بازگشت خاطرات

بعد از 8 سال بری یه جایی که بزرگترین اتفاق عمرت رو ورق زده.

از تمام کسایی که قبلا میشناختنت هیچ خبری نیست، فقط بعضی از دیوارها و قاب پنجره‌ها تو را به وضوح به یاد می‌آورند.

آن دیوارهایی که گاهی از خستگی به‌شان پناه برده بودی و پنجره‌هایی که همیشه عکس تو را برای حیاط پرورشگاه قاب کرده بودند. صاف می‌روی توی حیاط پر از درخت و باغچه، زن مانتو سفید و مقنعه یاسی‌ای از دور می‌آید و تو شک می‌کنی که این همان آذر است که یواشکی تو را به یاد پرورشگاه آورده است یا نه. دست می‌دهی به آذر و می‌خندی به لبخندش و می‌روید در راهروی همیشگی‌ای که سرامیکش را عوض کرده‌اند. پس، کاشی‌ها اصلا تو را به یاد نمی‌آورند و فعلا دارند خاطره‌ای جدیدی از تو را ثبت می‌کنند.

 

مربع

 

در اتاق باز شد، یکی از بچه های نوپا آمده بود دم در... کانهو سیبی که دو قسمتش کرده بودند... کانهو دوباره متولد شده بود که دوباره بیاید اینجای دنیا... کانهو جایش خیلی خالی بوده توی پرورشگاه... با همان چشمهای کانهویش خیره شد به من؛

پرتاب شدم به خاطراتم... کانهو... کانهو ... کانهو همان توپ‌هایی که شوت میکند.

چقدر جای دیوارهایی که خراب کرده بودند خالی بود.

/ 4 نظر / 27 بازدید
تکین (زهرا)

سلام ....الهی شکر که هستین ..... خوش به حالتون .....پرورشگاه ..... من عاشق این جور جاهام ....... چرا شما همه جاهایی که من دوس دارم میرین ...... نمیگین دلم میسوزه ........

اسی

یادها رفتند و ما هم می‌رویم از یادها کی پَر کاهی بماند در میان بادها

تکین (زهرا)

سلام .....مطمئنم که آدمی همون جایی که دلش اونجاست!چون آقاجونم با این که رفته اما هست ..... من بودنش رو حس میکنم .... صدای قدم برداشتنش ..... هرم نفس هاش ....... نرمی دستای مهربونش ....... خدای مهربون همه رفته ها رو تو این شب جمعه ببخش و بیامرز وحسابی حسابی هواشون رو داشته باش!