طُفیلی حق

مقدمه : گاهی وقت‌هاست که انگار کسی یا چیزی، مثلا چیزی شبیه به یک حس کنجکاوی از درک و شناخت، دعوتت می کند که بنویسی و بنویسی...

و مهم این است که سمت و سو می‌دهد به نوشتنت، راه و سلوک می‌دهدستت و می‌گوید در این باره بنویس، در این مورد بنویس، این جور بنویس بعد حس می آید به قلم، از دریچه‌ی عقل و قلب می‌گذرد و نوشتن باز آغاز می شود.

 

قبل نوشت: می‌دانم تو که دعوتم می‌کنی به نوشتن، قبلترها صادق‌انه آمده بودی به خانه‌ام و حالا کمی خودت را برده‌ای عقب‌تر. شاید برای‌اینکه پا بگذاری روی یک سری عادت‌ها و انتظارها... بگذریم!

دعوت از تو نوشتن از من.

 

امر نوشت:

تاریکی طُفیلی وجود نور است، هر کجا نور نباشد لاجرم تاریک است، خداوند نور را خلق کرد، تاریکی درست شد....

خداوند خیر را آفرید، مردم شر را به‌وجود آوردند...

استاد میفرماید: باطل اصالت ندارد، طُفیلی وجود حق است، چون حق آنجا نیست باطل است.

شر آفریده‌ی مستقلی نیست.

/ 2 نظر / 16 بازدید
مادرم زهرا

هوالمعشوق یا رفیق من لا رفیق له ... عشقمان می گفت " در وادی مزدلفه قلب من گرفتارم شده! پس مجنون وار مرا لیلی خود قرا ر داد و گفت چفیه ات بوی عطر نجف می دهد و قلبت بوی شقایقهای وحشی عرفات..." عشقم مزدلفه را ندیده بود ، اما آنچنان برایت می گفت ، گوئی حریم احرامت جز او نیست ، او لیلی بود و من مجنون ، " این را من فکر می کردم " لیک او گفت که من لیلی اویم و ... من حالا!! دانستم که او نور بود و من طفیلی نور... ، عشقمان را عشق است ، قوس نزولش سراسر حوراء است و صعودش همه عقل است و خرد عطر وجودش با مشامم چقدر آشناست ، بوی گلهای یاس رازقی را می دهد ، عشقمان سراسر نور است و سور راستی آیا می دانی گلهای یاس رازقی چه بوئی دارند ؟

قفس ویران

سلام به روز هستم با طرحی درباره: حضور مردم = مصونیت کشور [گل]