نقش زمان 2 ساله شد
بالاخره کار طراحی و تولید سررسید نقش زمان به پایان رسید.

از همه ی کسایی که به من در تولید این سررسید کمک کردند تشکر می کنم(ریحانه، زنبق، رها، معصومه، مریمم، فاطمه سادات، مریم، فاطمه و مامان و خاله جان)
کار طراحی های دستی صفحات و جلد از خودمه و طرح ها از هیچ جایی کپی نشدند.




جلد این سررسید ها از چرم و جیر طبیعی ایرانی تهیه شده و کاملا به صورت دست دوز می باشند.
این سر رسید ها در 8 مدل و در رنگ های مختلف طراحی شدند.
مدل یاس دونه


مدل گلدونه

مدل نارگل

مدل تنگ دل و دل
مدل دکمه ای
مدل دوختی

مدل جاده
قیمیت پشت جلد این سررسید ها با جلد چرم طبیعی و کاملا دست دوز: 15 هزارتومان و طرح یاس دونه با قیمت 16 هزار تومان بفروش می رسد.
فعلا در منطقه میدان انقلاب پخش شده بزودی در شهر کتابها هم عرضه می شود.
تلفن مرکز پخش: 88945736
-----------------------------
بعد نوشت:
دیگری به من گفت : اینکار رو برای کسب درآمد می کنی؟ حقوق معلمی کم بود؟
گفتم: اگر معلمی رو کنار گذاشتم فقط بخاطر رسیدگی به فاطمه بود، من طرح های این دفترها رو از روی نامه هام به شاگردام کشیدم. حتی طرح های جلدهای این تقویم ها همون تصویرهای روی تخته ی کلاس مقدسمه.
در واقع من درست وقتی طراحی و اجرای این تقویم ها رو شروع کردم که به صورت رسمی از مدرسه بیرون اومدم و خودم این طور فکر می کنم که این طرح ها ادامه ی عشق بازی من و مدرسه ست. طرح یاس دونه تصویری بود که همیشه روی تخته ی کلاس مقدس بود، نار دونه هم، ماهی و گل از دیوارهای کلاس مقدس آویزون بود....
من تقویم رو انتخاب کردم برای کار جدیدم.
چون تقویم روزها رو به یاد آدمها میاره.
من طراحی این تقویم ها رو تقدیم می کنم به همه ی همه ی شاگردام، شاگردهایی که از صمیم قلب دوستشون دارم و بهشون از همچنان تا نمی دانم چه وقت، عشق می ورزم.
سررسیدها داره کارش تموم میشه
بالاخره کار تقویمم رو به پایانه فقط هشت تا جلد دیگه زده بشه ، می مونه داغی زدن و بسته بندی.
امیدوارم که فروش خوبی داشته باشه، با توجه به اینکه قیمت چرم و چاپ از سال قبل خیلی بیشتر شده بود، زیاد افزایش قیمت نداشتیم.
خلاصه اینم حاصل تلاش و طراحی بنده!

نقش زمان 90
هوالرازق
تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.
سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!
همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.
فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.
با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!
تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!
حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.
یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!
خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!
اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.
احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.
دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...
اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"
راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:


شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

دل نوشت شعبان ماه خوب توست:
اعیاد شعبانیه شده و دلم چراغان... به امید اینکه پا بذاری تو دل من.
دلم مناجات شعبانیه میخواد. دلم میخواد روبروی در خونهت بشینم و داد بزنم... من به سوی تو گریختهام.....
حالا گیر کردهام اینجا. وسط شهر بزرگ بی قانون و مدام دلم مثل آونگ ساعتهای قدیمی این ور و اون ور میشه، پشت چراغ قرمز میمونه و گاهی بی اجازه رد میشه.
مدام دلم چراغهای سبز رو دنبال میکنه اما گاهی ازشون جا میمونه.
ای خدا...
توی این شهر بزرگ دل من تنها به گریختن خوشه... گریختن از این شهر و آدمهاش. گریختن از خیابانهای بی نشان و تنها بلندترین خیابان این شهر است که من را به تو میرسونه.
همان خیابان بلند که از مسافر پنجشنبههایم شروع میشه و به ایستگاه قطار ختم میشه. یک روز از همین خیابان که ساکنش هستم به ایستگاه قطار میروم و از شهر بزرگ میگریزم.

تصویر را با اندازه بزرگتر ببینید
----------------------
دل نوشت:دلم برای امامزاده صالح تنگ شده. من را یاد برادرش و جمکران میاندازد.
دل نوشت بعد: مشهد یادتون کردم.
دل نوشت آخر: دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ
تصویر نوشت: روزیم نشد زیارت عاشورا رو برای تولدشون تموم کنم. این پوستر رو هم دیر آپلود کردم. انشالله مقبول افتد. با تشکر از مسافر کربلا. هزینه دانلود تصویر هم
یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان.

الا به ذکر الله تطمئن القلوب
قرآن کریم در آیهای کریمه میفرماید: «الذین آمنوا وتطمئن قلوبهم بذکر الله ألا بذکر الله تطمئن القلوب».
همانا تنها با یاد "الله" دلها آرام می شود.

تصویر بزرگتر برای نمایش روی دسک تاپ 1200 * 1920
در مورد کلمه الله بیشتر بدانیم
مرگ به نیرنگتان.....

تصویر بزرگتر جهت چاپ روی برگه A3
انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم فاسال الله الذی اکرمنی بمعرفتکم و معرفه اولیائکم، و رزقنی البرائه من اعدائکم....
فردا میدان انقلاب گلباران قدمهای حسینی می شود. گامهایتان راه آسمان را گم نکند.
دلم برات تنگ شده

دخترک روستا نشین و ساده دل بود. با گونه های گل انداخته.
یک موبایل آخرین سیستم هم دستش بود - جای النگو و گردنبندش خالی بود-
چشم تو چشم امام رضا بودم.
گفتم: "از کجا اومدی؟"
گفت: "تربت"
گفتم: "خانه ی همه ما عاقبت به تربت می افتد."
--------------------
کنار فرش توی صحن سقا خونه نشستم بودم. نماز داشت شروع می شد. دختری با عجله رسید به من و با لحن تندی گفت: "جا بده می خوام بشینم."
رفتم روی زمین وایستادم و دستهام رو آوردم بغل گوشم که تکبیر بگم. دخترک گفت: "اونجا زمینه! بیا رو فرش"
گفتم: "آدم باید رو عرش نماز بخونه نه فرش."

