یاس و پرده و کارگاه:

من به پرده های خونه خیلی حساس بودم، یکی یکی چینهای پرده رو از بالا تا پایین مرتب می کردم و زنبق هر وقت میومد خونه میگفت که "وای یاسی تو چه حالی داری!!" وقتی یکی از چینها نامرتب بود؛ می‌گفت: "امروز حوصله نداری" دو سه تا از چنها که به هم می‌ریخت و مرتبشون نمی‌کردم، می‌گفت: " معلومه امروز یه چیزیت هست!" بعد از اینکه مدتها چینهای پرده مرتب نشد و خونه تمیزکاری‌های ظریف و کدبانوگرانه نشد، دیگه زنبق نپرسید که، چیزیت شده یا نه، چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟! انگاری که حال من مثل پرده کج و کوله شده بود.

خودم هم فهمیده بودم که یک چیزیم شده! چه برسه به بقیه. هر کسی که رد می شد می پرسید: "چیزیت شده!" و من با لبخند همیشه‌گی‌ام می‌گفتم: "نه!" نمیدونم حالا اونها باورشون میشد یا فقط نمی خواستن که به من گیر بدن، دیگه سوالی نمی کردن و از موضوع می گذشتند.

جمعه مهمون داشتیم، پرده‌ها رو صاف کردم، از بالا یکی یکی چینها را گرفتم و تا پایین آوردمشون، شروع کردم به تمیز کاریهای ریز و همه جا رو برق انداختم. نه اینکه این مدت که پرده ها نا مرتب بودن مهمون نیومده بود! نه، اومده بود! اما کسی چین‌های پرده را مرتب نکرده بود.

از اول بهمن هم شروع کردم به جمع کردن کارگاهم، همه وسایلش رو ریختم توی کارتن و چسب زدم و گذاشتم گوشه انباری، تقویم امسالم هم منتفی شد، فقط یه تعداد کمی آلبوم عکس زده بودم که اونم بازاریابی شده و یه سری کار جزئیش بیشتر نمونده.

الان شدم یه خانوم بازنشسته خونه دار، ولی این کلمه آخر اصلا بهم نمیاد! خونه‌دار! خونه دار برای اون خانوماییه که خیلی خانومند و کدبانو و با سلیقه و مهربونن. من که این وصله ها بهم نمی چسبه! خلاصه بعد از سی و اندی سال خونه‌دار شدم.

حالا که پرده ها مرتب شده به نظرتون من خوب شدم؟! دیگه چیزیم نیست؟! یعنی می‌تونم یه خانوم خونه‌دار بشم!

البته اینم ازون داستانهاییه که بشنو و باور نکن! فکر می‌کنم مثل همون قضیه مدرسه نرفتنمه که از مدرسه اومدم بیرون و کلی نوحه و مویه کردم برای دلم، بعد رفتم و توی مدرسه فاطمه معلم بی‌جیره و مواجب شدم. یحتمل به زودی یه کار دیگه دست و پا می کنم.

یکیش بازیگردانی یه تأتر برای مدرسه فاطمه‌ست . . .

یکی دیگه‌اش اینکه یه جایی پیدا بشه، که بشه کارگاه ! اونوقت وسایل از گوشه انباری تشریف ببرن اونجا و دونفر مشغول بشند و من هی برم بهشون طرح بدم و کار یاد بدم و بیام!

یه جمله دیگه هم بگم که نمونه توی گلوم : "من عاشق کارگاهم بودم! خدا کنه دوباره راه بیافته."

دعا از شما.

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

سلام......کار خوبی کردید که جمعشون کردید.....منم ازین کارا زیاد میکنم،علتش این نیست که این کارو دوست ندارم یا هرچی،فقط می خوام علایمی داشته باشم که یه چیزی غلطه یه چیزی جا به جاست،مهم نیس کسی نفهمه،مهم اینه که ما زنده اییم که واکنش نشون میدیم!امیدوارم هرچیزی که هست زود خوب شید!!!!!!!

پلاک

بزرگی که خود را نه مردم شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد از این خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد [گل]

رهگذر

وااااااااای خاطرات دفترا و سررسیدا و آلبوما هی روزگار...

دخمل ایرونی

سلام وبلاگ پر محتوایی داری مطلب آخریت جالب بود بیا تو سایت من وبلاگت را ثبت کن منتظر باشم یا نه؟ دخمل ایرون

آزیتا

بلاگتون رو ديدم ازش خوشم اومد گفتم شما که توي کار IT هستيد حتما فضاي مجازي رايگان بدرتون ميخوره بريد توي سايت دراپ باکس http://db.tt/vGYCKvPX و اونجا يه اکانت درست کنيد تا 16 گيگا بايت فضاي رايگان ميده و ميتونيد فايلهاتون رو روي گوشي موبايل توي لپ تاپ خونه يا کامپيوتر شرکت يا دانشگاه يا هرجاي ديگه بهش دست رسي داشته باشيد. البته يه نرم افزار کوچيک هم داره که بايد نصب بشه تا بطور کامل و راحت بتوني مثل فولدر هاي توي ويندوزت ازش استفاده کني.راستي اين پروژه کار يه دانشجوي ايراني به نام آرش فردوسي و دوست امريکايي است تا حالا بالاي 500 ميليون يوزر تونستن جذب کنن . کار منو که خيلي راه انداخت حتما به درد شما هم ميخوره

رسول

سلام میخواستم ازتون دعوت کنم که به سایت کارت پستال درخواستی قاصدک بیایید و از کارت پستال های عاشقانه و مذهبی این سایت دیدن فرمایید. اگر که دوست داشتین کارت پستال به یکی از عزیزانتان هدیه بدهید فقط کافیه که متن رو در سایت برای ما ارسال کنید و کارت پستال تحویل بگیرید. طراحی کارت پستال کاملا رایگان می باشد. منتظر حضور گرم و با محبتتون هستیم.

نیلوفر

سلام . چقدر این لحظه ها برای من تکرار میشن یاسی خانم . اما میشه به شما گفت خونه دار .چون چین های پرده تونو مرتب کردین . مهمونداری میکنین . من چی بگم مدت مدیدیه مهمونداری نکردم یعنی حوصله نداشتم .

زنبق

سلام...راستش اومدم سر بزنم دیدم اسم خودمو، کلی ذوق مرگ شدم!!دمت گرم، معلومه هنوز با وفایی نازنینم!![ماچ][گل] تو خیلی هم کدبانویی! مخصوصا از بوی کوکو سبزی هات کاملا مشخصه...یه بار ما رو هم به صرف شام فقط کوکوسبزی(ببین چه کم توقعم!) دعوت کن بیایم دیگه!! نا بانو!(یعنی همون نامرد!)[نیشخند][خجالت]

زنبق

سلام خانومی من... همینجوری اومدم سر بزنم اسممو دیدم کلی ذوق مرگ شدم...تا آخر خوندم! بعدش هم هر کی ندونه من که میدونم چه کدبانویی هستی!! از بوی مست کننده ی کوکوسبزی هات کاملا مشخصه! نا بانو! (همون نامرد خودمون!) یه بار ما رو هم دعوت کن بیایم فقط کوکو سبزی بخوریم خب! بچه به این کم توقعی دیده بودی؟!![نیشخند][خجالت] انشاالله کارگاهت هم به زودی راه بیفته که نخوام سال دیگه هم مثل امسال برم دنبال تقویم غریبه ها!!