یادواره های روزهای دور:

حسبی الله


اوایل جنگ ما اهواز بودیم, خواهرم دبستانی بود توی موشک بارون مىرفت مدرسه مادرم من را هم مىبرد مدرسه, من کوچکتر بودم مینشستیم توی حیاط مدرسه کنار مادرهای دیگر.
من هنوز صدای آژیرها و جیغ ها را خوب یادم هست,
بطری آب و حوله را یادم هست و پلاستیکی که برای کشیدن روی سرمان مادر داده بود...
مادر خوب به ما یاد داده بود که اگر شیمیایی زدند در بطری را باز کنیم و آب را بریزیم روی حوله, حوله را ببندیم روی دهانمان و بعد پلاستیک را بکشیم روی سرمان. خیلی وقتها توی خونه تمرین می کردیم.
هنوز پنجره شکسته ی مدرسه را یادم هست که چهارچوبش آبی بود.
هروله ها و جیغهای بچه ها را هم توی حیاط مدرسه یادم هست.
حتی اضطراب و نگاه های خیس مادرها وقتی با هم حرف می زدند را هم یادم هست.
مادرهایی که درس را تعطیل نمىکردند و توی حیاط مدرسه مىماندند که اگر قرار رفتن باشد همه کنار همه باشند...

/ 6 نظر / 22 بازدید
Najme Hosseinian

قلمت پر برکت دوست خوب من..

فروغ

کاش دیگه جنگی نباشه

لينك‌زن

سلام ياس عزيز اين پست وبلاگ شما در "لينك‌زن" بازنشر داده شد باتشكر لينك زن http://linkzan.com/archives/4319

ریحانه

رویایی دارم…در این روزگار آلوده به تردید…به سیاهی..به غم رویایی دارم…در این بیهودگی…افسردگی…جان پریشی..خواب آلودگی به گناه رویایی دارم…در این دیار شکست قلبها…در این گودال پایمال عشق..آغوشهای سرد آری…رویایی دارم..رویای یک آسمان آبی..هوایی تازه برای نفس کشیدن… رویایی دارم…برای تو…برای من…برای آسمانی آبی.. خیلی زیبا مینویسی حظ تمام بردم کوفق باشی گلم

ملیحهـ

آدم های جنگ بزرگ بودند ، خیلی ..