها و حق هایشان می بندم، دلم می خواهد وقتی چشم باز می کنم شریعت را به بی نم که راه علی(ع) را نشانم دهد.

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

مرهم دستهایت را می خواهم


مرهم دستهایت را می خواهم magnify
سلام فاطمه
این روزها آنقدر در لابلای زمانه گم شده ام که نا پیدا
و هیچ کس نیست که مرا پیدا کند، جز تو
تو کجای جهان به نظاره اطلسی های بهار نشسته ای؟
تو کجای جهان مدهوش آواز قناری ها شده ای؟
تو کجای بودن ها نبود شده ای؟
دلم برای تو تنگ است، انگار سالهاست که تو را ندیده ام
سالهاست که نبوسیده امت
و سالهاست که تو را در آغوش نفشرده ام
فاطمه، فاطمه ی من
این روزهای سخت مرا دریاب، مگذار قالب تهی کنم از خویشتن خویش
فاطمه.... فاطمه ی من
من سالهاست که با عطر وجود تو دل خوشی هایم گوش فلک را کر کرده است
حالا این عطر ماندنی ات را از من دریخ نکن
فاطمه، من در انتظار دستهای مهربان تو،سالهاست که چشمهایم را بر روی خود بسته ام
دستهای نوازشت را پشت پلکهای خسته ام بگذار، دست های تو از هر گلابی مرهم تر است

   + یاس حسینیه - ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

تو هیچ می دانی ایزوله یعنی چه؟

یادت هست روزهای ماه رمضان رفته بودم به آخر دنیا؟

جایی که بچه های ایزوله را نگهداری می کردند؟

جایی از جاهای دنیا هست که آدم هایی که آدمها امیدی بهشون ندارند را می فرستند آنجا. آنجا آخر دنیاست. انگار دقیقا در همان نقطه، دنیا کوچک و کوچک شده تا به اندازه ی یک اجتماع کوچک از آدمها در آمده

آدمهایی که از دنیا قیچی شده اند و انگار در یک جزیره در وسط مثلت برمودا زنده گی می کنند. جایی که هیچ بنی بشری نمی داند آنجا کجاست.

یک بار آن هم تنها چند دقیقه بیشتر به آن دنیای ایزوله ی آدم ها وارد نشدم. اما هرگز آن تصاویر مبهم و دل پر پر کن را از یاد نبردم. آذر (همان که همه دوستش دارند) هر هفته به آنجا می رود و با بچه های گنگ کار می کند.

تصویر تزئینی است.

حالا که مدرسه تمام شده و دیگر کلاسی ندارم. می خواهم با آذر بروم و آدمهایی که به قول ما اینترنتی ها از دنیا ایگنور شده اند را در لیستم اد کنم.

در اد لیست من علاوه بر فاطمه هایم (شاگردانم) کسان دیگری هم هستند که هیچ وقت از آنها حرف نزدم. اگر توانستم گاهی اد لیستم را برای شما رو می کنم!!!! آدمهایی در این دنیا زنده گی می کنند که تنها با یک لبخند جان می گیرند و تنها با یک اخم جان می بازند.

در نگاه هایمان تجدید نظر کنیم.

   + یاس حسینیه - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

بیست

هر سال نو آغاز یک زندگی نوست، یک روز نو.

هر سال ٢٠ روز که از بهار می گذشت من و یوسف به هم نمره ٢٠ می دادیم.

از پارسال ٢٠ روز که از بهار می گذره

خدا به ما نمره ٢٠ می دهد.

امسال ٢٠ام آیه ١ سالش تموم می شه.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸

ببخش تا عزت یابی

بخشیدن دیگران خیلی آسونه، فقط باید چشماتو ببندی و همه چیز رو فراموش کنی. به همین راحتی....

پس چرا ما همدیگه رو نمی بخشیم و مدام اشتباهات دیگران رو به رخشون می کشیم؟

برای بهتر زندگی کردن بهتره گاهی چشمامون رو روی اشتباهات همدیگه ببندیم.

شجاع ترین آدم عالم (امام حسین)می فرمایند: "شجاع ترین شما کسی است که عذر دیگران را می پذیرد."

حالا ما هر عذری که برامون میارن اول فکر می کنیم راست میگه یا دروغ،‌بعد تصمیم می گیریم ببخشیم یا نه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

فاطمه

یوسف یوسف ............ یاس

یوسف یوسف ............ یاس

 

 

سلام همسرم، سایه ی آسودگی خیالم

                                             سلام

یوسف به گوشی......... به پیام من؟

                    به گوشی، جانِ من؟

      باز من و تو، با هم

             از برج مینوی تو، از خانه ی من

                       یک وجب دیگر از آسمان را هدیه گرفتیم.

                       یک دانه از تسبیح خدا را

                       یک میوه از بهشت را

      باز من و تو لایق عشقی شدیم که در حد تصور دیگران نیست.

      باز خدا از بالای آسمان نوری تاباند به

                            خانه ی مینو ای مان.

دیده بانِ آرزوهای من؛ برج نشین دلِ من،

         باز من و تو با هم گفتیم:

                    "اصل تویی، من چه کسم؟

                               آئینه ای در کف تو

                           هر چه نمایی بشوم

                                          آینه ی ممتحنم."

 

امتحانمان قبول!

 

سلام دخترم ....... فاطمه.

همین یک جمله!

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

تنها ماندم- تنها با دل برجا ماندم:

فکرشو بکنین! آدم توی یک آموزشگاه رنگین، 2 تا مجله ی وزین، 3 تا مدرسه ی سنگین کار کنه! تازه کلاس خصوصی هم داشته باشه و تازه تر اینکه مجله شون براشون کلاس های ضمن خدمت!!!!! هم گذاشته باشه! و تازه ترتر اینکه اساتید محترم هم هی مشق و کارگاه کتاب خوانی راه بندارن! اون وقت آدم وقت می کنه که وبلاگ بنویسه؟ یا حتی ایمیلاش یا آف لایناش رو چک کنه؟ آخه این انصافه که از من انتظارهای فوق بشری داشته باشین؟

اونم توی این شرایط حاد و بحرانی!! وقتی حاد و بحرانی بودن یک مسئله بق رنج (یا شایدم بغ رنج!!!! به هر حال صفحه کلید من حروف فارسی نداره!! البته ضعیف بودن املا فکر نمی کنم به فارسی بودن یا نبودن صفحه کلید ربطی داشته باشه.) رو هی به رخ میکشم یعنی خیلی خسته شدم.

این روزا یوسف نیست! و من پر شدم از یکنواختی و دلتنگی. با این همه کار که سرم ریخته و خیلی مشغولم همه فکر می کنن که نبودن یوسف چندان تاثیری روی من نداره! اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنم!!!!! با این همه کارای جورواجور دیگه هوس هنرپیشه شدن ندارم!

دلم تنگ شده! آخه من با این دل تنگ و باریک چطوری میتونم 1 ماه دیگه نبودن یوسف رو تحمل کنم؟ این روزا اصلا دل و دماغ برام نمونده! از هر چی مهمونی و سر و صداست خسته ام و فرار میکنم. بعضیا کاش شرایط رو درک می کردن!!! این روزها روزهای تنهایی و دلتنگیست....... خیلی تنها موندم......

 وقتی یوسف نیست انگار هیچ کس نیست.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

 

سلام!

سال نو مبارک.... صد سال به از این سال ها....

الان مسابقه ی ایران و کره ی شمالی شروع شده  شما حدس می زنید چند چند بشن؟ 

من که میگم انشالله ایران ببره  (۲-۰)

به افتخار ایران :

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤

لبخندی بنشان

 

سلام

همیشه یاس میومد تو وبلاگ من مینوشت .حالا من اومدم نوشته های من با یاس خیلی فرق داره ما هر کدوم تو یه عالم دیگه ایم اما من نیومدم اینجا  از خودم بنویسم یه ماهیه که از یاس میخوام این متن رو برای من اینجا بزاره چون خواننده های بیشتری داره اما انگار خیلی مشغوله برای همین خودم اومدم وقتتون رو نمیگیرم و حالا اصل ماجرا :

 

برخی از مادرا رو که میبینم از اینکه اسم خودم رو مادر بزارم خجالت میکشم . اگه میگن بهشت زیر پای من و امثالهم هست پس زیر پای اون مادرا چی هست چیزی بالاتر از بهشت هست که بشه زیر پای اونا گذاشت مادرایی رو میگم که از بچه های معلولی مراقبت و پرستاری میکنند که هیچ امیدی به زندگیشون ندارند و مثل یه پروانه دور شمع وجود بچه ای میگردند که ممکنه فقط یه تکه گوشت متحرک باشند .

مادری رو میشناسم که با هزار عشق و امید کودک فلج نابینا و فلج مغزی اش رو 4 سال در آغوش خود به مهد کودک و مراکز درمانی آورد آنقدر که به خاطر سنگینی وزن بچه دچار بیماریهای مختلف شد و خونه نشین . حالا همون بچه که  تا اسمش رو میاوردی  دو تا سه ساعت جیغ مدام میکشید بعد از آمد و رفت های فراوان به مراکز گفتار و کاردرمانی و روبراه شدن وضعیت گفتاری و تا حدودی برطرف شدن مشکل جسمی و حرکتی حالا به بیماری سخت تری دچار شده که به شدت خانواده عزیزش رو نگران کرده کلیه های این دختر 6 ساله کاملا از کار افتاده و به علت ضعیف بودنش یا دلایل خاص دیگه پزشکی نمیتونند دیالیزش کنند و روز به روز حالش بد و بدتر میشه گروه خونی این کودک او مثبته و پدرش میتونه بهش کلیه بده چون اگه بخواند کلیه بخرند باید 8 میلیون تومان هزینه کنند در حالی که تمام در آمد پدرش فقط خرج هزینه درمان او میشه 5 آمپولی که هر هفته باید برای ادامه زندگی 3 تای اون رو تزریق کنه 12 هزارتومانه و این مبلغ اینقدر برای اونا زیاده که وقتی میگه 12 هزارتومان گویی از 120 هزارتومان یاد میکنه ازادامه مراحل درمانی عاجزند و امکانات مادی ندارند نمیتونند کلیه پیوند بزنند . با نا امیدی و اندوه میگفت دکتر قطع امید کرده و گفته این بچه ارزش پیوند زدن نداره چون ممکنه فردا پیوند رو پس بزنه و فقط با داروهایی زنده است که همتون میدونید هزینه تهیه اونا چقدر سرسام آوره . ازتون میخوام هر کی که اومد اینجا و این چند خط نا رسا که نمیتونه از رنج اون خانواده حکایت درستی ادا کنه توی وبلاگش شرح این ماجرا رو بده تا بلکه کمکهای مادی ما قطره قطره هر چند اندک مشکل مالی این خانواده رو حل کنه تا بتونند با دارو غنچه زیبای خود را کنار خود ببینند کودکی که با خون دل بزرگ شده و اکنون فقط به خاطر فقر مادی داره از دست میره نگذاریم اشک به چشم مادری بیاد که با درد های شدید جسمی و بیماری های سختی که داشت با زحمت و تلاش این کودک را به وضعیت مطلوب رفتاری رسانده .

 مژده انتظاری از کسی نداره اما من نتونستم بی تفاوت بمونم شاید با کمکهای مادی ما او بتونه راحت تر زندگی کنه .

شماره حساب بانکی او :۶/۸۰۹۸۹۹  بانک ملت شعبه یافت آباد

احتمالا مادر مژده و مادرای بچه های استثنایی نابینا خواننده وبلاگم هستند نتونستم اصل این متن رو بنویسم ... خواهش میکنم با کمک های نقدی هر چند اندک بگذاریم مژده راحت تر راحت بشه با درد کمتر با داروهای مسکن بهتری التیام پیدا کنه ...

التماس دعا برای تمام بیماران جواب شده .

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳

من سرما خوردم + آمپول! بیاین بریم تنگه واشی.

دوشنبه سرما خوردگی بدی داشتم و حالم خیلی بد بود. مامانم اومده بود یه سری به من بزنه و برام سوپ بپزه که چشمتون روز بد نبینه.... بنده ی خدا رفت توی آشپز خونه و سُر خورد افتاد زمین. خیلی بد افتاد زمین. من خوابیده بودم از صدای افتادنش یه دفعه بیدار شدم و خیلی هول کردم و ترسیدم. تا چند دقیقه اصلا مامانم نمی تونست از جاش تکون بخوره، فکر کردم حتما استخوناش خورد شده. نمیدونستم که چه کار باید بکنم فقط داشتم گریه می کردم. چند دقیقه خوابید بعد هم بلند شد و گفت که چیزیش نشده و می خواد بره خونه منم باید می رفتم کلاس.

خلاصه رفتم آموزشگاه یکی از همکارام ازم پرسید حال مامانت چطوره معده ش درد می کرد؟ گفتم خوبه و یه دفعه زدم زیر گریه!!! گفتم که اومده بود خونه ی ما کمک من که سُر خورد افتاد زمین، خیلی ناراحتم براش نمیدونم چش شده.... همکارم هم هول کرده بود (همونجا که من درس میدم مامانم هم درس میده-تریپ خانواده فرهنگیه دیگه)

با چشمای قرمز باد کرده رفتم سر کلاس و قیافم حسابی تابلو بود که گریه کردم. فاطمه پرسید خانوم چیزی شده؟ گفتم نه! زهرا گفت خانوم اگه مشکلی پیش اومده و میشه کمکی کرد ..... گفتم نه چیزی نیست. مشکلا هیچ وقت با من وارد کلاس نمی شن. مشکلا بیرون کلاس می مونن و من وارد میشم. خلاصه شروع کردم به درس دادن و سعی کردم دیگه به مامانم فکر نکنم. بچه ها هم مرام گذاشتن و هیچی سوال نپرسیدن!!! منم کلی بیشتر از همیشه درس دادم.

به محض اینکه از کلاس اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه دوباره زدم زیر گریه و تا خونه داشتم گریه می کردم. به مامانم هم که زنگ زدم هی الکی می گفت چیزی نشده چیزی نشده....

(استخونای مامانم خدا رو شکر نشکسته بود اما کوفتگی پیدا کرده بود و هنوز هم درد می کنه دعا کنید زودتر خوب بشه. انشالله)

اردوی قبلی که با مدرسه رفتم اونقدر از گل وسبزه و درخت بالا و پایین رفتم و با بچه ها بازی کردم و دویدم که دیگه برای هیچ اردویی از بنده دعوت نکردن که خدمت برسم!!  امروز هم آخرین اردو بود، یعنی اردوی اختتامیه و خانوم پرورشی دیگه سراغی از من نگرفت.... گمونم با اون همه شیطنتی که من کردم اردو که هیچ! سال دیگه اصلا مدرسه هم راهم ندن!!!

آخه یه بار خانوم مدیر داشت در مورد یکی از معلمهایی که عذرش رو خواسته بودن می گفت که با بچه ها دست به یکی می کرده و در کلاس رو  قفل می کرده و کارهایی از این قبیل. اما بنده از این کارا نمی کنم! کلاس درس جای خودش رو داره و اردوی تفریحی هم جای خودشو. ()خلاصه امروز که گذشت و اردوی مدرسه بی اردوی مدرسه! انشالله جمعه اردوی دسته جمعی وبلاگی ها خوب میچسبه ها! اونم کجــــــــــــــا؟؟ تنگه واشی.

منتظر حضور سبز و زرد و کرم و قهوه ای و قرمز شما هستم!

 

راستی یادم رفت بگم !‌ هر خانومی که  پایه ی گیم نته! یه میل بزنه به banoo_2003@yahoo.com یه قرار بزاریم با هم بریم . چیه جرا اینجوری نیگا می کنی؟‌مگه به من نمیاد برم گیم نت کانتر بازی کنم؟  خلاصه طرف حسابم با خانوماست بیاین یه گروه بانوان گیم نتی را بندازیم.(رو کم کنی آقایون )

   + یاس حسینیه - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳

روزی که دکترای فلسفه گرفتم !!!!

سه شنبه روزی بود که قرار شد من برم دانشگاه رهگذر اینا! آخه رهگذر جونم کنفرانس داشت و من هم بیکار بودم! رفتم که امید قلبی باشم! ومهمترین دلیل تولد رهگذر جونم هم بود.

خلاصه 3 شنبه شد و من با هزار زحمت صبح کله سحر!! دل از رختخواب کندم و آماده شدم که 9 دانشگاه باشم.

رهگذر هنوز نیومده بود. به من هم گفته بود که تو کلاس 210 کنفرانس داره، منم با اطمینان قلب رفتم دم کلاس 210 که با تعجب دیدم اونجا دفتره! و یه چند تا خانوم و آقا دارند به امور دانشجویان میرسن!

خلاصه رفتم کل طبقات از کلاس 110 تا 2010 رو سرک کشیدم ببینم این بچه کجا کلاس داره! اما انگار که کلاسش تو ناکجا آباد تشکیل میشد! از شانس بدم هم اسم استاد رو هم بلد نبودم! خلاصه ی کلام احساس سر کار رفتن عجیب پا پی ام شده بود، رفتم جلو حراست واستادم 2 دیقه نشده دیدم حضرت خانوم داره عین موشک میاد تو!!!!

خلاصه خانوم شماره کلاسش رو اشتباه داده بود و با هم ما رفتیم سر کلاس. هنوز استاد نیومده بود که دوستای رهگذر پرسیدن این کیه باهات اومده؟ اونم گفت دوستمه.... یکی برگشت از من پرسید اِ... ترم چندمی؟ (کی بهش گفته بود که من دانشجو ام خدا میدونه!) منم با کمی مکث و خنده گفتم ترم آخر!

همین گفتگو در مورد من کافی بود! که همه فکر کردن که بنده فلسفه خوندم و شنیدم که یکی میگفت حتما فوق لیسانسه! خلاصه درد سرتون ندم ساعت کنفرانس رسید و خانوم رهگذر رفت پشت تریبون و شروع کردن به کنفراسیدن و یکی از همشاگردیها هم هی بحث راه مینداخت و با یه نفر دیگه علیه رهگذر عزیز بنده جبهه گرفته بودند و من هم با نگاه های عاقل اندر سفیهانه! و خنده اون دو همشاگردی رو زیر نظر داشتم و اونا هم هی خودشون رو از زیر نگاههای من جمع و جور میکرن. خلاصه من هم حرفی نزدم و کنفرانس به خوبی و خوشی تموم شد.

بعد هم من و رهگذر رفتیم و نهار خوردیم و برای خالی نبودن عریضه یه پیتزای اضافی سفارش فرمودیم! غذامون که تموم شد پیتزا به دست راه افتادیم توی دل بارون ... هوا هم حسابی دونفره بود و ما هم که دونفر!!!! با هم رفتیم پارک و نشستیم روی یه صندلی وسط بارون و شروع کردیم به خوردن پیتزا!!! پیتزای بارون هم خوردن داره ها!!!

بعدش هم رفیتم سر کلاس اخلاق! که یه کم اخلاق یاد بگیریم. یه استادی داشتن به نام آقای خالقی انگار. کار جالب و به یاد موندنی ای کرد... به مناسبت روز دانشجو به همه ی دانشجوها با دست مبارک خودش یه کارت هدیه داد که روی اون یک جمله ی حکیمانه نوشته شده بود. خیلی از این کار استاد شریف خوشم اومد.

 

 

بعد از چند روز از حضور بنده در دانشگاه رهگذر اینها!!! بر سر زبونها انداخته بودن که اون دوست خانوم رهگذر که باهاش جلسه ی قبل اومده دانشجوی سال آخر دکترا بوده!!!!!!!!! و اون همشاگردی هم کلی به قول خودش جلوی من ضایع شده.

خلاصه بنده یک روزه دکترای فلسفه گرفتم! میتونین شما هم بگیرین.


   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢

آش

سلام!
دوشنبه جاتون خالی (خصوصا خصوصا جای پروا جونم) !! نبودین ببینین چه آشی تحویل ملت دادم  خیلی خوشمزه شده بود!!!!!!! (خودم نگم کی میگه ؟‌)  همینجا از دوستانی که اومدن تشکر مخصوص میکنم :

از زینب عزیزم که کلی سبزی خرد کرد. (دستت درد نکنه کدبانو جونم)

از بهار خوبم که تا اونجا اومد و ولی نموند که آش بخوره !  ( احتمالا ترسید که دیگه اقوام و آشنایان رو نبینه یک راست از خونه ی ما به بهشت زهرا منتقل بشه! اما بهار جون دیدی همه سالم از خونه ی ما رفتن؟ )

از زینب گل که زحمت کشید و اومد. و برای اولین بار خونه ی یاس و یوسف رو دید زینب جون چشمت روشن)

از فاطمه ی گلم که کلی زحمت کشید و با شرایط ویژه اومد  (ممنون انشالله که آش پشت پای کیمیا رو با هم می پزیم!)

از عمه ی نازنین که از سر کار اومد و بعد هم ما رو برد مسجد امام حسن احیا.

از زهرای نازم که دیگه از تازه کاری در اومده و کهنه کار شده! ‌اما برای شکسته نفسی اسمش هنوز تازه کاره! راستی چشم تو هم روشن که خونه ی یاس و یوسف رو دیدی

از رهگذر قشنگم که ما رو خیلی قشنگ سر کار گذاشت و نیومد !!!

و از همه ی دوستانی که دلشون پیش آش ما بود ولی سعادت نداشتند بیاند و دست پخت خوشمزه ی منو بخورن

و از ریحانه ی عزیز و خوب و نازنینم که با حسن و حسین خوشگلش مجلس ما رو رونق داده بود    (ممنون عزیز دل من که من رو هیچ وقت تنها نمیزاری )


 با عرض شرمندگی هم باید بگم که ۵ شنبه هیچ خبری نیست !!! همه ی خبرا کنسل شد

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢

 

سلام

دیروز یوسف با سایموند و شهاب و پوریا و سید رفت.... 10 روز دیگه انشالله بر میگرده. یوسف که رفته انگار همه ی حال و حوصله ی منو گذاشته توی ساکش و برده!

انقدر کم حوصله هستم که حتی سر کلاس دکتر قیصر هم نرفتم! منی که همیشه برای روز شنبه لحظه شماری میکردم که کلاس کی شروع میشه! امروز اصلا حس رفتن به کلاس رو نداشتم و گرفتم خوابیدم....

خیلی وقته که خاطرات روزم رو ننوشتم! خاطره نویسی یادم رفته!

* امشب افطاری خونه ی مامان بزرگ دعوتم، دیشب هم که خونه ی ریحانه دعوت بودم! تا صبح هم دیگه موندم اونجا.

* برای یوسف 2 شنبه میخوام آش پشت پا بپزم! قراره که : زهرا - مرضیه - زینب - فاطمه - پریناز - زینب - معصومه - خواهر لولک - خواهر شهاب - رهگذر- فاطمه - نگین و هر کسی دیگه ای که دوست داره! بیان خونه ی ما...

راستی اگه دوست داری بیای برام ایمیل بزن که آدرس خونه رو (البته این خونه دیگه آدرسش yas115.persianblog.ir نیست!) برات بفرستم و بیای.

* راستی بچه هام هم همه حالشون خوبه سلام میرسونن! و به زودی هم نعش بنده رو تحویل میدن! البته این بچه ها از اون بچه ها نیستن ها! منظورم همون شاگردهای گرانقدر و معلم دوستمند!!!!!!!!(آره جون خودشون و عمه شون)

درس دادن توی مدرسه هم عالمی داره... من به این نتیجه رسیدم همه ی معلمهایی که میرن توی مدرسه ها درس میدن همه شون دیوونه اند! تعجب نداره که! اگه دیوونه نبودن که معلم نمیشدند! در ضمن منظور من از دیوونه همون عاشقه!!! البته عاشق ِ دیوونه!

یه وقت دیگه که حال داشتم یه کم از دردسرهای معلمی میگم!

فعلا خدا حافظ

   + یاس حسینیه - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢

خاطره نویسی !

امروز کلاسهام بعد از ۵-۴ ماه  دوباره شروع شد!

عالی بود!

یه کلاس ۹ نفره! که فقط ۳ تا از شاگردام از خودم کوچیکترن! بقیه شون جای مادر بزرگ بنده هستن از شاگرد ۱۳ ساله دارم تا ۳۸ ساله.

امروز که رفتم آموزشگاه همه ی همکارا از دیدن بنده بعد از این مدت طولانی به وجد اومده و حسابی ذوق مرگ شده بودن. از معاون آموزشگاه تا مامان آموزشگاه همه با اینجانب دیده بوسی نمودند  و کلی بنده را تحویلیدند!


 

 

راستی بگم که نگین نگفتی ها!!! از این به بعد میخوام اینجا فقط خاطرات بنویسم! گفته بودم که؟ دیگه از متن ادبی و این حرفا خبری نیست. متنهای ادبیم رو توی وبلاگ ادبیم مینویسم. اینجوری طبقه بندی شدست. اگه حوصله خاطرات خوندن ندارین دیگه نیاین ؛ خونه ؛  اینجا دوباره میشه عین همون خونه قدیمیه! وبلاگ خوبی میشه! باور ندارین از آرامش بپرسین که قبلنا وبلاگم چه قدر خوب  بوده؟‌چطور بوده؟ چون آرامش از اون دوستای خیلی خیلی قدیمیه! همیشه هم به بنده لطف داشته و سر میزده.

راستش بازم دوباره میخواستم که نظر خواهی اینجا رو بردارم! آخه خاطرات که نظر نداره! ‌ولی باید اعتراف کنم که از بعضی از دوستان گلم جرات نکردم! هنوز جای کتکهایی که اونبار به من زدن مونده!


راستی! اون گلای بالای صفحه رو هم تقدیم میکنم به : همسر مهربونم  

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢

خدا:

بابا طاقت ندارم! ن... دا.... ر....م !!!! ندارم!

یعنی چی ؟ یعنی چی که یه آدم گنده که فریاد هوار هوارش گوش دنیا رو پر کرده اندازه من که حداقل ۲۰ سال ازش کوچیکترم در مورد خدا اطلاعات نداره!

مگه میشه!

مگه میشه کسی خدا رو نشناسه؟ و تنها شناختش از خدا این باشه که خدا یکی است!.....

برای من که دردناکه!‌شما رو نمیدونم؟؟؟

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢

اندر احوالات شیخ و ادیب فهیم مجتبی همدانی(بع)*

اندر احوالات شیخ کبیر بسی اقوال آورده اند به کذب و صدق.
آورده اند که شیخ به عهد صغر بس خجول بود و گوشهء عزلت همی گرفت و آداب سخنوری هیچ ندانست.مامش به درگاه خدای انابه بکردی و به هر امامزاده و سقاخانه نذر بسیار نمودی تا بل گشایشی در کار وی شود و فرجی حاصل.حتی منقول است که وی را سالی به پنجرهء پولادین ببستند با رسن به جهت شفا.
پدر شیخ بس غمین بود زین واقعه و اهتمام نمودی در جهت سرور دل عیال.نقل است روزی پدر به حال تفکر در کوی قدم زدی،ناگاه آوایی شنیدی بس خوش.گل از گل رخسارش شکفته شدی و قلبش مسرور گردیدی که این صوت جلی از جانب پیر مکتبخانه بود.پدر بدانجا شد برای عرض ادب،بسیار مباحثه نمودی و قیل و قال کردی تا پیر منت نهاده و شیخ را به شاگردی قبول نمودی.
و این خود نقطهء عطفی بود در زندگی شیخ مجتبی(بع).

******
شیخ بسی ناله سر داد و افغان نمود که من نخواهم رفتن بدین موضع.اما افاقت نکرد و پدر گوشش بپیچانید و وی را روان بکرد.شیخ را کشان کشان به مکتب بردند و به کرسی ای ببستند تا خدای ناکرده حرکتی ناموزون و خلاف از وی سر نزند.
پیر و پدر بر این اتفاق کردند تا شیخ روزانه به قاعدهء سه بار دوشیدن گوسپندی بیش در محضر استاد تلمذ کند تا جبران مافات نماید.
گاه درس،هر کتابی را که پیر بگشاد بهر تدریس،شیخ مویه بکردی و خود را بزدی که:
“ نمی خواهم،رهایم کنید“.
از آنجا که پیر فرزانه بودی و خردمند،بانگ برآورد که آی اهل خانه:آن نوشتهءعهد عتیق کلیله و دمنهءمرا بیاورید بلکه به حیل مختلف و روایت قصص جوراجور وی را پابست کردی.
از قضا فن اوستاد کارگر افتاد و شیخ مجذوب و مبهوت قصص گردید.شیخ به شوق تعلم هر روز خود به مکتب بشد بی هیچ دردسر و کار تا آنجا پیشرفت که وی کتاب را سیصد و چهل باربخواند و آن را از بر نمود.هر چه پیر کوشید تا وی را مطلب دیگر بیاموزد،ثمر نبخشید و شیخ فرمود که مرغ را پایی بیش نیست.
و بدین ترتیب بود که شیخ مجتبی(بع) کتابت و گفتار به زبان پارس قدیم آغاز نمود و تا به امروز این خلق حفظ کرد.
گذشت و شیخ برومند گشتی، جوان شدی و پای بر دارالعلم نهادی به دیار شیخ بوعلی سینا.
پس از مدتی به گروه عملا گروید و در این رتبه آنقدر پیشرفت کردی تا به سمت فرزین راه نایل گردید.شیخ همزمان ید بیضا از آستین مبارک بیرون بیاوردی و قالبی طراحی نمودی چشم دشمن کورکن و شروع به نگاشتن و کتابت نمودی و از هر باب سخنها راندی.شیخ نگارشات خویش را در پارس بلاگ پابلیش نمود که وقتی برای خود مهد ادبا بود.
شیخ را بسیار مریدان یافت شد در پارس بلاگ که شیفتهء وی بودند و رتبهء عملایی اش. دانستید که شیخ به پارسی عتیق می نگاشت چه بلیغ! هر چه مریدان ضجه بزدی و آب دیده روان ساختی که یا شیخ رحمی نما و به قاعدهء نوین کتابت کن که ما را توان ادراک اقوالتان نبودی،اثر نکرد که میخ آهنین نرود در سنگ.
شیخ الشیوخ گاه محض تنوع،بستن دهان معاندین و از دست ندادن تماشاگران بلاگ همایونی، جملاتی چند در حد فهم و ادراکات عامه مکتوب داشت و چون نمی خواست خود را از سریر افتخار پایین کند،هر از چند گاه فریاد برمی آورد که این المترجم؟ و چون برگرداننده پیدا شدی وی را محل ندادی و به حیل مختلف وی را دک نمودی، سر خویش گرفتی و کار خود ادامه دادی.

والسلام.
امضاء محفوظ






**بع = بقی عمره

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢

روزهای خوب زندگی

روزها می آیند! و میروند!
من تونستم خودم رو از چنگ اون روزمرگی ِ همیشگی رها کنم.
و الان خوشبختم.....
تا توانستم روزمرگی ها را کم کردم و هر روز روزی نو را آغاز میکنم... و هر روز آدم جدیدی هستم!



به زودی به یک آموزشگاه جدید برای تدریس میروم! و شاید حتی در یک مدرسه ی راهنمایی هم مشغول بشم!
اووووووووَه چقدر کار دارم! شاید نتونم که زیاد به دوستای خوبم سر بزنم و یا شاید یکم از قبل بیشتر در تکاپو باشم ، شاید بیشتر بفهمم که زندگی یعنی چی! و شاید با زندگی های بیشتری درگیر بشم! به هر حال دارم زندگی میکنم! ولی هیچ وقت دست از سر این خونه ی مجازیم بر نمیدارم! هر چی باشه اینجا هم خونه و زندگی دارم! نه؟ اینجا هم یه عالمه دوست خوب دارم و یک عالمه دلخوشی.... به هر حال اینجا و بین شماها دارم زندگی میکنم. و این زندگی شیشه ای رو خیلی خیلی دوست دارم.
راستش خیلی ذوق مرگم که میخوام در یک مدرسه راهنمایی مشغول به کار بشم! چون بچه های 12-13 ساله رو خیلی دوست دارم . مخصوصا دختراش رو. همیشه با بچه های این سنی ارتباطات خوبی داشته ام! شاگردهای این سنی ام رو هم خیلی دوست دارم.
وای خدای خوبم! کمکم کن که موفق باشم.
اینو نوشتم که نگند وبلاگ نویسی تعطیله! نه! از این خبرا نیست... یاس بدون خونه که معنی نمیده !! ولی احتمال میدم اینجا کم کمک بشه دفتر خاطرات! عین قدیما...

 

   + یاس حسینیه - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢

روز نیکوکاری...

باز هم روز نیکوکاری من و تو شد ... باز هم دوشنبه است؛ دوشنبه اول ماه ...
باز هم نگاههای خسته ای میهمان سخاوت مایند و باز هم می خواهیم بر دلهایی مرهم بگذاریم... باز هم می خواهیم اشکهای چشمهای تری را پاک کنیم و باز هم می خواهیم دست محبت شما را بر سر نیازمندی بکشیم. محبت های بیکران شما را می خواهیم هدیه کنیم به نگاه منتظر دخترکی یا مادری مستاصل...
سه ماه گذشت؛ سه تا دوشنبه اول هر ماه... تا به حال سه روز نیکوکاری داشته ایم. محبت های شما را هنوز اهدا نکرده ایم! چون هنوز دستمان خالی ست ...
دوستان خوبم صندوق خیریه در نظر دارد به زودی مبالغ جمع آوری شده را محبتی کند بی دریغ و آن را تقدیم خانواده های نیازمندی کند و یا آن را نوازشی کند بر سر کودکی یتیم...
به زودی گزارش کامل کارکرد صندوق خیریه اعم از مبالغ دریافتی ؛ مبالغ خرج شده و مصارف آنها را در سایت مخصوص صندوق خیریه به نظر شما خوبان می رسانیم.
به امید روزی که هیچ نیازمندی نباشد.......


شماره حساب: ۱۴۷۲۷۶۹۷۴
بانک تجارت؛ شعبه کشاوزر - فلسطین
به نام: سارا سعیدی کیا؛ سید حیدر مرتضوی

   + یاس حسینیه - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ تیر ۱۳۸٢

روزمرّگی

سلام!
باز هم صدای قدمهای احساس می آید.....
و باز هم عقل و عشق رو در رو هستند و دست به یقه!
جنگ این دو هّچگاه پایانی ندارد.
------
به گمانم به زودی درگیر روزمرّگیها می شوم.
راه گریزی نیست که من با پای خود و شاکر از لطف خدا به دامانش میروم.
شاید در همین روزمرّگیهایم آرزوهایم خوابیده باشد.
خدایا روزمرّگیهایم را.....
و نمیدانم چه دعایی برای آن روزمرّگیهایم کنم!
شما مرا دعا کنید.

   + یاس حسینیه - ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٢

افق:


روبروی دریا بنشین و افق را بنگر.
هر وقت نگاهت به روبروست خط افق کمان ابروی یار است.
هر گاه روی گردانی سمت انحنای پایانی کمان افق باز افق میشود!
خطی صاف و ممتد و افقی...
-------

راستش با دیدن این همه تبریک تولد خیلی از بابت متولد شدنم خوشحالم! انشالله قسمت شما هم بشه ؛) :))
---
این همکارم! ‌مثل اینکه خیلی مشغول درسه. چند روزه هی بهش میگم بیا شمال نامه رو بنویس... هنوز که نیومده. ولی دفعه بعدی دیگه نوبته اونه ؛)

   + یاس حسینیه - ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢

تولد...

سلام!
۱- داداشم بهم یه طوطی داده.
اسمش رو گذاشتم آلوچه!
آلوچه خیلی خنگه.

۲- چهارشنبه تولدمه!
البته با سایموند و پای لرز
مشترکاْ تولد گرفتیم.
همتون دعوتین. یه ایمیل بزنید تا آدرس و ساعت رو براتون ایمیل کنم. همتون بیاین! خب؟ بدویین منتظرتونیم.

۳- کامپیوترم خرابه نمیتونم بهتون سر بزنم!
شرمنده ی همتون.
هر چند که خیلی از وبلاگها رو میخونم ولی امکان نظر گذاشتن ندارم.

4- راستی چهارشنبه منتظرتونیما!
در ضمن ببخشید که آدرس رو همینجا نمیذارم. چون بالاخره یه آماری باید از مهمونها داشته باشیم!!

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٢

بابا شانس!

سلام سلام سلام
بابا من مادر شانسم!!!!!!
بعد از یه مدت اومدیم سر خونه و زندگیمون که....
این دنیا دست به دست هم داده و منو از خونم دور کرده...
الان هم اومدم خونه پریناز و این ها رو نوشتم ...
تا بعد.

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٢

:

سلام... سلام .... 100 تا سلام. به همه شما خوبان.
راستش شرمنده که من این مدت وبلاگم رو به روز نکردم ....
از روی همه شما خجلم..... و ممنون که به یادم بودید و اومدید اینجا.
راستی یه همکار جدید به وبلاگم اضافه شده!
من و این همکار عزیزم توی ایام عید با هم رفته بودیم سفر و همون جا بود که به هم دست همکاری دادیم. البته همکاری شدید ایشون از بعد از کنکور آغاز میشه.
خلاصه که اینکه دیگه توی این خونه دونفر هستند، هر وقت اومدین دیگه مثل این بار پشت در نمیمونید. قدمتون رو چشم.
در ضمن این متن زیر توسط همکار محترمه نوشته شده که جزئئ از سفر نامه است:
☺ یاس ☻


شمال نامه (قسمت اول):
- یک شنبه 10 فروردین 1382 ساعت 7 صبح:
حرکت لولک و خواهر و مادرشون به سمت امام زاده داوود و شروع ماجرای آشنایی مادر لولک با رفیقای پسر عمله اش.
- همون روز منزل لولک:
مادر: اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ پسر این بچه ها چقدر باحالن «به زبون حزب عملستان : چقدر عمله اند.» سفر شمال را با آنها مطرح کن ببین اگر قبول کردن برین شمال.
از آنجایی که همه ی آنها ( البته به جز یاس و یوسف: این قسمت توسط یاس اضافه شده!) عمله ی عمله هستند با شنیدن این پیشنهاد با ... گردو میشکستند.
ولی اتفاق جالبی که افتاد این بود که این سفر به خواهر بسیار درسخوان و پشت کنکوری لولک بستگی داشت. که اگر کمی دوگوله سنگین خود را به کار بیاندازید متوجه میشوید! چونکه اگر ایشون نمی امدند خانوم یاس«همسر آقای یوسف» هم نمی آمدند و به علت وفاداری شدید این آقا به خانومشان و همچنین برای اینکه الگوی خوبی باشند برای عمله های مجرد عملستان، مسلماً آقا یوسف هم نمی آمدند، و اگر آقا یوسف نمی آمد لولک هم نمی آمد و در نهایت سفر کنسل میشد. (حالا پیدا کنید نخود فروش را)
و در نتیجه دیگران منتظر جواب این خانوم غیر وبلاگی بودند و از آنجایی که این خانوم هم خون وبلاگی در رگهایش میجوشید جواب yes را صادر کردند و سفر آغاز شد.

و همسفران عبارت بودند از:
لولک و خواهرشیاس و یوسفسایموندسیدساکتنریمانشهاب.
...........
آغاز سفر:
- سه شنبه 12 فروردین 1382 صبح ساعت 30/7
..... : الو؟ لولک داری میای دیگه؟
لولک : باشه بزار جورابمو بپوشم دارم میام.
...... : لولک تو رو خدا بدو ما داریم زیر بارون یخ میزنیم. «ولی پیدا بود که خالی میبستند! چون توی کتاب درسیمون نوشته که بارون یخ رو آب میکنه!»
- همون روز ساعت 8 صبح- ترمینال بیهقی کنار یک اتوبوس خوشگل زیر بارون در حال خیس شدن:
من باید همانند سفر آقای هاشمی در کتاب مدنی سال سوم ابتدایی مو به مو ریز ِ وقایع را برایتان بازگو کنم، تا مدیون کسانی که به این سفر عارفانه نیامدند نشوم.

ادامه دارد......



.: خواهر لولک :.

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢

هدیه سال نو!

تماسی از دیده بان برج مینو :

آشنا آشنا........ یوسف
آشنا آشنا........ یوسف
آشنای عزیزم سلام.
اینبار می خواهم از این برج زیبایم از زیبایی تو بگویم.
که زیبایی برجم نیز از توست!
تو ای یار آشنای همیشگی ام....
آشنای زیبایم .......
تویی تمام حاصل احساسم!
بهترین تصمیم من!
زیبای غرورانگیزم!
تو را می بینم که بر گردِ من بال می سوزانی و من جز اشک برایت ندارم که
به پای ریزم!
می سوزم و دمی نمی سازم!
با زیباییت دنیا و آخرتم زیبا می بینم.
مست چشم توام و هوشیار از مهر تو.
زیبایی تو مرا غرق لذت می کند و می برد مرا تا اوج آسمان.......
از بلندای برج هم بالاتر! ... در اوج آسمان.
زیبای آشنایم تویی که مرا کامل می کنی در این تنهایی و باز به بلندای کمال
می رسانی...
یاد نیکی خلق توست که مرا می سازد به بلندای برج!
رایحه عطر دل افشانت سرمست همیشگی ام می سازد.
دیگر ندارم که بگویم از برایت جز همان اشک...
زیبای آشنایم لبریز نمی شوم از زیباییت!
هرگز!
همسرم!

   + یاس حسینیه - ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢

سال نو مبارک!


سال نو آغاز شد!
و جنگی خانمان سوز فریاد بر آورد
و باز چشمهای نگران، خیس شدند.
بادهای وحشت موهای کودکان را مشوش کرد.
اشک داغ مادران و همسران بدرقه راه مردان شد.
باز هم جنگی در تدارک یورشی نابرابر و بی امان است.
امان از بی پناهان و آوارگان.....
الامان!

سالتان پیروز باد و مستدام.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٢

خونه

زیبایی خونه در پاکیزگی
شرافت خونه در دوستی
سعادت خونه در خدا پرستی
ثروت خونه در شادی
حرارت خونه در عشق

 

است.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱

گزارشات از گزارش در دادگاه خانواده!!! 1

یاس و پروا با یک عالمه شوق و ذوق قبل از مصاحبه رسیدند به دادگاه خانواده.
با ساختمان تمیز و بزرگی روبرو شدند.
یاس مثل همیشه منتظر بود که حراست باز بدیشان گیر دهد. که میسر نشد!
123456789000 تا آدم که قیافه همشون مثل ناله بود رو دیدند.

یک دختر جوان را مد نظر گرفتند.
کارت تهیه گزارش را نشان دادند.
مادر دختر شروع کرد به تشریح ماوقع:
........مامان ِ: دخترم رو با 5 تا سکه به عقد پسر همسایه در عرض 10 روز در آوردم!!
.........پروا: تحقیق کردید؟
.........مامان ِ: هیچ!
.........پروا: مشکل کجا پیش امد؟
.........مامان ِ: آنجایی که فهمیدیم معتاده!

دختره دانشجوی ترم های آخر فیزیک دانشگاه آزاد بود و پسره لیسانس که نه! حتی فوق دیپلم یا خود دیپلم هم نداشت.
پسره که توی عمرش گزارشگر ندیده بود حسابی جو گرفته بودش و اِفه میومد برای یاس و پروا، و حتی وقتی نوبش شد که بره برای امضا وقت خودش را به واسطه انجام مصاحبه به تاخیر انداخت!
مادر پسره نیز(چهره ی یشان هفت خط روزگار بودنشان را به رخ عموم مردم میکشید.) حسابی برای یاس و پروا بالای منبر رفته بود!

طرح دعوا و شکایت برای اولین بار از طرف پسر مبنی بر ادعای حیثیت بوده. (تهمت اعتیاد!)

حکم قاضی: پرداخت خسارت وارده طرفین به هم + طلاق توافقی
یاس: آخــــــــــی دخترِ بیچاره..... ازدوج بدون تحقیق و برنامه همین میشه.
کارشناس برنامه (پروا): (شرمنده یادم رفت که حکم کارشناسیش رو بپرسم!.... نویسنده) ...................
یاس و پروا فقط تاسف خوردند......

فعلا همین کافیه بقیش برای بعد.....

   + یاس حسینیه - ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱

لحظه های من....

از لحظه لحظه های گذشته زندگیتون درس بگیرین
و برای لحظه لحظه های آینده زندگیتون معلم باشین.



لحظه لحظه های زندگی من مثل فرزندانم هستند.....
دوستشون دارم و بهشون احترام میذارم و وقتی از دست دادمشون به حال خودم تآسف میخورم که لیاقت نگهداری از اونها رو نداشتم.

سلام لحظه های من ........

 



در ضمن امیر قافله یک متن قشنگ گذاشته برین بخونین از دستتتون نره!

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸۱

یک روز خوش با دوستان :)

دیروز ساعت 10 با پروا قرار داشتیم. که با هم بریم خونه زینب.
خلاصه با هر مصیبتی که بود و با معجزه یه نگاه ما تونستیم که با هم بریم!...
مشکوک نشین بهتره که من قضیه رو تعریف کنم :
وقتی که من دیگه نا امید شدم از اومدن پروا سوار اتوبوس شدم و مشغول شدم به نوشتن!!! اتوبوس که اومد راه بیافته یه نگاه انداختم بیرون! دیدم ای بابا پروا نشسته توی ایستگاه اتوبوس .... فکرش رو بکنید که من چه عکس العملی داشتم؟
خوب شد نبودید که ببینید چقدر پشت در بسته ی اتوبوس بال بال زدم تا پروا منو ببینه!! ولی ندید! راننده در رو زد و من پیاده شدم و با پروا دوباره سوار شدیم.
-----
توی خونه حسابی از طرف زینب و فاطمه پذیرایی شدیم
-----
ساعت ۲ با مژگان بانو و نیکو و هدی و مامانشون و خواهر نازشون تو امام زاده صالح قرار داشتیم.

-----
مژگان بانو که یه مشکل بوجود اومد و نتونست بیاد. نیکو و مامانشون و الهه خوشگله هم که جایی کار داشتند زودی رفتند.
بعد ما ۵ نفر (من؛پروا؛زینب؛فاطمه؛هدی) رفتیم درکه و ناهار خوردیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اندازه 4344/1324324 روز خندیدیم!

بچه ها ممنون خیلی خوش گذشت.

 


البته قابل ذکر است که بنده حامی حقوق بشر شناخته شدم!!! دلیلش؟
خب آخه هر کسی که جلوی ماشین ظاهر میشد صدای من بلند میشد که: ‌زینب!! زینب!! مواظب اون باش! ؛ زینب!! زینب!!! اینو زیر نکنی! ؛‌ زینب!! زینب!! اونو بپا!!
خلاصه شده بودم عین این مامان بزرگا!

   + یاس حسینیه - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۱