یادواره روزهای دور 2:

حسبی الله

افتادم به یادواره نویسی قدیم‌ها
یادم هست که اوایل جنگ که در اهواز بودیم پدرم و شوهر خاله ام از مسئولین بودند، پدرم در تامین اجتماعی و شوهر خاله ام در آموزش پرورش.
همه همسایه ها و دوستان از اهواز هجرت می‌کردند.
اونروزها سر ماندن و نماندن بین خیلی خانواده ها درگیری‌هایی پیش آمده بود.
به پدرم و شوهر خاله‌ام گفته بودند که شما از مسئولین هستید و از شهر خارج شوید.
شنیده بودم که اغلب مسئولین شهر گفته بودند که ما هم از مردمیم و در شهر مانده بودند.
ما هم ماندیم تا وقتی که پدرم منتقل شد به یزد.

همسن‌های آیه دختر کوچکترم بودم، اما خوب یادم مانده اضطرابهای موشکباران را. صدای آژیر قرمز هنوز برای من طعم تاریکی و خاک می‌دهد. یادم هست مثل شنیدن سفیر خمپاره،دستهایم را می‌گذاشتم روی گوشم و می‌نشستم زمین. دستهای مادرم روشن بود، وقتی همه جا تاریک می‌شد باز هم مرا می‌دید و از زیر دست و پا مرا می‌کشید  بیرون و در بغل خودش جایم می‌داد  و  می‌دوید سمت پناهگاه‌های نیمه تاریک و صدای گریه‌ی بچه‌ها.

من هیچ‌وقت بلند بلند گریه نمی‌کردم، اشکهایم راه خودشان را بلد بودند صاف از کنار چشمم می‍‌‌رسیدند به لبهام و من از همان بچه‌گی اشک نوشیدن را یاد گرفتم. فکر کنم از همون موقع‌ها بود که فهمیدم غمخوار مادر بودن یعنی چه، گاهی وقتها اشک‌های مادرم هم می‌چکید روی صورتم.

کم کم برادرم توی دل مادر بزرگتر شد و وقت دوویدن به سمت راه‌پله ها ی زیر زمین یا پناه‌گاه بعد از اینکه دستهای روشن مادر مرا پیدا می‌کرد، دستهای خواهرم مرا می‌گرفت و می‌کشید دنبال خودش و من مثل عروسک کاموایی بی‌اراده دنبالش کشیده می‌شدم.

تصاویر مبهم و نیمه روشنی از فضای پناه‌گاه یادم هست، اما وقتهایی که به زیر زمین خانه می‌رفتیم مادر در گوشه ای دنج شمع روشن می‌کرد که من و خواهرم زیاد نترسیم. هیچ‌وقت پدرم را یادم نمی‌آید، چشمهای هراسناک خواهرم و دستهای روشن مادرم بیشترین خاطرات من از آن زمانهاست. صدای انفجارها و حتی این جمله مادرم که خیلی توی ذهنم مانده : "این دفعه خیلی نزدیک بود!" و صدای ناگهانی فروریختن شیشه‌ها...

/ 7 نظر / 34 بازدید
ورود دخترها و پسرها ممنوع

یاده قدیما......

نرگس

سلام...عالی بوووود....بنویس از این یادواره ها...کتابشون کن...

ماری

ما که تهران بودیم و از اون همه فاجعه دور بودیم اما یه نمه از اون خاطرات رو داریم...

نیلیا

عشق یعنی یه پلاک که زدخ بیرون از دل خاک عشق یعنی یه شهید با لبای تشنه سینه چاک همیشه دعایم برای تو این است که شهید شوی ....

سارا

سلام. چه جالب. فک نمی کردم اهوازی باشید. در ضمن خیلی قشنگ نوشته بودید.

طیبه

سلام خیلی خوب مینویسی حال حسودی دارم +غبطه[چشمک] یاعلی

نرگس

دلم گرفت . جنگ اما گنج بود.