آبشار تو:

رسیدم به آبشار

و تو نمی دانی چه نوری پاشیده بود خدا آنجا! باید می بودی تا می فهمیدی. یاد دخترکی هایم افتادم که از آب نمی گذشتم بدون خیسی. رفتم نزدیک آبشار تا یکم خیس بشوم اما نور مرا صدا می کرد به بالا.

یاد دخترکی هایم افتادم که از درخت بالا می رفتم! انگار صدایی دست های مرا گرفت و کشیدم بالا... من هم بالا رفتم و بالا، به پایین آمدن فکر نمی کردم که تنها یک راه بیشتر برای پایین آمدن نبود.سنگهای کنار آبشار همه لیز بودند و من هم بی حواس آنها را می گرفتم و کشان کشان خود را بالا می بردم.

رسیدم به جایی که می شد آنجا ایستاد و حض کرد، اما دیگر وقت پرت شدن بود و من پرت شدم پایین!

به همین سادگی بالا رفتم و به همان سادگی پایین آمدم، حس خوبی بود! درد داشت، نهی همه را هم داشت، آتل هم داشت، اما تو نمی دانی بالا رفتنش چه حسی داشت.

***

تقصیر زانوهایم نبود که همیشه یک هو خالی می کند،

تقصیر کفش های لیزم نبود،

تقصیر حس دخترکی ام نبود،

تقصیر دستهایم بود که در دستهای تو نبود.

آبشار لونک - جاده دیلمان. خرداد91

عکس از یوسفه، البت قبل از حادثه !!!

/ 9 نظر / 37 بازدید
بنده خدا

بسم الله وبلاگ خوبی داری به روزم و منتظر نظرات شما

سلام

چقدر حست ناب و زلال بود.... بغض کردم برای همه حس های خوب کودکیم و حس زلال تو ... ابشار پر نور... دلم این پاکی را میخواست و الان هم دلم هوایی شد..

ندا

نگرانت شدم یاس عزیز الان خوبی؟

نیلیا

مهم نترسیدن و بالا رفتن بود... یاس حتی اگر بیفتد دوباره بالا میرود اما این بار دست هایش را هم ببر [لبخند]

ماری

امان از سر به هوا بودن های ما حتما که خوش گذشته؟ با ما که نمیاین ... با از ما بهترون همیشه به مسافرتید.... باشه.... طلب ما که تحویلمون نمی گیرین ![نیشخند]

بهار

دخترکی هایت.... و یاد دست هایی که همیشه تورا نجات میداد...

لوکوموتیوران

اولا دخترک وچه به از سنگ بالا رفتن دوما منم بودم از این آبشار بالا میرفتم سوما ... رود رفت کوه با اندوه گفت : میروی اما بدان دریا ز من پایین تر است