داستان یک دیوانگی:

وقتی همه چیز قرو قاطی می‌شه و آدمی که من؛ که همه زاد و توشه‌اش نوشتنه، با خودش با احساسش قهر می‌کنه و دلش ننوشتن می‌خواد، بعد همون من میاد و یکهو می‌زنه زیر کاسه و کوزه‌ی نوشتنش و هرجا که می‌نوشته رو تعطیل می‌کنه.

بعد همینطوری هی دلش قیری ویری می‌ره که من‌ش بیاد حس قلم بگیره و رقص انگشتاش روی کیبرد یه  دوتا  دل و احساس رو گره بزنه، بعد بی‌خیال بشه و توی آینه‌ی خیالش به من‌ش اخم کنه.

بعدشم تازه هی دزدکی باز بره سراغ نوشته‌های قدیمی‌ش و دوستای دست به قلم‌ش و هی دلِ من‌ش رو آب کنه! و باز هی ننویسه.

بعد هر کی می‌یاد و می‌پرسه چی شده؟! رُک و راست بگه: قاطی کردم! دلم تنهایی می‌خواد، دلم کسی‌و نمی‌خواد، دلم قهره...

بعد حس قاطی بودنش اونقدر بالا بگیره که هر چی دوست و آشنا داشته که یه روزی باهاشون حرف می‌زده رو بلکل دیلیت کنه جز دو سه نفر انگشت شمار!!

خلاصه این من‌خان ِ من کمی که چه عرض کنم، کلی قاطی کرده بود.

بعد یک‌هو یک دوستی که از چند و چون ماجرا خبر داره بیاد و قسمت بده این من رو که بنویسه و کلی هم من ِ من را لای منگنه‌ی رفاقتش شرمنده کنه و این بشود که نشود ننویسی و نوشتن باز از سر گیرد...

----------------

دل را به کف هر که دهم
باز پس آرد.
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد... {از: بختیاری}

بی‌چاره یوسف‌م! که منِ ِ دیوانه را تا حالا نگه داشته!!!

/ 7 نظر / 16 بازدید
فروغ

این حالات برای همه هست[لبخند]

آبشار

سلام خدا رو شکر که دوباره مي نويسيد [گل]

نرگس

:-)

لوکوموتیوران

سلام .. کدام ؟؟ کدام غم ؟؟ کدام بی حوصلگی ؟ چرا بی خود وبی جهت بی دلیل دنیا را برای خودمان تلخ میکنیم ....

پریا

سلام گلم .. خیلی دلشون بخواد آقایون. مثل تو گلی از کجا گیرش میومد!! خوبی که الان؟