بابا نوری:

روز انتخابات امسال دقیقا افتاده روز شهادت بابا نوری

24 خرداد

26 سال از شهادتت می گذرد مرد، تو رفته‌ای و حالا که من بزرگ شده‌ام جای خالی‌ات را حس می کنم، بد حس می‌کنم این تنهایی‌ها را

کاش بودی، این روزهای سخت...

روز رفتنت یادم هست

از مدرسه آمده بودم

امتحان داده بودم

مادر وسط حیاط یک دست سفید نشسته بود

گونه اش رنگ گلبرگهای گل محمدی شده بود، مادر بزرگ آمده بود یزد، میهمانی گلهای هفت رنگ.... مادر چقدر آن باغچه ی پر گل را دوست داشت و آن حوض بزرگ و ماهی هایش را.

آن روز دوتا از ماهی هایش آمده بودند روی آب

حتما مرده بودند. حتی وقت نکردیم که ماهی ها را دفن کنیم، لابد گربه بردشان.

مادر بزرگ رفت، اما مادر همه‌اش گریه می‌کرد. من نمی دانم چه خبر بود اما دعواهای بزرگترها بود! بزرگترهایی که راز اختلافاتشان را نگفتند. اما ما دیر رسیدیم به مراسم

همه رفته بودند

ما رسیدیم سر قبری که رویش یک ترمه افتاده بود

می گفتند اینجا قبر بابابزرگ است

مادرم خاک روی سرش میریخت

و قبرستان خالی خالی بود از آدمها، فقط مادر بود و قبر پدر

دست کرد زیر ترمه یک آلوی زرد پیدا کرد، یادم هست که گفت: بابا! آمدنم را قبول کردی؟! تو حتی برایم آلو هم کنار گذاشتی.

بابا بزرگ همیشه توی جیبهایش یک خوردنی داشت، ما را که میدیددست می کرد توی جیبش و یک چیزی میداد به ما که یک دنیا شادی و خنده بود، اصلا دستهای این مرد برکت بود، برکت.

آهای مرد، کجایی؟ دلم برای تو تنگ شده. همه میگند که من را خیلی دوست داشتی. هشت ساله بودم که رفتی. هشت سال... حالا شده ام 34 ساله

هنوز دنبال رد نوازش دستهای توام ای مهربانتر از مادر

بابا نوری، بابا بزرگ، حاج اکبرم... من هنوز همان دخترک هشت ساله ام وقتی می آیم پیشت دستت را بکن توی جیبت و یک دنیا مهربانی به من بده.

پنجشنبه صبح می آیم پیشت، یادت نرود می آیم یک دنیا بی دنیایی ازتو بگیرم، بگذارش توی جیبت.

/ 1 نظر / 22 بازدید
علی جاودانه

صادق! اینجا هزاران من بی تو سر در گریبانند اینجا در وسط بهار، برگ های دلم ریزان است تو بگو، چرا این دل ، مجنون هر که می شود، رفتنیست؟ صادق! بگو اینجا دلم بی تو بی دل می شود... ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی