حُر

 

 
/ 3 نظر / 22 بازدید
زهرا (تکین)

سلام ..... خدا می دونه چه قدر خوشحالم ....... چرا بهم نگفتین که برگشتین ........ هر چند از وقتی برگشتین یه جوری شدین ....... نمیدونم شاید شبیه کسایی که بعد از یه دعوای مفصل با یه عده مجبور میشه که توی یه موقعیت کنارشون قرار بگیره و یه جورایی باهاشون سرسنگینه ......... نمیدونم چرا این حس بهم دست داد........ راستی پرهام کیه ......... دفعه قبل که خانم نظامی پور بهم اس داده بودن پرسیدم ازشون گفتن نمی دونن........ انشالله خدا زود زود اون رو هم شفا بده ........ از بودن تون خیلی خوشحالم .......انگار که توی یه جمع غریبه یهو به یه آشنای قدیمی برخورد کردم ........خدا رو شکر ....... فردا 92 تا آدم عاشق فضای آلوده شهر من رو عطرآگین میکنن....... خوشحالم .......

مادرم زهرا

سلام الله علیکم مبارکت باشد ، سر از مهر برداشتن وبلاگت الله اکبر و سبحان ربی العلی و بحمده...............

زهرا (تکین)

سلام ........ عروسی دخترتون مبارک ....... انشالله که خوش بخت بشن ..... من که سعادت آشنایی باهاشون رو نداشتم ....... با مزه است .......حالا شما هم به جرگه مادرزن ها پیوستین ........... این آقای فیلترچی چه پشت کاری داشته که رفته تو پستو های وبلاگتون رو گشته و از سال 81 یه چیزی پیدا کرده ......... خسته نباشه ........ شده تو زندگیتون یه وقتا دوس داشته باشین برین تو غار تنهایی تون و نباشین ...... یا لااقل کمتر باشین .........این روزا دوس دارم نباشم ........ یا حداقل کمتر باشم ....... حس میکنم توی این یه سال این قدر نبودم که زبون بودن تو آدم ها رو یادم رفته ........ دلم لک زده واسه یه مدت تنهایی محض ....... دوس دارم برم گم شم ....... دعام کنید ........ زیاد ........