من و مینا و سکوت:

 شبیه آدمی شده‌ام که با مینا حرف می‌زدم.

این روزها شبیه آن،من شدم. من آن شدم که آن موقع می‌شدم. من با مینا حرف می‌زدم و او سرش را کج می‌کرد و به رویم می‌خندید و چیزی می‌گفت که هیچ کس نمی‌فهمیدش، جز من که مقابلش نشسته بودم.

من راز چشم‌هایش را می‌خواندم نه حرف‌هایی که می‌زد و هیچ کس نمی فهمیدش را -مینا دخترک دردمندِ من-

امروز عصر دلم ناگهان برایش تنگ شد، و نمی‌دانی که چقدر تنگ.سالهاست ندیدمش احتمالا باید 16-17 سالش شده باشد.

آن موقع‌ها دست‌های نحیفش را می‌گرفتم در دستم و نوازش می کردم، اوایل دست‌های سردش را می‌کشید عقب، نمی‌توانست  گرمای دست کسی را در دستش تاب بیاورد، یاد نگرفته بود از هیچ دستی. من اما با حوصله باز دست‌هایش را می‌گرفتم در دستم و برایش نقاشی می‌کشیدم روی آن و بعد بازی بازی دستش را با ورق آشنا کردم و با قلم.

و او خط‌های عشق را رد انداخت روی برگه‌های سفیدِ خط‌دار. همیشه محو نگاه او بودم، و آن لبخندی که  جهانی را در دلم لبخند می‌کرد. نگاهش که می‌کردم دلم می خندید... اما وقت‌هایی که نمی‌خندید عمق چشمانش دردی داشت که از ریشه آدم را می‌سوزاند، و نه تو و نه هیچ کس دیگر اینهمه در چشم‌های او آتش نگرفت که من.

و این اواخر وقتی می‌دیدمش دست‌هایش را می‌کشید روی صورتم و نوازشم می‌کرد... دست‌هایش گرما گرفته بود! حس مهربانی داشت. مقابل مینا من کم می‌آوردم از غم، از لب‌خنده، از درد، از سکوتی که همه‌اش حرف بود و هی زیاد می‌شدم از عشق... انگار کسی درون من تکثیر می‌شود. اصلا من خواندن سکوت را از مینا آموختم. خواندن دل را و خواندن چشم را و خواندن راز گرمای دست‌ها را هم... اصلا نمی‌دانم چقدر از مینا آموخته‌ام.

و هیچ‌کس نمی‌داند مینا چه معلم بزرگی بود.

این‌روزها باز سکوت می‌خوانم، دل می‌خوانم، چشم می‌خوانم

و گرما را از دست‌هایی که هرگز نمی‌گیرمشان.

عکس‌نوشت: بچه‌های ایزوله - مینا همان لبخندبزرگِ سمت قلبتان است!

مینا دخترکی بود که ناپدری‌اش به خاطر اینکه مشکل داشت، پنج سال در زیر زمین خانه‌اش حبسش کرده بود. وقتی پلیس او را از زیر زمین بیرون آورده بود دیگر نه حرف می‌زد نه می‌خندید، فقط هر وقت صدای گربه می‌آمد گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌لرزید... مینای بی‌نوای من... در زیر زمین با گربه‌ها و خواهرش زندانی بوده

– از بچه‌های بهزیستی که بعد به  مجتمع ایزوله منتقل شد- من هم در بهزیستی کمی با او بودم هم در ایزوله، آذر تعلیمش می‌داد و من نظاره می‌کردم.

-----------

پی‌نوشت: باید یک روز هم در مورد آنا بنویسم.

وایــــــــــــــــــــــــ چقدر دلم برای بچه‌های ایزوله تنگ شده، برای رفتن و بوسیدن و در آغوش کشیدنشون و بازی کردن باهاشون... دلم برای عشق‌بازی تنگ شده.

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منتظرالمهدی(عج)

سلام بر مهدي(عج)فاطمه(س) و سلام بر منتظرانش به روزم... راستی در طرح قرائت دسته جمعي سوره ي مبارکه فجر شرکت نمایید: http://janbazandefaemogadas.blogfa.com/post/5 با تشکر اجرکم عندلله از درگاه الهي براي شما توفيق روزافزون براي خدمت خالصانه به اسلام را خواهانم. اللهم عجل لوليک الفرج به اميد ظهورش صلوات و حفظ لنا سيدنا امام الخامنه اي حتي يصل فرج مولانا المهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و لعن اعدائهم اجمعين و جعلنا من شيعتهم

آسمون

ناجور به دل میشینه نوشته هاتون.ممنون که بهم سر زدین یا علی

نرگس قانعی

چقدر ساده و مهربان.[گل]

لوکوموتیوران

سلاااااااااااام من خیلی میخوام این مینا هارو ببینم ولی نمیدونم کجا هستن یه روز کل اینترنتو زیر رو کردم تا یه نشونی پیدا کنم نتونستم خیلی میخوام برم پیش بچه های بی سرپرست خیییییییییییلی ممنونم از شما که سر میزدین به وبلاگم من امروز نت و وصل کردم اون متن نقطه هارو هم خوندم واقعا حرف دل منو هم گفته بودین نقطه خیلی حرف داره

سار گل

وبلاگ خیلی ساده هی دارین یکم قشنگ ترش کن[لبخند][گل][خجالت[گل][گل]]

سلام

کلی از دلنوشته ات و نگاهتو اشک های خودم که با تبسم بود و نه هق هق برات نوشتم که اقای پسر همه را پاک کرد!!!!!!!کپی کردم باز این جا بذارم که چون طول کشیدو باز اقای پسر کامپیوتر را خاموش کرد ....نشد. حالا اگر این نظر بی نظر من رسید به مطلب پر انرژی و پر بغض تو که هیچ..... دوست ندارم بگم کاش میدیدمشون که همیشه برام سوال بود که این نوع ادمها را خدا وقتی سرنوشت یک عده دیگر میکند برای چیه؟!! حتی نمی خوام که به ناپدری مینا فکر کنم: چون هم نمی خوام نفرین کنم هم نمی خوام خودمو برای این دست ادمها که هستن و من نمی تونم کاری برای درست شدنشون بکنم سرزنش...نمی خوام از ناراحتی گریه کنم...میخوام به یاد مینا تبسم باشم که اگر هم اشک اومد..به من ربطی نداره... نه به من نه دلم........منتظر بقیه این شکوفه ها هستم که بگی و بشنوم.

فروغ

خدایا حکمتت رو شکر...همین

بسیجی

سلام به وبلاگ ما هم قدم رنجه بفرمایید و اگر خواستید در تبادل لینک اتوماتیک وبلاگ ما شرکت کنید یا علی

تارا

پر از بغضم پر از حرف سکوتم تورو گم کردم اما رو به روتم منو برگردون اونجایی که بودم آخه تا کی گرفتار سکوتم............