/ 9 نظر / 26 بازدید
توشنامئیتی

سلام دوشت گرامی خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنید منتظر نظرات زیبا و سودمند شما هستم [گل]

دعادست

سلام هر دو وبلاگتون قشنگ و پر محتواست... ولی گمون کنم اون یکی وبلاگتون رو برای مردم آزاری درست کرده باشید.. با اون عکس قشنگی که در پیش ضمینه آن گذاشته اید.. نه میشه خوندش نه میشه نوشتش... موفق باشید..

احمدابهری

سلام. با " حرف دل " به روزیم. با احترام دعوتید... ضمنا من بعد هر شب با اشعار ویژه ی محرم و صفر به روز خواهیم شد. التماس دعا (پایگاه اشعار آیینی علی رضا خاکساری)

رامین

سلام وب خوبی دارین از مطالب جالب و معنوی و جالب شما خیلی خوشم اومد در صورت موافقت به وب ما هم سری بزنید خوشحال میشیم

بشری

سلام خانمی. میدونی شجاعت میخواد !! خیلی هم شجاعت میخواد. قول لین هم میخواد.تقصیر ما هم هست.دولت را ولش !!

سرشار

سلام گفتید امر به معروف و نهی از منکر ... آدمهای کمی موندن که دلشون بخواد امر به معروف و نهی از منکر کنند ... یا دلشون بخواد و تواناییش رو هم داشته باشن ... خیلی افسارگسیخته شده دنیا ... روزگار داره ذره ذره حجت رو برامون تمام میکنه ...

مادرم زهرا

سلام الله علیکم و صلواته دلمان به درد شد و بی درمانیم این روزها ، یادش به خیر ... رفیقی داشتیم رفیق! جزیره مجنون یکپارچه شده بود مجنون آن سالها ... در آن بحبوحه شیمائی ماسکش را باز کرده بود برای رفیقش ، رفیقش هم گرفت آن ماسک را ! اما نزد به صورتش ... آن را داده بود به رفیق کناریش ... وقتی آمده بودند دیه بودند هر سه اشان شهید شده اند .. یاد یکی از غزوات رسول خدا افتادم و ماجرای شهادت آن سه نفر یا ر پیامبر که عطشان پر کشیدند و رفتند و هیچکدامشان ابی نخورد ... این را گفتم که بدانی سال 1363 بود .. بعد آن ماجرا ی سه رفیقمان ؛ آمده بودیم باصطلاح مرخصی ... میدان راه اهن که پیاده شدیم ، دیدیم عجب فضائی دارد... _ تازه آن موقع! حالا که دیگر ... !!_ گفتیم این ها می دانند معنای شهادت را ! دلمان آن موقع چقدر به درد آمد ! برگشتیم ،رفتیم با همان قطار که آمده بودیم فقط یک زنگ زدیم از همان راه آهن به مادرمان که .... سال 1363 بود و امروز 1392 .. امروز افتخار می کنیم به شما رزمندگان مجنون کده این عصر باور کنید دلمان کمی آرام شد از این دردردل با شما خیر کثیر که می دانید چیست! نصیبتان باد عشقمان را عشق است ک

سرشار

به چشم :)