زیبایی یا جلب توجه؟

جلساتِ آخر ِ درس Windows آموزش نصب و نگهداری از ویندوز و نصب ِ برنامه های مختلفه!

یه شاگرد قدیمی دارم به اسم زینب که مدتها بود ندیده بودمش. یه شب زنگ زده بودم بهش برای احوال پرسی صحبتا کشیده شد سر کلاسهای الان و همین جلساتِ آخر.

زینب گفت : "یاسی جون میشه من هم این جلسات ِ آخر رو بیام؟ چون خوب بلد نیستم که برنامه ها رو نصب کنم! و دلم هم برات تنگ شده می خوام ببینمت!"

منم گفتم: "بیا!"

فرداش زینب هم از خدا خواسته اومد کلاس...

 

اولش که دیدمش اصلا نشناختمش! خودش رو شکل این سرخ پوستا آرایش کرده بود صورت برونزه و لباهای اندازه ی لنگه کفش! راستش رو بخواین اومد که بوسم کنه کلم رو کشیدم عقب! آخه دلم جیری ویری میرفت! با اون قیافش!!!!!!!!!!! منم که اصلا راغب نبودم ببوسمش!

خلاصه سر کلاس هم هی زل زده بود به من! منم هی نیگام رو ازش بر میداشتم و مینداختم روی بقیه بچه های کلاس!

از شانس من! راه برگشتمون هم یکی بود وقتی داشتیم با هم بر میگشتیم خودش گفت که مامانش نمیذاشته بیاد کلاس و بهش میگفته می خوای بری عروسی یا کلاس ِ کامپیوتر! و اونم با کلی دعوا اومده بود کلاس.

منم اگه میدونستم این جوری میخواد بیاد کلاس اصلا دعوتش نمیکردم که بیاد! آخه بعضی ها حدود رو نمیشناسن ! نمیدونن شان کلاش با شان عروسی با شان خیابون گردی فرق داره! آدمی که میره کلاس چیز یاد بگیره که تیپ این دخترای خیابون گرد رو نمیزنه! منم بهش گفتم: "زینب میدونی! همه ی مشکلهایی که توی خونه داری (همیشه از مشکلاتش با من حرف میزنه) به خاطر حس ِ جلب توجه کردن بیش از حد توئه! مثلا توی خونه برای اینکه کسی بهت اهمیت نمیده گیر میدی به این و اون و دعوا راه میندازی! توی خیابون هم که دیگه خودت بهتر میدونی! دست به هر کاری میزنی که جلب توجه کنی! و به مادرت هم هیچ اهمیت نمیدی! " بهش گفتم که: "تو توی خیابون همی حواست به اطرافته! جای اینکه جلوی پات رو نگا کنی ببینی زیر پات چاه نباشه، داری مردم رو نگاه میکنی... برای همینه که خیلی می افتی توی چاه." یه کم دیگه هم حرفهای خصوصی تر! زدم که هیچ دخلی نداره اینجا بنویسم!

خلاصه اونروز کلی توی خیابون خجالت کشیدم چون همه ی عالم و آدم داشتن ما رو نیگا میکردن! نه به تیپ ساده ی من و نه به تیپ جنگولک اون! هیچ تناسبی با هم نداشتیم! منم از خجالت کل مسیر سرم پایین بود!

وقتی رسیدیم در خونشون برای خداحافظی که اومدم بوسش کنم نگاش کردم دیدم که ...... صورتش دیگه برونزه نیست و لباش هم.... !

با خنده بوسیدمش و دستش رو نگاه کردم.......

/ 48 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shahbanoo

ياسی خانم اپديت نمی کنی؟؟؟؟؟ دلمون تنگ شده بابا...

masoomeh

سلامم...ميدونی من هميشه سعی ميکنم به باطن طرف نگاه کنم...ياسی جون منم بيام پيشت اين قد بد ازم ميگی؟؟؟؟؟

ساکت

اگر زمانی تصمیم گرفتید به جای کلاس کامپیوتر، درس اخلاق بگید، ما رو هم خبر کنید!

masoomeh

سلام.....رفاقتت منو خفه کرده...دوستت دارم خوانومييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی

masoomeh

سلام...همين جوري...ميخداستم ببينم نظر ذاشتن چه جوريه

يك دوست

نمی‌دونم. شايد اين نگاه تحقيرآميز ما است که باعث می‌شه دوستان سر به هوامون تو چاه بیفتند. و ما برای اينکه از نگاه دیگران در امان باشیم سخت راضی می‌شیم خم بشیم و دستشون رو بگیریم. به زحمتش می‌ارزه که یه کم از شان همیشگیمون بگذریم ولی در عوض یکی را از افتادن نجات بدیم. البته منظورم اين نيست که ما اون بالاييم و بقيه اون پايين. منظورم اين است که هميشه يادمون باشه که اگر ما هم يک روزی حواسمون جای ديگه بود و از بد روزگار افتاديم تو چاه. اميد داشته‌باشيم که يکی پيدا بشه تا زانوهاش رو برای ما روی خاک بگذاره و دست ياری به سمتمون دراز کنه. فقط همين ياعلي

maryam

سلام:بوی عشق می آيد.....................

فرینا

سلام.وای اين فقط شرمندگی منو بيشتر ميکنه.ميدونين ميخوام بگم من يکی از اونام که بعضی وقتا تابلو ميشم. ولی اينجور وقتا برا اينه که اينجوری راحتم شايد اصلآ اين وقتا ارايش نداشته باشم شايد حتی به قيافم نرسم ولی خب تو اون لباس راحت باشم میپوشم و به بقيه هيچ توجهی نميکنم چون من معتقدم ادم بايد سرش به کارش باشه نه به ديد زدن قيافه مردم.وقتی اين مطلب رو خوندم يه جورايی به خودم ربط دادم و گفتم چرا بايد کسی از راه رفتن با ما خجالت بکشه؟ميدونين ولی گفتم که من متوجه اشتباهم شدم و از وبلاگتون هم بدم نيومده وگرنه نميگفتم که بازم ميام.

خودم

ممنون...خدا منو ببخشه