میخواستم خورشید را در پاکت بگذارم، باور کن...

بهانه ی شادی، امروز مرا برد به شفق سرخ خورشید.
و بودند همه کسانی که قلمشان جاری بود، فکر میکردند و مینوشتند.
100 تا آدم، 200 تا... 300 تا.... شاید هم 400 تا آدم.
بودند همه کسانی که میخواستند خورشید را در پاکت بگذارند...
اما در پاکتها جز پولهای پَست چیزی نگذاشتند.
راستی مگر خورشید خریدنیست؟ مگر میشود خورشید را خرید؟ چرا همه در پاکتهایشان جای خورشید پول گذاشتند؟
نمیدانم! شاید فکر کردند که خورشید خریدنست. یا شاید فکر کردند شادی، محبت، همدلی خریدنیست!
غمگینی آن همه کودکِ در ویترین غمگینم کرد. کاش این بچه ها را در ویترین نمیگذاشتند. دلم گرفت!
من نرفتم ببوسمشان! و یا حتی نوازشی....
دوست داشتم آن کودکِ تنها برایم یک ابر نقاشی کند. ولی.....
نمیدانم!
ایستادم نزدیکشان... دلم پر زد برای آن نقاشی ابر. اما تا آمدم دفترم را به دستش بسپارم 100 چشم و یا شاید 400 چشم گفتند: نه!
من ماندم و دفتر خالی ای که هیچگاه ابری بر روی کاغذهای سفید آن نقاشی نشد!
من ماندم و حسرت یک ابر.
اما بودند آدمهایی که بجای خریدن خورشید... مهربان بودند با آن بچه ها.
من تنها حسرت یک نوازش را داشتم بر سر کودکی بی نوازش
و اکنون من ماندم و دستی خالی از نوازش و حسرت یک ابر.
و باز هم اما بودند آدمهایی که دیدمشان.....
کاش کمی با خود رو راست تر بودم!
امروز به بهانه گذاشتن خورشید در پاکت، رفتم تا خورشید را با پول بخرم، نه با محبت....
در عوض بودند آدمهایی که....
16/11/81

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صهبا

سلام. و من حتی نتونستم بيام:(

سعيد

ياس عزيز سلام . جديدا کم پيدايی . اطلاعاتی را که می خواستيد روی وبلاگ قرار داده ام. پايدار باشی.

fateme

سلام..حرف زياد برا گفتن..منو يادته؟

سارا

سلام... محبت.. خورشيد... پول... )): راست گفتی ... نمی دونم چی بگم...

مهم نيست.

سلام.خسته ام از اينكه مي خواهيم براي كمك كردن به كسي عادت كرده ايم اورا در نمايشگاهي قرار بدهيم تا ديگران بتوانند عقده كمك كردن به ديگران خود را علني بگشايند.

وروده80

سلام.نميدونم چرا فکر ميکنم که اين عکس بالای وبلاگتون اينقدر زشته.در ضمن اگه خيلی مردين بايد مثل حضرت مولا يتيم نوازی کنين.بياييم از او ياد بگيريم.مگه نه؟

پسر ساکت

چشم هايم را بستم، گوش هايم را گرفتم، در خانه احساس را تخته کردم...، بعد توانستم لبخند بزنم، بخندم! اما حالا که نگاه می کنم می بينم که...خورشيد هم کم بود!

سایموند

ای کاش بهانه دیگری داشتیم. و امید که باری دیگر برای هدیه خورشید دل به دیدارشان برویم...

امير

سلام. خيلي زيبا و بجا گفتيد اين موضوع رو... و خوش بحالتون كه توفيق همين رو هم داشتين! به ديده بان سلام برسونين لطفا.

naser

سلام. خوبيد از وبلاگ خوبتان استفاده كردم.بهمن هم سر بزني خوشحال ميشم.منتظرم