گربه‌ها

دلم برای بهزیستی رفتن تنگ شده

دلم بچه های ایزوله رو میخواد

بچه‌های سندرم دان

حتی آنا رو

که 7 سال مادرش یک گربه بوده... که هنوز بعد از هفت سال که با آدمها زنده‌گی کرده باز هم گربه است... ببین محبت اون گربه چه کرده با این بچه! که این 7 سال آدمها نکردند، اُف بر آدمیت ما.

دلم برای مینا تنگ شده

خیلی هم تنگ، حتی برای فرحناز خواهرش. فرحناز رفت به فرزند خوندگی مینا اما رفت مرکز ایزوله، خب مینا از گربه‌ها می‌ترسید. بس که اون 5 سالی که توی زیرزمین دفن شده بود گربه‌ها توی سرش میو میو کرده بودن.

........... ای بابا! حالا اصلا گربه‌ها خوبند یا بد؟!

بی‌خیال گربه‌ها

به سرم زده دوباره برم مرکز

بی خیال همه‌ی آدمها بشم و برم پیش آدمها

خدا هم چه مخلوقاتی داره، یاد اولین باری افتادم که رفتم مرکز ایزوله. با آذر رفته بودیم دنبال مینا که ببریمش مهمونیِ افطار پیش بچه های بهزیستی که توی یه روستا زنده‌گی می‌کردن.

البته شایدم روستا نبود! ذهنم دیگه یاری نمی کنه، اما فکر کنم اسم اون مرکز بهشت بود. دو سه بار بیشتر نرفتیم مرکز بهشت. البته آذر پای کار بود و می رفت.

رفته بودیم دنبال مینا، توی مرکز ایزوله...

وای! چه حس تنگ و ترشی گرفتم. حس وحشتی که سراپای وجودمو میخاروند.

انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودم، دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و صدبار بلند بلند بگم من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم! من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم.

ساعت غیر آموزشی بود و همه‌ی بچه‌ها آزاد بودن. با آذر که رفتیم توی مرکز عمق دلم یک شادی عجیبی بود اما وقتی کم کم بچه‌ها رو دیدم ترس وجودمو گرفت. تقصیر اون بچه‌ها که نبود. اونها تشنه محبت بودن بس که بی‌محبتی دیده بودن ...

اصلا نمیدونم این حسهامو بنویسم یا نه، یا اگرم نوشتم پستش می کنم یا نه!

اما مرکز ایزوله انتهای دنیاست! همه‌ی بچه‌هایی که به خاطر مشکل جسمی یا عقلی از جامعه طرد شدند رو اونجا نگهداری می‌کنند. گاهی بعضی از اینها هستند که خیلی عجیبند، عجیب از نوع خلقت خداوند رو میگم نقص عضوهای حاد.

بگذرم! نمیتونم بنویسم چی دیدم. فقط خیلی ترسیدم، اونقدر که وقتی از مرکز اومدیم بیرون اگه مینا و فرشته باهامون نبودند بلند بلند میزدم زیر گریه...

چند وقت که از اون اولین بار گذشت آذر بهم گفت یاسی من هفته ای دوبار میرم پیش مینا و فرشته میخوای بیای؟ منم یه چک زدم توی گوش ترس و گفتم میام.

الان بعد از 5 سال دچار اون بچه‌های عجیبم. البته یه دوسالی هست نرفتم

حالا دوباره به سرم افتاده که برم... منتظرم آذر از کانادا برگرده، بیاد و منو ببره به ایزوله.

فقط دلم میخواد یک کم از کادر اون مرکز بنویسم و غرغر کنم. اما میترسم به گوش مسئولینش برسه، اونوقت جلوی فعالیت نیروهای داوطلب رو بگیرن و اون بچه‌ها تنهاتر بشند.

/ 8 نظر / 11 بازدید
شمیم

[گریه]

مادرم زهرا

عجب ! امروز چقدر پر روزی شده ایم آمده ایم دوباره ف این را خوب می دانی که چه می گویم ! ....اصلا راه بهشت همین جاست که رفته ای ، بهزیستی کلمه ای است پر از معنا اما بی معنی و بی هویت برای امثالی چون من ف که افتاده ایم در گذر بی هدفی های روز مر گی هایمان ، عشقمان می گفت ، " کهریزک آدم را می برد به بیت الاحزان مادرم زهرا " می گفت " می خواهی بروی خدا را ببینی سری بزن به کهریزک " و من جائی را می شناسم که عشقش دارد 27 سال غذا می گذارد توی دهانش و جایش را تمیز می کند با قلب نازنینش ، اصلا او شهیدی است زنده است کنار آن جانبازش ،... خوش به حالت در آن مقام که جای استجابت دعاست برای دل سیاه من هم دعا کن

یک تجربه ساده

من که اصلا دلم طاقت نمیاره. واقعا دردناکه... ان شاالله خدا شفا عنایت کنه.

NjM Hosseinian

رفتی، یکی شان را محکم بغل کن و توی دلت خدا را به این بندگان پاکش قسم بده و از خودش بخواه قرار را برگرداند به این دل بی قرار[نگران]

احمدابهری

سلام. به عشق ریحانه ی ارباب به روزیم. با احترام دعوتید. (پایگاه اشعار آیینی علی رضا خاکساری)

حامد

سلام خیلی اتفاقی با وبلاگتون اشنا شدم تو گوگل کلمه ایزوله که تو مهندسی برق یه اصطلاح هست رو سرچ کردم و وبلاگ شما رو پیدا کردم حالا ایزوله یعنی چه و چرا اینقدر علاقه؟

حامد

فکر کنم ابراز محبت بهترین و رایگان تر هدیه به ادم هاس